تبليغاتX
آسمان من
...
سلام...

۱.مردی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حاليکه خانمش هر روز در خانه بود.او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد.بنابر اين دعا کرد :خداي عزيز :من هر روز سر کار مي روم و 8 ساعت بيرونم در حاليکه خانمم فقط در خانه مي ماندمن مي خواهم او بداند براي من چه مي گذرد؟
بنابراين لطفا اجازه بدين براي يک روز هم که شده ما جاي همديگه باشيم.خداوند با معرفت بي انتهايش آرزوي اين مرد را برآورد کرد .صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون يک زن از خواب بيدار شد و براي همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بيدا کرد و لباسهاي مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتي شون گذاشت و به مدرسه برد.خانه رو جارو کرد
- براي گرفتن سپرده به بانک رفت
- به بقالي رفت
- جاي خواب گربه هارو تميز کرد
- سگ رو حمام داد و ساعت يک بعد از ظهر بود و او عجله داشت براي درست کردن رختخوابها
- به کار انداختن لباسشويي
- جارو و گرد گيري
- تي کشيدن آشپز خانه
- رفتن به مدرسه براي آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
- آماده کردن شير و خوردنيها و گرفتن برنامهءبچه ها براي کار خانه 
- اتو کشي و مرتب کردن ميز غذا خوري نگاه کردن تلويزيون حين اتو کشي در ساعت 4:30 بعد از ظهر و............ ......... .....(از ذکر انجام بقيه کارها فاکتور گيري شد.)در ساعت 9:00 او از يک کار طاقت فرساي روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حاليکه بايد رضايت .........صبح روز بعد بلافاصله قبل از بيدار شدن از خواب گفت : 
خدايا :من چه فکري مي کردم من سخت در اشتباه بودم براي غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم . 

خداوند با معرفت لايتناهي خود جواب داد:بنده ام من احساس مي کنم تو درست را ياد گرفتي و خوشحالم که مي خواهي به شرايط خودت برگردي ولي تو فقط مجبوري نُه ماه صبر کني زيرا تو ديشب حامله شدي!!!

۲.روز تولدم امسال یکی آرومترین روزهای عمرم بود... نه جایی رفتم... نه کسی اومد... و نه هیچ اتفاق تازه ای... به برکت قطع بودن اس ام اس مثل هر سال از نیمه شب گوشی هم نلرزید... هر چند که تا همین امروز که یک هفته گذشته هنوز کادو ها یکی یکی به دستم میرسه... و جالبتر از همه اینه که امسال متنوع تر و بیشتر از همیشه اس... اما دلم پیش اتفاقی که منتظرش بودم موند... اتفاقی که نیوفتاد... اتفاقی که گفتنش برام سرزنش میاره ... اتفاقی که از یک هفته قبل از تولد منتظرش بودم... اون روز بیست بار این صفحه سفید رو جلوم باز کردم و هر بیست بار حرفی نبود برای گفتن... همه مون یه جورایی ناراحت و خسته بودیم...  غمگین و شوکه از اینکه چند نفری از آدمهای دور و برمون دیگه نبودن... و.. و اینکه... یک سال دیگه گذشت.. یکسال پر از اتفاق... پر از لحظه های خوب خوب... و لحظه های بد بد... دوسش داشتم این یکسال رو...

۳.سه نفری رفتیم به یک سفر ۴ روزه... خوب بود... نه مثل دفعه قبل... اما خوب بود... این سفرای سه نفره رو دوست دارم... هر چند که روز آخر بد جوری با دخترک دعوام شد.. سر یه چیز بچه گانه که هیچ ربطی به من نداشت... اما طبق معمول بیشتر از نیم ساعت هم با هم قهر نبودیم... چیکار کنم نمی تونم... کلا آدم قهری نیستم... فکر می کنم اون چند ساعتی که با یه نفر قهرم خیلی مسخره اس... چون یه سره باید حرص بخورم که چرا اینو نگفتم چرا اون کارو نکردم کلا اعصاب خوردیش بیشتره... ولی وقتی آشتی میکنی همه این فکرای مسخره میره... از سفر گفتن منو می بینید؟... یه خاطره نمی تونم تعریف کنم...

۴.حرفم نمیاد... :(

۵.شاد باشید... !!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 23:3  توسط نسرين  | 

...

سلام...

این روزها دلگیرم از این همه اتفاق ناخوشایند... از دیدن کتک خوردن مردم... از دیدن کشته شدن مردم... دلگیرم... از دیدن عوضی هایی که زره به تن کرده اند و سر هر میدان و کوچه ایستاده اند بیزارم... و از آخرش میترسم... انقدر زیاد که وقتی بهش فکر میکنم همه تنم می لرزد... روزهای خوبی نیست... دلم برای جوانی خودم و همه هم نسلهای خودم می سوزد...

...

 

2 نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 17:21  توسط نسرين  | 

سلام...

هنوز باورم نشده... چه زود دنیای سبزمان پژمرد....

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:34  توسط نسرين  | 

ولی تو باور نکن...
سلام...

۱. مردی به همسرش این گونه نوشت:
 عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.عشق تو

  همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:

عزیزم از اینکه 100 بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:
 1.با شیر فروش با 2 بوس به توافق رسیدیم.
 2.با معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.
 3..صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.
 4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابراین من آیتم های دیگری به او دادم.
 5.سایر موارد 40 بوس.
 نگران من نباش…هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا آخر این ماه با اون سر کنم!

۲. اگر بنویسم باز آخر ترم شده و من در طول ترم هیچ کاری نکرده ام دعوایم نمی کنید؟... البته زیاد هم نیست... یک گزارش کامل کارورزی... دو مقاله انگلیسی باید ترجمه کنم و بعد هم ارزیابی و تحلیل و این حرفا... یک مقاله باید بنویسم برای درسی به همین نام... و یک سری کار ریز دیگر... برای ۸ امتحان خفن هم درس بخوانم... همین... اها ۴ روزی هم می خواهم بروم مسافرت... می رسم دیگر؟...وای... یک چیز مهمتر را یادم رفت... فرار از زندان هنوز تمام نشده ومن بد جوری به دیدنش معتادم... یکنفر می تواند زمان را نگه دارد تا من برسم؟ ....

۳.نمی دانم شاید من جنبه نداشتم... اما از وقتی مایکل اسکوفیلد را می بینم افسردگی گرفته ام... حال و حوصله ندارم... دلم می خواهد شبانه روز سریال ببینم... ببینم این بازی دیدن سریال های خارجی را چه کسی به راه انداخت؟... فیلم دیدنمان کم بود... حالا خروار خروار دی  وی دی میاوریم و کل شبانه روز درگیریم...

۴.یک نفر یک سری آهنگ جدید قشنگ معرفی کند لطفا... آهنگ های فعلی بد روی اعصابند...

۵.حال و روزم؟... اگر بپرسی!!! می گویم خوبم... ولی تو باور نکن...

۶.هر چه هستم... خودم نیستم... این دخترکی که این روزها بیخود دلش گریه می خواهد و نمی تواند... این دخترکی که نمی داند این حالات لعنتی تقصیر همان جراحی لعنتی و اتفاقات بعدش است یا نه... این دخترکی که مجبور است بخندد... مجبور است... مجبور...

۷.تنها قسمت بدن که خون ندارد قرینه چشم است....!!!

۸.شاد باشید...!!!

2 نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 20:8  توسط نسرين  | 

امروز میخوام بهت بگم...
سلام...

۱.مسافر تاكسی آهسته روی شونه‌ء راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، كنترل ماشین رو از دست داد…نزدیك بود كه بزنه به یه اتوبوس…از جدول كنار خیابون رفت بالا…نزدیك بود كه چپ كنه…اما كنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سكوت سنگینی حكم فرما بود تا این كه راننده رو به مسافر كرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این كار رو تكرار نكن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی كرد و گفت: "من نمی‌دونستم كه یه ضربه‌ی كوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه كه به عنوان یه راننده‌ی تاكسی دارم كار می‌كنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه كش بودم…!"

۲.بچه که بودم دوست داشتم دکتر بشوم... مثل همه بچه ها... اما من دوست داشتم دکتر بشوم تا هی مهر بکوبم روی ورقه... هی مهر بکوبم... هی مهر بکوبم... حالا که می نشینم توی کتابخانه و هی مهر می کوبم ... و هی مهر میکوبم روی کتابها... می گویم باز حداقل به مهر کوبیدنم رسیدم...

۳.چه بهاری شده امسال... ابر و ابر و ابر و گاهی باران و باران و باران... آی دل می برد... گاهی هم دل می سوزاند... هر جا که می رویم باران میزند و ما سه تا هم خیس و هر هر کنان مجبوریم یک سرپناهی گیر بیاوریم... تا این حد که برویم دیدن اخراجی ها... وای خدا از باران آن روز نگذرد...

۴.فکر کن داری به پسرک کمک میکنی تا توی منابع کوفتی کتابخانه کتاب مورد نظرش را پیدا کند... پیدا که میکنی میگوید خیلی بلایی ها... موقع خداحافظی هم می گوید خدافظ شیطون و شماره هم ضمیمه می کند... این ملت توی کتابخانه هم دست از مخ زدن و چرت گفتن بر نمی دارند؟...

۵.دلم کمی فقط کمی... یه کم کم کم... اردیبهشت سال قبل را خواست... هر چند که دخترک برای این دلخواسته ام دعوایم کرد.... !!!!!

۶.دیگر اینکه... وقت نیست... حرف نیست... و کمی هم حس نوشتن ... این هم دلیل برای غیبت... موجه دیگر؟...

۷.اینو میدونستین....موریانه ها قادرند تا دو روز زیر آب زنده بمانند....!!!!

۸.شاد باشید....

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 20:33  توسط نسرين  | 

مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده....
سلام...

۱.دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
با عشق : روبرت!
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهدکه عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....

۲.گاهی دلم برای آن نوشتن های طولانی و از هر دری سخنی تنگ می شود... برای آن همه کلمه که ردیف می کردم و اتفاق که تعریف... دیگر وقتی همه روز تکرار روز قبل و همه ماه تکرار ماه قبل و همه سال تکرار سال قبل خوب کلمه ها هم تکرار می شوند هی تکرار می شوند...حالا که چند بار این خط پر تکرار را خواندم...می بینم انگار کمی اغراق دارد... نه که مثل هم باشند ها نه فرق دارند... مثلا ماه قبل کجا و این ماه کجا... مثلا سال قبل کجا و این سال کجا... میدانی قالب همان است کارها و مسیرها و ساعتها همان  اما گاهی جای آدمها عوض می شود... گاهی آدم تازه ای می آید که کمی روزها حول او می چرخد... یا اتفاق کوچکی بعضی روزها را از روال خود خارج میکند... یا مثلا فیلم سینما ها عوض می شود... یا کتابی که میخوانم تغییر میکند.....اما باز قالب همان است... انگار شکل این قالب است که روزها را تکراری می کند... برای فرار از این تکرار باید صبر کنم تا قالب عوض شود... باید صبر کنم تا پوست تازه ام نقش و نگار بگیرد... هر چند که آدمها همیشه جدید که می آید حسرت خوبیهای قبلی به دلشان می ماند... و هی می گویند قبلی بهتر بود این جدیده یه جوراییه... مثل همین روزهای من که هی می گویم ۸۷ خیلی خوب بود... حالا که تمام شده می گویم خوب بود... کل سال را داشتم غر میزدم که به این هم میگویند سال.... از همه اینها که بگذریم.... منتظر تغییر قالبم... نگو منتظر منجی نشسته ای که برایت همه چیز را تغییر بدهد... اینبار خودم می خواهم دست بکار شوم... و این تغییر هم مثل همه چیز صبر میخواهد و تلاش....

۳.این روزها هم مثل همیشه سه نفری با همیم.... و من و دخترک هم مثل قبل بیشتر وقتها با همیم... اما تفاوت در این است که دلهایمان از هم جدا شده.... گاهی فکر میکنم باهمیم اما به زور... یکدیگر را تحمل میکنیم چون مجبوریم...

۴. دیروز دوست قدیمی را دیدم... دخترک در شرف!!! ازدواج است... هر چه فکر میکنم علت این همه ذوق و شوق دخترک را بفهمم بی فایده است... مگر شوهر کردن انقدر ذوق دارد؟... تازه آن هم برای دختری که هر روز با یکی می پلکید...  وقتی فهمید ۸ ماهی می شود با کسی نیستم.. یک "خاک بر سرت" غلیظ تحویلم داد... تازه موقع رفتن هم فرمودند "دعا میکنم  آدم بشی"... بد نیست شما هم با دخترک دست به دعا بشید...

۵. "دم نگاه آخرت لحظه خدافظی... گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی... قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار... چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار.... تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم... با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم... کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده... مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده.... تا خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره... آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره... گل مغروره قشنگم من فراموشت نکردم... بی تو اینجارو نمی خوام میرمو بر نمی گردم".... شده تکرار این روزهایم....

۶.اینو میدونستین....ما به طور متوسط روزانه ۵ هزار کلمه صحبت می کنیم که ۸۰ در صد آن با خودمان است...!!!!!

۷.شاد باشید...!!!

2 نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 17:26  توسط نسرين  | 

ندارد...

سلام...

۱.روزي مردی که عاشق شده بود، در خيابان قدم مي‌زد. مرد به چهار راهی رسید و ایستاد... از آن جا که عشق او را حساس و با احتیاط ساخته بود، نگاهي عميق به چپ و راست خیابان انداخت. و بعد دوباره سمت چپش را با دقت نگاه کرد. خیابان خلوت و خالی بود. مرد آهسته وسط خيابان رفت.ناگاه اتوبوسی که از رو به رو می آمد مرد را زير گرفت!....

۲. تقصیر بهاره... تقصیره این ابرای سیاه... تقصیره دل منه... یا شایدم تقصیره تو... نمیدونم.... اما هر چی که هست... این روزا.... خوبم... بدم... خسته ام... شادم... غمگینم... همه چی هستم الا خودم... نمیدونم شایدم این بار خودمم...

۳.عید مثل روزای دیگه سال بود... مثل تعطیلیای دیگه... همش به خواب و وقت کشتن گذشت... نه سفری نه مهمونی... هیچی هیچی...

۴.یه آهنگ پیدا کردم ته ناله... به طرز وحشتناکی هم عاشقانه... روزی شونصد بار گوش میدم... بد میره رو اعصاب...

۵.تیکه کلام امسال احتمالا اینه... سخت نگیر... هر کی هر چی میگه و ناله میکنه فقط میگم سخت نگیر ... میگذره...

۶.فراموش کار شدم وحشتناک... همینطوری پیش برم تا یکی دو ماه دیگه اسم خودمم یادم نمیاد...!!!

۷............ می ترسم ............

۸.هیچ چیز به اندازه پیچوندن کاروزی حال نمیده... مخصوصا اگه دفعه بعدش بری و اون روزی که نیومدی رو هم وارد کنی... بعد از چند بار رفتن به این نتیجه رسیدیم که به اینا بچه مثبت بودنو حرف گوش کن بودن نیومده...

۹. اینو میدونستین...همه نوزادان میگو نر متولد می شوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل می شوند...!!!!!

۱۰.شاد باشید...!!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 12:52  توسط نسرين  | 

بهار...

سلام...

۱.بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

۲. حرف آخری که می شود دلت میگیرد... ولی این بار دلم خواست آخرین پست سال را خودم بنویسم... خواستم بنویسم ۸۷ چگونه بود دیدم زیاد از آن نوشته ام... خواستم بنویسم ۸۸ چه خواهم کرد اما راستش چیز زیادی برای نوشتن نداشتم... فقط اینکه دلم برایت تنگ می شود ۸۷ شلوغ و پر از اتفاق من... دلم برای همه آن خنده ها و گریه ها ... امید ها و یاس ها... غصه و شادی ها... ترس ها و کار های یواشکی... خوبی ها و بدی ها.... عشق ها و نفرت ها... راست ها و دروغ ها... برای همه شان تنگ می شود... و فراموش نمیکنم ... فراموش نمی کنم هیچ کدام از لحظه های تلخ و شیرینت را....

۳. اتفاق خوب زندگیم که مدتها منتظرش بودم افتاد ... و این بار دیگر فهمیده ام هر خوبی ، بدی هم دارد... هر شیرینی ، تلخی نیز دارد... همه چیز را نمی شود راحت و بی دردسر به دست آورد... همه چیز تاوان دارد... همه چیز...

۴.تو که از خودت تشکر کردی اما بدون تشکر که نمیشه... مرسی الناز جونم... تو دوست خوبی هستی... هر چند که من نتونستم تو ناراحتی هات آرومت کنم و کنارت باشم اما تو همیشه بودی...

۵.دلم لاست می خواهد.... هنوز فصل ۵ را نرسانده اند .... عجیب هوس کرده ام... انقدر که نشسته ام چند قسمت آخر را دوباره نگاه کرده ام....

۶.دیگه اینکه سال خوبی داشته باشید... خیلی خیلی خیلی خوب.... سال نو مبارک...

۷.اینو میدونستین... دیگه تو پست آخر بی خیالش... سال جدید جبران می کنم....

۸.آهان ... امسال عید احتمالا متفاوته... از این جهت که من نمی تونم جایی برم و به خاطر جراحی خودم و مامان از مهمونی رفتن معاف شدیم... برای عید یه نفر یه عالمه دی وی دی جدید واسم اورده... کارم در اومد تی وی ، نت ، فیلم... و کتاب... و مهمتر از همه ......... خواب...

۹. شاد باشید...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 20:28  توسط نسرين  | 

گزارشانه!!

۱. سلام

۲.خوب فکر کنم همه چیز روبه راهه و حال مامانم بهتره شده و خیال منم راحت تر...ولی همچنان گرفتارم و کارهای زیادی رو باید که انجام بدم و مسئولیتشون فعلا افتاده روی دوش من.زیاده عرضی نیست فقط خواستم بگم حالم خوبه و سالمم و میام تا مختون رو کار بگیرم و هی ناله کنم!! از الناز جونمم خیلی ممنونم که تنهام نذاشت و هی بهم انرژی مثبت داد!!

۳.خوب دیگه همین بود میام به زودی

2 نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 11:58  توسط نسرين  | 

شاید وقتی دیگر...

سلام...

۱.یک بعد از ظهر جمعه دیگر ... مثل همیشه همه خوابند و منم که تنها کنج این اتاق مینشینم... و هر کاری که دلم بخواهد می کنم... فیلم میبینم... آهنگ گوش میکنم... کتاب میخوانم... وب گردی می کنم... اگر خواننده همیشگی این سرا باشی میدانی که همیشه گفته ام می خواهم یک دوسالی بروم جلو... می خواهم این دوره را رد کنم... اما راستش را بخواهی این روزها با تمام وجودم می خواهم همینجا بمانم.. می خوام توی همین روزها بمانم... می خواهم روزهای جدید و سال جدید نیاید...هر چه میگذرد اتفاقات بد زندگیم زیاد میشود... اگر دوست داری می توانی فکر کنی دوباره بچه شده ام ... می توانی فکر کنی باز سختی های زندگی آمده سراغم و زده به سرم ... می توانی فکر کنی باز کم آورده ام... حتی می توانی فکر کنی خیلی ضعیفم... اما باور کن از آینده نیامده ام می ترسم... می ترسم... می ترسم...

۲. از هیچ چیزی به اندازه بلاتکلیفی متنفر نیستم... اینکه نتوانی برنامه درستی بریزی و ندانی کی باید چه کاری بکنی اعصابم را به هم می ریزد...

۳.اتفاق خوشایند زندگیم که انقدر منتظرش بودم دیگر نمی افتد... نمی دانم چرا همیشه فراموش میکنم که هیچ چیز قطعی نیست و همه چیز زندگی نسبیست...

۴. مدتی نمی نویسم... مامان مریض است و من حال و حوصله ندارم... جدا از حوصله... کارهای خانه و دانشگاه و این کاروزی فرصت نوشتن نمی دهد... شاید هم به قول دوستی می روم و وقتی این آسمان آبی شد باز می گردم...

خداحافظ...

2 نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 16:17  توسط نسرين  |