تبليغاتX
آسمان من

سلام...

۱.ماجراي خر ما از کره گی دم نداشت چيست؟ (داستان)مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

۲.وقتتان را زیاد نمی گیرم... داستان به اندازه کافی طولانی هست... فقط اینکه این روزها، روزهای شلوغیست... روزهای خوش... برادرمان تصمیم به ازدواج گرفتند و وقتی هم پای عروسی به خانه باز می شود یک دنیا هیجان و خوشی و کار پشت سرش می پرد توی خانه... همین می شود که این روزها یا توی این مغازه و آن مغازه می چرخیم یا یک کتاب گرفته ام دستم و به زور می خوانم برای امتحان.... از طرفی هم رمان خواندنم را ترک نمی کنم... همین دیگر شلوغ پلوغ است...

۳.دخترک میگوید: میشه دیگه از کسی خوشت نیاد؟... من(با غصه): چــــــــــرا؟... می گوید: از وقتی گفتی ازش خوشت میاد به انواع و اقسام مختلف توی جاهای مختلف جلوش ضایع شدیم(یک مورد ساده اش همان آسانسور دو پست قبل)... میدانم راست می گوید اما خوب من از آقای ...اممممممم... آهان آقای کچل خوشم می آید... (آیکون یک دختر لوس ِ غصه دار)

۴. خودم زیاد روبه راه نیستم.... بدبیاری های مدوام هم آزارم میدهد... می خندم... بیشتر از همه وقتهای زندگیم خوشبختم و به خیلی از آرزوهای ریز و درشت روزگار گذشته ام رسیده ام... اما راستش یک جای کار می لنگد... یک جایی که نمیدانم کجاست... یک جایی که باعث می شود توی تنهایی هایم بی نهایت غمگین باشم و غصه بخورم... یک جایی که مرا فرو می برد توی لاک خودم... بعد هی سر درد را بهانه میکنم و میخزم کنج تنهایی هایم...  هر چند ماه یک بار یادداشتی به یادداشتهای گوشیم اضافه می شود... یادداشتهای شاد و غمگین با تاریخ... اما توی آبان ۵ بار نوشتم و مضمون همه یکی بود... و آخری... بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه بی انتهاست!!!...

۵.خواستم زیاد وقتتان را نگیرم مثلا... دعا کنید این روزها خوب بگذرد... خوب... عیدتان هم پیشاپیش مبارک...

۶.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 4 آذر1388 و ساعت 0:8 |
 

یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یه جوری غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواد.
به شوهرش میگه عزیزم روز تولدم نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم آبی باشه.

حالا حدس بزنين شوهرش برا تولد خانومه چی می‌خره؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 
+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 15:28 |

سلام...

1.شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!

2. امروز نرفتم دانشگاه... استاد بخاطر کار خودش ساعت کلاس را تغییر داده ... تازه گذاشته کله سحر... ما هم کلاس را به اغتشاش کشیدیم و گفتیم از آنجا که دانشجویان زور ناپذیری هستیم نرویم، بچه ها هم از خدا خواسته قبول کردند... نه که فکر کنی تنبلم ها نه... حرف سر این است که توی این دانشگاه کوفتی هیچ وقت هیچ کس با ما راه نیامد... چقدر برای تغییر ساعت کلاسها ... برای تغییر استاد...برای واحد بیشتر و هزار چیز دیگر دویدیم و نتیجه نداد ... حالا کمی هم ما اذیت کنیم... از این حرفها که بگذریم... تعطیلی امروز حسابی چسبید... هیچ کار مفیدی انجام نداده ام البته تا الان که تازه ظهر شده... فقط آهنگ گوش کرده ام و وبلاگ گردی کردم ... آخر میدانی فرقش با 5شنبه و جمعه این است که کسی خانه نیست و این تنهایی خوب است... و صد البته اینکه هر کاری دلم می خواهد انجام می دهم... مخصوصا اینکه دو تا 5 شنبه و جمعه قبل را مسافرت بودم و حسابی خستگی دو هفته را با خودم می کشاندم این طرف و آن طرف... راستی بالاخره توی یک کتابخانه یک آشنا گیر آوردیم و کاروزی رفتیم آنجا... نتیجه  داشتن آشنا این شد که نمی رویم!!!... یعنی تصمیم گرفتم روزهای کارورزی را بشینم خانه درس بخوانم مثلا... اما از آن موقع تا حالا تمام 4شنبه ها کار داشته ام و از صبح باید می رفتم این طرف و آن طرف تا شب... تازه میدانی بدی ماجرا کجاست؟... اینکه این کتابخانه بالای خانه ماست... خوب؟... بعد این استاد محترم که کارورزی را با ایشان برداشته ایم هم خانه اش بالای خانه ماست... یعنی این آدم احتمالا میداند این کتابخانه چقدر کوچک است... یعنی مطمئنا میداند که یک کتابخانه فسقلی عمومی برای یک روز سه تا کارورز نمی خواهد... حالا اینکه کی دستمان رو می شود خدا میداند... " بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم... تو رو از یاد ببرم با خاطرات چه کنم... حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو ... بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم..." این روزها بهنام صفوی گوش میکنم... شاید یکی از دلایلش این باشد که صدایش خیلی شبیه رضا صادقی است... و رضا صادقی هم انگار تصمیم گرفته تمام زحمات گذشته اش را فراموش کند و با این آهنگهای جدیدش گند بزند به همه آلبوم های گذشته اش... میدانی دلم برای اینطوری قر و قاطی نوشتن تنگ شده بود... توی یک بند از هزار چیز حرف زدن... آها راستی بگذار این هم تعریف کنم... بعد از صد سال دیروز با آسانسور رفتیم بالا ... قطاری وایسادیم جلوی در و همین  که در باز شد همدیگر را هل دادیم بیرون و  سه نفری پرت شدیم وسط راهرو... بچه های خودمان هم ایستاده بودند توی راهرو و کلی بهمان خندیدند... تا اینجایش عیبی ندارد... اما یک نفر دیگر هم ایستاده بود... یک نفر که احترام زیادی برایش قائلیم و بسیار هم دوست می دارمش... بعد این آدم یک نگاهی به ما سه تا کرد که تا آخر عمر فراموش نمیکنم... یعنی افسوسی به حالمان خورد تاریخی... دلم می خواست زمین دهن باز میکرد و من پرت میشدم پائین ... حالا همیشه ما سنگین رنگین این طرف و آن طرف می رویم نمی بینمش... یعنی هی باید دنبالش بگردم ... یک روز سرخوش بازی در آوردیم سر و کله اش پیدا شد... آخر به این هم میگویند شانس؟.... و دیگر اینکه... خوبم... یعنی باید خوب باشم... با این همه چیز خوب بد بودن سخت است... و حتما روزهای خوبتر در راه است... حتما....

3.اینو میدونستین... گوش و بینی در تمام طول عمر انسان در حال رشد است و بزرگتر می شوند...!!!

4.شاد باشید....

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 13:30 |
سلام...

۱.زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم...!!!

۲. حتما فکر می کنید تمام مدتی که نبودم نشستم و مثل یه بچه خوب درس خوندم... اما نه... راستش تنبل شدم... میانگین روزی یک ساعت درس میخونم و این یعنی افتضاح... با این که تصمیمم واسه درس خوندن جدیه اما هر کاری می کنم نمیشه... امیدوارم از هفته دیگه اوضاع بهتر بشه...

۳.واسه یه کاری دو روز رفته بودم یزد.... اما وقت نشد هیچ جا بریم... اگه همه چی خوب پیش بره این یزد رفتنا بیشتر میشه... اونوقت من دیگه موقع برگشتن از دیدن اون همه سوغاتی خوشگل دست بقیه افسردگی نمی گیرم...

۴.تا حالا شده بخوای یه قسمت از زندگیت همین طوری ادامه داشته باشه... میدونی منظورم اینه که مثلا همون جایی که هستی وایسی... یعنی انقدر اون روزها و حال و هواشو دوست داشته باشی که نخوای زمان بگذره... نه تو بزرگ بشی و نه بقیه... همه چیز همون طور باقی بمونه... همه چیز همون شکلی باشه... همه چی....

۵. بند پنج پست قبلو یادت میاد؟... بالاخره یک راهو انتخاب کردم... تبعات خوبی نداشت... اما هر کدومو که انتخاب می کردم این اتفاق می افتاد... حداقلش اینه که از انتخابم راضیم... هی حرص نمی خورم که چرا باز از خودم گذشتم... اینبار به خودمم اهمیت دادم...

۶.این روزها خیلی خوب است اما میدانی یک چیزی ته ته ته دلم هست که می خواهمش و نمی شود... و اگر بشود... آنوقت خدایا باز هم چیزی هست که برای داشتنش پیش تو دلبری کنم و بخواهم؟... میدانم توقعات آدمها هی بیشتر و بیشتر میشود... اما این یکی... هوم ... خوب میخواهمش... :(

۷.وقتی فسقلی دنبالم می دود و یکی درمیون می گوید عم و نسدین انگار تمام دنیا را قلمبه می کنند و می گذارند کف دست من...

۸.بخاطر بی پولی رفتیم سینما تردید نصیبمون شد... خوب بود... اما نچسبید...

۹.اینو میدونستین...زرافه می تواند با زبانش گوش هایش را تمیز کند...!!!!

۱۰.شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 24 مهر1388 و ساعت 11:32 |
سلام...

۱.دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد...!!!

۲. انقدر به مدیر گروه و استاد راهنما پیله کردیم تا بالاخره چند تا درس بیشتر ارائه دادن ... اینطوری تبدیل شدیم به سال آخری... یعنی با موافقت آموزش ترم بعد ترم آخره... روی همین حساب به جمع کنکوریان ارشد پیوستیم... از طرفی خوشحالم که ۷ ترمه تموم میکنم و میتونم تو آزمون ارشد شرکت کنم و از طرفی دلم برای این روزها و دانشگاه تنگ میشه... یعنی این مهر آخرین مهر ماهیه که سه نفری میریم دانشگاه... قبول شدن تو کنکور ارشدم که دیگه همه میدونید به این آسونیا نیست... ولی چه ترمی شده این ترم... کمی حقوق می خونیم... کمی اقتصاد... کمی جغرافیا... کمی مدیریت... کمی آشنایی با بانکهای اطلاعاتی... کمی عربی... دیگه حسابی قر و قاطی شدیم...

۳.می خوام بشینم یه برنامه بریزم خفن... ۵ ماه همه چیز تعطیل... درس... دانشگاه ... درس... دعا کنید برام...

۴.موقعیتی شده بود که برم معلم دبستان بشم... فک کن من با این اعصاب درست حسابیم می خوام معلمم بشم... یه لحظه یاد حرف تو دوست وبلاگی افتادم که گفتی تو معلم نشو ;)... خیلی دلم می خواست برم اما نشد...البته با این ۲۱ واحدی که برداشتم و کارورزی اصلا وقت نمی کردم...

۵.فکر کن یه جایی گیر کرده ای که هر طرفی بروی فردی که طرف مقابل ایستاده ناراحت می شود... همین دو راه هم بیشتر نیست باید یکی را انتخاب کنی... آنوقت چه میکنی؟... ببین من درست همین وسط وسط ایستاده ام...

۶.دیگر اینکه... نمی دانم این روزها چگونه میگذرد... بد و خوب قاطی... تند تند می گذرد... تند تند...

۷.اینو میدونستین... اثر سیب در بیدار نگه داشتن افراد در شب بیشتر از قهوه و کافئین است...!!!

۸.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 0:30 |

سلام...

۱.روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

۲.هفته پیش بارها خواستم بنویسم اما نمی شد... حالا که می توانم بنویسم حرفهایم یادم نیست...

۳.سه روزی رفته بودیم اصفهان... خوش گذشت... نه مثل سال قبل اما خوب بود... هر چند که جمع دو دسته شده مان(که قبلا در موردش گفته بودم) دو دسته تر شده... و من دلیل این زیر آب زنی ها و بد گویی ها و دلخوریهای بی خود را نمی فهمم... و چیزی که توی این سفر باز آزارم میداد همین گاهی با این دسته بودن و گاهی با آن دسته بودن است... البته خوشحالم که حرفهای هیچ کدام نمی تواند دیدم را به گروهی خراب کند... من هر دو دسته را دوست دارم و نمی توانم و البته دلیلی نمی بینم که  بخواهم تنها یکیشان را انتخاب کنم... امیدوارم این کدورتها و این افکار خراب به زودی از بین برود...

۴.هنوز برای کارورزی جایی را پیدا نکرده ایم... فکرش هم خسته ام میکند... دنبال یک جایی می گردیم که سه نفر را در یک روز نیاز داشته باشد... کمتر بیگاری داشته باشد... کمتر سرمان غر بزنند ... کمی حداقل کمی کار بلد باشند و گند نزنند به آموخته های دانشگاهیمان... زیاد گیر ندهند... محیطش طوری باشد که بشود بعضی روزها را پیچاند!!... موقع نمره دادن هم منت سرمان نگذارند مثل آدم یک نمره درست بهمان بدهند... من ۱۵ بدون منت و ارفاق را به ۲۰ با منت و ادا اصول ترجیح می دهم...

۵.دیگر اینکه... تابستان تمام شد... خیلی زود خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم... تابستان خوبی بود... خیلی خوب... و چشم دوخته ام به پائیز... و منتظرم به خوبی تابستان باشد... هم برای من و هم برای شما...

۶.اینو میدونستین...حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است...!!!

۷.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 12:35 |

سلام...

۱.مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي کردم و به او جواب مي دادم و به هيچ وجه عصباني نمي شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي کردم...

۲. مادر و برادرمان دارند با هم حرف می زنند... یکجورایی تابلو است که برادرمان می خواهد یک چیزهای مهمی بگوید اما من من می کند... مادرمان می گوید "من که نمی دونم تو کله شما چیا می گذره کاش می شد فکر همدیگه رو خوند"... می دانم وقتی آن شما را با تاکید میگوید منظورش من هم هستم....اما به روی خودم نمی آورم و به عوض کردن کانالهای تی وی ادامه می دهم... – اگه آدما می تونستن فکر همدیگه رو بخونن که نمی شد می زدن هم دیگه رو می کشتن... مادرمان می گوید : " نه، حداقل فکر اعضای خانواده رو می شد خوند"... – اونم نمی شد... و از آن موقع تا حالا دارم فکر می کنم اگر می توانستیم فکر یکدیگر را بخوانیم خوب بود یا بد؟... آن وقت هم سر موضوعات کوچک و سوء تفاهم ها با یکدیگر دعوا می کردیم و هم دیگر را ترک می کردیم؟... میدانی فکر می کنم حداقل خوبیش این بود که جواب خیلی از سوالهایمان را می فهمیدیم... آنوقت هی توی سرمان چرا چرا چرا چرخ نمی خورد... آنوقت هی فکر اشتباه نمی کردیم ... شاید اینطوری بهتر بود... هان؟... شاید هم بدتر؟... نمی دانم...

۳. عصبانی میشوم... می گویم "چرا انقدر  منفی بافی میکنید... چرا انقدر نه میارید... چرا انقدر جلوی بچه هاتونو می گیرد... چرا انقدر نظر خودتونو تحمیل میکنید"... و یک عالمه چرا دیگر.... راستش اصلا قضیه به من مربوط نیست... کسی به من نه نگفته... کسی جلوی مرا برای کاری نگرفته... حرف سر فرزند دیگر خانواده است که الان اصلا خانه نیست... و من دارم مثلا از حقش دفاع میکنم... خودش نیست و من نمی دانم اگر بود همین حرفها را می زد؟... یا شاید نظرشان را می پذیرفت؟... خودش نیست و من نمی دانم اگر بود چه می گفت اما از او دفاع می کنم... شاید دارم کمی از خواهر بودنم مایه می گذارم ... نمی دانم ... ولی فکر میکنم دارم از حرف دلهای او دفاع می کنم.... فکر میکنم باید این کار را بکنم... راستش را بخواهی هنوز هم نمی دانم چرا...

۴. آهنگ را برای دخترک پخش می کنم... میگوید: "اون روز که زنگ زدم داشتی با این گریه می کردی؟"...- آره...- "کجاش گریه داره ، این که شاد؟"... میگویم: ریتمش و آهنگش شاده اما شعرش غم داره... صدای خواننده غم داره.. هر چقدرم که شاد بخونه بازم اون غمه از ته ته صداش پیداست... –"تو یه چیزیت میشه".... بعد بلند می شود و با آهنگ می رقصد... و من فکر میکنم چرا همیشه غم و شادیم با بقیه متفاوت است؟...

۵.اینو میدونستین... اسبها در برابر گاز اشک آور مصونند...!!!

۶.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 12:49 |

سلام...

1:خدايا بازهم  پا درمياني كن 

   ميان شمع و پروانه...

   كه يا عشق از دل پروانه پرگيرد

   و يا بادي رسد بر شمع ديوانه...

   خدايا مهرباني كن...كمي پا در مياني كن...

۲: شده تا حالا انگشت هات تشنه ي نوشتن بشه؟....خنده داره نه؟...ولي خوب باور كني يا نكني من بعضي اوقات اين حالت رو دارم...يادمه يكي دو ماه ميشد كه بيشتر از ده تا دونه اس ام اس نزده بودم...باور كن كه سر انگشت هام تير ميكشيد....دلمم نمي خواست الكي به كسي sms بدم...شروع كردم به مسيج نوشتن و saveكردن توي آرشيو گوشي....حالا يه صفحه سفيد هميشه همراه دارم...صفحه اي كه خيلي چيزا توش نوشتم...ديگه يه جور عادت شده...sms هاي كه براي خودم مينويسم....

يه مورد مشابه ديگه هم دارم...اونم اينكه بعضي اوقات ميام و شروع ميكنم به تايپ كردن..انگار دست هام به كيبورد اعتياد پيدا كردن....تا حالا تجربه اينجوري داشتي؟

3:راستش اصلا دوست ندارم از بدي يا ناراحتي بنويسم ولي خوب نميشه....بند 4 پست قبل رو خوندي؟...فكر كنم با اين وضعيتي كه پيش ميريم ديگه دروغ رو هم بايد جزو فرهنگ والاي(ايراني اسلامي!) خودمون بدونيم...چون اگر هزاري هم دروغ بگيم زياد وقيح جلوه نمي كنيم...شايد يه جورايي  زرنگي به حساب مياد...اينجا جايي كه دروغگوها مجرم نيستند...اينجا دروغ آزاده...

ديگه قسم و قول و عهد و اين چيزا هم خيلي اعتبار نداره...وقتي يه چيزي زياد اتفاق بيفته يه جورايي ديگه نرمال ميشه...آدم ديگه بی خیال ميشه...

در روز چند دقيقه به دروغ يا راست بودن حرفاتون فكر ميكنيد؟...چقدر وجدان درد مي گيريد؟...حتي براي دروغ هاي كوچيك...دروغ هايي از جنس "الي"...

و تا حالا چقدر با دروغ هايي از جنس " سپیده" مسير زندگي كسي رو عوض كرديد؟

 ۴:وقتي كه پاي دروغ باز ميشه "شك" لازم ميشيم...اصولا ما بدون شك زندگي برامون خيلي امكان پذير نيست....

شده بريد در سوپر ماركت و سوال كنيد "آقا شير داريد؟" و اون جواب بده "نه...تموم كرديم" ..و شما هم به جوابش اعتماد كنيد ...كه واقعا نداره؟

5:همين دو بند بالا رو وقتي تعميم ميدم مي رسم به اين نتيجه كه...اگر خيلي از "من"و "من " ها "ما" نميشن زياد بي دليل نيست.... 

 6: دارم سعي ميكنم تو امروز باشم...يه سعي اغراق شده... هنوز نتونستم ديروزهام رو به امروزهام وصل كنم...انگار يه روزهايي رو زندگي نكردم...انگار خاطره اش رو از زبون يكي شنيدم...

 7:تا حالا دلت براي خودت تنگ شده؟...من مدتيه دلتنگ خودمم...

 ۸: خواستم خيلي چيزاي ديگه بنويسم...ولي ميدونم حوصله ها كم شده...

 9: اينو ميدونستين …سریع ترین عضله بدن انسان زبان است....!!!!!

10:شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 13 شهریور1388 و ساعت 0:58 |

سلام...

۱.چهار تا دوست كه 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون… : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 2000 متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟چهارمی گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 2000 متری هدیه گرفت.
نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی كه كاملا” در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن...

2.برای بار هزارم  آهنگ را انتخاب می کنم ... تکرار و تکرار و تکرار... می دانی حداقل خوبیش این است که یاد روزهای نیمه خوب می افتم...( حالا اگر دوست داری می توانی نیمه اش را نبینی)... حداقل یک دنیا خاطرات تلخ و آزار دهنده آوار نمی کند روی سرم... حداقل کمی آرامم می کند... دیروز از صبح... نه سحر... خواستم بنویسم ... هی موضوعات مختلف پیدا کردم ... هی نوشتم.. نشد... صفحه را بستم... و این تا شب تکرار شد... میدانی می خواستم نرسم به حرفایی که عذابم می دهند... حرفهایی که نمی توان گفت... حرفهایی که باید همان ته ته های دلت تبعید بشوند... حرفهایی که گفتنش نه فایده ای دارد نه دردی دوا میکنند... بگذریم... این روزها آرامند ... انقدر آرام که گاهی آرامشش عذابم می دهد... خوره خواندن هم گرفته ام... هی از این وبلاگ به آن وبلاگ... از دو پستش که خوشم بیاید کل آرشیو را می ریزم بیرون و از یک شروع میکنم تا به امروزش برسم... آدمهای مختلف... زندگی های مختلف... سبک های مختلف... شادیها و غم های مختلف... و بعدش هر چه که می کنم از خودم بنویسم ... نمی شود.... و کار دیگری که این روزها می کنم... هر روز یک سری از سی دی ها و دی وی دی ها را دست می گیرم و شروع می کنم به دیدن همه... مثلا دیروز نوبت موزیک ها بود... بعضی وقتها آهنگی یا سی دی خاصی را پیدا میکنی که مدتها دنبالش بودی... یا مدتی بوده دلت هوای صدایی را کرده بوده و نمیدانستی کجاست... یک روز هم نوبت فیلم ها بود... البته فیلم ها چند روزی طول کشید... میدانی بعضی هایشان که بی نام و نشان بود را می گذاشتم تا ببینم چیست ... اما می نشستم تا به آخر می دیدم... و دیگر اینکه... یکی دو روزی را هم باید به زلزله 10 ریشتری که توی خانه آمده سرو سامان بدهیم... از وقتی فسقلی راه افتاده دیگر هیچ چیز جلو دارش نیست برای شیطنت... یک دفعه می آید سراغت می گوید " عم" و می بینی توی دستش یکی از وسایلت یا یکی از چیزهایی که نمی خواهی کسی ببیند گرفته و با لبخند نگاهت می کند... آن وقت من بغلش می کنم می برمش بالا بالا تکانش میدهم و می گویم آخه تو چرا انقدر فضولی و او غش میکند از خنده... بعد که می آیی توی اتاق می بینی تا ته ته همه کمد ها و کشوها را در آورده و حالتی بخودش می گیرد که انگار در یک کشور گشایی پیروز شده... و دیگر.... همین دیگر.... می گذرد.... و زن هنوز میخواند   I'm fallen from a distant star, come back, compelled because of love…

3.مامان می آید توی اتاق... زل میزند به تقویم دیواریم و می گوید " تیر و مرداد تموم شد یه هفته ام از شهریور گذشته اما این تقویم تو هنوز تیره".... و من نگاه که می کنم روزهای تیر می آید جلوی چشمانم... صفحه تیر و مرداد را میکنم و شهریور با تصویر گلهای آفتابگران در برابرم سبز می شود...  یاد کودکیهام می افتم که توی حیاط خانه گل آفتابگردان می کاشتیم و بزرگ که می شد... قدش از من بزرگتر بود... انوقت یکی باید بغلم می کرد تا بروم بالا و داخل گل را ببینم... میدانی دلم برای کودکیهایم تنگ شده... خوش بودیم... بی شک همیشه در گذشته هایمان خوشیم...

4.از هیچ چیز به اندازه دروغ بیزار نیستم ... و این روزها دروغ می شنوم... زیاد ... زیاد... و این دروغ است که فاصله می اندازد بین انسانها... فاصله می اندازد.... غمگین می کند... و طناب دوستی بین انسانها را نازک میکند... انقدر نازک که با کمی فاصله گرفتن به راحتی پاره میشود  و تمام....

5.اینو میدونستین...هر عنکبوت تار ویژه خود را دارد و هیچ گاه تارهای آنها به هم شبیه نیست...!!! ( تکراری بود آیا؟)

6.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 8 شهریور1388 و ساعت 14:49 |

سلام...

۱.سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.  روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست. پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم  كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست. آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد«چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد.» به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه   بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟

وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود .

۲.میدانی هیچ خوب نیست توی جمعی باشی که دو دسته شده اند... تو با هر دو دسته خوبی... انوقت هی این دسته تو را می کشد و گاه آن دسته تو را می کشد... انوقت هی نمیدانی پای حرفهای دخترک بشینی یا پای حرف آن یکی... انوقت هی نمی دانی از درد و دل ناراحت کننده این یکی ناراحت شوی یا با شوخی های آن یکی بخندی... انوقت هی باید مواظب باشی هیچ کدام را ناراحت نکنی... دوست نداشتم جمع دو دسته شده دیشب را... حفظ ظاهر ها و لبخند های دروغی... همه اینها خارج از تحمل منند... 

۳.بازی قوانین را ننوشتم اما اگر می نوشتم یکی از بندهایش این بود... اگر با کسی مشکلی دارم و از او بخاطر چیزی ناراحتم( هر چیز) در ظاهر پنهانش نمی کنم ،الکی لبخند نمی زنم... یا می بخشم (که ۹۹ درصد می بخشم) یا اگر نبخشم حفظ ظاهر نمی کنم... تلخ می شوم... حتی اگر به مذاق خیلیها خوش نیاید...

۴.هدیه خریدن را دوست دارم... اما اینکه ندانی برای کسی چه چیزی باید بخری... چه رنگی دوست دارد... چه مدلی دوست دارد... یا اصلا چه چیزی لازم دارد... کلافه کننده است... چندین و چند مغازه را زیر پا بگذاری و هنوز ندانی چه می خواهی واقعا خسته کننده است... و بدتر از آن در آخر چیزی را بخری که اصلا از آن خوشت نیامده... همین میشود که مامان هی می گوید انقدر سخت پسند نباش و انقدر دنبال چیزی نگرد... البته وقتی سه نفری می رویم برای این گونه خرید ها خنده هایمان زیاد خسته مان نمی کند...;)

۵.بعضی وقتها بیکاری های تابستانه را دوست دارم... تا هر وقت که می خواهی بخوابی... هی توی نت وبگردی کنی...هی عاشق بلاگر ها بشوی و کامنتها بگذاری با گل و بوسه و از این جور چیزها... کتاب بخوانی( البته در این یکی تنبل شده ام!).... تا دلت می خواهد فیلم ببینی حتی فیلمهایی که قبلا دیده ای و دوستشان داری.... هی لیوان لیوان آب میوه خنک بخوری.... یک عالمه بستنی بخوری....اگر حوصله داشتی آهنگ شاد و گاهی شش و هشتی بگذاری و برقصی... یا یک روز از  صبح Enya گوش کنی تا نیمه شب... و باز هی بخوابی و بخوابی و بخوابی...

6.برای بند بالا گفتم که بعضی وقتها.... بعضی روزها هم (منظور همان روزهایی است که دنده چپم بکار افتاده) به زمین و زمان غر میزنم... از بیکاری حوصله ام سر می رود... همه فیلمها مزخرف میشوند... همه کتابها چرند ... و همه آهنگها اعصاب خورد کن.... نه حوصله شلوغی را دارم و نه حس تنهایی... از همه بدتر نت ... هیچ چیز درست و حسابی در آن پیدا نمی شود... همه بلاگر ها  هم بیکارند و یک مشت چرت و پرت تحویل آدم میدهند... این روزهایم خوب نیست... آخرش با گریه تمامش میکنم ... و باز هی می خوابم و می خوابم و می خوابم...

7.گاهی این داستانک بند اول و دانستنی بند آخر بد جوری دست پایم را برای نوشت می بندد...

8.اینو میدونستین...وزن اسکلت انسان بالغ بر ۱۳ تا ۱۵ کیلو گرم است...!!!

9.شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 16:55 |
PageRank