1.دلم گرفت.از خوندن وبلاگا سارا ديگه نمينويسه كسي كه عاشق نوشتنش بودم نفهميدم چرا اما حالم بد جوري گرفته شد ...نميدونم مدير كجا مينويسه....باران پستاش مثل سابق نيست..و...
2.اضافه شدن 2هفته به اين سفر باعث شد از همه چي عقب بيوفتم.كلي خريد و كار و بدو بدو اونم توي اين هوا و ترافيك حال بهم زن .
3. از يه چيزي مثل سگ ميترسم ... همچين رنگم ميپره كه همه فكر ميكنن جناب عزائيل روبرومه...از شونصد نفر كمك ميخوام... فكر ميكنم هر لحظه ممكنه بياد جلو و بخورتم ...تابستونا اين ترس وحشتناكتر ميشه...چي؟ كي؟....نخندين ...اين بي صاحاب چيزي نيست جز ....سوسك...از اينكه توي سكوت يه چيزي شروع كنه به خش خش اعصابم خورد ميشه همچين دورو برمو نگاه ميكنم كه انگار غرش شيرو شنيدم...دست خودم نيست...حتي اين سفر كه هر لحظه يه حشره اي از كنارم رد ميشد يا ميوفتاد روم مثل عقرب انواع مارمولك سايزاي مختلف ملخ و...هيچ فرقي روي اين ترس لعنتي نذاشته شما بگين چيكار كنم؟
4.كلي حرف براي گفتن داشتم اما توي اين سفر همه فكرام عوض شد .نميدونم چرا تا يه سفر ميرم كلي تغيير ميكنم.
5.خدا يه عقلي به من بده و هر چي كه ميخوان به شما...آمين.
6.فعلا
+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 29 مرداد1385 و ساعت
1:13 |

