۱.زن و شوهری قصد داشتند از مينه سوتا به فلوريدا سفر کنند.اما چون هر دوي آنها شاغل بودند نتوانستند برنامه هاي شان را با هم يكي كنند و قرار شد شوهر پنجشنبه به فلوريدا برود و روز بعد از آن هم همسرش به وي بپيوندد.مرد وقتي به فلوريدا رسيد به هتلي رفت و اتاقي اجاره كرد و از آنجا براي همسرش به وسيله لپ تاپ يك پست الكترونيكي ارسال كرد اما در حين كار در رايانه خطايي رخ داد و او متوجه خطاي پيش آمده نشد.....از طرفي ديگر: در ايالت هاستون زني تازه از مراسم خاكسپاري شوهرش كه بر اثر سكته قلبي فوت كرده بود برميگشت.همسر او مدير يك شركت بزرگ بود و اطرافيان از او بسيار به نيكي ياد مي كردند ومطمئن بودند كه حتما به بهشت مي رود.زن به سراغ رايانه رفت تا پستهاي الكترونيكي اش را كه احتمال ميداد دوستان و اقوام فرستاده باشند بررسي كند و با خواندن اولين نامه رنگش پريد و از حال رفت.پسر وي با سرعت به اتاق آمد و مادرش را روي كف اتاق ديد و روي صفحه مانيتور نامه باز شده را ديد كه نوشته است:
به : همسر محبوبم........از: شوهر سفر كرده ات......موضوع: من رسيده ام!
من تازه رسيده ام و همه چيز مرتب و عالي است و باقي كارها را براي ورود فرداي تو و ملحق شدن به من آماده مي كنم.بي صبرانه انتظار تو را مي كشم.اميدوارم مانند من سفر خوبي داشته باشي!
۲.چشمامو باز ميکنم ساعت ۱۱ ...داشتم خواب ميديدم ...خواب مرگ... خواب ديدم چند نفر مردن و ارتباط مستقيم با دايي دارن...ميزنم زير گريه اما خيلي آروم يكم كه گريه ميكنم پا ميشم....يه چايي ميريزم هنوز يكم نخورده صدام ميزنن...چيه؟... ميخوام برم بيرون دور بزنم مياي؟...بدون اينكه بپرسم كجا ميگم آره....سريع حاضر شو تو ماشينم....زود حاضر ميشم و ميپرم پائين...همين كه تو ماشين ميشينم ياد خوابم ميوفتم....نكنه قرار امروز بميرم؟...كوفت هميشه بدترين فكرارو ميكني....راه ميوفت اول ميريم لويزان برعكس هميشه امروز خلوته ميگي چون ماه رمضونه اينطوريه....ميري بالاتر...حواسم نيست كجا ميريم دارم فكر ميكنم...به چي؟به هيچي و همه چي.... تو حرف ميزني و من توي خيالم...ميگي يادته اومديم اينجا باقالي خورديم...ميگم اره چه برفي هم بود...يعني از زمستون تا حالا ديگه نيومده بودم....چرا؟...اما با تو نه...به گردنه كه ميرسيم نگه ميداري پياده ميشم و فقط نگاه ميكنم...به خونه هاي اون پائين...به آدمايي كه اونجا وايستادن....امروز چه هواي مزخرفيه دريغ ار يه قطره بارون....افتابه كه ميزنه فرق سرم...باز راه ميوفتيم ميگي از تلو برگرديم...مگه فرقي هم داره؟...توي فكر پستاي آخر اقليمام كه يه زنبور مياد جلوي صورتم....نگه ميداري با بدبختي از ماشين بيرونش ميكنيم...دوباره راه ميوفتيم...ميرسيم به همون دره هنوزم پر آب...پياده ميشيم و ميريم پيش آب ...شروع ميكنم به سنگ زدن...اما هيچكدوم از روي آب رد نميشن...تو ميزني انقدر روي آب ميره كه ميرسه به خشكي...باز ميزنم بازم نميشه....خسته ميشم حالا سنگاي بزرگ بر ميدارم و ميزنم وسط....انقدر ميزنم كه حوصله ات سر ميره و ميگي بسه ديگه بريم...امروز چرا من انقدر مطيع شدم؟.... پس كجاست اون دختر لج باز...توي ماشين كه ميشينم گوشيتو ميدي دستم بازم وقتي حواسم نبوده كلي عكس گرفتي دارم عكسارو نگاه ميكنم اما تنها چيزي كه خيلي نظرم جلب ميكنه كوتاهي مانتومه...مگه كدوم تنمه؟...نگاه ميكنم...مانتو جديدس يعني انقدر كوتاهه؟...به خونه كه ميرسيم ساعت ۲:۳۰ مامان تا مي بينه ميگه:هر وقت مهمون داريم تو بزار برو...ميگم:به پسرت بگو...دارم ناهار ميخورم كه هنوز آخرين لقمه پائين نرفته بازم بحث شروع ميشه...خونه و وام و پول و چك و كوفت....حال جر و بحث ندارم...وسط حرفاي بقيه يهو ميخندم...تا اينكه اعصابش خورد ميشه و ميگه كوفت چيه الكي ميخندي؟....هيچي نميگم...مامان ميگه راست ميگه واسه چي ميخندي؟....ميگم به طرحهايي كه هيچ وقت عملي نميشه واسه چي خودتونو خسته ميكنيد...تائيد ميكنن اما دوباره ادامه ميدن...ميام پاي كامپيوتر يكم آهنگ گوش ميدم...چرا ترانه هاي امروزي انقدر مزخرفه؟....همش غم و غصه و خيانت و خودكشي...كتاب زبان برميدارمو ميخونم بعد از مدتها دوباره شروع كردم به زبان خوندن....چند تا موزيك لايت گذاشتم....اما حال ندارم....ساعت ۵ ميرم كمك مامان همه كارارو كرده...سفره افطارو پهن ميكنم اما هنوز نيومدن....۱۰دقيقه بعد از اذان ميان...هيچكدوم روزه نيستن....بقيه روز به شام و ديدن سريالاي آبكي ميگذره....تا ۱۲شب كه ميرن و تازه شروع ميكنم به ظرف شستن....تموم كه ميشه كل تنم خيس ابه...نميدونم كي ميخوام مثل آدم ظرف بشورم....ساعت ۱ وصل ميشم به نت همه وبلاگارو باز ميكنم و قطع ميشم.....ميخونم و ميخونم فقط ميخونم....باران،آرايه،رضا،اقليما،آرميتا،حميده وووو....حال نظر گذاشتن ندارم فقط ميخوام بخونم...ساعت۲:۳۰ ميخوام بنويسم اما دستم به نوشتن نميره...پنجره رو باز ميكنم باد خنك پائيزي ميخوره توي صورتم....حس خوبيه...اما دلم گرفته.....ساعت ۳ شده يواشكي ميرم بخوابم....اما خوابم نميبره...به نوشته هاي بقيه فكر ميكنم و خودم....روزاي عمر من از اوني كه فكر ميكردمم خسته كننده تر شدن...
۳. اين روز جمعه من...شنبه ظهر نوشتم اما طبق معمول بلاگفا بازي در اورد...
۴.جواب كامنتاي پست قبلي توي كامنتدوني بخونيد...ممنون
۵. اينو ميدونستين.......اگر تار عنكبوت به كلفتي مغز يك مداد به هم تنيده شود مي تواند سنگيني يك هواپيماي بزرگ بوئينگ را تحمل كند......!!!!!!!!
۶.شاد باشيد






