| ..::آسمان من::..
|
|
|
سلام...
۱.زن و شوهری قصد داشتند از مينه سوتا به فلوريدا سفر کنند.اما چون هر دوي آنها شاغل بودند نتوانستند برنامه هاي شان را با هم يكي كنند و قرار شد شوهر پنجشنبه به فلوريدا برود و روز بعد از آن هم همسرش به وي بپيوندد.مرد وقتي به فلوريدا رسيد به هتلي رفت و اتاقي اجاره كرد و از آنجا براي همسرش به وسيله لپ تاپ يك پست الكترونيكي ارسال كرد اما در حين كار در رايانه خطايي رخ داد و او متوجه خطاي پيش آمده نشد.....از طرفي ديگر: در ايالت هاستون زني تازه از مراسم خاكسپاري شوهرش كه بر اثر سكته قلبي فوت كرده بود برميگشت.همسر او مدير يك شركت بزرگ بود و اطرافيان از او بسيار به نيكي ياد مي كردند ومطمئن بودند كه حتما به بهشت مي رود.زن به سراغ رايانه رفت تا پستهاي الكترونيكي اش را كه احتمال ميداد دوستان و اقوام فرستاده باشند بررسي كند و با خواندن اولين نامه رنگش پريد و از حال رفت.پسر وي با سرعت به اتاق آمد و مادرش را روي كف اتاق ديد و روي صفحه مانيتور نامه باز شده را ديد كه نوشته است: به : همسر محبوبم........از: شوهر سفر كرده ات......موضوع: من رسيده ام! من تازه رسيده ام و همه چيز مرتب و عالي است و باقي كارها را براي ورود فرداي تو و ملحق شدن به من آماده مي كنم.بي صبرانه انتظار تو را مي كشم.اميدوارم مانند من سفر خوبي داشته باشي! ۲.چشمامو باز ميکنم ساعت ۱۱ ...داشتم خواب ميديدم ...خواب مرگ... خواب ديدم چند نفر مردن و ارتباط مستقيم با دايي دارن...ميزنم زير گريه اما خيلي آروم يكم كه گريه ميكنم پا ميشم....يه چايي ميريزم هنوز يكم نخورده صدام ميزنن...چيه؟... ميخوام برم بيرون دور بزنم مياي؟...بدون اينكه بپرسم كجا ميگم آره....سريع حاضر شو تو ماشينم....زود حاضر ميشم و ميپرم پائين...همين كه تو ماشين ميشينم ياد خوابم ميوفتم....نكنه قرار امروز بميرم؟...كوفت هميشه بدترين فكرارو ميكني....راه ميوفت اول ميريم لويزان برعكس هميشه امروز خلوته ميگي چون ماه رمضونه اينطوريه....ميري بالاتر...حواسم نيست كجا ميريم دارم فكر ميكنم...به چي؟به هيچي و همه چي.... تو حرف ميزني و من توي خيالم...ميگي يادته اومديم اينجا باقالي خورديم...ميگم اره چه برفي هم بود...يعني از زمستون تا حالا ديگه نيومده بودم....چرا؟...اما با تو نه...به گردنه كه ميرسيم نگه ميداري پياده ميشم و فقط نگاه ميكنم...به خونه هاي اون پائين...به آدمايي كه اونجا وايستادن....امروز چه هواي مزخرفيه دريغ ار يه قطره بارون....افتابه كه ميزنه فرق سرم...باز راه ميوفتيم ميگي از تلو برگرديم...مگه فرقي هم داره؟...توي فكر پستاي آخر اقليمام كه يه زنبور مياد جلوي صورتم....نگه ميداري با بدبختي از ماشين بيرونش ميكنيم...دوباره راه ميوفتيم...ميرسيم به همون دره هنوزم پر آب...پياده ميشيم و ميريم پيش آب ...شروع ميكنم به سنگ زدن...اما هيچكدوم از روي آب رد نميشن...تو ميزني انقدر روي آب ميره كه ميرسه به خشكي...باز ميزنم بازم نميشه....خسته ميشم حالا سنگاي بزرگ بر ميدارم و ميزنم وسط....انقدر ميزنم كه حوصله ات سر ميره و ميگي بسه ديگه بريم...امروز چرا من انقدر مطيع شدم؟.... پس كجاست اون دختر لج باز...توي ماشين كه ميشينم گوشيتو ميدي دستم بازم وقتي حواسم نبوده كلي عكس گرفتي دارم عكسارو نگاه ميكنم اما تنها چيزي كه خيلي نظرم جلب ميكنه كوتاهي مانتومه...مگه كدوم تنمه؟...نگاه ميكنم...مانتو جديدس يعني انقدر كوتاهه؟...به خونه كه ميرسيم ساعت ۲:۳۰ مامان تا مي بينه ميگه:هر وقت مهمون داريم تو بزار برو...ميگم:به پسرت بگو...دارم ناهار ميخورم كه هنوز آخرين لقمه پائين نرفته بازم بحث شروع ميشه...خونه و وام و پول و چك و كوفت....حال جر و بحث ندارم...وسط حرفاي بقيه يهو ميخندم...تا اينكه اعصابش خورد ميشه و ميگه كوفت چيه الكي ميخندي؟....هيچي نميگم...مامان ميگه راست ميگه واسه چي ميخندي؟....ميگم به طرحهايي كه هيچ وقت عملي نميشه واسه چي خودتونو خسته ميكنيد...تائيد ميكنن اما دوباره ادامه ميدن...ميام پاي كامپيوتر يكم آهنگ گوش ميدم...چرا ترانه هاي امروزي انقدر مزخرفه؟....همش غم و غصه و خيانت و خودكشي...كتاب زبان برميدارمو ميخونم بعد از مدتها دوباره شروع كردم به زبان خوندن....چند تا موزيك لايت گذاشتم....اما حال ندارم....ساعت ۵ ميرم كمك مامان همه كارارو كرده...سفره افطارو پهن ميكنم اما هنوز نيومدن....۱۰دقيقه بعد از اذان ميان...هيچكدوم روزه نيستن....بقيه روز به شام و ديدن سريالاي آبكي ميگذره....تا ۱۲شب كه ميرن و تازه شروع ميكنم به ظرف شستن....تموم كه ميشه كل تنم خيس ابه...نميدونم كي ميخوام مثل آدم ظرف بشورم....ساعت ۱ وصل ميشم به نت همه وبلاگارو باز ميكنم و قطع ميشم.....ميخونم و ميخونم فقط ميخونم....باران،آرايه،رضا،اقليما،آرميتا،حميده وووو....حال نظر گذاشتن ندارم فقط ميخوام بخونم...ساعت۲:۳۰ ميخوام بنويسم اما دستم به نوشتن نميره...پنجره رو باز ميكنم باد خنك پائيزي ميخوره توي صورتم....حس خوبيه...اما دلم گرفته.....ساعت ۳ شده يواشكي ميرم بخوابم....اما خوابم نميبره...به نوشته هاي بقيه فكر ميكنم و خودم....روزاي عمر من از اوني كه فكر ميكردمم خسته كننده تر شدن... ۳. اين روز جمعه من...شنبه ظهر نوشتم اما طبق معمول بلاگفا بازي در اورد... ۴.جواب كامنتاي پست قبلي توي كامنتدوني بخونيد...ممنون ۵. اينو ميدونستين.......اگر تار عنكبوت به كلفتي مغز يك مداد به هم تنيده شود مي تواند سنگيني يك هواپيماي بزرگ بوئينگ را تحمل كند......!!!!!!!! ۶.شاد باشيد سلام...
1.آغاسلطان در عصر ناصرالدين شاه از خواجه هاي حرمسراي كامران ميرزانايب سلطنه و سياه حبشي بود كه بعد ها خواجه باشي او شد.ميگويند چند روزي ناخوش شد.نايب السلطنه وقتي از ناخوشي او اطلاع يافت،دستور داد كه همه روزه او را سواره براي معالجه نزد پزشك ببرند.پس از چندي حالش خوب شد .يكي از روزها كه كامران ميرزا طبق معمول در تالار وزارت جنگ جلوس كرده بود و جمعيت انبوهي هم حضور داشتند آغاسلطان هم پس از رفع كسالت در آن مجلس حاضر شد . كامران ميرزا اورا ديد و گفت: آغاسلطان ،چون تو ناخوش بودي و حال نداشتي،دستور داده بودم كه براي تو اسب بياورند كه سواره نزد طبيب بروي، نمي دانم برايت مرتبا آوردند يا نه؟...آغاسلطان با كمال سادگي خواست اظهار تشكر و امتنان كند و لذا گفت: ـ قربان اسبم شما،خرم شما، شما را كه دارم از دولت سر شما همه چيز دارم. نايب السلطنه پس از شنيدن اين سخن ، سر را پائين انداخته و ديگر چيزي نگفت. 2.چند روزيه شروع ميكنم به نوشتن..مينويسم و مينويسم ...اما نميدونم چمه كه نميفرستمشون...ذهنم پر از تناقضه پر از حرفايي كه خيلي وقته زده نشده...پست قبل ميخونم برام غريبه اس ...فكر ميكنم نتونستم اون چيزايي كه ميخواستم بگم... دوباره يه مدتي زده به سرم... فقط نوشتن كه آرومم ميكنه پس مينويسم...انقدر كه خسته ميشم و ميبينم 20ـ30 صفحه نوشتم...چي؟..نميدونم... 3.چند شب پيش خونه داداشم مهمون بوديم.... مي خواستم اون روز كه مثلا افطار مهمونم روزه بگيرم...اما ساعت چهاربعد از ظهر حالم گرفته شد...بيخودي از صبح به خودم گشنگي دادم....از صبح داشتيم وسيله هايو كه بايد ببريم جور ميكردم.....مادر ديگه نميتونه دست خالي بره خونه پسرش...شونصد جور وسيله داد دستمون...وقتي هم رسيدم اونجا مستقيم رفتم آشپزخونه كمك...همونجا تصميم جدي گرفتم كه يكم اطلاعات آشپزيمو ببرم بالا تا مثل زن برادر عزيز توي كي گذاشتن برنج و چطوري پختن مرغ و چيزاي ديگه انقدر كم نيارم...آخر شبم نشستيم فيلم عروسي ديديم واقعا واسه خودم متاسف شدم...چه ادا اطوارايي كه در نيوورده بودم همه هم توي فيلم بود...از انواع قر تا در اوردن اداي بقيه....از همه بدتر دم خونشون جلوي جنازه گوسفند بدبخت بود... فكر نميكردم اونا توي فيلم باشه اما بود... اخه تنها خواهر داماد انقدر لوس بازي در مياره... 4.دلم براي تهران باروني تنگ شده بود... هميشه عاشق قدم زدن زير بارون بودم... گاهي انقدر زير بارون وايميستادم تا خيس خيس بشم... البته نه باروناي تهرون كه 2 دقيقه هم طول نميكشه... 5.دوست عزيز دانيل: اگه منظورت از كپي كردن نوشتن اين چهار تا داستانه كه همه جاي نت هست منبع خاص يا نويسنده مشخصي نداره وگرنه حتما مينوشتم... باران عزيز: راستش من از اين جور وقتاي خالي زياد داشتم كه از هيچ كدوم درست استفاده نكردم...الانم كه داره با مرور گذشته و پيدا كردن دوستاي سابق ميگذره...زنگ ميزنم به دوستايي كه خيلي وقته سراغشون نگرفتم...ميرم ديدنشون...كتاب ميخونم...ميخوابم...يه جورايي وقت تلف ميكنم... از بقيه دوستاي گلمم ممنونم 6. اينو ميدونستين....كروكوديل نميتواند زبانش را به بيرون دراز كند....!!!! 7.شاد باشيد ۸.من ميخوام بلاگفا رو خفه كنم شما چي؟.. سلام...
۱.بر اساس يك افسانه قديمي سرخپوستي،روزي پسري يك تخم عقاب پيدا كرد و آن را در لانه مرغها قرار داد.جوجه عقاب با جوجه مرغها همزمان از تخم در آمد و با آنها بزرگ شد.از آنجايي كه عقاب گمان ميكرد يك مرغ خانگي است،مانند مرغهاي ديگر رفتار ميكرد....خاك زمين را به دنبال دانه و حشرات با پنجه هاي خود كنار ميزد،قدقد ميكرد.بالهاي خود را مانند مرغها تكان ميداد و فقط كمي از زمين فاصله ميگرفت.به هر حال او يك مرغ بود و بايد مانند آنها پرواز ميكرد......سالها گذشت و عقاب پير شد.يك روز پرندهاي عظيم و عجيب را بالاي سر خود ديد.آن پرنده،با شكوه و جلال بدون آنكه بالهاي طلايي خود را تكان بدهد در آسمان مي چرخيد و اوج مي گرفت.عقاب از همسايه خود پرسيد: چه پرنده زيبايي، اين ديگر چيست؟....همسايه كه يك مرغ خانگي بود ،قدقد كنان گفت: عقاب،رئيس همه پرندگان است،اما اصلا به اين موضوع فكر هم نكن.تو هرگز نميتواني مثل او باشي......عقاب به حرف همسايه خود گوش داد و اصلا به آن موضوع فكر هم نكرد .او در حالي مرد كه فكر ميكرد يك مرغ خانگي است. خداوند به همه مخلوقاتش امكان و هم زمان براي اوج گرفتن داده است.شما چه موجودي هستيد؟؟!!! ۲.دارم به بهترينام فكر مينم...همون ليستي كه حاج رضاگفت ....اما وسط اين همه بهترين يه آدم نشسته كه خيلي كوچيك...بهتريناشم كوچيكن...به ايده آلام فكر ميكنم....اما هيچ شباهتي به بهترينام ندارن...پس چرا دوسشون داشتم و فكر ميكردم بهترينن؟...اما اينا نيست كه ذهنمو مشغول كرده دارم فكرميكنم اگه كسايي كه فكر ميكنم بهترينان به بهتريناشون فكر كنن من كجام؟...به اين كه هيچ وقت بهترين كسي بودم؟..ميشه يه سوال بي جواب...به آدم كوچيكي كه اون وسط نشسته فكر ميكنم...به اين كه از زندگي چي ميخواد؟...بهتريناش با خواسته هاش جور در مياد؟....اما به يه نتيجه ديگه اي ميرسم و اون توي موقعيت قرار گرفتن...توي يه موقعيتي يه كسي براي من بهترينه...اما شايد توي يه موقعيت ديگه بدترين باشه.....يا يه خبر ...يه دوست... يه لباس ..يه غذا...يا حتي يه عشق...يه وقتايي يه چيزايي واسه من بهترين بوده اما حالا نيست...مهم اينه كه توي اين لحظه همه چيزو بهترين ببيني ... امروز ميتونه بهترين روز من باشه...يا اين نوشته ميتونه بهترين نوشته من باشه...يا من ميتونم كاري كنم كه بهترين يه نفر باشم...بهترينارو ما ميسازيم...من ميتونم واسه يه نفر بهترين لحظه هارو بسازم...از همين حالا همين لحظه... ۳.بازم وسطاشم كه يادم ميره...كجا بودم...دوباره شروع ميكنم...اما انقدر ذهنم شلوغه كه بازم يادم ميره چي بايد بگم..حوصله ندارم مي خوام ول كنم و برم..اما دلم نمياد...ميشينم و شروع ميكنم.... اينبار به زبون خودم...از همه جا ميگم از همه.... از همه غصه هام...دردام...از چيزايي مي خواستم و بهم ندادي ...چيزايي كه نميخواستم و بهم دادي...آروم ميشم...پا ميشم و شروع ميكنم...اين بار هيچي يادم نميره..اما توي دلم مطمئنم حرفام همونايي بود كه بهت گفتم...حتما كه نبايد با اين جمله هاي عربي حرف زد... ۴.اينو ميدونستين...نوشابه هاي زرد رنگ زيان بارتر از نوشابه هاي سياه رنگ است...!!!! ۵.شاد باشيد سلام... امروز تولدت و من ميخوام باهات حرف بزنم...با تو كه خيلي از واژه ها رو يه جور ديگه تعبير كردي ...آب را گل نكتيد.....ديگه آبي نمونده كه بخوان گل كنن هميشه بحران كم آبيه...بقه آبها هم گل آلودن وكلي آدم كه ميخوان ازشون ماهي بگيرن...عمو سهراب هنوزم مهمه كه يه كفتر داره اون پائين آب ميخوره....آخه ديگه نذاشتن كفتري بمونه ...چه فرقي ميكنه كه اون كه يه زن داره به زيبائيش نگاه ميكنه...حالا ديگه يه جور ديگه به زنا نگاه ميكنن....شايد يه كالا يا يه وسيله براي رسيدن به خيلي چيزا....عمو سهراب ديگه هيچ كس نميدونه شقايق چه گليه حتي مردم بالادست آخه همشونو كشتن.... مادر براي تو كه متولد مهري يه معناي ديگه اي داره...حالا همه احترام به مادر يادشون رفته...ديگه مهم نيست خرده هوش و سر سوزن ذوق ....مهم يه جيب پر پوله و يه پارتي ...ديگه هوش به چه كار مياد...چي؟...چتر را رو ببنديم و بريم زير بارون....نه عمو جون سرما ميخوريم...آخه ميدوني هر سال چند جور آنفولانزاي جديد مياد مرغي وگوسفندي و گاوي و افغاني ووو.....ميدونم زير بارون بايد بازي كرد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت...اما مگه ديگه باروني هم ميباره...بذار ببينم آخرين باروني كه تهرانو تر كرد كي بود.....شما يادتونه كي بود؟... مي دونم شعراي سهراب طولاني و زيباست اما اينا بخشايي بود كه خيلي دوسشون دارم...راستي كفشهايم كو؟....اما چه فرقي ميكنه ...صدا نميزنن نسرين...صدا نميزنن...صدا نميزنن كه چمدونم و ببندم و برم... عمو جونم دارم فكر ميكنم اگه اون سرطان لعنتي نيومده بود سراغت الان چه طوري بودي ؟...يه پير مرد ۷۸ ساله....و شايد تنها...آخه ما عادت داريم وقتي يكي مرد بگيم بهترين بود.....مثل تو كه تا سال ۵۹ هيچ موافقي نداشتي.....آخه يه سبك تازه بود...با هر گونه نوآوري و ابتكار مخالفت ميشود....اين شعارشونه....روحش شاد ۳.رها عزيز: ديدن هديه تهراني توي لندنم جالبه... باران عزيز : ممنون....اما متاسفانه از ناراحتيه ولي نمي خواستم منتقلش كنم به خواننده هاي احتمالي .... ۴. اينو ميدونستين..موناليزا فاقد ابرو ميباشد، در دوران رنسانس تراشيدن ابرو مد بوده است.....!!!! ۵.شاد باشيد ۶.اين پست ديروز ظهر كه تولد بود نوشتم اما بلاگفا بازي در اورد... حميده عزيز : ممنون گلم حالم خوبه... اقليما عزيز : كاش توي يه چيز ديگه مثل هم بوديم نه تو بي حوصله گي... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
يه چند روزي حس نوشتن ندارم...اميدوارم از عسكها خوشتون بياد.. شاد باشيد سلام...
۱.در جريان جنگ دوم بين المللي ،روزي چرچيل براي يك سخنراني عازم اداره راديو بي.بي.سي بود....بر اثر بمباران هوايي،راننده اش به موقع نرسيد و چون قبلا برنامه سخنراني او اعلام شده بود،سوار يك تاكسي شد تا خود را به موقع برساند.در جلو ايستگاه فرستنده بي.بي.سي چرچيل از راننده تاكسي خواهش كرد كه اگر ممكن است همانجا منتظر بماند و اورا به محل اول برگرداند.....راننده كه چرچيل را نشناخته ود،گفت: متاسفم.چون ميخواهم به سخنراني چرچيل گوش كنم نميتوانم منتظر شما بمانم! چرچيل از اين ابراز علاقه راننده تاكسي نسبت به سخنراني كه در پيش داشت خوشش آمد و پنج پوند به او انعام داد!....راننده تاكسي تا چشمش به پول افتاد،رو به چرچيل كرد و گفت: - هي آقا ،گور پدر چرچيل!همينجا منتظرتان مي مانم تا برگرديد!! ۲.نميدونم چرا اين بار يه چيز مثلا تاريخي نوشتم....اميدوارم خوشتون اومده باشه.... ۳.امشب داشتم كانالهاي تلويزيون يه دور ميچرخيدم كه ديدم سريال سر كاري كلانتر ميده...رفتن توي يه مدرسه دخترونه....گفتم :اين چقدر شبيه دبيرستان ما....كه ديدم بله دبيرستان سابق ماست...يهو همينطوري الكي دلم گرفت... ياد اون موقع افتادم...زياد تغيير نكرده بود فقط يكم پيشرفته تر شده بود...البته چون اين دبيرستانو آبسال ساخته خيلي بهش ميرسه .....اون سال كه من رفتم ۲ـ۳ ساله بود...بوفه رو كه ديدم ياد دردسريا خوراكي خريدن افتادم...دوتا ميله وصل كرده بودن كه ما مثلا نوبتي بريم بخريم و اون جلو شلوغ نشه....عرضش اندازه يه نفر بود...اما يهو چهل نفر اون تو بودن....انقدر تو سرو كله هم ميزديم تا يه چيزي بخريم و كوفت كنيم....خاطرات عجيبي از اون مدرسه دارم...از انواع تقلب بگيريد تا معلم آزاري... ۴. شرمنده بخاطر فونت...توي ورد نوشتم و انتقال دادم به اينجا...احتمالا به خاطر همينه.... ۵.حميده عزيز:برعكس تو من عاشق زيستم..اصلا بخاطر زيست رفتم تجربي... رها عزيز:اگه اون زن مشكل نداشت كه اين بلا هارو سرش نمي اورد....گلم مگه ميشه فراموشت كنم... پگاه عزيز :شرمنده.... آسمان ابريست عزيز:ممنون.. باران عزيز:دانستنيهارو خوب يادمه هنوز چند تا از نسخه هاي قديميش توي خونمون پيدا ميشه...اما من اينارو از اونجا كش نميرم..منبعم اينترنت... ۶.اينو ميدونستين....صداي اردكها هيچ وقت اكو نميشود،كسي هم دليل اين موضوع را نميداند.....!!!!!! ۷.شاد باشيد سلام 1.شعري برايم بنويس لبريز عشق پر از تكرار دوستت دارم ودوستم بدار و بمير برايم شقه شقه شو خاكشو غبار شو تا من سرگردان از كنارت بگذرم و گاهي حتي به گوشه چشمي نيندازم شعري برايم بنويس خيس و سرشار از باران از اندوه نداشتنم و در بي قراري نبودنم مي خواهم انتقام عشقم را با عشق بگيرم مي خواهم انتقام بي قراري هايم را در بي قراري هايت بگيرم مي خواهم انتقام مردنم را در مردنت بگيرم دوستم بدار كه من هنوز عاشقم و تو هنوز باور نكرده اي..... 2.يه جا نوشتم علاقه اي به رشته ام ندارم وبعد هم قضيه مرخصي...حالا همه فكر نكنيد چه رشته عجيبيه....رشته ام تجربي بود خوب كسي كه ميره رشته تجربي يه ايده الهايي داره حالا نميگم حتما پزشكي اما حداقل دلم ميخواست مرطبت به پزشكي باشه....وقتي داشتم انتخاب رشته ميكردم مشاور بهم گفت بري انساني بهتره درسته كه نمره درسهاي پيش نياز تجربيت بالا اما تو پرسشنامه هايي كه من گرفتم رشته هاي انساني بيشتر با روحيه ات سازگاره....دو تا مشاورم داشتم ..چون من همون سال مدرسه مو عوض كردم هم مشاور مدرسه قبلي و هم جديد اين حرفو زدن....گوش نكردم....توي خونه هم داداشام رياضي خونده بودن و ميگفتن برو رياضي، تجربي رشته درست و حسابي نداره....گوش نكردم....هيچ وقت از اينكه رشته تجربي خوندم پشيمون نيستم و نخواهم شد ...اما رشته دانشگاهيم يكي از زير گروه هاي انسانيه....خوب حالا من چه حالي بايد داشته باشم؟...البته رشته خوبيه ..وقتي قبول شدم راجع بهش تحقق كردم تو اينترنت گشتم و كسايي كه اطلاع داشتن پرس و جو كردم..همه ميگفتن خوبه شايد الان خيلي تو جامعه جا نيوفتاده باشه اما باز كار عالي داره....ما اولين كسايي هستيم كه تو اين دانشگاه ليسانس اين رشته رو دارن ميخونن و تازه فهميديم علت اين مرخصي هم همينه و اشتباه شدن بهونه اس...اگه گفتم اسم رشته رو نگم بخاطر اين بود كه اگه كسي داره ميخونه يا تازه شروع كرده ناراحت نشه.... 3.بچه كه بوديم هميشه توي كوچه ولو بوديم....با پسرا هم بازي ميكرديم يه پسره بود خيلي اذيتمون ميكرد يه بار به داداشم گفتم يه كتك سير بهش زد ديگه يك كيلومتري ماهم نمي يومد...اگه هم ميومد با يه صدا كردن يهو غيب ميشد... اما چيزي كه ميخوام بگم راجع به اون نيست....يه همسايه ديوار به ديوار داشتيم كه فقط يه پسر داشتن اسمش وحيد بود خيلي باهم دوست بوديم...باباو مامانش از هم جدا شدن و بعد از يه مدت بابا زن گرفت....اونم چه زني.....هر روز بيخود و بيجهت ميوفتاد به جون اين بچه ...اون موقع ديوارا نازك بود هر صدايي رد ميشد چه برسه به گريه و عربده بچه....هميشه دلم واسش ميسوخت گناهي نداشت چون مادرش ميومد جلوي مدرسه و ميديدش نامادريش كتكش ميزد.....يه بارم به خاطر وحيد دستم رفت زير ماشين البته در حال پارك بود ...هر پنج تا انگشتم در رفت.....البته يه جورايي دستم له شد.....بعد از يه مدت ديگه بچه رو تو حياط كتك ميزد با شلنگ ....واقعا وحشتناك بود...همسايه ها همه ميومدن بيرون و به صداي عربده اين بچه گوش ميدادن گاهي هم زنا ميزدن زير گريه...شبا به باباش ميگفتن...ميخواستن زنگ بزنن به پليس..كه همون موقع خونه رو فروختن و رفتن.... ديگه نديدمش ...خيلي دلم ميخواد يه بار ببينمش...فكراي بد نكنين...بين ما هيچي نبود.....ديگه نزديكاي رفتنشونم نميذاشت از خونه بياد بيرون...اصلا به زنه نميومد اينطوري باشه....نميدونم چي شد كه امروز يادش افتادم هر چي هم فكر كردم كه قبلش به چي فكر ميكردم يادم نيومد.....ميدونم دنياي كوچيكيه...يه روزي بالاخره ميبينمش....هنوز اون چهره معصومش تو ذهنمه..البته پسرا همه توي اون سن خوشگلن اما تا دو زار بزرگ ميشن قيافه هاشون كج و كوله ميشه..... ۴.همه نامادريا مثل هم نيستن ..بعضيا انقدر به بچه محبت ميكنن كه نميتوني بفهمي بچه خودش نيست...و بعضيا هم برعكس...البته توي اين دوره زمونه گاهي مادراي واقعي هم چنان بچه رو ميزنن كه آدم شك ميكنه كه بچه شون هست يا نه.... ۵.هر كس از دوران بيكاري من مطلع شده زنگ زده يه نظري داده...از انواع كلاساي ورزشي بگيريد تا كار در منزل...نميدونم به كي گفتم كه در عرض دو روز كل دنيارو با خبر كرد.....چرا من نميتونم بعضي وقتا خفه شم؟؟؟....از اينا كه بگذريم فعلا ميخوام كلاس اروبيك ثبت نام كنم...هم واسه قلب خوبه هم نشاط آوره... ۶.از همه عزيزايي كه نظر گذاشتن ممنون.... ۷.اينو ميدونستين.....شما نمي توانيد با حبس نفستان خودكشي كنيد...!!!!! ۸.شاد باشيد
سلام..
۱.داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي،ماجراجويي خود را آغاز كرد،ولي از آنجا كه افتخار اينكار را فقط براي خود ميخواست،تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت،ولي قهرمان ما بجاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به سر ببرد به صعودش ادامه داد،تا اينكه هوا كاملا تاريك شدوبه جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد...سياهي شب همه جارا پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت،در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود،ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد....سقوط همچنان ادامه داشت و اودر آن لحظات سرشار از هراس،تمامي خاطرات خوب و بد زندگيش را به ياد مي آورد.داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوامانده است،حله شدن طناب به دور كمرش مانع از سقوط كاملش شده بود.در آن لحظات سنگين سكوت،چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:خدايا كمكم كن.ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد:از من چه ميخواهي؟.....-نجاتم بده....-واقعا فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟...-البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.......-پس آن طناب دور كمرت را ببر..........براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند!!!روز بعد گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دورش حلقه شده بود،در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت....!!!!! ..وشما؟...تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟...آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟....هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد...هيچگاه نگوئيد كه خداوند فراموشتان كرده است و از شما مراقبت نميكند. ۲.از كجا شروع كنم؟..از اونجا كه گفتن بريد؟.....يا از اونجا كه گفتن مجبوريد؟.....اصلا بزاريد بي مقدمه بگم...ما قرباني يه اشتباه شديم كه هيچ نقشي توش نداشتيم.....ما؟ ....ما ۳۰ نفر بوديم.....بهمون گفتن مجبوريد اين ترم بريد مرخصي و ۵ ماه ديگه بيائيد....چرا؟....اشتباه از ما نيست از سازمانه...آخه كجاي دنيا ميري ثبت نام ميكني .. انتخاب واحد ميكني .. ميري سر كلاس ... بعد ميگن بريد....تا كي بايد اين بي احتراميارو تحمل كنيم؟.....اگه خيلي كنجكاويد كه كدوم دانشگاه....دانشگاه تربيت معلم تهران....بزاريد رشته رو نگم...اما ما ۳۰ نفر هيچ گناهي نداشتيم....خيلي سعي ميكنم توي خونه به خودم مسلط باشم و ناراحتيمو نشون ندم....اما نميشه.... ۳.تا چند سال قبل ماه رمضون همش گريه زاري ميكردن... تلويزيون تعطيل بود...اما چند ساليه فهميدن كه ماه رمضون گريه نداره....براي همين از اون ور بام افتادن...شروع كردن به دادن سريالهاي آبكي....اوايل خوب پيش ميرن اما از وسطا شلنگ آب كه ميزارن توي ديگ....نميدونم چرا بعد از اين همه سال كه همه ميدونن تهش چي ميشه بازم ميشينن تا آخرش نگاه ميكنن...البته منم جز همين گروهم .... ۴.ميگم اين پوريا پورسرخ چه شانسي داره...بازيگران مقابل...هانيه توسلي ...باران كوثري...باور كنين خيلي رو بازي تاثير داره كه بازيگر مقابل حرفه اي و معروف باشه...يا نابازيگر و ناشناخته......تازه اونم اولين كاراشه... ۵.من يه عادت بد دارم و اونم اينه كه به كامنتها جواب نميدم ..شرمنده.....از امروز قول ميدم كه جواب بدم.... حميده عزيز :ممنونم كه هميشه بهم سر ميزني .... رها عزيز:صبح زود نرفتم ....بعد از ظهر بود....خوش گذشتنم كه چي بگم اون وقت روز رفتن به وسط شهر و برگشتن يه جورايي عذاب... اقليما عزيز:من نميخواستم از روز اول برم اما كل كل بازار شد ..ميخواستيم مثلا حال يكيو بگيريم... باران عزيز:ممنون.... علي عزيز:من فكر ميكنم واقعا نجفي دو آتيشه طرفدار جنگ..اون يه خوزستانيه و براي خوزستاني جنگ يه معناي ديگه اي داره....شهري كه ويران شد...و هيچ وقت مثل اول نميشه....و مهم تر از همه عزيزايي كه بيگناه شهيد شدن... ۶.اينو ميدونستين.....موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند،كه در عرض ۱۸ ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند....!!!!!!!!!!! ۷.شاد باشيد و دعا يادتون نره سلام...
۱.يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميكرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا.با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته بود:خداي عزيزم ،بيوه زني ۸۳ ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز بازنشستگي مي گذرد،ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد.اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج ميكردم.يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام،اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم.هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض كنم.تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي،به من كمك كن......كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد.نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردندو هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند.در پايان ۹۶ دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند.همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند............عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود:نامه اي به خدا.همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.مضمون نامه چنين بود:خداي عزيزم چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم .با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم.من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي. البته چها دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند!! ۲.ديروز اين همه راه رو توي اين دود و ترافيك رفتم دانشگاه.....كلاس تشكيل نشد...ضد حال خفني بود....بچه ها زنگ زده بودن از مدير گروه پرسيده بودن كه برگزار ميشه يا نه اونم گفت آره بيائين....چي؟ حقمه؟...آره خوب كسي كه خودشو چس كنه و روز اول مهر بره بايدم ضايع بشه....تازه امروزم ميخوام برم....برنامه ريزي افتضاح و حال ميكنيد هر روز بايد برم ...بدتر از همه اينكه روزي يه كلاس بيشتر نيست...همه هم بعد از ظهر.... ۳.فيلم هر سال اول ماه رمضان هم شروع شد.....ماه حتما بايد به رويت برسد...يه اسمم درست كردن...يوم الشك...خوب يهو بگين هست يا نه چرا مردمو ميزارين سر كار؟.....منم امروز نگرفتم....البته با اين معده ناقص ده روز بيشتر دووم نمي يارم(قابل توجه حاج واشنگتن).....البته من چون مشكل رواني دارم روزايي هم كه روزه نيستم غذا نمي خورم...نميتونم.....توي خونه ما همه ميخورن اصلا انگار ماه رمضون غذا خوردن بقيه هم چند برابر ميشه....هي غر ميزنن هي ميخورن.... ۴.كم پيش مياد كه برنامه صندلي داغ ببينم....اما مهمون ديشب صندلي داغ يه آدم خاص بود....بيژن نوباوه...خبر نگار جنگ....شيميايي...چهره اش هنوز تو ذهنم ...چي بسرشون اوردن؟....چند تا خاطره تعريف كرد..وحشتناك بود...خيلي جلوي خودمو گرفتم كه پيش بقيه نزنم زير گريه ..اما نشد...ماها عادت نداريم گريه مردا رو ببينيم ...اصلا به مرداي ما گفتن نبايد گريه كنيد....هم اون گريه ميكرد هم نجفي...تقصير كيه؟...عراق؟...صدام؟ ...آمريكا؟....آلمان؟... كي؟...كي مسئول اين جووناس؟....شك نكنيد كه بهترينها رفتن....چيزايي شنيدم و ديدم كه حتي از گفتنشونم وحشت دارم.... ۵.اينو ميدونستين.....صندلي الكتريكي توسط يك دندانپزشك اختراع شده است!!!!!!! ۶.شاد باشيد |
|