تبليغاتX
آسمان من
سلام....

۱.مردي به ديدن دوستش رفت و ديد كه او با سگش مشغول شطرنج بازي است.از ديدن اين صحنه بسيار شگفت زده شد و گفت: نميتوانم به چشمانم اعتماد كنم واقعا باور كردني نيست. و ادامه داد : اين باهوش ترين سگي است كه در عمرم ديده ام.

مرد در جواب گفت: نه بابا زياد باهوش نيست از ده دفعه اي كه بازي كرديم سه بارش را باخته است.

۲.بي هدف دارم توي خونه ميچرخم كه چشمم ميوفته به يه آبنبات دسته دار...يادم مياد كه خيلي وقته از اينا نخوردم....بازش ميكنم و ياد اون روزايي مي افتم كه با بچه ها ميخريديم و توي خيابون ميخورديم  ميخنديديم...چه روزايي بود....خيره ام به خيابون وقت رفتن به مدرسه اس دخترا و پسرا ميدون تا قبل از زنگ برسن....پسرا توي سر كله هم ميزنن اما دخترا ارومن...يواش يواش حرف ميزن و گاهي ريز ميخندن...خيابون خيس...ميگم كي بارون اومد...ميگه:وقتي خواب بودي....كاش بيدار ميشدم....يهو ميخكوب ميشم روي پشت بوم يكي از همسايه ها..يه مستطيل تقريبا به طول يه متر و عرض ۴۰ ،۵۰ سانت از زمين اومده بالا وارتفاعشم ۲۰ سانت ميشه....اول فكر كردم سنگ قبر چون مثل همون اومده بالا... .اما بعد ميگم كي يه مرده رو توي پشت بوم چال ميكنه(يا چه كسي جسدي را در پشت بام دفن ميكند؟)...يعني چيه؟...حداقل صد بار اينو از خودم ميپرسم....به هيچ نتيجه اي نميرسم....بعد يهو ميگم...نكنه سقفشون آب ميداده اينو زدن تا جلوي سوراخو بگيرن؟!....از فكرم خنده ام ميگيره...ولي انگار واقعا علتش همينه....يعني قحطي ايزوگام اومده؟...ابنباتم هنوزتموم نشده و هنوز جلوي پنجره ام...كوچه خلوته...شايد چون سر ظهر....دو باره برميگردم به عقب اون وقتايي كه بچه بوديم...كل عرض كوچه از دايره بزرگ ما پر ميشد....وصداي آليسا آليسامون همه محلو بر ميداشت...پشت هم ماشين ميومد تا رد بشه و ما هي مچاله ميشديم...آرزوي يه كوچه خلوت مثل آلانو داشتيم.... ابنباتم خيال تموم شدن نداره...اوضاع خونه چند روزيه كه آرومه...همه تقريبا منتظريم خونه فروش بره و بريم يه جاي ديگه.....اميدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه....ديگه حوصله بحث قسط و پول و وام و هزار كوفت ديگه رو ندارم.....با اين وسواسي هم كه توي انتخاب خونه داريم فكر نكنم به زودي پيدا بشه....از اين جماعت بنگاه دارم كه اصلا خوشم نمياد....چاخان پشت چاخان....تعريف هاي الكي...اسم حداقل ۹۰ درصدشونم صداقت...وچقدر هم بهشون مياد...آبنباتم هنوز ادامه داره....

۳.از نظرات زيباتون ممنونم...واقعا بهم آرامش ميدن...به همتون سر زدم و نوشته هاي زيباتونو خوندم اما يكم تنبلي كردم و كامنت نذاشتم...بازم پيشتون ميام...

۴.اينو ميدونستين....اگر در پاركي پيكره شخصي بر روي اسبي قرار داشته باشد كه هر دو پاي جلويي آن اسب به هوا بلند شده است،نشانه آن است كه آن شخص در جنگ كشته شده است....اگر يه پاي اسب به هوا بلند باشد نشانه آن است كه فرد در جنگ زخمي شده است...اگر هر چهار دست و پاي اسب بر روي زمين باشد،نشانه آن است كه آن شخص به مرگ طبيعي مرده است....!!!

۵.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت 12:13 |
*دیگر عاشق نیستم.نیستم و نمیدانم شادم؟نیستم و نمیدانم غمگینم؟نیستم و نمیدانم چگونه با این نبودن بسازم.نیستم و نمیدانم کسی را میخواهم که بیاید تا عاشقش شوم؟نیستم و نمیدانم اصلا نمیخواهم کسی بیاید و عاشقش شوم.نیستم و از عاشق بودن و نبودن خودم گریه ام میگیرید.نیستم و دلم غنج میرود برای کسی که از دوریش پر پر شوم.نیستم و وقتی یک وبلاگ صورتی عاشقانه را باز میکنم و طبق معمول سرم را میکنم توی آخور کلمات و احساسات بلغور شده نویسنده اش؛دلم عجیب عشقی مثل عشق او میخواهد.دلم عجیب عشقی را که لای کلماتش به تصویر میکشد میخواهد.عجیب به او حسودی ام میشود.عجیب میخواهم من جای او باشم.عجیب از غمهایش؛از بیقراریهایش،از انتظارهایش که مینویسد؛دلم میخواهد تاپ تاپ بزند.دلم میخواهد یک وبلاگ صورتی عاشقانه داشته باشم.با عشقی که چندین سال ندیده ام و با خیالش خوشم.دلم معشوق گاهی مهربان و گاهی سنگدل او را میخواهد.دلم قصه های هجرش را میخواهد.دلم آن تپشهای احمقانه اش را میخواهد.دلم حرفهایی را که بینشان رد و بدل میشود میخواهد.دلم میخواهد یکی مثل من که میروم؛ یواشکی بیاید وبلاگ من را بخواند و یواشکی برود.هی بیاید سر بزند ببیند آخرش چه شد؟دلم یک وبلاگ عاشقانه صورتی میخواهد.

  ميدونم كه حالم بده ...ميدونم كه تب دارم...ميدونم بخاطر اينه كه با موهاي خيس نيم ساعت وايستادم جلوي پنجره و باد خورده به سرم....دو تا قرص ميندازم بالا اما نميرم بخوابم با اينكه گيج خوابم...انگار اگه به وبلاگا سر نزنم خوابم نميبره.....صداي جيغ وصل شدن به نت كه مياد سر دردم كمتر ميشه...صداش خيلي وقته كه مثل آرام بخش شده...يه وبلاگو باز ميكنم و قبل از اينه پستشو بخونم تمام لينكدونيو ميزنم...كلي وبلاگ جلومه با كلي پست نخونده...انقدر زيادن كه اعصابم خورد ميشه....همه هستند باران،رضا،اقليما،آرايه،رها  وووو..اپست باران باز ميزنه تو ذوقم...اما يه نفر ديگه هم هست...دريا...شروع ميكنم به زدن آرشيو همه رو باز ميكنم...وقتي قطع ميكنم ميخوام از سلامش بخونم...اما قبلش ميرم سراغ آرايه...خط به خط كه ميام پائين حالم بدتر ميشه...تا ميرسم به قسمت بالا...نميتونم جلوشونو بگيرم..دارن ميان...يواش  يواش از گونه داغم سر ميخورن...شايد فكر ميكنن اگه بيان بيرون وضعشون بهتر ميشه...ديگر عاشق نيستم...و اين آزارم ميده....ياد حرف پگاه ميوفتم ...براي نوشتن درباره چيزي كه گفته بود كلي كلمه رديف كرده بودم ولي همش يادم ميره....دلم پر ميزنه واسه روزايي كه عاشق!!بودم...دلم ميخواد مثل اون شبا يه آهنگ ناله بزارمو و زار بزنم...ميخوام دفترمو باز كنم و اشك بريزم و بنويسم...ميخوام كل دفتر خيس بشه...مي خوام داد بزنم دوست دارم و اون مثل هميشه نشنوه...مي خوام دوباره داغ كنم ...گونه هام گل بندازه و با  عشق نگاه كنم ...ميخوام دوباره با ديدنش قند تو دلم آب بشه...ميخوام دوباره دستام يخ كنه و فكر كنم فقط اونه كه ميتونه گرمشون كنه...هر چند ميدونم كه هيچ وقت گرم نشد...چون اونم سرد بود اما نه از دلهره عشق...از بي عشق بودن...دلم ميخواد هي دلم بلرزه كه بعدش چي ميشه...عشقم به كجا ميرسه...ديگه اختيار اشكام دست خودم نيست...ديگه خسته ام...از اين همه خوندن خسته ام...دلم ميخواد يه دست نوازشگر بياد و منو بلند كنه ببره سر جام تا بخوابم كاري كنه همه نت يادم بره....نه نوازش نميخوام....ميخوام يكي بياد بزنه پس سرم بگه دختره ابله برو بخواب ...مگه ديونه اي كه تا ۴صبح ميشيني ...يه پس گردني ميخوام تا به خودم بيام...دلم يه سيلي محكم ميخواد...از اونايي كه آدمارو به خودشون مياره...از اونايي كه وقتي ديونه شدي و فرياد ميزني و نميتوني جلوي خوتو بگيري بزنن توي صورتت بعد سينه شونو بيارن تا توش گريه كني...انقدر گريه كني كه ديگه اشك نداشته باشي....خسته ام...خسته از سنگ صبور بودن...خسته از سنگ صبور نداشتن...خسته ام از بس ريختم تو خودم و هيچيكي نپرسيد چته؟...تب دارمو ميدونم كه اينا هذيون...انقدر داغم كه ميدونم هر كي دستش بهم بخوره ميسوزه....خسته ام از آهنگاي عاشقانه...آخه مگه من عاشقم كه اينارو گوش ميدم و خودمو ديونه ميكنم...كاش ايني نبودم كه هستم...خيلي وقته كه دلم يه عشق واقعي ميخواد.....از اونايي كه دروغ نيستن...از اونايي كه چشما دروغ نميگن.....از اونايي كه آدمو دل نازك ميكنه و آدم الكي واسه همه چي گريه ميكنه....از اونايي كه هيچ هجري نداره...نه هجر عشقو شيرين تر ميكنه....پس هجر داشته باشه تا به اميد وصال نفس بكشم هي بميرمو زنده بشم....از اونايي كه بخاطر يه روز نديدنش شبا تب كنم و بلرزم...از اونايي كه بي توقع همو دوست دارن....ار اونايي كه هي دردو دل كني و  بازم حرف واسه زدن داشته باشي...از اونايي كه ديونه ات ميكنه....تب دارمو ميدونم كه اينا هذيونه...اما دلم همشو ميخواد....دلم گرفته...خيلي هم گرفته....

****************************

پ.ن:متاسفم اما دلم ميخواست بنويسم...

پ.ن:قسمت اول از پست آخر آرايه ست...ممنونم عزيزم...

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 25 آبان1385 و ساعت 0:38 |
سلام...

۱.اگر ميدانستي چه مي سوزاندم.....زخم زبان دوستانه.....اگر ميدانستي چه دردناك ميخراشد دلم....نگا هاي نا باورانه...اگر ميدانستي چه زنجير گراني است بر گردنم....رفتار نا مهربانانه....اگر ميدانستي چه زجري ميكشم هر لحظه....از اين حرفها و حرفها و حرفها....آنگاه تو هم ـ مانند من ـ شايد....خاموش مي ماندي....مرد و مردانه!

۲.در تنبل بودن من كه حرفي نيست هست؟...نه...اما چرا دير به دير آپ ميكنم يه علت بيشتر نداره و اون موضوع مناسبه...چيزاي زيادي توي ذهنمه كه حتي واسشون اسمم انتخاب ميكنم اما نميدونم چرا نميتونم پيادشون كنم....هي توي سرم ميچرخن و  ميچرخن اصلا هم خيال پياده شدن ندارن....

۳.من يه عادت بد دارم(بد؟..مطمئن نيستم بد باشه)...البته اكثر متولدين ماه من اين بديو دارن...و اون جمع كردن آت و آشغال..البته از نظر ديگران....از نظر ما گاهي ممكنه همون چيز بي ارزش يه جايي مشكلو حل كنه....حتي ممكنه يه جوراب پاره توي وسايل متولدين اين ماه پيدا بشه و تنها دليل نگهدارش ممكنه ياداوري يه خاطره باشه...اما من تنها به جمع آوري چند تا چيز خاص علاقه دارم ويكي از اونا  تكه هاي روزنامه اس...مثلا من يه شعر يا يه مطلب يا يه مقاله خيلي جالب رو توي يه روزنامه ميخونم و ازش خوشم مياد اين باعث ميشه من اون روزنامه رو بايگاني كنم...چرا؟..نميدونم شايد سالها هم سراغ اون تيكه روزنامه نرم...اما نگهش ميدارم....مثلا ممكنه توي وسايل من يه تكه روزنامه مال ۵ سال قبل پيدا بشه كه يه مطلب معمولي(از نظر بقيه و جالب از نظر من) پيدا بشه....يا يه آرشيو كامل از مجلات...از نظر اعضاي محترم خانواده اين كار من احمقانه اس گاهي ميگن اينا منبع جمع شدن سوسك(واي)و اين جور حشراتن....كه فكر ميكنم براي ترس من ميگن...خوب كه چي؟....ديروز از بيكاري رفتم سراغ روزنامه ها و يواش يواش برگشتم به سالهاي قبل....همه چي توش پيدا ميشد...سياسي،اجتماعي،پزشكي،علمي،داستان،شعر،روانشناسي،يه تكه بريده شده داستانك ووووو ...واين كار ساعتها وقت منو گرفت...اما خيلي لذت بخش بود...چند تا داستان طنز هم توشون بود كه اگه وقت شد حتما مينويسم...وكلي شعر....توي تمام كتابا و وسايل من پر از تكه هاي شعر كه از روزنامه هاي مختلف جدا شده.....گاهي ميشينم تا يكم از اين روزنامه ها كم كنم اما نميتونم...شايد هر بار فقط چند تا از اونا رو بريزم دور...واين كار سالي دو يا سه بار بيشتر انجام نميشه...هر چند كه الان كمتر بهشون اضافه ميكنم....ديگه روزنامه ها هم تكراري شدن...مثل لحظه لحظه زندگي آدما....

۴.۴ دليل عمده سكوت كردن مردها:....۱.مرد احتياج دارد كه به مساله خود بينديشد و راه حلي منطقي براي آن بيابد......۲.وقتي براي سوال يا مساله اي جواب حاضر ندارد هيچگاه اين موضوع را اعلام نميكند(چقدر مارمولكن)وبه غار تنهايي خود ميروند تا جواب را پيدا كند...۳.او ناراحت شده و زير فشار قرار دارد.در اين مواقع او آرامشي ميخواهد تا دوباره بر شرايط خود مسلط شود.او نميخواهد حرص بزند يا عملي انجام دهد كه دوباره پشيمان شود.....۴.مرد نياز دارد كه خود را بيابد...۴دليل براي حرف زدن زنان:...۱.براي مخابره يا دريافت پيام....۲.براي بررسي و كشف اينكه چه بايد بگويند(زنان با صداي بلند فكر ميكنند)....۳.براي رهايي يافت از ناراحتي.(بر خلاف مردها كه سكوت ميكنند كه به آرامش برسند و ناراحتي خود را فراموش كنند)...۴.براي ايجاد صميميت.(چقدر ماهن).

اينا هم توي يكي از تكه روزنامه بود...از دكتر جان گري....البته يكي دوتا از پرانتزاش افاضات بنده بود....گاهي فقط با دونستن اينا و درك كردن موقعيت ميشه از خيلي از دعوا ها جلوگيري كرد....اينا به درد من كه نميخورن اما شما آهاي با توام آقا يا خانم متاهل بهشون فكر كن....ممكنه كمكت كنه...

۵.اينو ميدونستين...لاشه تايتانيك تا صد سال ديگر از بين خواهد رفت،چرا كه باكتريها روزانه ۴۵ كيلو از آهن تايتانيك را ميخورند.....!!!!

۶.پ.ن۱:اسم پست خيلي بي ربط ميدونم اما عجله نكن ربطشم ميگم....پ.ن۲:احتمالا پست بعدي در مورد ارتباط غير كلاميه...پ.ن۳:آخيش....پينوشت نوشتن داشت ميشد يه عقده...چون نوشته هاي من هر كدوم مثل يه پينوشت....تقصير اقليماست...از بس كه پينوشت مينويسه...پ.ن۴.راستي شايد يه قسمت از پست بعدي هم در مورد نظر پگاه خانوم در پست قبلي بشه(حق با توئه خانومي)...

۷.شاد باشيد

۸.كسي ميدونه چرا قالبم اين طوري شده...

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 1:55 |
سلام...

۱.همه صداها را دوست دارم...با من بيائيد...چراغتان را روشن كنيد من تكه تكه...به آسمان مي روم...وبر شاخه ستاره ها مي نشينم...با حسرت نگاه ميكنم...به ماه ژنده پوش...

۲.پنجره رو باز ميكنم...باد ميخوره تو صورتم سوز داره...اما بازش ميزارم دلم هواي تازه ميخواد.....چشمم ميگرده به سمت ساعت مثل هميشه...اما اين بار مثل هميشه نيست...ساعت ۷:۳۱ نشون ميده اما ميدونم كه از ۲ شب گذشته.....اين بار هزارم كه نگاش ميكنم ...اما حال ندارم باطريشو عوض كنم....يه لحظه با خودم ميگم چي ميشد اگه ميتونستم هر وقت و هر جا كه دلم خواست زمانو نگه دارم...يعني يه چيزي مثل يه دكمه رو بزنم و زمان وايسته...متوقف بشه....فقط من بيدار باشم و بقيه توي همون حالتشون مونده باشن...اون وقت چيكار ميكنم؟...شايد بگيرم انقدر بخوابم تا همه بيخوابيام جبران بشه....بعد كلي بنويسم...انقدر كه همه كاغذاي سفيد توي خونه تموم بشه...اصلا شده همه رو خط خطي كنم....بعد كلي گريه كنم....زار بزنم تا همه اشكام تموم بشه...ديگه اشكي نمونه كه هي جلوي اومدنشو بگيرم وهي آب دهنمو قورت بدم تا شايد اون توپ گنده توي گلومم بره پائين.... بزنم بيرون و كلي راه برم...خيلي زياد.... ديگه شب نميشه كه از تنها توي خيابون راه رفتن بترسم.... برم يكيو پيدا كنم و يه دل سير نگاش كنم اندازه همه وقتايي كه نتونستم... همه كتاباي نخوندمو پيدا كنمو همه رو بخونم....بعد از يه عالمه عقده اي بازي!!!چيكار ميكنم؟....بعدش؟...يعني همين؟.......نه ميخوام توي موقعياتاي خاص قعطش كنم...مثلا وقتي دلم يه چيزيو ميخواد و جلوي بقيه نميتونم انجامش بدم...زمانو نگه دارم و هر كار ميخوام بكنم....يا وسط يه امتحان خفن كه هيچي نخوندم زمانو نگه دارمو همه رو بنويسم...يا وقتی که دلم ميخواد يه حرفيو بزنم اما بغض نميزاره زمانو متوقف كنم و بعد از كلي گريه كه آرومم كرد همه حرفاي دلمو بزنم.....يا يا يا..كلي كار ديگه...اما بيشتر دلم ميخواد زمانو به عقب برگردونم تا متوقفش كنم؟...شما چي؟...

۳.يه مدتي عاشق كاراي يواشكي بودم...بخصوص وقتي ازش منع بودم يا برام خوب نبود يا مثلا به صلاحم نبود...يكي از اين كاراي يواشكيم هم ديدن فيلم بود....نه هر فيلمي...فيلمايي كه صحنه هايي دارن كه سانسور ميشه ...اوايل تا همين حد بود كه اصل فيلمايي كه تي وي با سانسور پخش ميكردم پيدا ميكردم و يواشكي ميديدم...با چه مكافاتي پيدا ميكردمو و با مكافات بيشتر ميديدمشون...يواش يواش رفتم سراغ فيلمايي كه تي وي عمرا پخششون ميكرد...گاهي تو كمد يكي از داداشام پيدا ميكردمو با بدبختي ميديدمشون...البته داداشاي من از اون آدمايي نبودن كه نذارن چيزي ببينم و منو ببندن اما يه چيزايي هست كه برادر آدم روش نميشه بده خواهرش ببينه...منم كه اند بچه مثبت...حتي گاهي فيلمايي كه ميدادن ببينم اصل بود و سانسور نداشت تيكه هاشم فقط چهار تا لب و اين چيزا بود...خيلي هم فيلم اينطوري ديدم...تفريح لذت بخشي بود كه تا همين چند ماه پيشم لذت بخش بود اما حالا....حالا ديگه حالم بهم ميخوره...ديگه دوست ندارم هي حواسم باشه كسي نياد تو اتاق، صداش بلند نباشه كه كسي بفهمه ووو....يا سريع رايتش كنم كه سر فرصت ببينم...نه ديگه لذت بخش نيست...حتي اگه كل خونه هم بفهمن كه دارم چيكار ميكنم برام لذت بخش نيست....كه چي!...يكي نيست بهم بگه يكم بزرگ شو دختر...اصلا ديگه هيچي لذت بخش نيست...حتي ديدن فيلم واسه من عشق فيلم ديدن...حالا فقط ميخونم...انقدر ميخونم كه گاهي اعصاب خودم خورد ميشه!!...مثلا ۴ساعت ميشنم كل آرشيو يه نفرو ميخونم....يا يه رمان ۵۰۰ صفحه رو يه روزه تموم ميكنم...حالا فقط تشنه خوندنم همين...فقط همين...

۴.اينو ميدونستين....حلزون ميتواند سه سال بخوابد!!!!

۵.شاد باشيد

۶.متاسفم برای  سانسور ناجوانمردانه...اين پست رو ديشب نوشتم اما امشب كاملا نصف شد...نصفه شب هر چي كه به ذهنم اومد رو نوشتم اما حالا همه رفت رو هوا...زيادي +۱۸ شده بود...

۷.امروز از ساعت ۲ بعد از ظهر تا ۷شب دنبال خونه گشتيم اما هيچ نتيجه اي نداشت....ميدونم اين كار حالا حالا ها ادامه دارد...خدا به داد برسه...

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 1:28 |
سلام...

۱.سرهنگ روزولت ـ پسر رئيس جمهور اسبق آمريكا ـ در خاطرات خود مينويسد :‌سالها پيش شبي دير وقت در ساعات بعد از نيمه شب مرا از خواب بيدار كردند و گفتند مادرت مي خواهد از سانفرانسيسكو تلفني با شما صحبت كند.خيلي تعجب كردم چه كار مهم است كه در اين موقع مرا از خواب بيدار كرده.خواب آلود پاي تلفن رفتم.مادرم بدون مقدمه گفت: سلام اليوت! به تو تبريك ميگويم.امشب شب تولد توست.با اوقات تلخي جواب دادم: همين!؟اين موقع مرا بيدار كردي كه شب تولد من است؟....- مگر ناراحت شدي؟....- البته!خيلي هم ناراحت شدم.مادر جان اين كار را مي توانستي فردا صبح بكني.

مادرم خنده بلندي كرده گفت: ناراحت نشو عزيزم! بيست و نه سال پيش از اين درست در همين ساعات مرا از خواب خوش بيدار كردي،درد شديدي عارضم كردي،اهل منزل و همسايه ها را هم از خواب بيدار كردي و مرا مجبور كردي به بيمارستان بروم.دكتر و پرستار دورم جمع شدند.چه شده؟ چه خبر است؟ هيچ!معلوم شد آقا زاده مي خواهند دنيا تشريف بياورند؛در حالي كه سركار ميتوانستيد صبح روز بعد آن كار را بكنيد و بي جهت عده اي را از خواب خوش محروم نسازيد!

۲.چند روز سرگرم خوندن اين وبلاگم....هموني كه آرميتا رو بهم ريخت.....خيلي به اتفاقايي كه توي اين داستان زندگي افتاده فكر كردم...نميدونم ميشه اسم اين اتفاقاتو  گذاشت تقدير يا نه؟...و بعد به خودم فكر كردم....از بچه گي تا حالا....به چيزايي كه خدا هميشه بهم ميداد و نميديدم...شايد خيليا اسم چيزايي رو كه باعث شد به يه راهايي نرم رو بزارن اتفاق يا شانس....اما من بهشون ميگم نشونه...نشونه هايي كه هميشه سر راهم بود تا اشتباه نكنم...يا اگه اشتباه كردم بتونم جبرانش كنم...اگه وقتي ۱۴ سالم بود خيال اون آدم ننداخته بود توي سرم كسايي ديگه اي ميومدن وسط كه كل زندگيم تغيير ميكرد....اما اون خيال ۳ سال با من بود .... اگه وقتي ۱۵ سالم بود منو از اون محيط دور نميكرد...شايد تا حالا حتي زنده هم نبودم....يا اگه بودم تبديل ميشدم به يه عوضي....اگه وقتي ۱۷ سالم بود نميذاشت اون خيالو فراموش كنم و راه تازه اي رو نشونم نميداد...شايد الان بايد يه زندگيو ميچرخوندم!...اگه وقتي ۲۰ سالم شد اون اتفاق نميوفتاد معناي صبرو نميفهميدم....شايد وقتي....شد....تمام زندگي من پر از نشونه بوده كه اون موقع اصلا متوجه اش نشدم...من خيلي كم طاقتم كه واسه چيزاي بيخود گله ميكنم و دلتنگ ميشم...من خيلي احمقم كه غصه ميخورم چرا پشه لگدم زد...يا چرا فلاني باهام بد صحبت كرد....يا چرا....و كلي چراي بي دليل ديگه...فكر نكنين متحول شدم!!....من هميشه خواستم كه ببينم اما نتونستم...هميشه خواستم كه بي خيال غرورم بشم و به خيلي چيزا اعتراف كنم اما نشد...هميشه خواستم كه خودم باشم اما نتونستم...هميشه كلي حرف توي دلم بود كه خواستم فرياد بزنم اما نزدم....هميشه خواستم بگم كه با مني اما چموش شدم و نگفتم....هميشه خواستم كه ببينمت اما با چشماي باز ميگفتم كه نميبينمت....حالا هم ميخوام اما.....من هيچ وقت آدم نميشم...هيچ وقت...

۳.بابا خونه رو گذاشته واسه فروش..تازه امروز چند نفر خونه رو ديدن...بعد از سالها زندگي در شرق تهران  نواي غرب سر داده ايم!!!....راستش هيچ وقت اينجارو دوست نداشتم...با اينكه تمام بچه گيا و نوجوني و قسمتي از جووني رو اينجا گذروندم (و گاهي پر از خاطره شيرين بوده ) اما هميشه از اينجا بدم ميومده..هيچ دل خوشي از اينجا ندارم...دلم يه جابجايي ميخواد...ميخوام برم جايي كه هيچ وقت حتي گذرم به اين محل نيوفته...ميدونم كه نميشه...اصلا گاهي دلم ميخواد برم جايي كه هيچ كس منو نشناسه...جايي كه براي كسي فرق نكنه كيم...از كجا اومدم...چيكار ميكنم...چي ميخوام وووو...هر چند كه تا حالا هم هيچ كس ازم نپرسيده دردت چيه؟....دردت چيه كه اينطوري بال بال ميزني...دردت چيه كه ميخواي از همه فرار كني...دردت چيه كه هي مسير زندگيتو تغيير ميدي....يهو چت ميشه كه خفه ميشي...يهو چت ميشه كه مثل ديوونه ها خودتو به در و ديوار ميكوبي و زار ميزني...يهو چت ميشه كه خودتو از همه آدما پنهون ميكني....از زندگيت چي ميخواي....به كجا ميخواي برسي...هيچ كس نپرسيده ....هيچ كس...

۴.امروز استقلال باخت....هميشه عاشقش بودم و هستم حتي اگه شش تا گل بخوره....حتي اگه جلوي كلي هوادار توي زمين خودش با يه تيم در پيت مساوي كنه....حتي اگه مفت گل بخوره و ببازه...مهم نيست ...مهم اينه كه من دوسش دارم و سالها با بردش خنديدم وبا باختش ناراحت شدم يا حتي اشك به چشمم اومده ...مهم اينه كه من ازش كلي خاطره دارم...كلي واسش با خيليا كل كل كردم....كلي واسش دعا كردم!!!!....فقط مهم اينه كه دوسش دارم فقط همين...چه صد تا بازي ببازه چه شونصد تا بازي ببره...مثل بعضي از طرفداراي تيمهاي ديگه نيستم كه تا تيمشون ميبازه به فوتبال فحش ميدن و هوادار بودنشونو انكار ميكنن...و تا ميبره سرمربي تيم قهرمان جام جهاني بايد بياد جلوشون لنگ بندازه...

۵.نوشتن چند تا موضوع متفاوت گاه طنز و گاه تلخ ساده نيست...اما من اينطوري نوشتنو خيلي دوست دارم...پر از تناقض...شايد لااقل اينطوري تونستم اين روح سركش بشناسم....

۶.اينو ميدونستين....موناليزا فاقد ابرو ميباشد زيرا در دوران رنسانس تراشيدن ابرو مد بوده است....!!!!!

۷.من كي گفتم عطسه نكنيد...گفتم جلوي عطسه رو نگيريد....عطسه يه واكنش دفاعي بدن كه بعضي ميكروبهارو از بدن بيرون ميكنه...پس تا ميتونيد عطسه كنيد...عطسه محكم هم كه دست آدم نيست يهو هوس ميكنه محكم باشه...

۸.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 13 آبان1385 و ساعت 2:55 |
سلام...

۱.روستا زاده ای را پدر به تحصيل علم فرستاد.پس از چند سال كه به زادگاه خود باز آمد دانشمندان  آزمايش كردند :او بي سواد از آب در آمد.پدر پرسيد: در اين مدت دراز عمر را چگونه گذراندي كه حاصلي براي تو در بر نداشت؟

پسر گفت: يك روز من بيمار مي شدم، يه روز استادم.يك روز من به گرمابه مي رفتم، يك روز استادم.يك روز من لباس مي شستم ،يك روز استادم و روز هفتم هم كه جمعه بود!!

۲.مي خوام بنويسم اما از چي؟...از دلتنگي؟...از خستگي؟...از زندگي؟...از زندگي مزخرف روزانه ام؟...بي خيال اين چيزا...امروز ميخواستم برم شهروند كه ديدم مامانينا هم دارن ميرن بعد از مدتها دوباره با هم رفتيم خريد...طوري با هام رفتار ميكردن انگار يه بچه ۲ساله رو بردن بگردونن...بابا خواست توي راه از عابر بانك پول بگيره كه شلوغ بود...گفتم ول كن با كارت خريد ميكنيم...بعد از مدتها اولين بار بود كه نگران زياد شدن حسابم نبودم...با خيال راحت هر چي ميخواستم با هر قيمتي برميداشتم....مثل هميشه هي حساب نميكردم كه چقدر ميشه كه جلوي صندوق ضايع نشم!!!...راحت و بي خيال....خريدارو كرديمو و صندوق دارم با اوج فس فس حساب كرد و كارت رو وارد كرد... اما يه اشتباه كوچيك كرد...چي؟...به جاي ۳۸ هزار تومان خريد...۳۸۸ هزار تومان كم كرد...خودش متوجه سوتيش شد...رفت به رئيسش گفت و اونم گفت فردا واريز ميشه به حسابتون..ما هم گفتيم باشه و اومديم خونه....همين ديگه...

۳.دلم چت ميخواد...يه مدتي خيلي چت ميكردم..با چتاي نوشتاري شروع كردم اما يواش يواش تبديل شدن به جايي واسه خالي شدن عقده هاي بعضيا...ميومدن به بقيه بد و بيراه ميگفتن ميرفتن...بعد رفتم سراغ چتاي گفتاري خيلي با حال بودن....سايتي كه ميرفتم فيلتر شد من با يه كلك بدون فيلتر شكن ميرفتم....لينك قسمت وارد كردن پسورد اعضارو ميدادم و چون اسم سايت توش نبود راحت ميرفتم...چه حالي هم ميكردم كه سرش كلاه ميزارم...اما يهو درسم زياد شد و ترك كردم...اما اومدم شروع كردم به وبلاگ گردي و بعد از يه سال هم وبلاگ نويسي....دنياي مجازي عجيبيه...دنيايي كه وابسته ات ميكنه...اوايل مياي تا از تنهايات فرار كني اما يواش يواش ميفهمي كه تنها ترم شدي....دوستاي زيادي دارم كه خيلي هم دوسشون دارم اما هر كي توي دنياي مجازي زندگي ميكنه كه خودش ساخته...همش بايد مواظب باشي يكي هكت نكنه...يه وقت دستش به اطلاعات كامپيوترت نرسه....ويروس برات نفرسته...و و و و...گاهي فكر ميكنم از هميشه تنها تر شدم توي دنيايي كه انتهايي نداره ،حد و مرزي نداره....شما فكر ميكنين طول و عرض دنياي مجازي چقدره؟....دنياي مجازي عجيبيه...

۴.حاج واشنگتن گرامي: طبق محاسبات شما ۱۱ روز از كل دنيا جدا بوديم...اونوقت توقع داريم برترين هم بشيم...اقليما گلم:منم دلم ميخواد كه توي يه خونه فسقلي تنها باشم...اما گاهي ميترسم...چون غم تنهايي اسيرت ميكنه   تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه...

دوستاي گلم ممنون از نظرات زيباتون...

۵.اينو ميدونستين....وقتي عطسه شديد ميكنيد ممكن است يكي از دنده هاي شما بشكند،اگر عطسه خود را حبس كنيد ،ممكن است يك رگ خوني در سر يا گردن شما پاره شود و بميريد..!!!!

۶.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 7 آبان1385 و ساعت 1:56 |
سلام...

ـ بابا ميگه چهار شنبه صبح بريم دريا يه دور بزنيم از اين حال و هوا در بياي...هيچي نميگم....ها؟؟؟...بريم؟...ـ اگه دوست داريد بريد...ـ ما براي تو ميگيم...ـ حال سفر ندارم...ـ پس ميريم خونه خاله اينا....ـ نه حوصله سه ساعت تو ماشين بودن ندارم...ـ كجا دارن بخرم؟...بابا ميگه...ـ چي؟...از همينا حوصله!!!...از كجا حوصله بخرم؟...ها!!...دختر چرا با خودت اينطوري ميكني؟...ـ اه ...ولم كنين...من اينجا تمرگيدم كاري با شما دارم؟...پا ميشم ميام تو اتاق ... يه چيزي شبيه توپ توي گلوم گير كرده...نميزاره نفس بكشم...حرف بزنم...منتظر يه تلنگرم كه زار بزنم...پناه ميارم به نت...كلي وبلاگ باز ميكنم و ميخونم...ميخونم ميخونم...فكر ميكنم آرومم ميكنه و ميكنه...از اون حال در ميام...ميخوام بنويسم ...اما يهو يكي  ميگه اگه كاري نداري پاشو يه كار فوري دارم...بي خيال نوشتن ميشم و ميرم سراغ كتاب... وضوي خون، فصل ۱۱...‹‹ابليس...ابليس...ابليس....چقدر شيخ برايش از ابليس سخن گفته است و وي را را از وسوسه هاي او بر حذر داشته.بين آسمانيان ،موحدي غيرتمند تر از او بر توحيد ،ديده نميشد.بيش از ديگر فرشتگان به عرش نزديك بود و بيش از آنها صافي و مشتاق.ستاره خلقتش چونان الماسي بود كه بر فراز خورشيدها مي درخشيد.وهنگامي كه كمال مطلق تجلي كرد ،وي سراپا شيفته اوشد و چون بنده عاشق و غيرتمند ،دل به عبادت او نهاد...››...ميخونم و ميخونم دلم ميخواد تمومش كنم...بعد با خودم ميگم اگه تموم بشه يه بار ديگه شروع ميكنم...باز ميخونمش...نميدونم چرا انقدر عاشقشم...از همون كتاب ادبيات دبيرستان كه داستان تقريبا خلاصه شده اي ازش بود عاشقش شدم...اون درس بيش از صد بار خوندم و هيچ وقت سير نشدم...تا اينكه كتاب وضوي خون توي كتابخونه داداشم ديدم و بيشتر از قبل عاشقش شدم...كي؟...حلاج...‹‹چه حلاجها رفته بر دارها››...بعد از خوندنش آروم تر ميشم...هميشه خوندن آرومم كرده...صداي غر غر مياد...چهار روز تعطيلي؟...داره غر ميزنه چهار روز چيكار كنه؟...يكم سخنراني ميكنه و ميره توي اتاق خودش....دارم فكر ميكنم به من چه ربطي داره؟...يا اصلا واسه من فرقي هم داره؟....نه...براي ناهار داداشم و زنش خونمون بودن...يهو ميبينم مامان همه ظرفارو تنها شسته...عذاب وجدان ميگيرم...ميشينم پاي تي وي عمو پورنگ و اين پسر بچه پررو ولي بامزه ميدون آزادي دارن برنامه اجرا ميكنن...با اينكه از خل بازياي عمو پورنگ خوشم نمياد اما بخاطر امير محمد نگاه ميكنم...يكم ميچرخم و چند تا فحش نثار شبكه ها ميكنم...بيخيال ميشم...بازم كامي و نت و وبلاگ بازي...اما حال نظر گذاشتن ندارم...از نظرات وبلاگم لذت ميبرم...اما دنبال نظر تو ميگردم...ميدونم بهم سر ميزني و اينجا رو ميخوني اما هيچ وقت نظر نذاشتي حتي يه بار....ساعت ۱ شب ميام يه آهنگ غمگين ميزارم(چرا؟)....ميرم تو فكر و خيال....به خودم كه ميام تمام صورتم خيس...چشمام ميسوزن از غروب تا حالا...ميدونم با يه ربع خواب سوزشش بر طرف ميشه اما ‹‹چو خواب آيد ،كجا خواب؟››... گاهي حالم از اين تنهايي بهم ميخوره...گاهي هم عاشقش ميشم...تكليف خودمو نميدونم...سنگ صبور خيليا بودم...اما هيچ وقت سنگ صبوري نداشتم....شايد چون خودم نخواستم؟...يه نخ از لباسم حواسم پرت ميكنه..ميكشم كه بكنمش اما كلي نخ مياد دستم وقتي ميكنمش ميبينم درز بلوزم تا بالا كامل باز شده...خنده ام ميگيره...ميگن حتي يه لبخندم واسه آدم افسرده موثر حتي يه پوزخند...حالا ميفهمم كه راست ميگن...

اين بار نه داستاني نوشتم نه دانستني...اگه وقت شد فردا

راستي عيدتون مبارك!

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 3 آبان1385 و ساعت 3:12 |
PageRank