تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.به هيزم شكن ماهري ،كاري در يك تجارتخانه بزرگ چوب پيشنهاد شد و او قبول كرد.حقوق پيشنهادي و همه شرايط كار فوق العاده بود و به همين خاطر هيزم شكن عزمش را جزم كرد تا با تمام تلاشش كار را بنحو احسن انجام بدهد....كارفرما يك تبر به او داد و بعد او را به محل كارش برد.روز اول ۱۵ درخت را انداخت. كار فرما براي كار خوبش از او تشكر كرد و به او گفت كه:همينطور ادامه بده....اين تشويق باعث شد هيزم شكن در كارش انگيزه بيشتري پيدا كند.روز بعد هيزم شكن بيشتر تلاش كرد،ولي اين بار ۱۰ درخت را انداخت.روز سوم از روز دوم هم بيشتر سعي كرد،اما فقط۷ درخت را توانست قطع كند.هر روز مي گذشت تعداد درختها كمتر مي شد.با خود گفت:حتما دارم قدرتم را از دست ميدهم.بنابراين رفت پيش كارفرما و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و اينكه چقدر ناراحته.....كارفرما گفت:آخرين بار كي تبرت را تيز كردي؟...هيزم شكن گفت:تيز؟!...وقت نداشتم تيزش كنم!سرگرم قطع كردن درختان بودم!!!

كارفرما گفت:”هيزم شكن هميشه همينطوره گاهي تو زندگي لازمه كه لحظاتي رو بايستيم و نگاهي به خودمان و داشته هايمان بياندازيم....

چيزايي كه داريم هميشه كافي و كامل نيستند،كليد موفقيت اين است كه هر چند وقت يكبار بايستيم و تبر وجودمان را تيز  كنيم.

۲.جفتش مرده....داره خودشو به در و ديوار ميكوبه...ميخواد بره...ميخواد از دست من فرار كنه....ديدن اون جنازه وسط قفس برام يه شوك بود...احتمالا دو سه روز ديگه آزادش ميكنم.....ديگه نميخوام هيچي رو توي قفس ببينم هيچي...چيكار كنم كه نميتونه سرما و گرسنگي رو تحمل كنه؟...حتما ميتونه كه ميخواد بره...ميتونه كه خودشو ميكوبه به قفس..ميتونه..ميتونه...چه تو را درديست كز نهان خلوت خود ميزني آواز...ونشاط زندگي را از كف من ميربايي...بيت آخر شعر حافظ بدجوري توي ذهنم ميچرخه و بهم بد و بيراه ميگه...ديوار منم...خودم...ديگه ميخوام تمومش كنم...نمي خوام به غم عادت كنم...امروز حالم بهتر بود..خوب واسه مني كه چند روز رو با فكر و خيال بد شروع كردم ،داشتن يه روز با چند ساعت آرامش غنيمت....مي خوام بزنم به رگ بيخيالي...اصلا گور باباي هر چي آدم دروغگو...گور باباي هر چي آدم دورو ...چند سال قبل يه اتفاقايي افتاده ...چرا من بايد الان زندگيمو خراب كنم...به جهنم...بزار هر چي ميخوان بگن...هر چي ميخواد بشه...به من چه كه چي شده...چي باعث شده..كي مقصر بوده...خاطرات اين چند سال و نفهميم مياد سراغمو ديونه ام ميكنه..مياد و عذابم ميده...اما ميخوام يادم بره...يادم بره چقدر ابله بودم...يادم بره چقدر صادقانه بهشون كمك كردم...يادم بره كي بودن و چه نسبتي باهام داشتن...يادم بره...عكس توي آئينه بهم نهيب ميزنه...با خودت چه ميكني؟..من ميگم:هيچي..خودم ميشم...خودم...من شايد همون آدم سابق بشم...اما با يه زخم روي قلبم....و اين زخم تنها روزي ميتونه كاملا خوب بشه كه همه چيزو روشن كنم..من يه روز اين كارو ميكنم...يه روز همه چي رو روشن ميكنم...همه چيزو...من اين كارو ميكنم...مطمئن باش...

۳.ممنون از همه كامنتا....حرفاتون بهم اميد ميده...ممنونم كه به فكرم بوديد....نميدونم جواب اون همه محبت رو چطوري بدم...اينجا هيچ وقت تبديل به يه ماتمكده نميشه...هيچ وقت...اينجا گاهي برام يه پناه گاه...

۴.اينو ميدونستين....مقاومت موش صحرايي در برابر بي آبي بيشتر از شتر است....!!!

۵.شاد باشيد.

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 28 آذر1385 و ساعت 1:3 |
سلام...

دلم رميده لولي وشيست شور انگيز            دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز

فداي پيرهن چـــــــاك ماهرويـان باد               هزار جامه تقوي و خـــرقه پرهيز

خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد         كه تا ز خال تو خاكم شود عبير آميز

فرشته عشق نداند كه چيست ايساقي         بخواه جام و گلابي بخاك آدم ريز

پياله بر كفنم بنــــد تا سحرگه حشر               بمي ز دل ببرم هول روز رستاخيز 

فقير و خسته به در گاهت آمدم رحمي          كه جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز                  

بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت            كه در مقام رضا باش و زقضا مگريز

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست       تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

  خسته ام..از خودم...از اين زندگي.... از اين لحظه ها...از اين صدا...صدايي كه توي سرم بهم فرمان ميده فرماني كه ازش ميترسم و ميدونم كه عرضه شو ندارم...انگار داركوب توي سرم گذاشته اند..از همانها كه در هر ثانيه ۲۰بار ميكوبد...بدون وقفه...دارم خاموش ميشم...شدم يه شمع نيمه جون...آب ميشم و آب ميشم...اما نه نوري دارم نه گرمايي...زود رنج شدم و شكننده...حواست به حرفايي كه بهم ميزني باشه...من نه با كسي جنگ دارم نه از كسي متنفرم...پس از در جنگ وارد نشو...بيشتر از اين آوار به سرم نريز...ميدونم خيلي بچه ام خوب ميدونم....اما تو با چوب بزرگي به سرم نكوب...من هيچي نيستم..ميدونم خوب ميدونم...ديگه احساساتي نميشم...ديگه هيچ وقت براي تو گريه نميكنم...سنگ ميشم مثل خودت....اصلا خفه ميشم...خفه...كاري كه همه عمرم كردم...اينجام خفه ميشم...اصلا من آفريده شدم براي اينكه بهم بگن...خفه شو،حرف نزن،تو ساكت شو،تو هيچي نميفهمي...من آفريده شدم براي تو سري خوردن...بزار اينجام تو سري بخورم...من هيچيم نميشه...عادت دارم....ديگه كار از به استخون رسيدن كاردم گذشته....من ديگه خفه ميشم...

پ.ن:دلم گرفته بود فال گرفتم...همشو نوشتم...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 2:1 |
سلام...

۱.روزي يك پيرمرد ثروتمند بچه هايش را جمع كرد تا برايشان وصيت كند.پيرمرد همه اموالش را به امور خيريه بخشيد اما در آن ميان،يك باغ،يك خانه،يك اتومبيل و يك دفترچه خاطراتش را كه تا به حال به كسي نداده بود تا بخواند نگه داشت تا بين بچه هايش قسمت كند....پسر بزرگ از پدرش خواست تا خانه را به اوببخشد.پسر كوچكتر اما از پدرش تقاضا كرد كه باغ ييلاقي را به او ببخشد.در اين بين پيرمرد نگاهي به تنها دخترش انداخت و گفت:خب دخترم به تو ارثيه كمي رسيده است،تنها يك اتومبيل و يك دفترچه خاطرات.اين خيلي كم است نه؟

دخترك گفت:نه پدر،من فقط دفترچه خاطرات را ميخواهم ،اتومبيل را هم به برادرانم ببخش،همان دفترچه براي من كافيست و مطمئن باش ارث بيشتري به من داده اي.

۲.اين چند شب بيكار نبودم و با هر حسي كه بودم نوشتم...اما هيچ كدوم رو نذاشتم...از شروع مشكلات و دلايل خراب بودن اوضاع روحي تا يه پست خدا حافظي...خداحافظي از نوشتن...اما نذاشتمش چون ميدونستم اون موقع حالم خرابه و ممكنه روز بعد پشيمون بشم...اما الان هم حالم زياد خوب نيست....چرا؟...چون يكي از پرنده هام بد جوري حالش خراب شده...از اينكه برم توي اتاق و بهش سر بزنم ميترسم...از اولشم هيچكي با پرنده خريدن من موافق نبود...ميدونستن اگه بلايي سر بدبختا بياد حال منم خراب ميشه...اما گوش نكردم...پرنده هارو دوست دارم...دعا كنيد چيزيش نشه...اگه دارين فكر ميكنيد چي باعث شد حالم كمي بهتر بشه اصلا ذهنتون طرف دوا و دكتر و اين چيزا نره...درسته كه با هم خيلي اختلاف نظر داريم و خيلي بهم مي پريم...درسته كه گاهي فكر ميكنم ازم متنفر و پسرارو بيشتر از من دوست داره....اما هر دومون ميدونيم كه تنها پناه هميم...كي؟..مامان...آره مامان باهام يكم حرف زد...خيلي چيزا رو برام روشن كرد و برام كلي استدلال اورد...وسعي كرد قانعم كنه...كل امروز رفتيم بيرون...انگار ميخواد از اون خيال رهام كنه...وعجيب داره موفق ميشه....هر چند كه  گاهي فكر ميكنم فقط براي دل اون خودمو دارم خوب نشون ميدم....چون هنوز توي دلم غوغاست...من با احساسات خودمم مشكل دارم....امروز هم روز برف بود و سرما...هيچ وقت همت به اون خلوتي نبود....اونم توي روزي كه دلم ميخواست آروم بريم تا بتونم به برف و سپيد پوش شدن درختا  نگاه كنم...اما اين همت لعنتي انگار بازم فحش ميخواست...هميشه براي شلوغ بودنش و امروز براي خلوتيش...دلم برف بازي ميخواست اما دستكش نبرده بودم...و مهم تر از همه يه همراه كتكت خور...

۳.گربه وحشي:اگه منظورت همون عمه كوچيكت كه گفتي ازش متنفري و كينه داري...آره اما از اونم بدترم...اگه پامو جلو بذارم نيازي به آتشنشاني نيست...يا جنازه من مياد بيرون يا بايد پليس منو دستگير كنه...وضعم خيلي خرابتر از اين حرفاست...آره غم با من متولد شده...ديگه نميدونم عشق چيه...نميدونم...پگاه:منم از داد ميترسم زود كوتاه ميام تا طرفم يكم آروم بشه...به برنامه ريزي هم فكر ميكنم...هر چند كه ميدونم نميتونم عمليش كنم...رفيق گرمابه و گلستان؟...كاش باشه...ممنون عزيزم نظرات بهم كلي انرژي ميده...حميده و شيلا:ممنون..حتما...جودي ابوت:عزيزم من از اين كه كسي راهنماييم كنه خوشحال ميشم...حالا ميشه اسمشو گذاشت نصيحت يا راهنمايي...بهش فكر كردم و اگه بتونم حتما انجام ميدم...نميتونم ازش بنويسم...نميخوام حتي بهش فكر كنم...حتي يه لحظه..هر چند كه نميشه...محمد:ممنون...اقليما:نميدونم...دلم خيلي گرفته خيلي... كاش بشه هيچ كسي غمگين نباشه...ميدونم كه نميشه...پاپتی:اندوه آينده!...توی حال گم شدم...توی گذشته دارم دست و پا ميزنم تا غرق نشم و گاهی هيچ آينده ای رو نميخوام که ببينم...آيدا:عزيزم از اين توجهت ممنونم اما....راستش الان نميتونم جوابي در مورد اين كامنتت بدم...شايد تو پستاي بعد خودت متوجه بشي چرا!!....بوس بوس...پويا:ممنون..محمد:حتما...ممنون...نگاهي نو:اين آرزو رو براي توام دارم عزيزم..بوس...حاج واشنگتن:كي كه نشناسه؟....انگار خيلي از دستش كفري بودي نه؟...آسمانم ابريست:آخي..متاسفم عزيزم...اين آتش سوزي هم عمدي بوده...بوس گلم...حاج باران:ممنون از اين پيشنهاد... فكر كنم اين قرص روي غده كوچيكي به اسم پينه آل توي مغز اثر ميذاره...كه پينه آل هورمون ملاتونين رو ترشح ميكنه كه به نظر ميرسه عملكرد اين هورمون در پاسخ به تاريكيه....اشتباه كه نكردم...حوصله دكتر و دارو رو ندارم...اما اگه خيلي اذيتم كرد حتما اينكارو ميكنم...

۴.اينو ميدونستين...پروانه ها با پاهايشان ميچشند...!!!!

۵.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 24 آذر1385 و ساعت 1:53 |
سلام....

    ۱.مي خواهم برخيزم...از ميان خوابها ...وآبي بنوشم...ودست در دست خدا ....با خودم خلوت كنم....آنگاه پيراهن ماه را بپوشم...و از اين خانه....بيرون بروم

   ۲.دستها مي سايم....تا دري بگشايم...بر عبث مي پايم....كه به در كس آيد(نيما)...من خوبم...يعني سعي ميكنم كه خوب باشم...هي با خودم تكرار مي كنم كه من خوبم...من هميشه وانمود كردم كه خوبم... امروز با يه خبر شروع ميشه...يه خبر بد...خونه خاله آتيش گرفته و كاملا سوخته....خودشون سالمن...خاله و دختر خالم تنها زندگي ميكنن...توي يه شهر كوچيك....توي شهري كه سر تا تهشو نيم ساعته ميتوني بگردي...اما ماشين آتش نشاني يكساعت و نيم بعد از خبر مياد و همه چي جزغاله ميشه....علت معلوم نيست...اما هيچ خونه اي الكي آتيش نميگيره...شنيدن اين خبر اونم اونوقت صبح يعني شروع يه روز بازم با كلي دلتنگي...نگو سعي نميكني...من به خودم قول دادم اما انگار نميشه...همه چي دست به دست هم ميدن تا عصبيم كنن...شايد يه روزي جرئت پيدا كردمو از اين دختر خاله نوشتم...يه زندگي كثيف...چقدر بلا كه سر من بدبخت نيوورد از همون بچه گي تا حالا...فعلا كه خونه يكي از دختر خاله هام ساكن شدن...تا ببينيم چي ميشه...تعادل روحي ندارم...يهو ميخندم ،بيخودي گريه ميكنم،آروم ميشم...ديروز يه نفرو عصبي كردم خيلي...گفتم الان كه سيلي رو بخورم اما...نزد...گفت برو گمشو همين...ابرا تيكه تيكه شدن و دارن آروم آروم ميان رو زمين....آبي كه ممكنه توي پست ترين جا بوده باشه به عرش ميره...بعد دوباره به زمين مياد و پست ميشه اما باعث شاديه....بچه ها با صداي بلند ميخندن و آدم بزرگا لبخند ميزنن...بي خيال بعضيا كه بد و بيراه ميگن...صدا:يه لحظه به اين جمله فكر كن”زندگي بيهوده مرگ زودرس است“...من:خوب؟...يعني زندگي من بيهوده اس؟...صدا:من چنين چيزي گفتم؟...من:نه...ممنون متحول شدم...صدا:تو هيچ وقت آدم نميشي...!!!!!!!....آه خدايا گاهي دلم ميخواد ونجليس رو خفه كنم...داره ديونه ام ميكنه...

۳.حسين:ممنون كه تو پستت يادي ازم كردي...جودي ابوت:ميدونم چي ميگي...اما گاهي فكر كردن به اين چيزا آسونه...اما عمل...ممنون...حاجي واشنگتن:ممنون...يه فكري واسه فرستادنش بكن...نگاهي نو:اميدوارم حست زودتر برطرف بشه...ناراحتيتو توي وبلاگتم حس كردم...علي:ممنون..حتما...حاج رضا:كاش بشه..كاش شدني بشه...آسمانم ابريست:دارم سعي ميكنم كه ببرم...اما انگار اين لالايي واسه خواب من نيست...پاپتي:چشم...آمين...آيدا:ممنونم عزيزم..سعي كن اين حس رو تقويت كني...شعر نوشتنم به آدم آرامش ميده...بوس...پگاه:انگار حرف منو زدي..آره سرخورده ام...كاش راه حلي باشه...هر چند كه ميدونم راحلش خودمونيم اما فقط نوشتنش آسونه...بوس همزاد عزيزم...اقليما:بوسه؟...شايد...آخه تا حالا هيچ بوسه اي يه وريم نكرده....نگفتم از تعبيرش ميترسم....محمد:ممنون..حتما...

ممنون از كامنتاي زيباتون...ببخشيد اگه ناراحتتون كردم...اما هيچ وقت محبتاتونو يادم نميره...دوستون دارم خيلي...مخصوصا تويي كه واسم كامنت نميذاري اما يه جور ديگه راهنماييم ميكني...

۴.اينو ميدونستين....داركوبها قادرند ۲۰بار در ثانيه به تنه درخت ضربه بزنند....!!!!

۵.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 1:36 |
سلام...

۱.پيرزني در خواب به خدا گفت: خدايا من خيلي تنها هستم،آيا مهمان من مي شوي؟..ندايي به او گفت كه فردا خدا به ديدنش خواهد آمد...پيرزن از خواب بيدار شد،با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد،رت و چند نان تازه خريد و خوشمزه تريم غذايي را كه بلد بود ،پخت.سپس نشست و منتظر ماند.چند دقيقه بعد در خانه اش به صدا در آمد.پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد.پشت در پيرمرد فقيري بود،پيرمرد از او خواست كه غذايي به او بدهد،پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در خانه را به روي او بست.نيم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد.پيرزن در را باز كرد،اين بار كودكي كه از سرما مي لرزيد از او خواست كه از سرما پناهش دهد،ولي پيرزن با ناراحتي در خانه را بست.نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا در آمد ،اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سوي در دويد و در راباز كرد،ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود.زن فقير از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد.پيرزن كه خيلي عصباني شده بود،با داد و فرياد زن فقير را دور كرد.....شب شد، ولي خدا نيامد،پيرزن نا اميد شد و با ناراحتي سر به آسمان بلند كرد و به خدا گفت:خدايا،مگر تو نگفتي كه امروز به ديدنم مي آيي؟

جواب آمد كه من سه بار نمايندگاني به در خانه ات فرستادم،اما تو هر سه بار در را رويشان بستي!!!

۲.من امروز باز مريض شده ام....باز مرض دارمو باز حالم خراب است...دلم، دلم يك سيلي مي خواهد از آن سيلي ها كه آدم را يک وري ميكند...از آن سيلي ها كه بياد آوري هيچي نيستي...از آن سيلي ها كه آدمم كند... دلم باز پرواز مي خواهد و فرار...فرار از خودم از تو از همه ي آدمهاي دور برم...من خيلي وقت است كه خيال فرار دارم اما به كجا؟.....دلم جايي را ميخواهد كه هيچ كس مرا نشناسد.... نداند كيستم ...براي چه آمده ام.....چه ميكنم...چه مي خواهم...هيچي نداند و هيچي چيز نخواهد كه بداند....اصلا مي خواهم يك روح شوم...از همانها كه در فيلم مي بينم ...از ديوار بگذرم...دري را نگشايم...كسي مرا نبيند...نخواهد...انگار براي روح شدن بايد مرد...ولي مگر من زنده ام كه بميرم...تو ميداني فرق منو مرده در چيست؟...زياد به خودت فشار نياور...هيچ فرقي نداريم....ديشب خواب ديدم پايم شكسته...از انگشتان تا ران در گچ بود...نميدانم چرا اين خواب انقدر كش ميامد...و من با اين پاي عليل و در گچ اينورو آن ور ميرفتم...در جايي از خوابم تو به عيادتم امدي و حالا چقدر دلم برايت تنگ است...نمي دانم تعبير پاي شكسته چيست به دنبالش هم نرفتم...اما  ميترسم از تعبيرش ميترسم...نميدانم چرا؟اما دلم بد جوري گرفته است...مينويسم فقط مينويسم تا شايد كمي راحت شوم...آلبوم عكسهايم را بر ميدارم تا چند عكس به آن بيافزايم از چند ماهگي ام آغاز ميكنم و به حال ميرسم...و اي كاش كه نميرسيدم...وباز عكسها مرا ياد خودم ميندازد...من....تو ميداني من را در كجا گم كرده ام؟...كجا جاي گذاشتمش؟....ياد داري ؟....چشمم در عكسها تنها خودم را مي بيندو بس....در همه لبخند ميزنم...ميخندم...وانگار چند لحظه قبل از عكس از ته دل خنديده ام..ميداني چقدر دلم براي از ته دل خنديدن تنگ شده؟...برايم شاخ گذاشته اي و من براي جلويي و او ميخندد مثل من كه از پشت سرم خبر ندارم....ميشمارم ۹نفريم...دو نفر ازدواج كردند ...دو نفر دانشجو ...يك نفر مغازه دار...دو نفر به كلاسهاي مختلف ميروند...يكي از كجاها سر در نياورده  است، گاهي  اخبار نا گواري ميرسد...اما از يكي كاملا بي خبرم..نميدانم كجاست چه مي كند؟...ميدانم كه قصور از من بوده است...نميدانم چرا انقدر پخش و پلا شده ايم؟ ...باز دلم ميگيرد...ميرسم به دريا..دلم يك لحظه ساحل ميخواهد و آب...نميدانم چرا ؟نميدانم چرا مثل بقيه نيستم؟... چرا نيستم...من نميتوانم به آب بزنم نميتوانم تا اعماق برم و بر گردم...نميدانم چه مرگم مي شود كه وقتي به آب ميزنم نميخواهم كه بر گردم ...نميدانم....باز آن كوه، آن جنگل، آن رود....بس است بيادم نياوريد .... به يادم نياوريد كه چه كرده ام....بس است....عكسها را ميگذارم در البوم و رهايشان ميكنم اما هنوز دلم گرفته  است...دلم صداي تو را مي خواهد...كه در گوشم زمزمه كني :تنها نيستي،من هميشه با توام...كاش....

۳.وقتي كه نميتوانم بنويسم...وقتي كه سرم شلوغ است...وقتي كه مهمان داريم يا خودم ميهمانم...وقتي اصلا شرايط نوشتن را ندارم...ذهنم پر از حرف است پر از موضوع...حتي خط به خط آن را هم در ذهنم مينويسم...ومي پرورم....اما حالا...حالا كه اين صفحه سفيد روبه روي من است خالي شده ام..انگار تمام كلماتم ته كشيده است....چند وقتي ميشود كه خواب درست و حسابي ندارم...نه كه نخواهم بخوابم يا نشود...خوابم نمي برد...تا ۴صبح بيدارم....وبلاگ گردي ميكنم..كتاب ميخوانم...فيلم مي بينم...اما باز هم خواب به سراغم نمي ايد...بعد انقدر در جايم ول ول ميخورم و به كارهايم، به نوشته هاي شما فكر ميكنم تا خوابم ميبرد....اما ۸،۷ صبح از صداي رفتن بقيه بيدار ميشوم....كاري ندارم كه بلند شوم...پس باز هم ول ول ميخورم...خوابم سبك تر ميشود و با كوچكترين صدايي بيدار ميشوم...خوابهاي مسخره مي بينم تا ساعت ۱۰ ميشود و برمي خيزم...فكر نكن در طول روز بيكارم....خودم را خسته ميكنم.....ورزش ميكنم...گاهي مي رقصم...جارو ميزنم...زمين ميسابم...كه شايد خسته ام كند شب آرام بخوابم...اما نمي شود كه نمي شود....ديگر در مانده ام نميدانم چه كنم...گاهي اصلا ديوانه ميشوم در بستر گريه ميكنم تا شايد چشمانم گرم شود به خواب روم...اما تنها چيزي كه صبح ها نصيبم ميشود چشمان سرخ شده و باد كرده است....نميدانم چه كنم نميدانم....سالها پيش كه هنوز عروسي به اين خانواده نيامده بود...دلم كسي را ميخواست كه با او راحت باشم ...هر چه ميخواهم به او بگويم و آرام گوش دهد و گاهي راز دارم باشد...اما حالا هيچ رغبتي به حرف زدن ندارم...او خوب است مهربان،خوش صحبت،شنونده اي خوب...اما انگار من بد شده ام...با هم كه مشغول كاريم از هر دري حرف ميزنيم...از نت،از فيلم،از زندگي ،حتي از آن دخترك و كساني ديگركه ميگويند مانند او شده اند...اما نميتوانم حرف دلم را به او بزنم...او ميگويد كه مرا دوست دارد و اصرار ميكند كه بيشتر پيشش بروم..ميگويد براي بچه هاي كلاسم برنامه هاي تفريحي گذاشته اند اگر خواستيم جايي برويم ميايي و من خيلي راحت ميگويم نه...همه متعجبند چون من دختر بچه ها را دوست دارم...از بودن كنارشان لذت ميبرم...اما حالا حوصله سر و صدا ندارم... او معلم است معلم پيش دبستاني...گاهي به او غبطه ميخورم كه چطور ۳۱ كودك ۶،۵ ساله را ۴ساعت تحمل ميكند...بچه ها دوستش دارند و مادرها كه از بقيه تعريفش را شنيده اند اصرار ميكنند كه معلم كودكانشان او باشد...نميدانم چه مرگم شده....من نميخواهم آرام بخش بخورم..نميخواهم به زور قرص چند ساعتي بخوابم...نميخواهم از الان درگير قرص اعصاب و فلان و فلان شوم... دلم تنگ شده است مي خواهم زير باران قدم بزنم...ميخواهم شبها وقتي همه خوابند به پشت بام بروم و ماه را نگاه كنم و گاهي بترسم....مي خواهم باز مثل گذشته شوم...ميخواهم از ته دل بخندم...مي خواهم تو به من زنگ بزني و از گذشته بگويي و آن سر تلفن از خنده غش كني و من با خنده تو خوش باشم....مي خواهم خودم باشم...مي خواهم باز خودم بشوم...خودم...

۴.آيدا:اميدوارم دوباره كسي رو نكشن...اما انگار نميشه بوس بوس خانومي...گربه وحشي:استدلال خوبيه..ممنون از آيدي بوس بوس...اقليما:واقعا واقعا واقعا آره...پس چرا من فكر ميكردم تو كارشناسي داري؟...بعدا بهت ميگم چطوري فكر ميكردم...اول شدن تو بعضي از وبلاگا حال ميده...هنوز هم تا آخرين قطره نوشابه رو سر ميكشم...كي گفته تو فضولي....خيلي دلشون بخواد در موردشون بنويسي....پاپتي:خواهش ميكنم..وقتي شروع به خوندن يه وبلاگ ميكنم به خيلي چيزاي ديگه هم دقت ميكنم...نگاهي نو:خواهش خانومي...هميشه يادتم و بهت سر ميزنم..آسمانم ابريست:به خودت تلقين نكن كه ابري...خورشيد حتي وقتي زير ابر باز هم نور داره و ميشه ديدش...دنبال خورشيد زندگيت بگرد...مطمئن باش همين نزديكياس....پگاه:خواهش ميكنم خانومي...ميدوني وقتي بهم ميگي دخملم كلي ذوق ميكنم...بوس....آرايه:شايد چشمام خسته بشن اما نوشته هات مثل كتابا غذاي روحن...بوس...نسرين(بهانه هاي غربت):منم دلم واسه اون دونفر خيلي تنگ شده...با يه حس ديگه اي در موردشون نوشتم...منم خيلي خوشحالم كه پيدات كردم...بوس بوس.....حاج باران:چرا تشكر...من لذت بردم از خوندن تو تشكر ميكني...علي:ممنون..حتما بهتون سر ميزنم...حاج واشنگتن:خواهش ميكنم...چه خوب منتظر اون پستم...امين:ممنون....حميده:خواهش گلم...نابخشوده:دلم واست سوخت...انشاالله حسود كيه...البته سعي كن تا ۱۳۱ سالگي پول تلفنتو بدي...رضا۵۳:نه..اگه هم سوژه اي باشه نميگم...خودت بايد فكر كني...شما كه خيلي تو انتخاب سوژه خلاقي...جودي ابوت:از كجا ميدوني...شايد بزرگتر بودي...بوس

حالا كه تك به تك جواب دادم يه چيز كلي به همه تون بگم...من اينارو ننوشتم تا بيايد تشكر كنيد ، ممنونم از اين همه لطفي كه داريد....ولي اين منم كه بايد ازتون تشكر كنم...چون زيبا مينويسيد...چون وبلاگ نويسي خيلي چيزا بهم داد....آشنايي با شما خيلي چيزا بهم ياد داد...من از با شما بودن خوشم..

۵.اينو ميدونستين....يك انسان بالغ كه تقريبا پنج ليتر خون در رگهايش جاريست اگر يك و نيم ليترش را از دست بدهد احتمال مرگش بسيار بالاست...!!!!!

۶.قسمت دوم مال چهار روز پيش...يعنی چهارشنبه...وبقيه مال امروز

۷.شاد باشيد.

۸.اون بالا گفتم كه مريض شدم.... شايد هم خل شدم...چند وقتي بود دلم ميخواست اينجوري بنويسم...يعني غير محاوره اي...احتمالا پست بعد دوباره مثل سابق ميشم..

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 2:5 |
سلام...

”سارا اين جين كوك‍“ :مهندسي كه گاهي آشپزي ميكنه و به گفته خودش آشپز ماهريه...از همون اوايل كه شروع كرد به نوشتن ميخوندمش،خيلي دوسش داشتم و نوشته هاش انقدر به دلم مي نشست كه گاهي چند بار ميخوندم هيچ بلاگري تا اون موقع به محبوبيت سارا برام نشده بود....هميشه بهترين كامنتا رو سارا مينوشت...انقدر زيبا كه همه ميگفتن باهاش موافقن و خلاص...باورتون ميشه هنوزم نميدونم چه اتفاقاتي افتاد كه سارا ديگه ننوشت....يه مدت نبودم و وقتي برگشتم جاي خاليش همه جا حس ميشد...ساده مينوشت اما دلنشين اميدوارم هر جا كه هست شاد باشه...راستي چند وقت پيش توي اين وبلاگ گرديهاي ديوانه وار به وبلاگي برخوردم كه فكر كردم ساراست اما هنوزم مطمئن نيستم...

”آب و سراب“ : صاحب همون آلاچيق مكانيكي سابق...ايشونم توي همون مدتي كه من نبودم هك شدن و خبري ازشون نداشتم....خنده دار ولي گاهي به همون آلاچيق سر ميزدم تا شايد خبري ازشون باشه...تا اينكه خودشون بعد از مدتها خبر دادن كه حاج واشنگتن همون مدير سابق...ايشون تبحر خاصي در پيدا كردن موضوعات خاص دارن...چيزايي كه شايد به ذهن خيليا نرسه...مثل نوشتن از زبان يه كاسه توالت...پستي كه مدتهاست خيليا دوست دارن ببينن يه پست شخصيه....يه خاطره خانوادگي...يه بچه از اين بچه هاي نابغه عصر حاضر داره  و پرسپوليسيه تنها چيزايي كه ازش ميدونم هميناس...

”حاج باران“: ديگه داره يه سال ميشه...يه سال كه هر روز بايد به وبلاگش سر بزنم....ديگه شده برام مثل يه بايد...نميدونم از كجا پيداش كردم فكر كنم وبلاگ پري دريايي بود...خوندن كامنتاش توي اون همه مامان جالب بود...اما همون روزا خداحافظي كرده بود و ديگه نمي خواست بنويسه...تمام پستايي كه توي اون صفحه بود رو خوندم...اون خط قرمز ها كه هيچ وقت قسمت آخر نداشت...هر چند كه بيشتر به درد متاهلين ميخورد اما از سبك نوشتنش خوشم اومد...انگار سالها توي اين زمينه تجربه داشته و يه مشاور حاذق بود...بعد هم كه قصه عشقش به دختر همسايه واقعا اون موقع فكر ميكردم بالاي ۴۰ساله و داره از خاطرات سالهاي دور ميگه...يواش يواش خوندن آرشيوش برام شد يه سرگرمي جالب...پستاي اولش خيلي ساده بود اما يواش يواش پخته تر شده بود...نميدونم چند بار ديگه بهش سر زدم اما وقتي ديدم دوباره مينوسه خيلي خوشحال شدم.....طبق معمول خيلي دير شروع به كامنت گذاشتن كردم ...جديدن جابجا شده و حاجي ۳ايكس ما بي ايكس شده...اگه يه روزي وقت نويسندگي پيدا كنه خيلي موفق ميشه...هر چند كه فكر ميكنم ميشه هميشه نوشت حتي حالا كه سرش شلوغه و درگير زندگيه...چيزي كه ازش مطمئنم اين كه توي حرف زدن هيچ وقت كم نمياره و اگه  طرف مقابل هم اهل كل كل كردن باشه از شب  تا خود صبح ميتونه ادامه بده و زواياي پنهاني از خودشو به نمايش بزاره....ايشونم يه بچه داره كه گاهي عسل خطاب ميشد و گاهي توله...يه پسر كه تا مدتها فكر ميكردم دختر...خيلي وقته ديگه از همسرش و سارا نمينويسه...حافظه قوي داره و اكثر حدساش درست از آب در مياد...

زن ۵۷ :توي سوئد زندگي ميكنه ...ميدونم كه دير به دير به اينجا سر ميزنه اما خيلي دوسش دارم...از اون موقع كه توي بلاگفا شروع به نوشتن كرد ميخوندمش...خيلي دوست داره يه تابو شكن باشه...از همه چيز اين مملكت انتقاد ميكنه و به حرفاشم معتقد...گاهي از سكس مينويسه و گاهي از دردسر هاي زندگي زنان...هميشه فكر ميكردم رابطه خوبي با همسرش داره اما وقتي خوندم كه جدا شده انقدر شوكه شدم كه اصلا نتونستم بقيه پستو بخونم...گاهي غمگينه و گاهي خيلي شاد...همه احساسشو مينوسه و منتقل ميكنه .....و به نظر ميرسه كه خيلي كار ميكنه...اميدوارم توي زندگي مجردي كه ميخواد شروع كنه موفق باشه...

”تنگي آئورت“ :خانم دكتر هلال...از لينكاي زن ۵۷ بهش سر ميزدم اما يواش يواش از نوشتنش خوشم اومد دير به دير آپ ميكرد ...از اتفاقاتي كه توي بيمارستان ميوفتاد و بيماراش ميگفت...خيلي وقته كه نمينويسه گفته تا اطلاع ثانوي حدس ميزنم جاي ديگه اي مشغول نوشتن و هنوز پيداش نكردم..

”گربه وحشي“ :از همون وبلاگ قبلي خواننده اش بودم...از پست آقاي راننده...هموني كه باران آرزو ميكرد راننده اتوبوس باشه...مدتي بعد از اونجا اسباب كشي كرد و بايه اسم تازه شروع كرد به نوشتن...تا مدتها نميدونستم گربه وحشي همون آرمي....اما از وقتي كه فهميدم اونم شد مثل يه بايد روزانه ....نوشته هاش شايد گاهي مثل غر غر باشه اما دلتنگيهايي كه خودم خيلي حسش كردم...نويسنده قابليه زيبا و دلنشين تنها چيزيه كه ميتونم بگم....گاهی خيلی گنگ مينويسه و شده بعضي از پستاشو شش بار بخونم!...جديدا يه نويسنده ديگه هم به وبلاگش اضافه شده كه فكر ميكنم خواهر دو قلو گم شده اش...انقدر نوشتهاشون و سبكشون شبيه كه آدم گاهي قاطي ميكنه و  اون پائين دنبال اسم صوفي يا گربه سگ ميگرده...تا حالا باهاش چت نكردم اما خيلي دوست دارم يه بار اين اتفاق بيفته...

”وحيد هتفيلد“ :ايشونو توي دنياي واقعي ميشناختم و سر زدن به وبلاگش برام يه آغاز بود براي ورود دوباره به اين دنيا...از چت بازي اومدم به وبلاگ بازي....هيچ وقت شخصي ننوشته و فكر نكنم كه هيچ وقت هم بنويسه....همش توي كار هك و بوت و فيلتر شكن...به نظرم توي اين كار موفق، خيلي وقته ازش خبري ندارم نه از خودش نه از اون دوست بي معرفتم...

”شايد...“ :پگاه عزيز كه تا مدتها اسمشونو نميدونستم و وقتي كه به وبلاگ خواهرش رفتم اسم خودش و پسرش  رو فهميدم...جز اولين نفراتي بود كه به وبلاگم سر زد و كامنت گذاشت و لينك داد...از پستاي تصادف شروع به خوندن وبلاگش كردن....چنان جزئيات تصادفو تعريف كرده بود كه آدم كلي غصه دار ميشد...يه پسر كوچولو ناز داره  كه خيلي شيطون و بلبل زبون به نظر ميرسه وتا مدتها پسره خطاب ميشد...يه مدت ميرفت سر كار و خيلي سر زنده و شاد مينوشت البته دير به دير آپ مي كرد اما حالا بيكاره و بيشتر از اتفاقات خونه ميگه...و گاهي كامنتاش انقدر دوستانه اس و به آدم انرژي ميده كه آدم حس ميكنه سالهاست باهاش دوست....براشون خيلي احترام قائلم.

”پري دريايي“ :يه مدت هر روز بهش سر ميزدم و پستاي طولانيشو ميخوندم از سبك نوشتنش خوشم ميومد بيشتر اتفاقات هم در مورد دختر كوچولو نازش و همسرش رشا بود...از اتفاقات دانشگاه و ازدواج و بچه دار شدن...طبق معمول تا مدتها كامنت نميذاشتم و فقط ميخوندم...توي كانادا زندگي ميكنن و به نظر ميرسه چهره خيلي زيبايي داره....خونگرم و سر زنده...اون روز هايي كه ميخواست عمل كنه و درد داشت منم در استرس بودم و هر روز بهش سر ميزدم و وقتي ميگفت حالش خوبه خيلي خوشحال ميشدم...عاشقانه همسرشو دوست داره و دعواهاشون خيلي كوتاه...الان يه مدتي يه جاي ديگه هم مينويسه ...يه مدت يه خواننده بي جنبه انگار اذيتش ميكرده و كامنتهاي مسخره مينوشته حتي تا خداحافظي هم رفت اما بازم برگشت و از دخترش گفت...اميدوارم هميشه همين طور شاد و سر زنده باشه و با نوشته هاش به آدم كلي انرژي بده...

”اقليما دختر آدم“ :يا همون دختر سابق آدم...به ترتيب لينكدوني نوشتم و اگر ميخواستم به ترتيب محبوبيت بنويسم نفر اول بود!!...تا حالا با هم خيلي چت كرديم و از حرف زدن باهاش لذت ميبرم..گاها مثل من شب زنده  داره و الان غمگين....انقدر حس شبيه به هم داريم كه گاهي فكر ميكنم سالهاست ميشناسمش...برام مثل يه خواهر نداشته اس...از همون وبلاگ سابق خوانندش بودم...توي وبلاگاي ديگه پز اول شدن ميداد و اين هي آدمو غلغلك ميداد كه اول بشم و حالشو بگيرم...از پستي كه در مورد گنجي نوشته بود خواننده اش شدم البته قبل از اون هم چند باري بهش سر زده بودم ....خيلي دير شروع كردم به كامنت گذاشتن...اوايل يه تصور ديگه اي ازش داشتم اما حالا فكر ميكنم يه دوست بي نظيره...خانم مهندس و از صبح تا شب داره كار ميكنه...گاهي فكر ميكردم اين جوري كار كردن آدمو از خيلي از افكار دور ميكنه اما اون داره همه  رو نقض ميكنه...شاخكهاي حسي قوي داره و خيلي چيزا رو درست حدس ميزنه خيلي دوست دارم گاهي شاخك هاي حسيش چيزي در موردم بگن...مدتي عاشق بود و غمگين نوشتنشو ربط ميدادم به عشقش اما حالا فكر ميكنم بايد دوباره عاشق بشه تا شاد بنويسه تا بشه همون اقليما دختر آدم.

”رضا ۵۳“ :حاج رضا كه از وبلاگ باران باهاش آشنا شدم ...گاهي بهش سر ميزدم اما خيلي به پستاش علاقه نداشتم ...نميدونم چرا اما فكر ميكردم وبلاگش بيشتر به درد مردان متاهل و اين جور آدما ميخوره تا وقتي كه باران اون هجويه رو نوشت و از اون موقع حاج رضا هم شد يه بايد روزانه....گاهي از نوشتن خسته ميشه و گاهي نوشتن ميشه كل زندگيش ....وقتي ميري به وبلاگش بايد آماده مواجه شدن با هر مدل پستي باشي...موضوعات گاه عجيب وگاه جالب....توي پست ۲۰۰ خداحافظي كرد اما باز برگشت اين روزا داره به پست ۳۰۰ نزديك ميشه و اميدوارم با يه پست متفاوت روبرو شيم...گاهي از همسرش فاطمه خانم ياد ميكنه و انگار خيلي دوسش داره...داره خيلي مهربون و صبور نشونش ميده و خودشو خيلي بد و ناسازگار....

”دختر سركش“ :مستانه....فكر نميكنم ديگه به ماها سر بزنه مدتي ميشه كه رفته ايتاليا اميدوارم لااقل اونجا زندگي باهاش بسازه...هميشه كامنتاشو همه جا ميديدم اما خيلي كم بهش سر ميزدم تا اين اواخر كه  اونم شد يه بايد روزانه...يه عزيزي كه براي رسيدن بهش خيلي سختي كشيده بود رو توي آتش سوزي از دست داد و بعد بچه اش و بعد هم پدرش....وقتي كه گفت با هومن ازدواج كرده واقعا نميدونستم بايد بهش تبريك گفت يا نه...انقدر غمگين و نا اميدانه از مراسم عقد تعريف ميكرد كه آدم گيج ميشد كه اين دختر شاد يا نه...فكر ميكنم هومن خيلي دوسش داشت ...مستانه تا مدتها ميگفت كه بر ميگرده اما چند ساعت مونده به پرواز گفت كه ديگه نمياد و من بيشتر از همه دلم براي هومني سوخت كه اين پسترو ميخوند...الان ديگه وبلاگشم روي هواست و آدمك ياهوش خيلي وقته كه روشن نشده....هر جا كه هستي شاد باشي خانومي

”دختري از ديار آفتاب“ :حميده....يه دختر خانوم ۲۰ ساله ناز كه دانشجو و وبلاگش جايي بود واسه شاديها و دلتنگيها و خاطراتش...سر يه قضيه اي كه نميدونم چيه خداحافظي كرد اما حالا دوباره برگشته و آفتاب وبلاگش دوباره طلوع كرده....گاهي گنگ مينويسه و گاهي ميخواد با شعر حرفشو بزنه حالا هم كه باشيلا خانوم وبلاگش داره عاشقانه ميشه...اميدوارم هر دوشون موفق بشن..

”صنم“ :رهاي عزيزم كه خيلي دوسش دارم...دختر پاكيه كه يه وبلاگ عاشقانه زيبا داره ....نميدونم چرا هميشه فكر ميكنه كه ممكنه فراموشش كرده باشم...نه دخمل جان من هيچ وقت نميتونم فراموشت كنم و هر روز بهت سر ميزنم...همين دو هفته قبل براي ديدن عشقش به ايران اومد و حالا قرار باهم ازدواج كنن...ميخواد كه خانم دكتر بشه و توي لندن زندگي ميكنه...توي پست آخرش گفت بود كه پدر بزرگش فوت شده ...روحش شاد

”آسمانم ابريست“ :اسمشو نميدونم و حس ميكنم اون اين جوري راحت تره....مدتيه خيلي غمگين مينويسه و انگار همه غمهاي عالمو جمع كردن توي دلش...اما عزيز دلم اينطوري نيست...دانشجوئه ،پدرشون فوت شدن و با مادر و خواهر و برادرش زندگي ميكنه(اشتباه كه نميكنم؟)...خواب زياد مي بينه و جديدا خواب مرگ، و اعتقاد داره خوابهاش درست از آب در ميان...عزيزم توي همه تعبير خوابها خواب مرگ نشونه افزايش طول عمره .....خودتو اذيت نكن تو اول راهي و خيلي جووني براي اين فكرا....زندگي كن،مرگ هميشه كنار ماست اما نبايد با خيالش طعم زندگي رو گس كنيم...مرگ و زندگي در كنار هم زيبان و در كنار هم بودنشون كه باعث ميشه معنا بدن...طوري زندگي كن كه چند ساله ديگه حسرت اين لحظه هاتو نخوري...نميخوام بي خود نصيحتت كنم اما اينا حرفاي دلم بود كه خيلي وقته ميخوام بهت بگم...تو برام يه دوست عزيزي و اينارو به حساب همين دوستي بذار...

”يادداشتهاي يه ديوانه“ :خيلي كم بهم سر ميزنيم .... ۱۹سالش و اسم خودشو گذاشته حسين سيلوستر و انگار مدتي خوانندگي هم ميكنه!... خيلي وقت ازش بي خبرم...

”پندارهاي آرايه و سلوچ“ :از همون موقع كه بيمارستان بود و همه بلاگر ها نگرانش باهاش آشنا شدم....پستاي طولانيش هميشه فراريم ميداد و باعث ميشد گاه گاهي بهش سر بزنم اما يواش يواش عاشق نوشتنش شدم و شايد يه بايد روزانه...حالا هر چقدر هم كه پستاش طولاني بشه برام جذاب تره...خيلي دلم ميخواد يه روز كل آرشيوشو بخونم اما با اين همه سابقه و اون همه پست طولاني بعيد به نظر ميرسه....انقدر كلمات رو زيبا كنار هم مياره كه شك ندارم ميتونه نويسنده موفقي بشه...پستاي زندگي فقيرانه و ثروتمندانش خيلي عالي بود و بازتاب فوق العاده اي داشت...همسرش ماني مرد خوبيه و خودش قبول داره كه گاهي قدرشو نميدونه...و بهمن...به نظر خيلي از كسايي كه به وبلاگش ميان زني كه شوهر داره نبايد عاشق باشه...اما مگه عشق اين چيزارو ميفهمه....هر چه بخواي بيشتر ازش فرار كني بيشتر مياد سراغت و انقدر دنبالت ميدوه تا خسته ات كنه....انقدر پا به پات مياد تا از نفس بندازت...تا جايي كه فرياد ميزني ديگه دنبالم نيا...اما اون حريص تر ميشه تا بيشتر خرابت كنه...نميدونم آرايه اينا درسته يا نه اما هر وقت نوشته هاتو در مورد بهمن ميخونم اينا به ذهنم مياد...آرايه هم شبا بيداره اما اكثرا سرش شلوغه ومن اينجور مواقع كمتر مزاحم بچه ها ميشم اما همون يه بار كه با هم حرف زديم حرفاش انقدر زيبا بود كه بيشتر شيفته حرف زدن باهاش شدم...جناب سلوچ رو زياد نيمشناسم اما چند پست ازش خوندم مثل همون پستي كه از عشق نوجوني شروع شد و تا جووني ادامه پيدا كرد و يه دفعه تموم شد...خيلي دوست دارم بيشتر بنويسه اما خيلي كم كار....

”نا بخشوده“ : خيلي وقت نيست كه مينويسه اما از همون اولين پستها بهش سر ميزنم از همسرش جدا شده و توي اين موقعيت  كه آدم به يه هم دل نياز داره عشق ده سال قبلش برگشته...به نظرش عشق فراموش نميشه بلكه از زماني به زمان ديگه منتقل ميشه چيزي كه هيچ وقت قبولش نداشتم...هميشه فكر ميكنم از دل برود هم آن كه از ديده برفت...اما توي مردا عشق اول يه نفوذ ديگه اي داره و هيچ وقت فراموش نميشه....و اما كامنتاش گاهي از خوندن بعضي از كامنتايي كه واسه خودم يا بچه ها گذاشته از خنده غش كردم!!!ميشه گفت خيلي نكته بين و منتظر يه چيز خيلي كوچولو تا يه تيكه به خانوما بندازه(منظورم توي كامنتاش)....يكم تنبله و شايدم سرش شلوغه؟! و فكر ميكنم از اون آدمايي كه خيلي دوست و رفيق داره و خيلي راحت ارتباط برقرار ميكنه...

”مهاجر“: كارشناسي داره و براي ارشد تلاش ميكنه....كلاس موسيقي ميره و عاشق...اينا تنها چيزايي كه ازش ميدونم...سعي ميكنم هر روز بهش سر بزنم هر چند كه نشونه اي از خودم نميزارم...

”زني به شكل نوشتن“ :آرايه به همه معرفيش كرد...با اون پستي كه ۸،۷تا از پستاشو جمع كرد و به اسم خودش گذاشت و به دل همه نشست و توي پست بعد گفت نويسندش كي بوده  و همه راهي اون وبلاگ شدن...دير به دير مينويسه اما عميق....

”نگاهي نو“ :زياد نميشناسمش گاهي بهش سر ميزنم...جالب مينويسه با نگاهي نو به همه زندگي...

”سير و سلوك“ :آيدا عزيز كه توي لبنان با همسرش (كاريز ) و پسرش زندگي ميكنه...لبنان وضعيت خوبي نداره و اين روي آيدا خيلي تاثير گذاشته...خيلي سعي ميكنه بگه كه سياسي نيست ونمي خواد كه سياسي بنويسه اما نميدونم چرا پستاش انقدر سياسي شدن....وبلاگ قبلي كشف شد و جاي ديگه مشغول اما با همون اسم...هر بار كه ميري با يه قالب جديد رو به رو ميشي نميدونم چند نفر تصميم به سر و سامون دادن قالب وبلاگ رو دارن...گاهي خيلي زيبا ميشه و گاهي خيلي سرد....وقتي حالش خوبه و شاد خيلي سر زنده مينويسه و ميشه اينو توي نوشته هاش حس كرد اما و قتي غمگينه از خط به خط نوشته اش استرس كه نصيبت ميشه...وبلاگ گرد ماهري و تقريبا هر روز به همه سر ميزنه رد پاش همه جا هست...

”خاطرات سپيده“: و سپيده كه انگار همه جور اتفاقي بايد توي زندگيش باشه...يه زندگي پر از درد، پر از بد شانسي و بد بياري... از وبلاگ گربه وحشي باهاش آشنا شدم و طي چند روز آرشيو پر از درد شو خوندم....فكر كنم يكي از دلايل پر خواننده بودن وبلاگش سبك نوشتاري و نوع تعريف اتفاقات...و قطع قصه در جاي خيلي حساس...نميدونم چرا هر وقت به سراغ وبلاگش ميرم حتي اگه چيزي ننوشته باشه يه دنيا غم مياد تو دلم...نه كه براش دل بسوزونم  نه دلم براي همه دخترا و زنايي ميسوزه كه شايد نا خواسته يه اتفاق مسير زندگيشونو عوض كرده...گاهي فكر ميكنم اگر مهرداد در مسير زندگي سپيده نبود اون اين همه رنج رو نمي ديد يا اولين سلام ،اولين نگاه....شايد تقدير مسير زندگيشو عوض كرده...قرار دو پست ديگه اين قصه پر غصه تموم بشه و خودش از اين عذاب بياد آوري راحت...منتظر خوندن لحظه هاي زندگي الانتم...

”چركنويسهاي يك ديوانه“: قلم قوي داره و در طنز ميتونه خيلي موفق بشه...در لندن بسر ميبره و كم از غربت بهونه ميگيره...كل آرشيوشو خوندم و گاه خيلي لذت بردم...خيلي كم وقت وبلاگ گردي و نوشتن پيدا ميكنه اما خوب مينويسه...

”جودي ابوت“:خيلي وقت نيست كه شروع به نوشتن كرده...فقط شعر مينويسه و اصلا هم وبلاگش شخصي نيست...شعراي دلنشينيه...چيز زيادي ازش نميدونم...جودي ابوت يكي از شخصيتهاي كارتوني محبوبم و اين بيشتر ترغيبم ميكنه بهش سر بزنم نميدونم چه ربطي بهم دارن...

”آف اسكيرين“:تازه باهاشون آشنا شدم و چيز زيادي ازش نميدونم...فقط اينكه در عرض نيم ساعت كل آرشيوشو خوندم و از نوشته هاش خوشم اومد...

”فرياد“:يه وبلاگ گروهي كه من فقط يه نفرشون يعني امين رو ميشناسم...شخصي نيست گاهي اجتماعي گاهي سياسي...در كل وبلاگ جالبيه...

البته كساي ديگه اي هم هستن به وبلاگشون سر ميزنم مثل” آسيد تقي “:چند وقت به چند وقت ميرم و ۸،۷تا از پستاشو ميخونم بدون نظر ...نميدونم چرا تا حالا هيچي براش ننوشتم اما خيلي وقته بهش سر ميزنم...و ”دريا پري“:آرشيوشو كامل خوندم خيلي وقت ميخوام يه كامنت بزارمو و بعد هم لينكش كنم اما نميدونم چرا هي يادم ميره...،”من فقط يك زن“:تقريبا نصف آرشيوشو خوندم از پستاي جديدش يه خط هم نميخونم مستقيم ميرم سراغ آرشيو....اكثرا روزانه نوشته براي همين طول ميكشه..”نسرين(بهانه هاي غربت)“:به ايشونم گاها سر ميزنم هر چي نباشه هم اسم كه هستيم...ووو همه كسايي كه حتي يك بار نظر گذاشتن...

*************************************************

پ.ن۱:از خيلياتون كوچك ترم اما خيلي خودموني نوشتم...منو ببخشيد از اين همه جسارت...اگه جايي اشتباه كردم خواهشا بگيد...خيلي طولاني شد شرمنده...

پ.ن۲:خيلي وقت ميخواستم در مورد دوستام بنويسم اما منتظر يه تلنگر بودم كه ارايه زد....

پ.ن۳:اقليما عزيز:باور كن اگه نگفته بودي منتظر پست بعدي هستي اينارو نميذاشتم...فكر نكنم زياد خوب شده باشه...يه چيز ديگه:مدتها بود سشوارم صداهاي عجيب ميداد....وقتي روشن ميشد ازش صداي خروس ميومد و گاهي بوي سيم سوخته هم ميومد...انگار يه خروس بد بخت رو فرو كردن توش...اما اون روز وقتي روشنش كردم نه صدا ميداد نه بو...دلم واسش سوخت....پگاه عزيز:نميدونم چه مرگم بود...همون سطح هورمونها جابجا شده بود(گرفتي كه؟)....نابخشوده عزيز:معلومه خيلي بد بويي...عطر غير ضروريه؟...حميده عزيز:ممنون خانومي....منم به عطر خيلي وابسته ام...آسمانم ابريست عزيز:منم انقدر به يه آهنگ گوش ميدم تا ازش متنفر ميشم و پاكش ميكنم....جودي عزيز:نه خانومي من كتاب هري پاترو نخوندم....فيلماشو ديدم اما هيچ علاقه اي به خوندن كتابش نداشتم...زيادي تخيليه..

ممنون از كامنتها ...جواب خيليارو توي كامنت دوني وبلاگشون دادم...

پ.ن۴:امروز يعني چهارشنبه ۱۵آذر سالگرد سقوط سي ۱۳۰...(خيلي نوشتم اما بي خيال)روحشون شاد...   

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 1:12 |
سلام...

۱.روزي الاغ كشاورزي در چاهي افتاد.كشاورز،چند ساعت سعي كرد تا راه حلي بيابد و در همين حال الاغ ناله هاي جگر سوزي سر ميداد،بالاخره كشاورز به اين نتيجه رسيد كه الاغ پير  و چاه خشك است و به هر حال قرار است كه چاه پر شود،پس ارزش آن را ندارد كه براي نجات الاغ خود را به آب و آتش بزند......بنابراين كشاورز از همسايه ها خواست تا بيايند و به او كمك كنن،آنها نيز هر كدام بيلي برداشتند و شروع به ريختن خاك در چاه كردند.ابتدا الاغ متوجه شد كه چيزي در حال وقوع است و با وحشت شروع به عرعر كرد،ولي بعد از چند لحظه ساكت شد كه اين سكوت كنجكاوي همسايه ها را برانگيخت و باگذشت دقايقي از سكوت الاغ و ريخته شدن مقداري خاك،كشاورز خم شد و به درون چاه نگاه كرد و از ديدن صحنه اي كه پيش رويش در جريان بود،شگفت زده شد.چون با هر مقدار خاكي كه روي پشت حيوان ريخته ميشد او كار جالبي انجام ميداد و با يك تكان،خاك ها را به زمين مي ريخت و روي آن مي ايستاد و يك پله بالا مي رفت و...به زودي الاغ در ميان تعجب همگان پا روي پله چاه گذاشت و از چاه بيرون پريد!!!

وقتي خداوند به حيوانات فكر و عقل داده است،پس حتما به اشرف مخلوقات يعني انسان بهتر از آن را نيز عطا فرموده است. 

۲.نميدونم چرا انقدر امشب ميخوام که بنويسم...فقط ميخوام دستم روي كيبور بچرخه و بچرخه....پا ميشم و كلي عطر به دستام ميزنم....فقط به دستام....نميدونم چرا ...خيلي ازش خوشم مياد...بهم تازگي ميده...كلي فيلم جلومه كه همشونو ديدم اما بازم يه تيكه هاشونو مي بينم نميدونم چرا اما انگار از اين تكرار خوشم مياد.....شايد تقصير كامنت حاج رضاست كه بازم منو ياد رمز داوينچي انداخت...‹‹عقل تكرار را نمي پسندد اما احساس تكرار را دوست دارد ›› از دكتر شريعتي...مثل تكرار اين بو،تكرار اون صحنه، تكرار اون كلمه...مثل تكرار الله ...يعني توي قلبم نقش مي بنده يا تلقينه؟...باز دستمو ميارم بالا جلوي بينيم بو رو حس ميكنم باز تازه ميشه...موزيك لايته...ميخوام كه حواسمو پرت نكنه اما انگار برعكس ميشه...امروز صبح با مامان دعوام شد سر يه چيز مسخره....ما عادت داريم سر چيزاي مسخره به هم بپريم...اما كم پيش مياد قهر كنيم....كل امروز قهر بوديم....و شايد فردا يا حتي روز بعدش....هيچكي هم منت كشي نميكنه يهو يكيمون هوس ميكنه با هم حرف بزنيم و همه چي فراموش ميشه....انگار از اين رديف كردن كلمات خوشم مياد...انگار خوشم مياد هي كلمه يادم بيادو هي جمله درست كنم و هي نقطه بزارم...صدا:بازم توي نديد بديد رفتي يه عطر خريدي؟ كل خونه بو گند گرفت...من:خفه(توي دلم)...صدا:حالا اسم عطره چي هست؟...من: كوفت(با صداي بلند)...صدا:من آخر نفهميدم تو به كي رفتي كه انقدر بي ادبي...بازم بوي عطر بازم تازگي ...ديروز يه سشوار خريدم اما امروز بازم با سشوار قبلي موهامو خشك كردم...نميدونم چرا اما جديده هنوز توي جعبه اش بود و زن روي جعبه بهم لبخند ميزد!...كلمات انتهايي ندارن...تا هر وقت كه بخوان ميتونن با خودشون ببرنت...انقدر كه از زمان هم بگذري...

۳.واي خدا..واي خدا...واي خدا...چه شبي شده امشب دقيقا چند بار اينو امشب گفتم حتي قبل از وصل شدن به نت... و براي اولين بار توي عمرم يك ساعت طول كشيد تا ۳ تا پست رو بخونم و دو تا كامنت بنويسم...انقدر ذهنم شلوغه كه خودمم توش گم شدم...شده شبايي كه از خوندن يه پست خيلي كوتاه ساعتها گريه كردم ...خنده داره ولي من به همتون وابسته شدم و شادياتون شادم ميكنه و غماتون غصه دار...امروز از همه نوشتم از وقتي باهاتون آشنا شدم و از حسهايي كه بهتون دارم ...هنوز كامل نشده اما پست بعدي حتما ميذارمش...دست و پامو گم ميكنم وقتي نگام مي كني تو...نفس نفس حال ميكنم وقتي صدام ميكني تو...نميدونم چرا امشب همش دارم اين آهنگ علي اصحابي رو گوش ميدم....با اينكه منو ياد يه چيز خيلي افتضاح ميندازه اما امشب كرمم گرفته و آهنگش توي سرمه، نميتونم چيز ديگه اي بشنوم...من امشب شديدا احساس ديونگي ميكنم...كسي هست كمكم كنه؟...

۴.اينو ميدونستين....۹۰درصد سم مارها از پروتئين تشكيل شده است....!!!!

۵.قسمت دوم مال دو شب قبل و بقيه مال امشب...تيكه پاره نوشتن هم عالمي داره....

۶.شاد باشيد

۷.لطفا بريد اينجا و آمار وحشتناكي از ايرانيان رو ببينيد..!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 1:36 |
سلام...

۱.روزي عيسي مسيح از محلي رد ميشد.چشمش به حشره اي افتاد كه خيلي نادر و عجيب مي نمود.هميشه برايش سوال بود كه خداوند براي چه اين حشره را آفريده است؟.....آن روز ديگر تاب نياورد و از خدا پرسيد:خدايا در هر چه تو آفريده اي حكمتي است،اما هر چه مي انديشم حكمت اين موجود را در نمي يابم!؟.......خدا خنديد و گفت:عيسي تو خيلي صبر داشتي كه حالا اين سوال را از من پرسيدي . چون اين حشره تا به حال سه بار از من پرسيده كه اين عيسي را براي چه آفريده اي؟!!!

حكمت الهي آنقدر كامل و بدون نقص مي باشد كه در آن نه مي توان شك كرد و نه نقصي يافت.پس اعتماد كنيد به آنچه مقدر شده است.  

۲.هميشه شنونده خوبي بودم...انقدر خوب كه خيليا همه حرفاشونو جمع ميكنن و يه دفعه براي من خالي ميكنن...اما انقدر كه خوب ميشنوم خوب حرف نميزنم...نه كه فكر كني حرف زدن بلد نيستم...نه  ....اما نميتونم جزئيات همه چيزو بگم شايد اتفاقيو كه يه نفر دو ساعته تعريف ميكنه...من تو ۱۵ دقيقه تعريف ميكنم كلي و بدون هيچ جزئياتي....چيزايي كه بايد به فهمش كمك كنه رو ميگم و بس...توي وبلاگ نويسي هم اين صادقه...خوب ميخونم...حس ميكنم...لذت ميبرم اما بلد نيستم تمام جزئياتو بگم....دوست ندارم هر لحظه و ثانيه رو تشريح كنم در حالي خوندن يا شنيدنشو دوست دارم...اين مقدمه اي واسه اينكه بگم قسمتايي از سفرمو ميگم...چيزايي كه خوشم اومده يا باعث نفرت شده...و گاها چيزاي جالب...

*اين بار مثل هميشه نيست....هنوزم عطر حرم مستم ميكنه...اما اشكمو در نمياره....ميام جلو ضريح نگاه ميكنم و نگاه ميكنم ...اما گريه نميكنم بازم مثل هميشه نيست...صداي جيغ ،صداي زاري، صداي ناله، صداي دعا...هيچ كدوم منو به گريه وا نميداره....چشمم ميوفته به مامان چشماش خيس و سرخ....براي چي گريه ميكنه؟...نميدونم....آروم يه جا ميشينم و به آدما خيره ميشم...دعا اونا منو ياد بقيه ميندازه...از همه ياد ميكنم...در عجبم از كسايي كه براي رسيدن به ضريحت هر كاري ميكنن....چنگ و مشت و دعوا...خيره ام به دختر ۱۴ ،۱۵ ساله و نوزادي كه داره از سينه اش شير ميخوره...هر چند كه از اين جور چيزا اينجا زياد ديدم....اما نميدونم چرا بازم تعجب ميكنم....نميدونم چرا غمگينه...يادت باشه من بازم اومدم و تو...

*دختري كه كنارم نشسته يه دختر عادي نيست....مبتلاست به سندروم داون...يا همون منگول خودمون.....ميدونم از اون چيزي كه به نظر ميرسه سنش بيشتره...اما مادرش زياد پير نيست(اين مشكل اكثرا وقتي مادر پير باشه پيش مياد يعني هر چه سن بچه دار شدن بره بالا احتمال ابتلا به اين سندروم هم ميره بالا)...گريه نميكنه...زار نميزنه...اما يه صداهايي ازش بيرون مياد كه مثل ناله اس....انگار از تو داره ناله ميكنه....از توي قلبش حرفاشو به خدا ميزنه....چشمش فقط به ضريح و بس...انگار نميتونه حرف بزنه....كسي كه بغل دستم نشسته هي جلوي بچه شو ميگيره كه نره طرفش...شايد ميترسه؟...اما اون بد بخت كه ترس نداره ....فكر نكنم آزارش حتي به مورچه هم برسه...دلم براشون ميسوزه هم واسه دختر هم واسه زن بغل دستم...

*خرافات خرافات خرافات .... و باز هم خرافات....انقدر داره اين خرافات عجيب و غريب زياد ميشه كه به منبعش شك ميكنم...از كجا اينا رو ميسازن و انقدر سريع توي مردم نشر ميدن؟...كجاي دين گفته براي رسيدن به چيزايي كه ميخواي اين كارارو بكن....يه عده آدم ساده ،  بي سواد، زود باور كارايي ميكنن كه آدم به عقلشونم شك ميكنه...جديد ترين چيزي كه ديدم چسبوندن مهر به يه قسمتي از ديوار بود...جاهايي كه به زيبايي تزئين شده بود و كنده كاري به سرعت داره از بين ميره....كاش بشه تومخ اين مردم فرو كرد كه اينا دروغه...

*بازم بخش جالب مشهد شانديز بود...موقع رفتن گير يه راننده افتاديم كه دنبال چند تا گوش ميگشت...از دوران نوزادي تا كهنسالي اجدادشو تعريف كرد....از عصر قلقلك ميرزا و كوفت سلطنه و زهر مارودوله...كه اين شهر چه جوري بوده و چه جوري شده...و اضافه كنيد به زمينه صحبتها آهنگ عهد چوقي كه با صداي بلند پخش ميشه...عروس بگو بعله بعله بعله...دوماد دم حجله اس حجله حجله....سرماي وحشتناكي بود حتي قسمتهايي هم پوشيده از برف ...و فوق العاده زيبا...بازم اون آبشار زيبا و كلي خاطره...و از غذاي خوب اون منطقه هم نبايد گذشت...و موقع برگشتن يه راننده ساكت بدون هيچ ضبط و راديويي....با آرامش به شهرنگاه ميكردم و باز هم تعجب ميكردم از اين همه تفاوتي كه توي قسمتهاي مختلف مشهد هست...اطراف حرم يه دنياي ديگه اس و اين طرف يه دنياي ديگه...

* يه  عادت خيلي بد كه توي تقريبا ۹۰ درصد مردم شهر رواج داره...ببخشيد معذرت...تف كردن....انقدر از اين اخلاق متنفرم كه فكرشم نميتوني بكني....شونصد رقم فحش نصارشون ميكردم....

*باز هم غالب خريدها بازار رضا بود ....اما جاهاي ديگه هم سر زديم مثل بازار روسها،بازار بزرگ،بازار بين المللي...و اين بار فقط براي يه نفر سوغات خريدم و بس...و فكر نكردم كه وقتي برسم اينجا همه ازم سوغاتي ميخوان....اصلا كي گفته هر بار كه آدم ميره بايد يه كوه سوغاتي بياره؟...

*امسال هيچ  جاي ديدني ديگه نرفتيم مثل طوس ،كوهسنگي،پارك وكيل آباد،خواجه هاو....يه بخشه هايشم تقصير من بود....بنظرم ديگه خيلي تكراري شدن...

*نزديكاي مشهد براي نمازصبح قطار يه توقف داشت...اسم ايستگاهشو يادم نيست ۵ صبح بود و يه مه غليظ همه جارو گرفته بود...چشم چشم رو نميديد...باور كنيد اغراق نميكنم...ياد صبحاي شمال افتادم ....خيلي اونجاها اين مه رو ديدم توش قدم زدم،نفس كشيدم...اما اونجا برام تازگي داشت....خيلي سرد بود و آبش كه انگار از توي فريزر مياد بيرون....با صورت خيس اومدم بيرون...يخ زدم...انگار يه نفر هزارتا سوزن گرفته و داره فرو ميكنه توي صورتم....بعد از مدتها نماز صبح خوندم....تجربه جالبي بود توي اون سرماي كشنده....

*ستاره هاي زيادي توي آسمون بود اما دريغ از ماه....چون اون شب ،شب اول ماه بود و هيچ ماهي وجود نداشت...موقع برگشتن هم كه ابري بود من هيچ ماهي نديدم...

*متنفرم،متنفرم،متنفرم....از اعراب متنفرم....مخصوصا اعراب عراقي...ببخشيد ولي فكر ميكنم كثيف ترين آدماي روي زمينن....تعداد زياديشونو توي مشهد ديدم...مرداي حال بهم زن و زناي قوي كه فقط بلدن هل بدن و مثل وحشيا برن جلو....توي راه آهن هم بودن...بد جوري حال آدمو بهم ميزنن....البته من منظورم اعراب كشور خودمون و اونايي كه خوزستانين نيست....

۳.و بابك بيات...نميدونم كدوم بخش خبري بود كه شنيدم....اما خيلي ناراحت شدم....فكرشم نميكردم به اين زودي اين خبرو بشنوم...روحش شاد....بعد هم خبر كماي ناصر عبد اللهي...هر چند كه زياد ازش خوشم نمياد اما بعضي از آهنگاشو دوست دارم...اميدوارم زود تر حالش خوب بشه...

۴.اينو ميدونستين...گونه اي از خرگوش قادر است ۱۲ ساعت پس از تولد جفت گيري كند....!!!!

۵.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 8 آذر1385 و ساعت 23:46 |
سلاااااااااااااااااام...

چطورين؟...وبلاگ مزخرف منو نميخونيد خوشيد؟...ساعت۵:۳۰ صبح رسيديم و به لطف ترافيك تهران ۷:۳۰ خونه بوديم....تا الان خواب بودم....الان هم دارم مثل خوره وبلاگارو ميخورم...نه ببخشيد ميخونم....وقت كامل نوشتن ندارم اما احتمالا امشب ....همه تونو دعا كردم ...دلم واستون تنگ شده بود خيلي...واسه وبلاگاتون...واسه وبلاگم...

ممنون از كامنتاي زيباتون....

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 7 آذر1385 و ساعت 10:28 |
سلام...

۱.انقلاب فرانسه بود و انقلابيون مشغول گردن زدن دشمنان بودند.يه روز آنها تصميم داشتند يك شاعر و يك دزد و يك مهندس مكانيك را با گيوتين اعدام كنند......ابتدا از شاعر پرسيدند كه دوست دارد صورتش رو به آسمان باشد يا پشت به آسمان و با كدام يك از شرايط فوق با سرنوشت خويش رو به رو ميشود.مرد گفت : ميخواهم چهره ام رو به آسمان باشد كه وقتي گردنم را ميزنيد و روحم از بدن جدا ميشود آسمان را ببينم.......جلاد به گفته ي او عمل و سپس لبه تيز گيوتين را رها كرد اما لبه تيز گيوتين درست در چند سانتي متري گردن او متوقف شد.مسئوولان اعدام اين وضعيت را بخشش الهي دانستند ومرد را رها كردند.....اين بار نوبت دزد بود،او هم ميخواست كه صورتش رو به آسمان باشد....جلاد باز هم لبه تيز گيوتين را رها كرد و مجددا در چند سانتي متري گردن اعدامي آن متوقف شد ، او را هم آزاد كردند .....نوبت رسيد به مهندس مكانيك.او هم تقاضا كرد كه صورتش رو به آسمان باشد.جلاد مجددا لبه ي تيز گيوتين را رها كرد ...

ناگهان مهندس گفت : آهان،فهميدم مشكل گيوتين تان در كجاست!!!

۲.همه چی آماده اس....بليط...هتل...از يك ماه قبل رزرو شده....انگار فقط منم كه بايد آخرين لحظه رزرو بشم....فردا ميريم مشهد ....مامان ميگه: چهار تا بليط گرفتيم...ميگم ما كه سه نفريم...ميگه كسركوپه رو هم گرفتيم كه راحت باشيم....ميگم:شما با اين كارتون نميزاريد يه بدبخت ديگه بره و برگرده....ميگه اين همه قطار حالا تو غصه اون يه نفرو ميخوري؟...چي بگم؟!....نميدونم بايد شاد باشم يا نه؟....بر خلاف هميشه هيچ حسي ندارم....نميدونم بايد برم چي بگم...چي بخوام...اصلا مگه واسه خواستن ميرم؟...مگه به همه چيزايي كه خواستم رسيدم؟....پارسال وقت ولادت رفته بوديم توي عمرم اين همه شلوغي نديده بودم...توي همه صحن ها كيپ تا كيپ آدم بود....گاهي مي نشستم توي حياط و به عجز و لابه مردم نگاه ميكردم...يا به عجله براي رفتن به خريد....همه جور آدمي بود....پير،جوان...فقير،غني.... حتي يه زن خارجي بود كه تو شلوغي حالش بد شده بود...بهش غبطه ميخوردم از اون سر دنيا فقط براي يه روز....دكتر بود و انگار يكي از والدينش ايراني....۴۰ ساله به نظر ميرسيد و با همون فارسي دست و پا شكسته ميگفت كه كل عمرشو توي آمريكا بوده....به زور نفس ميكشيد و با حيرت به ديوارا خيره ميشد و گريه ميكرد....تو اين چند سالي كه پشت هم رفتم خيلي چيزا ديدم...وقتي كه برميگردم يه حال ديگه اي دارم....اما فقط چند روز دوام داره....ميگن امام رضا طلبيده...يعني منم طلبيده؟...يا...

۳.عاشق شباي كويرم....از پنجره قطار كه نگاه ميكني حس ميكني ماه بزرگتر....انگار ميخواد بغلش كني...وستاره ها انقدر زيادن ...كه ديگه به خودت نميگي تو هفتا آسمونم ستاره اي ندارم(يعني دارم؟) ...نميدونم اگه رفتم و برنگشتم كي ميخواد اينجا خبر بده....منو ببخشيد اگه حرفي زدم كه چه اينجا چه تو كامنتا ناراحتتون كرده ....نگيد دختر تو چرا هر وقت مي خواي بري سفر از اين اين فكرا ميكني....باور كنيد فوبياي سفر ندارم...اما كي ميدونه شايد...قطارمون سقوط كرد...يا راننده خواب آلوده بود و زد به قطار جلويي...يا سيل اومد و واگن مارو با خودش برد....يا ترمز بريد ورفتيم ته دره....يا شايدم پنچر كرد و مجبور شديم كنار ريل وايسيم و تا صبح يخ بزنيم....يا چه ميدونم كلي از اين اتفاقا...فقط به اين فكر ميكنم كه اين چند روزه بدون ام پي تري پلير گم شدم چيكار كنم...يعني دووم ميارم؟...ميدونم كه گم نشده يا يكي بي خبر بخشيدش يا يه بلايي سرش اومده و بروز نميدن...

۴.براي همه دوستاي گلم دعا ميكنم...اما تو عزيز دلم كه ميگي به ته خط رسيدي...عزيزم ته خطي وجود نداره...ته خطو ذهن بيمار من و تو ميسازه...براي آرامش دلت دعا ميكنم...اما تنها كسي كه ميتونه بهت كمك كنه فقط و فقط خودتي...

۵.از كامنتا ممنون...فكر كنم به همه يه آبنبات چوبي بدهكار شدم.....و حاج واشنگتن عزيز:ممنون از لطفت وبلاگ نويسی به آدم ياد ميده از کسی توقع نداشته باشه همين که گاهی هم سر ميزنيد عاليه... هميشه شما يه چيزي ياد ميگرفتي اين  بارمن... تو خيلي از مجسمه ها اينو ديده بودم و حالا علتشم فهميدم...

۶.اينو ميدونستين...بطور متوسط،مردم آنقدر از عنكبوتها ميترسند كه نميتوانند آنها را بكشند...!!!!

۷.شاد باشيد

۸.راستي با عزاي عمومي حال ميكنيد...نخند..مگه نميبيني يكي از نشانه هاي خدا مرده....خدا خودش به داد برسه....

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 1 آذر1385 و ساعت 15:19 |
PageRank