سلام...
”سارا اين جين كوك“ :مهندسي كه گاهي آشپزي ميكنه و به گفته خودش آشپز ماهريه...از همون اوايل كه شروع كرد به نوشتن ميخوندمش،خيلي دوسش داشتم و نوشته هاش انقدر به دلم مي نشست كه گاهي چند بار ميخوندم هيچ بلاگري تا اون موقع به محبوبيت سارا برام نشده بود....هميشه بهترين كامنتا رو سارا مينوشت...انقدر زيبا كه همه ميگفتن باهاش موافقن و خلاص...باورتون ميشه هنوزم نميدونم چه اتفاقاتي افتاد كه سارا ديگه ننوشت....يه مدت نبودم و وقتي برگشتم جاي خاليش همه جا حس ميشد...ساده مينوشت اما دلنشين اميدوارم هر جا كه هست شاد باشه...راستي چند وقت پيش توي اين وبلاگ گرديهاي ديوانه وار به وبلاگي برخوردم كه فكر كردم ساراست اما هنوزم مطمئن نيستم...
”آب و سراب“ : صاحب همون آلاچيق مكانيكي سابق...ايشونم توي همون مدتي كه من نبودم هك شدن و خبري ازشون نداشتم....خنده دار ولي گاهي به همون آلاچيق سر ميزدم تا شايد خبري ازشون باشه...تا اينكه خودشون بعد از مدتها خبر دادن كه حاج واشنگتن همون مدير سابق...ايشون تبحر خاصي در پيدا كردن موضوعات خاص دارن...چيزايي كه شايد به ذهن خيليا نرسه...مثل نوشتن از زبان يه كاسه توالت...پستي كه مدتهاست خيليا دوست دارن ببينن يه پست شخصيه....يه خاطره خانوادگي...يه بچه از اين بچه هاي نابغه عصر حاضر داره و پرسپوليسيه تنها چيزايي كه ازش ميدونم هميناس...
”حاج باران“: ديگه داره يه سال ميشه...يه سال كه هر روز بايد به وبلاگش سر بزنم....ديگه شده برام مثل يه بايد...نميدونم از كجا پيداش كردم فكر كنم وبلاگ پري دريايي بود...خوندن كامنتاش توي اون همه مامان جالب بود...اما همون روزا خداحافظي كرده بود و ديگه نمي خواست بنويسه...تمام پستايي كه توي اون صفحه بود رو خوندم...اون خط قرمز ها كه هيچ وقت قسمت آخر نداشت...هر چند كه بيشتر به درد متاهلين ميخورد اما از سبك نوشتنش خوشم اومد...انگار سالها توي اين زمينه تجربه داشته و يه مشاور حاذق بود...بعد هم كه قصه عشقش به دختر همسايه واقعا اون موقع فكر ميكردم بالاي ۴۰ساله و داره از خاطرات سالهاي دور ميگه...يواش يواش خوندن آرشيوش برام شد يه سرگرمي جالب...پستاي اولش خيلي ساده بود اما يواش يواش پخته تر شده بود...نميدونم چند بار ديگه بهش سر زدم اما وقتي ديدم دوباره مينوسه خيلي خوشحال شدم.....طبق معمول خيلي دير شروع به كامنت گذاشتن كردم ...جديدن جابجا شده و حاجي ۳ايكس ما بي ايكس شده...اگه يه روزي وقت نويسندگي پيدا كنه خيلي موفق ميشه...هر چند كه فكر ميكنم ميشه هميشه نوشت حتي حالا كه سرش شلوغه و درگير زندگيه...چيزي كه ازش مطمئنم اين كه توي حرف زدن هيچ وقت كم نمياره و اگه طرف مقابل هم اهل كل كل كردن باشه از شب تا خود صبح ميتونه ادامه بده و زواياي پنهاني از خودشو به نمايش بزاره....ايشونم يه بچه داره كه گاهي عسل خطاب ميشد و گاهي توله...يه پسر كه تا مدتها فكر ميكردم دختر...خيلي وقته ديگه از همسرش و سارا نمينويسه...حافظه قوي داره و اكثر حدساش درست از آب در مياد...
زن ۵۷ :توي سوئد زندگي ميكنه ...ميدونم كه دير به دير به اينجا سر ميزنه اما خيلي دوسش دارم...از اون موقع كه توي بلاگفا شروع به نوشتن كرد ميخوندمش...خيلي دوست داره يه تابو شكن باشه...از همه چيز اين مملكت انتقاد ميكنه و به حرفاشم معتقد...گاهي از سكس مينويسه و گاهي از دردسر هاي زندگي زنان...هميشه فكر ميكردم رابطه خوبي با همسرش داره اما وقتي خوندم كه جدا شده انقدر شوكه شدم كه اصلا نتونستم بقيه پستو بخونم...گاهي غمگينه و گاهي خيلي شاد...همه احساسشو مينوسه و منتقل ميكنه .....و به نظر ميرسه كه خيلي كار ميكنه...اميدوارم توي زندگي مجردي كه ميخواد شروع كنه موفق باشه...
”تنگي آئورت“ :خانم دكتر هلال...از لينكاي زن ۵۷ بهش سر ميزدم اما يواش يواش از نوشتنش خوشم اومد دير به دير آپ ميكرد ...از اتفاقاتي كه توي بيمارستان ميوفتاد و بيماراش ميگفت...خيلي وقته كه نمينويسه گفته تا اطلاع ثانوي حدس ميزنم جاي ديگه اي مشغول نوشتن و هنوز پيداش نكردم..
”گربه وحشي“ :از همون وبلاگ قبلي خواننده اش بودم...از پست آقاي راننده...هموني كه باران آرزو ميكرد راننده اتوبوس باشه...مدتي بعد از اونجا اسباب كشي كرد و بايه اسم تازه شروع كرد به نوشتن...تا مدتها نميدونستم گربه وحشي همون آرمي....اما از وقتي كه فهميدم اونم شد مثل يه بايد روزانه ....نوشته هاش شايد گاهي مثل غر غر باشه اما دلتنگيهايي كه خودم خيلي حسش كردم...نويسنده قابليه زيبا و دلنشين تنها چيزيه كه ميتونم بگم....گاهی خيلی گنگ مينويسه و شده بعضي از پستاشو شش بار بخونم!...جديدا يه نويسنده ديگه هم به وبلاگش اضافه شده كه فكر ميكنم خواهر دو قلو گم شده اش...انقدر نوشتهاشون و سبكشون شبيه كه آدم گاهي قاطي ميكنه و اون پائين دنبال اسم صوفي يا گربه سگ ميگرده...تا حالا باهاش چت نكردم اما خيلي دوست دارم يه بار اين اتفاق بيفته...
”وحيد هتفيلد“ :ايشونو توي دنياي واقعي ميشناختم و سر زدن به وبلاگش برام يه آغاز بود براي ورود دوباره به اين دنيا...از چت بازي اومدم به وبلاگ بازي....هيچ وقت شخصي ننوشته و فكر نكنم كه هيچ وقت هم بنويسه....همش توي كار هك و بوت و فيلتر شكن...به نظرم توي اين كار موفق، خيلي وقته ازش خبري ندارم نه از خودش نه از اون دوست بي معرفتم...
”شايد...“ :پگاه عزيز كه تا مدتها اسمشونو نميدونستم و وقتي كه به وبلاگ خواهرش رفتم اسم خودش و پسرش رو فهميدم...جز اولين نفراتي بود كه به وبلاگم سر زد و كامنت گذاشت و لينك داد...از پستاي تصادف شروع به خوندن وبلاگش كردن....چنان جزئيات تصادفو تعريف كرده بود كه آدم كلي غصه دار ميشد...يه پسر كوچولو ناز داره كه خيلي شيطون و بلبل زبون به نظر ميرسه وتا مدتها پسره خطاب ميشد...يه مدت ميرفت سر كار و خيلي سر زنده و شاد مينوشت البته دير به دير آپ مي كرد اما حالا بيكاره و بيشتر از اتفاقات خونه ميگه...و گاهي كامنتاش انقدر دوستانه اس و به آدم انرژي ميده كه آدم حس ميكنه سالهاست باهاش دوست....براشون خيلي احترام قائلم.
”پري دريايي“ :يه مدت هر روز بهش سر ميزدم و پستاي طولانيشو ميخوندم از سبك نوشتنش خوشم ميومد بيشتر اتفاقات هم در مورد دختر كوچولو نازش و همسرش رشا بود...از اتفاقات دانشگاه و ازدواج و بچه دار شدن...طبق معمول تا مدتها كامنت نميذاشتم و فقط ميخوندم...توي كانادا زندگي ميكنن و به نظر ميرسه چهره خيلي زيبايي داره....خونگرم و سر زنده...اون روز هايي كه ميخواست عمل كنه و درد داشت منم در استرس بودم و هر روز بهش سر ميزدم و وقتي ميگفت حالش خوبه خيلي خوشحال ميشدم...عاشقانه همسرشو دوست داره و دعواهاشون خيلي كوتاه...الان يه مدتي يه جاي ديگه هم مينويسه ...يه مدت يه خواننده بي جنبه انگار اذيتش ميكرده و كامنتهاي مسخره مينوشته حتي تا خداحافظي هم رفت اما بازم برگشت و از دخترش گفت...اميدوارم هميشه همين طور شاد و سر زنده باشه و با نوشته هاش به آدم كلي انرژي بده...
”اقليما دختر آدم“ :يا همون دختر سابق آدم...به ترتيب لينكدوني نوشتم و اگر ميخواستم به ترتيب محبوبيت بنويسم نفر اول بود!!...تا حالا با هم خيلي چت كرديم و از حرف زدن باهاش لذت ميبرم..گاها مثل من شب زنده داره و الان غمگين....انقدر حس شبيه به هم داريم كه گاهي فكر ميكنم سالهاست ميشناسمش...برام مثل يه خواهر نداشته اس...از همون وبلاگ سابق خوانندش بودم...توي وبلاگاي ديگه پز اول شدن ميداد و اين هي آدمو غلغلك ميداد كه اول بشم و حالشو بگيرم...از پستي كه در مورد گنجي نوشته بود خواننده اش شدم البته قبل از اون هم چند باري بهش سر زده بودم ....خيلي دير شروع كردم به كامنت گذاشتن...اوايل يه تصور ديگه اي ازش داشتم اما حالا فكر ميكنم يه دوست بي نظيره...خانم مهندس و از صبح تا شب داره كار ميكنه...گاهي فكر ميكردم اين جوري كار كردن آدمو از خيلي از افكار دور ميكنه اما اون داره همه رو نقض ميكنه...شاخكهاي حسي قوي داره و خيلي چيزا رو درست حدس ميزنه خيلي دوست دارم گاهي شاخك هاي حسيش چيزي در موردم بگن...مدتي عاشق بود و غمگين نوشتنشو ربط ميدادم به عشقش اما حالا فكر ميكنم بايد دوباره عاشق بشه تا شاد بنويسه تا بشه همون اقليما دختر آدم.
”رضا ۵۳“ :حاج رضا كه از وبلاگ باران باهاش آشنا شدم ...گاهي بهش سر ميزدم اما خيلي به پستاش علاقه نداشتم ...نميدونم چرا اما فكر ميكردم وبلاگش بيشتر به درد مردان متاهل و اين جور آدما ميخوره تا وقتي كه باران اون هجويه رو نوشت و از اون موقع حاج رضا هم شد يه بايد روزانه....گاهي از نوشتن خسته ميشه و گاهي نوشتن ميشه كل زندگيش ....وقتي ميري به وبلاگش بايد آماده مواجه شدن با هر مدل پستي باشي...موضوعات گاه عجيب وگاه جالب....توي پست ۲۰۰ خداحافظي كرد اما باز برگشت اين روزا داره به پست ۳۰۰ نزديك ميشه و اميدوارم با يه پست متفاوت روبرو شيم...گاهي از همسرش فاطمه خانم ياد ميكنه و انگار خيلي دوسش داره...داره خيلي مهربون و صبور نشونش ميده و خودشو خيلي بد و ناسازگار....
”دختر سركش“ :مستانه....فكر نميكنم ديگه به ماها سر بزنه مدتي ميشه كه رفته ايتاليا اميدوارم لااقل اونجا زندگي باهاش بسازه...هميشه كامنتاشو همه جا ميديدم اما خيلي كم بهش سر ميزدم تا اين اواخر كه اونم شد يه بايد روزانه...يه عزيزي كه براي رسيدن بهش خيلي سختي كشيده بود رو توي آتش سوزي از دست داد و بعد بچه اش و بعد هم پدرش....وقتي كه گفت با هومن ازدواج كرده واقعا نميدونستم بايد بهش تبريك گفت يا نه...انقدر غمگين و نا اميدانه از مراسم عقد تعريف ميكرد كه آدم گيج ميشد كه اين دختر شاد يا نه...فكر ميكنم هومن خيلي دوسش داشت ...مستانه تا مدتها ميگفت كه بر ميگرده اما چند ساعت مونده به پرواز گفت كه ديگه نمياد و من بيشتر از همه دلم براي هومني سوخت كه اين پسترو ميخوند...الان ديگه وبلاگشم روي هواست و آدمك ياهوش خيلي وقته كه روشن نشده....هر جا كه هستي شاد باشي خانومي
”دختري از ديار آفتاب“ :حميده....يه دختر خانوم ۲۰ ساله ناز كه دانشجو و وبلاگش جايي بود واسه شاديها و دلتنگيها و خاطراتش...سر يه قضيه اي كه نميدونم چيه خداحافظي كرد اما حالا دوباره برگشته و آفتاب وبلاگش دوباره طلوع كرده....گاهي گنگ مينويسه و گاهي ميخواد با شعر حرفشو بزنه حالا هم كه باشيلا خانوم وبلاگش داره عاشقانه ميشه...اميدوارم هر دوشون موفق بشن..
”صنم“ :رهاي عزيزم كه خيلي دوسش دارم...دختر پاكيه كه يه وبلاگ عاشقانه زيبا داره ....نميدونم چرا هميشه فكر ميكنه كه ممكنه فراموشش كرده باشم...نه دخمل جان من هيچ وقت نميتونم فراموشت كنم و هر روز بهت سر ميزنم...همين دو هفته قبل براي ديدن عشقش به ايران اومد و حالا قرار باهم ازدواج كنن...ميخواد كه خانم دكتر بشه و توي لندن زندگي ميكنه...توي پست آخرش گفت بود كه پدر بزرگش فوت شده ...روحش شاد
”آسمانم ابريست“ :اسمشو نميدونم و حس ميكنم اون اين جوري راحت تره....مدتيه خيلي غمگين مينويسه و انگار همه غمهاي عالمو جمع كردن توي دلش...اما عزيز دلم اينطوري نيست...دانشجوئه ،پدرشون فوت شدن و با مادر و خواهر و برادرش زندگي ميكنه(اشتباه كه نميكنم؟)...خواب زياد مي بينه و جديدا خواب مرگ، و اعتقاد داره خوابهاش درست از آب در ميان...عزيزم توي همه تعبير خوابها خواب مرگ نشونه افزايش طول عمره .....خودتو اذيت نكن تو اول راهي و خيلي جووني براي اين فكرا....زندگي كن،مرگ هميشه كنار ماست اما نبايد با خيالش طعم زندگي رو گس كنيم...مرگ و زندگي در كنار هم زيبان و در كنار هم بودنشون كه باعث ميشه معنا بدن...طوري زندگي كن كه چند ساله ديگه حسرت اين لحظه هاتو نخوري...نميخوام بي خود نصيحتت كنم اما اينا حرفاي دلم بود كه خيلي وقته ميخوام بهت بگم...تو برام يه دوست عزيزي و اينارو به حساب همين دوستي بذار...
”يادداشتهاي يه ديوانه“ :خيلي كم بهم سر ميزنيم .... ۱۹سالش و اسم خودشو گذاشته حسين سيلوستر و انگار مدتي خوانندگي هم ميكنه!... خيلي وقت ازش بي خبرم...
”پندارهاي آرايه و سلوچ“ :از همون موقع كه بيمارستان بود و همه بلاگر ها نگرانش باهاش آشنا شدم....پستاي طولانيش هميشه فراريم ميداد و باعث ميشد گاه گاهي بهش سر بزنم اما يواش يواش عاشق نوشتنش شدم و شايد يه بايد روزانه...حالا هر چقدر هم كه پستاش طولاني بشه برام جذاب تره...خيلي دلم ميخواد يه روز كل آرشيوشو بخونم اما با اين همه سابقه و اون همه پست طولاني بعيد به نظر ميرسه....انقدر كلمات رو زيبا كنار هم مياره كه شك ندارم ميتونه نويسنده موفقي بشه...پستاي زندگي فقيرانه و ثروتمندانش خيلي عالي بود و بازتاب فوق العاده اي داشت...همسرش ماني مرد خوبيه و خودش قبول داره كه گاهي قدرشو نميدونه...و بهمن...به نظر خيلي از كسايي كه به وبلاگش ميان زني كه شوهر داره نبايد عاشق باشه...اما مگه عشق اين چيزارو ميفهمه....هر چه بخواي بيشتر ازش فرار كني بيشتر مياد سراغت و انقدر دنبالت ميدوه تا خسته ات كنه....انقدر پا به پات مياد تا از نفس بندازت...تا جايي كه فرياد ميزني ديگه دنبالم نيا...اما اون حريص تر ميشه تا بيشتر خرابت كنه...نميدونم آرايه اينا درسته يا نه اما هر وقت نوشته هاتو در مورد بهمن ميخونم اينا به ذهنم مياد...آرايه هم شبا بيداره اما اكثرا سرش شلوغه ومن اينجور مواقع كمتر مزاحم بچه ها ميشم اما همون يه بار كه با هم حرف زديم حرفاش انقدر زيبا بود كه بيشتر شيفته حرف زدن باهاش شدم...جناب سلوچ رو زياد نيمشناسم اما چند پست ازش خوندم مثل همون پستي كه از عشق نوجوني شروع شد و تا جووني ادامه پيدا كرد و يه دفعه تموم شد...خيلي دوست دارم بيشتر بنويسه اما خيلي كم كار....
”نا بخشوده“ : خيلي وقت نيست كه مينويسه اما از همون اولين پستها بهش سر ميزنم از همسرش جدا شده و توي اين موقعيت كه آدم به يه هم دل نياز داره عشق ده سال قبلش برگشته...به نظرش عشق فراموش نميشه بلكه از زماني به زمان ديگه منتقل ميشه چيزي كه هيچ وقت قبولش نداشتم...هميشه فكر ميكنم از دل برود هم آن كه از ديده برفت...اما توي مردا عشق اول يه نفوذ ديگه اي داره و هيچ وقت فراموش نميشه....و اما كامنتاش گاهي از خوندن بعضي از كامنتايي كه واسه خودم يا بچه ها گذاشته از خنده غش كردم!!!ميشه گفت خيلي نكته بين و منتظر يه چيز خيلي كوچولو تا يه تيكه به خانوما بندازه(منظورم توي كامنتاش)....يكم تنبله و شايدم سرش شلوغه؟! و فكر ميكنم از اون آدمايي كه خيلي دوست و رفيق داره و خيلي راحت ارتباط برقرار ميكنه...
”مهاجر“: كارشناسي داره و براي ارشد تلاش ميكنه....كلاس موسيقي ميره و عاشق...اينا تنها چيزايي كه ازش ميدونم...سعي ميكنم هر روز بهش سر بزنم هر چند كه نشونه اي از خودم نميزارم...
”زني به شكل نوشتن“ :آرايه به همه معرفيش كرد...با اون پستي كه ۸،۷تا از پستاشو جمع كرد و به اسم خودش گذاشت و به دل همه نشست و توي پست بعد گفت نويسندش كي بوده و همه راهي اون وبلاگ شدن...دير به دير مينويسه اما عميق....
”نگاهي نو“ :زياد نميشناسمش گاهي بهش سر ميزنم...جالب مينويسه با نگاهي نو به همه زندگي...
”سير و سلوك“ :آيدا عزيز كه توي لبنان با همسرش (كاريز ) و پسرش زندگي ميكنه...لبنان وضعيت خوبي نداره و اين روي آيدا خيلي تاثير گذاشته...خيلي سعي ميكنه بگه كه سياسي نيست ونمي خواد كه سياسي بنويسه اما نميدونم چرا پستاش انقدر سياسي شدن....وبلاگ قبلي كشف شد و جاي ديگه مشغول اما با همون اسم...هر بار كه ميري با يه قالب جديد رو به رو ميشي نميدونم چند نفر تصميم به سر و سامون دادن قالب وبلاگ رو دارن...گاهي خيلي زيبا ميشه و گاهي خيلي سرد....وقتي حالش خوبه و شاد خيلي سر زنده مينويسه و ميشه اينو توي نوشته هاش حس كرد اما و قتي غمگينه از خط به خط نوشته اش استرس كه نصيبت ميشه...وبلاگ گرد ماهري و تقريبا هر روز به همه سر ميزنه رد پاش همه جا هست...
”خاطرات سپيده“: و سپيده كه انگار همه جور اتفاقي بايد توي زندگيش باشه...يه زندگي پر از درد، پر از بد شانسي و بد بياري... از وبلاگ گربه وحشي باهاش آشنا شدم و طي چند روز آرشيو پر از درد شو خوندم....فكر كنم يكي از دلايل پر خواننده بودن وبلاگش سبك نوشتاري و نوع تعريف اتفاقات...و قطع قصه در جاي خيلي حساس...نميدونم چرا هر وقت به سراغ وبلاگش ميرم حتي اگه چيزي ننوشته باشه يه دنيا غم مياد تو دلم...نه كه براش دل بسوزونم نه دلم براي همه دخترا و زنايي ميسوزه كه شايد نا خواسته يه اتفاق مسير زندگيشونو عوض كرده...گاهي فكر ميكنم اگر مهرداد در مسير زندگي سپيده نبود اون اين همه رنج رو نمي ديد يا اولين سلام ،اولين نگاه....شايد تقدير مسير زندگيشو عوض كرده...قرار دو پست ديگه اين قصه پر غصه تموم بشه و خودش از اين عذاب بياد آوري راحت...منتظر خوندن لحظه هاي زندگي الانتم...
”چركنويسهاي يك ديوانه“: قلم قوي داره و در طنز ميتونه خيلي موفق بشه...در لندن بسر ميبره و كم از غربت بهونه ميگيره...كل آرشيوشو خوندم و گاه خيلي لذت بردم...خيلي كم وقت وبلاگ گردي و نوشتن پيدا ميكنه اما خوب مينويسه...
”جودي ابوت“:خيلي وقت نيست كه شروع به نوشتن كرده...فقط شعر مينويسه و اصلا هم وبلاگش شخصي نيست...شعراي دلنشينيه...چيز زيادي ازش نميدونم...جودي ابوت يكي از شخصيتهاي كارتوني محبوبم و اين بيشتر ترغيبم ميكنه بهش سر بزنم نميدونم چه ربطي بهم دارن...
”آف اسكيرين“:تازه باهاشون آشنا شدم و چيز زيادي ازش نميدونم...فقط اينكه در عرض نيم ساعت كل آرشيوشو خوندم و از نوشته هاش خوشم اومد...
”فرياد“:يه وبلاگ گروهي كه من فقط يه نفرشون يعني امين رو ميشناسم...شخصي نيست گاهي اجتماعي گاهي سياسي...در كل وبلاگ جالبيه...
البته كساي ديگه اي هم هستن به وبلاگشون سر ميزنم مثل” آسيد تقي “:چند وقت به چند وقت ميرم و ۸،۷تا از پستاشو ميخونم بدون نظر ...نميدونم چرا تا حالا هيچي براش ننوشتم اما خيلي وقته بهش سر ميزنم...و ”دريا پري“:آرشيوشو كامل خوندم خيلي وقت ميخوام يه كامنت بزارمو و بعد هم لينكش كنم اما نميدونم چرا هي يادم ميره...،”من فقط يك زن“:تقريبا نصف آرشيوشو خوندم از پستاي جديدش يه خط هم نميخونم مستقيم ميرم سراغ آرشيو....اكثرا روزانه نوشته براي همين طول ميكشه..”نسرين(بهانه هاي غربت)“:به ايشونم گاها سر ميزنم هر چي نباشه هم اسم كه هستيم...ووو همه كسايي كه حتي يك بار نظر گذاشتن...
*************************************************
پ.ن۱:از خيلياتون كوچك ترم اما خيلي خودموني نوشتم...منو ببخشيد از اين همه جسارت...اگه جايي اشتباه كردم خواهشا بگيد...خيلي طولاني شد شرمنده...
پ.ن۲:خيلي وقت ميخواستم در مورد دوستام بنويسم اما منتظر يه تلنگر بودم كه ارايه زد....
پ.ن۳:اقليما عزيز:باور كن اگه نگفته بودي منتظر پست بعدي هستي اينارو نميذاشتم...فكر نكنم زياد خوب شده باشه...يه چيز ديگه:مدتها بود سشوارم صداهاي عجيب ميداد....وقتي روشن ميشد ازش صداي خروس ميومد و گاهي بوي سيم سوخته هم ميومد...انگار يه خروس بد بخت رو فرو كردن توش...اما اون روز وقتي روشنش كردم نه صدا ميداد نه بو...دلم واسش سوخت....پگاه عزيز:نميدونم چه مرگم بود...همون سطح هورمونها جابجا شده بود(گرفتي كه؟)....نابخشوده عزيز:معلومه خيلي بد بويي...عطر غير ضروريه؟...حميده عزيز:ممنون خانومي....منم به عطر خيلي وابسته ام...آسمانم ابريست عزيز:منم انقدر به يه آهنگ گوش ميدم تا ازش متنفر ميشم و پاكش ميكنم....جودي عزيز:نه خانومي من كتاب هري پاترو نخوندم....فيلماشو ديدم اما هيچ علاقه اي به خوندن كتابش نداشتم...زيادي تخيليه..
ممنون از كامنتها ...جواب خيليارو توي كامنت دوني وبلاگشون دادم...
پ.ن۴:امروز يعني چهارشنبه ۱۵آذر سالگرد سقوط سي ۱۳۰...(خيلي نوشتم اما بي خيال)روحشون شاد...