۱.قشنگترين خيالم را....هر روز صبح آرزو ميكنم...سپيده كه سر ميزند....نگاه من بر روي افق....اوج مي گيرد ... شايد بيايي....
۲.خوشم مياد يه دفعه دعوت بشي...خوشم مياد يهو مجبور بشي بري سفر...خوشم مياد فقط چند ساعت وقت داشته باشي تا كلي خريد كني و كلي بار و بنديل جمع كني....خوشم مياد يهو يه خبري بهت بدن كه بال در بياري...خوشم مياد توي اون خوش خوشان سفر ته دلتم بلرزه و از عاقبت كارش بترسي...خوشم مياد يهو ... يهو..آره من از كاراي يهويي...اتفاقاي يهويي خوشم مياد... از سفراي هول هولي خوشم مياد...۷شب بهت زنگ بزنن دعوت بشي به دو شب ضيافت عشق و تو فقط چند ساعت تا پايان شب و بسته شدن كامل مغازه ها وقت داري ..... وقت داري هديه بخري...لباس بخري...۱۰ شب يادت بياد يه شلوار جين بايد بخري كه بلوز صورتيه بياد....۱۰:۳۰ شب ياد بياد به كسي قول دادي چيزي واسش بخري....هي از اين پاساژ بري اون پاساژ و از هول هول خريد كردن بترسي...اما تهش ببيني همه چي عاليه عالي عالي....بعد تا دو نصفه شب انقدر لباس و وسليه بريزي كه كه انگار داري ميري سفر قند هار...فقط دو روزه اما تو به اندازه يك ماه لباس برميداري....بعدشم از خوشي خوابت نميبره و تا خود صبح بيداري...۷ صبح مي پري تو ماشين و سفرت آغاز ميشه....از جاده ها ميترسي از برف از بسته شدن راه از كولاك...اما مي بيني هيچ خبري نيست...جاده بازه و تو يه روز آفتابي و گرم رو شروع كردي اونم توي چله زمستون.....۱۰ صبح كه ميرسي ازت استقبال ميشه و از ديدن تو خوشحال ميشن و تو هم خوشحال ميشي كه بازم داري چند تا از عزيزاتو ميبيني...تا بعد از ظهر به خوشي و حرفاي خوب ميگذره...وبعد ميري خونه اي كه دلت واسش بال بال ميزنه...وقتي كه عروسو بغل ميكني هنوزم باورت نشده كه داره عروس ميشه...هنوزم باورت نشده.....مدتها بود عروسي به اين كوچيكي نديده بودي....عروس ۱۵ ساله ... تقريبا توي فاميل كم پيدا بود...تو واسش مدتها سنگ صبور بودي و خيلي از حرفاي نگفته شو فقط به تو زده....به تو و خواهرش كه از اون دو سالي بزرگتر...تازه اون موقع ميان دنبالش تا ببرنش آرايشگاه ...وتو ميموني و خواهر ناراضيش..مهموني شب فوق العاده اس...سوز سرمارو حس نميكني چون مهموني گرمه از عشق...موقع عقد فقط خيره ميشي بهش ...شاد و تو نميتوني اينو انكار كني...بله رو بعد از سه بار ميگه و تو مطمئني كه اگه دست خودش بود همون اول بله رو ميگفت....بي هيچ زير لفظي و گل و گلاب اوردني....وقتي ميرقصه زيباي جمع...و تو فقط به اون خيره اي و فقط دست ميزني...آخر شب انقدر خسته اي كه حتي توان نشستنم نداري ... سرتو كه ميذاري رو بالش خواب ميري يه خواب عميق...صبح بعد از مدتها با صداي خروس بيدار ميشي.... وقتي نفس ميكشي بجاي سرب ،اكسيژن وارد ريه ات ميكني...وانگار سر زنده تر ميشي...باز سر صدا باز شلوغي باز شوخي و خنده...زود پا ميشي ميخواي بازم امروز شادي كني...بازم امروز مهموني بازم جشن گرفتن و تو چقدر از اين رسم و رسوم و چند روز جشن گرفتن خوشت مياد....آماده ميشي و ميري ...جشن امروز معركه تره چون خانواده عروس گرفته و تو هم جزئي از اين خانواده اي... ميخندي و ميرقصي....وقتي غروب ميخوان طبق رسموشون عروس رو ببرن خونه خانواده داماد...دل همه ميگيره....خواهرش بغلش ميكنه و گريه ميكنه..خيلي وقت بود نديده بودم...اشكت در مياد اما گريه نميكني...بغلش ميكني اما چيزي ميگي كه بخنده...همون جا خدا حافظيتم ميكني چون ميدوني ديگه نمي بينيش و بايد چند ساعت ديگه برگردي...اون ميره و خونه پر از غم ميشه...اما فضا رو عوض ميكنن و بازم بزن برقص شروع ميشه...اما مثل قبل نيست....شب موقع برگشتن داري فقط به يه چيز فكر ميكني و اون عشق...نميتوني بفهمي چطور ميشه تحقير شد و عاشق موند....چطور ميشه همه بگن نه اما تو بگي آره...چطور ميشه توي اون همه نفرت دوست داشته باشي....چطور ميشه توي اون همه تهديد نترسيد... چطور ميشه توي اون همه ترديد يقين كرد....نميدوني چطور ميشه..نميدوني...عاشق كره وكور... هر كاري ممكنه بكنه...هر كاري...اما تو ميترسي تو ازعاقبت كارش ميترسي..براش دعا ميكني...گريه ميكني...دلت ميگيره...اما اميدواري كه خوشبخت بشه....ميگه هنوز ميخواد درسشو بخونه اما تو شك داري كه بتونه....روز بعدت هنوز خوشحالي از اين سفر...اما غم ديگه اي هم داري و ناراحتي كه چرا انقدر زود تموم شد...اصلا نميتوني باور كني رفتي و برگشتي...و به اين سرعت گذشت...آرزو ميكني ساعتاي غم و غصه تم به اين زودي بگذره اما ميدوني كه نميشه....فقط شاديه كه مثل باد مياد و ميره.....قبل از اينكه با خبر بشي تموم شده...مواظب وقتاي شاديتون باشين خيلي زود تموم ميشه...خيلي زود....
۳.اين خلاصه سفر دو روزه اس...نتونستم بيام خبر بدم كه دارم ميرم....توي اين دو روز نتونستم بهتون سر بزن ...خوب من عاشق سفرم و اين سفرا هميشه گاهي پيش مياد كه بهشون احتياج دارم...ميدوني من عاشق شلوغيم...عاشق اينم كه درو برم پر از سر و صدا باشه...هر طرفو كه نگاه ميكني پر از شادي باشه....دلم يه سفر طولاني ميخواد خيلي طولاني....
۴.اينو ميدونستين....نيمي از كل نشريات جهان در دو كشور آمريكا و كانادا منتشر ميشود...!!!!!
۵.مثل هميشه ممنون از نظراتون...اما لاله عزيز پرسيده اين ‹‹او›› كيه؟....شايد واسه بقيه هم سوال بشه...اين او يا گاهي تو طيف وسيعي از آدماي دور و برمو در برميگيره....ممكنه مادرم،پدرم،برادرام،زن برادرم،يه دوست قديمي،يه دوست وبلاگي،يا هر كس ديگه اي باشه...از نوع نوشتن و فضايي كه ميگم ميشه حدس زد چه كسي ممكنه باشه و گاهي هم از لحن حرف زدنشون....نميدونم شايدم گاهي خيلي مبهمه...وآيدا عزيز گفته”توی دنیای بیرونی خودت همیشه شادی و میخندی“.....آره شايد اگه يكي از دنياي بيرون كه منو ميشناسه بياد اينجارو بخونه حيرت كنه كه اين كسي كه مينوسه همون دختر مسخره دنياي واقعيه؟....اينجا بيشتر از دلتنگيام گفتم و گاهي هم از شاديهام....
۶.شاد باشيد!!

