تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.قشنگترين خيالم را....هر روز صبح آرزو ميكنم...سپيده كه سر ميزند....نگاه من بر روي افق....اوج مي گيرد ... شايد بيايي....

۲.خوشم مياد يه دفعه دعوت بشي...خوشم مياد يهو مجبور بشي بري سفر...خوشم مياد فقط چند ساعت وقت داشته باشي تا كلي خريد كني و كلي بار و بنديل جمع كني....خوشم مياد يهو يه خبري بهت بدن كه بال در بياري...خوشم مياد توي اون خوش خوشان سفر ته دلتم بلرزه و از عاقبت كارش بترسي...خوشم مياد يهو ... يهو..آره من از كاراي يهويي...اتفاقاي يهويي خوشم مياد... از سفراي هول هولي خوشم مياد...۷شب بهت زنگ بزنن دعوت بشي به دو شب ضيافت عشق و تو فقط چند ساعت تا پايان شب و بسته شدن كامل مغازه ها وقت داري  ..... وقت داري هديه بخري...لباس بخري...۱۰ شب يادت بياد يه شلوار جين بايد بخري كه بلوز صورتيه بياد....۱۰:۳۰ شب ياد بياد به كسي قول دادي چيزي واسش بخري....هي از اين پاساژ بري اون پاساژ و از هول هول خريد كردن بترسي...اما تهش ببيني همه چي عاليه عالي عالي....بعد تا دو نصفه شب انقدر لباس و وسليه بريزي كه كه انگار داري ميري سفر قند هار...فقط دو روزه اما تو به اندازه يك ماه لباس برميداري....بعدشم از خوشي خوابت نميبره و تا خود صبح بيداري...۷ صبح مي پري تو ماشين و سفرت آغاز ميشه....از جاده ها ميترسي از برف از بسته شدن راه از كولاك...اما مي بيني هيچ خبري نيست...جاده بازه و تو يه روز آفتابي و گرم رو شروع كردي اونم توي چله زمستون.....۱۰ صبح كه ميرسي ازت استقبال ميشه و از ديدن تو خوشحال ميشن و تو هم خوشحال ميشي كه بازم داري چند تا از عزيزاتو ميبيني...تا بعد از ظهر به خوشي و حرفاي خوب ميگذره...وبعد ميري خونه اي كه دلت واسش بال بال ميزنه...وقتي كه عروسو بغل ميكني هنوزم باورت نشده كه داره عروس ميشه...هنوزم باورت نشده.....مدتها بود عروسي به اين كوچيكي نديده بودي....عروس ۱۵ ساله ... تقريبا توي فاميل كم پيدا بود...تو واسش مدتها سنگ صبور بودي و خيلي از حرفاي نگفته شو فقط به تو زده....به تو و خواهرش كه از اون دو سالي بزرگتر...تازه اون موقع ميان دنبالش تا ببرنش آرايشگاه ...وتو ميموني و خواهر ناراضيش..مهموني شب فوق العاده اس...سوز سرمارو حس نميكني چون مهموني گرمه از عشق...موقع عقد فقط خيره ميشي بهش ...شاد و تو نميتوني اينو انكار كني...بله رو بعد از سه بار ميگه و تو مطمئني كه اگه دست خودش بود همون اول بله رو ميگفت....بي هيچ زير لفظي و گل و گلاب اوردني....وقتي ميرقصه زيباي جمع...و تو فقط به اون خيره اي و فقط دست ميزني...آخر شب انقدر خسته اي كه حتي توان نشستنم نداري ... سرتو كه ميذاري رو بالش خواب ميري يه خواب عميق...صبح بعد از مدتها با صداي خروس بيدار ميشي.... وقتي نفس ميكشي بجاي سرب ،اكسيژن وارد ريه ات ميكني...وانگار سر زنده تر ميشي...باز سر صدا باز شلوغي باز شوخي و خنده...زود پا ميشي ميخواي بازم امروز شادي كني...بازم امروز مهموني بازم جشن گرفتن و تو چقدر از اين رسم و رسوم و چند روز جشن گرفتن خوشت مياد....آماده ميشي و ميري ...جشن امروز معركه تره چون خانواده عروس گرفته و تو هم جزئي از اين خانواده اي... ميخندي و ميرقصي....وقتي غروب ميخوان طبق رسموشون عروس رو ببرن خونه خانواده داماد...دل همه ميگيره....خواهرش بغلش ميكنه و گريه ميكنه..خيلي وقت بود نديده بودم...اشكت در مياد اما گريه نميكني...بغلش ميكني اما چيزي ميگي كه بخنده...همون جا خدا حافظيتم ميكني چون ميدوني ديگه نمي بينيش و بايد چند ساعت ديگه برگردي...اون ميره و خونه پر از غم ميشه...اما فضا رو عوض ميكنن و بازم بزن برقص شروع ميشه...اما مثل قبل نيست....شب موقع برگشتن داري فقط به يه چيز فكر ميكني و اون عشق...نميتوني بفهمي چطور ميشه تحقير شد و عاشق موند....چطور ميشه همه بگن نه اما تو بگي آره...چطور ميشه توي اون همه نفرت دوست داشته باشي....چطور ميشه توي اون همه تهديد نترسيد... چطور ميشه توي اون همه ترديد يقين كرد....نميدوني چطور ميشه..نميدوني...عاشق كره وكور... هر كاري ممكنه بكنه...هر كاري...اما تو ميترسي تو ازعاقبت كارش ميترسي..براش دعا ميكني...گريه ميكني...دلت ميگيره...اما اميدواري كه خوشبخت بشه....ميگه هنوز ميخواد درسشو بخونه اما تو شك داري كه بتونه....روز بعدت هنوز خوشحالي از اين سفر...اما غم ديگه اي هم داري و ناراحتي كه چرا انقدر زود تموم شد...اصلا نميتوني باور كني رفتي و برگشتي...و به اين سرعت گذشت...آرزو ميكني ساعتاي غم و غصه تم به اين زودي بگذره اما ميدوني كه نميشه....فقط شاديه كه مثل باد مياد و ميره.....قبل از اينكه با خبر بشي تموم شده...مواظب وقتاي شاديتون باشين خيلي زود تموم ميشه...خيلي زود....

۳.اين خلاصه سفر دو روزه اس...نتونستم بيام خبر بدم كه دارم ميرم....توي اين دو روز نتونستم بهتون سر بزن ...خوب من عاشق سفرم و اين سفرا هميشه گاهي پيش مياد كه بهشون احتياج دارم...ميدوني من عاشق شلوغيم...عاشق اينم كه درو برم پر از سر و صدا باشه...هر طرفو كه نگاه ميكني پر از شادي باشه....دلم يه سفر طولاني ميخواد خيلي طولاني....

۴.اينو ميدونستين....نيمي از كل نشريات جهان در دو كشور آمريكا و كانادا منتشر ميشود...!!!!!

۵.مثل هميشه ممنون از نظراتون...اما لاله عزيز پرسيده اين ‹‹او›› كيه؟....شايد واسه بقيه هم سوال بشه...اين او يا گاهي تو طيف وسيعي از آدماي دور و برمو در برميگيره....ممكنه مادرم،پدرم،برادرام،زن برادرم،يه دوست قديمي،يه دوست وبلاگي،يا هر كس ديگه اي باشه...از نوع نوشتن و فضايي كه ميگم ميشه حدس زد چه كسي ممكنه باشه و گاهي هم از لحن حرف زدنشون....نميدونم شايدم گاهي خيلي مبهمه...وآيدا عزيز گفته”توی دنیای بیرونی خودت همیشه شادی و میخندی“.....آره شايد اگه يكي از دنياي بيرون كه منو ميشناسه بياد اينجارو بخونه حيرت كنه كه اين كسي كه مينوسه همون دختر مسخره دنياي واقعيه؟....اينجا بيشتر از دلتنگيام گفتم و گاهي هم از شاديهام....

۶.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 30 دی1385 و ساعت 16:6 |
سلام...

۱.زاهد پيري به بارگاه قدرتمند ترين پادشاه دوران دعوت شد.پادشاه گفت:”به مرد مقدسي كه به اندك چيزي راضي مي شود،غبطه ميخورم“....زاهد پاسخ داد:”اعلي حضراتا،من نيز به پادشاهي چون شما غبطه ميخورم چرا كه زودتر از من راضي مي شويد“...پادشاه با آزردگي گفت:”منظورت چيست؟تمام ايت سرزمين از آن من است.“

زاهد گفت:”دقيقا!اما من آهنگ كرات ،رودها و كوهسارهاي سراسر جهان و ماه و خورشيد را دارم،چون در روان خود،خود را دارم،ولي شما فقط همين قلمرو را داريد و به آن قانع ايد و مي پنداريد كه از همه بيشتر داريد!“

۲.خيلي بده كه صبح كامپيوترت رو روشن كني و ببيني خبري ازoffline نيست....خيلي بده كه mail box ات را باز كني و ببيني توش هيچي نيست.....خيلي بده كه تلفن ديگه براي تو زنگ نزنه....وبدتر از همه اينه كه اين بلا ها رو خودت سر خودت اورده باشي....چند شب پيش اين متن رو توي يه وبلاگ قديمي كه اينو توي پستي مال ۴سال قبل نوشته بود خوندم!!!....و ازش خوشم اومد!!!واينجا نوشتمش ....خواستم بذارم اما پشيمون شدم....توي اين دو روز انگار قرار بود درست بر عكس اين نوشته اتفاق بيفته ...امروز دو تا دوست قديمي روزمو عوض كردن...پر از شادي و خاطره....ميدوني گاهي از خودم تعجب ميكنم ... حالا  كه دور برم شلوغه و تو زندگيم اتفاقاي زيادي ميوفته به اين فكر ميكنم كه چرا بازم ناراضيم؟...چرا بازم مي نالم؟....چرا بازم گاهي غمگينم....غم من تنهاييه.... اما نه اون تنهايي كه كسي رو نداشته باشم و تنها و غريب باشم....دور بر من پر از آدمه ...و اين تنهايي بيشتر آدمو ديونه ميكنه...توي يه جمعي اما فقط خودت ميدوني چه مرگته...بين يه عالمه آدم نفس ميكشي...زندگي ميكني...اما فقط خودتي كه بايد راهي براي مشكلت يا دردت پيدا كني....اين تنهايي خيلي بدتر خيلي ...اگه توي يه اتاق تنها باشي و كسي رو نداشته باشي كه باهاش حرف بزني و درد و دل كني غمت يكيه...كسي رو نداري....اما اين تنهايي هزار درد برات مياره...هزار درد...اين چند روز كه او هست بازم بچه شديم...بازم مثل اون موقع ها الكي الكي به جرز ديوارم ميخنديم...با هم شوخي هاي مسخره بچگونه ميكنيم و يه عالمه ميخنديم... باز بچه شديم..بچه....ومن چقدر بچه بودن رو دوست دارم....شايد درونم غوغاست و هياهويي تموم نشدنيست...اما چهره ام خندان است...مثل هميشه...واين دو روز بعد از اين همه مدت كمي فقط كمي دلم شاد شد...و من به همين كم هم راضيم...

۳.ميدوني گاهي وقتي كه بايد يه جا كات بدم و تومش كنم ...ادامه دادم...گاهي وقتي كه بايد جايي كات ندم و تمومش نكنم...ادامه ندادم...و اين اتفاق بازم اوفتاد...پست قبل قرار بود فقط همون شش خط اول باشه ... قرار بود خيلي معمولي يه سوالي بپرسم و تموم...اما نميدونم چي شد كه خواستم شوخي كنم ... خواستم ادامه بدم...نميدونم چرا فكر كرديد من از ايران بدم مياد...نميدونم چرا فكر كرديد من توهين كردم... نميدونم...اما مگه ميشه آدم كشور خودشو دوست نداشته باشه... مگه ميشه جايي رو كه توش به دنيا اومده...و بزرگ شده رو دوست نداشته باشه...مگه ميشه آدم تاريخ كشور خودشو دوست نداشته باشه...واينكه اگه حتي توي يه كشور ديگه بودم و دينمم اين نبود محال بود كه عمرمو پاي رقص بزارم... محال بود...درسته من رقصيدنو دوست دارم و عاشقشم.... شايدم اقتضاي سنم كه ميخوام حركت كنم كمي شاد باشم...فقط كمي... ميدوني بدبختي ما چيه؟..ما عادت كرديم...عادت كرديم كه يكي بياد و همش از غمو و غصه بنويسه...يا توي يه صفحه سياه يه سري شعر مثلا عاشقانه پر از كلمه مرگ و نفرت و خيانت بنويسه... عادت كرديم غمگين باشيم ...انگار دختر ايراني هر وقت از غم و غصه بنويسه شاهكاره...

۴.اينو ميدونستين....۸۸۰۰نژاد مختلف مورچه در جهان وجود دارد و تعداد تمام مورچه هاي جهان به يك ميليون ميليارد مي رسد......!!!!

۵.شاد باشيد!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 25 دی1385 و ساعت 2:3 |
سلام....

۱.زني با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا كمي خواربار به او بدهد.وي به آرامي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه آنها در خانه بي غذا مانده اند.صاحب مغازه با بي اعتنايي نيم نگاهي به او انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي كرد كه او را از مغازه بيرون كند.زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد ، گفت :آقا...شما را به خدا قسم ميدهم،به محض اينكه بتوانم پولتان را مي آورم.صاحب مغازه گفت كه نسيه نميدهد.مشتري ديگري كه داخل مغازه ايستاده بود،گفت و گوي آن دو را شنيد و به مغازه دار گفت:ببين اين خانم چه ميخواهد...خريد اين خانم با من.خواربار فروش گفت:لازم نيست...خودم مي دهم،ليست خريدت كو؟...زن گفت:اينجاست....صاحب مغازه گفت:ليست خود را بگذار روي ترازو...به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر...!....زن با خجالت يك لحظه مكث كرد و از كيفش تكه كاغذي را بيرون آورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت...همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پائين رفت ... خواربار فروش باورش نميشد...مشتري از سر رضايت خنديد...مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ترازو كرد...كفه ترازو برابر نشد...آنقدر جنس در كفه ديگر گذاشت تا بالاخره كفه هاي ترازو برابر شدند...خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت كه ببيند روي آن چه نوشته است ، كاغذ ليست خريد نبود،دعاي زن بود كه روي آن نوشته بود:

” اي خداي عزيزم...تو از نياز من باخبري...خودت آن را برآورده كن“

۲.تصميم گرفته ام بنويسم...از هر چيزي كه به ذهنم رسيد...پس با يه پست بي در و پيكر ديگه طرفي! .... فصل امتحان هاي دانشگاهه و تو خونه بازم رنگ درس و اضطراب و خوابهاي بي موقع! و غذا خوردن هاي بي وقت پيدا شده....البته من امتحان ندارم و اون ميگه:الان از هفت دولت آزادي هر كاري ميخواي تا آخر اين ترم بكن نوبت تو شد ميدونم چيكار كنم!....خوب به من چه؟...چون اون امتحان داره من نيام نت....من فيلم نبينم...من موزيك گوش ندم...عجب توقعاتي دارن اين جماعت!!!...داشتم به اين فكر ميكردم اگه يه روزي به فرض محال به من اجازه داده بشه تا يه عصر رو براي زندگي انتخاب كنم چه ميكنم؟....گذشته يا آينده؟....مطمئنا گذشته ايران هيچ چيزي براي انتخاب نداره...همش جنگ و كشور گشايي و مرگ و مير....وبدون هيچ امكاناتي....بدتر از همه بدون وبلاگ....اصلا فكرشم نكن...آينده ام كه مبهم تر از گذشته اس...واقعا من هيچ اميدي به آينده ايران ندارم .... پس بايد اجازه انتخاب يه كشور ديگه رو هم داشته باشم..!!!...خوب اونوقت تو دوست داري كجا و در چه سالي زندگي كني؟....من كه توي هيچ كشوري دوست ندارم برگردم به گذشته مطمئنا آينده رو انتخاب ميكنم و احتمالا پاريس... واگه خيلي علاقه مندي كه بدوني چيكاره ميشم بايد بگم كه من...خوانندگي و رقاصي رو انتخاب ميكنم ... يه رقاص حرفه اي!!...شايد اگه الانم توي يه كشور ديگه زندگي ميكردم رقاص بودم...از من هيچ كاري بعيد نيست!!!!!!....چرا؟...خوب اون موقع ديگه نيازي به هيچ دكتر و پرستاري نيست...ربات پزشك جاي آدمو ميگيره...معلما هم كه الانشم علافن چه برسه به چند صد سال آينده...مهندسا هم كه ول معطلن ... آشپز ربات هم كه احتمالا دست پختش بهتر از آدماس...كارمندي هم كه وجود نداره...چون ديگه كاغذي نيست كه بخوان كاغذ بازي كنن...ميمونه كارگري توي كارخونه هاي ربات سازي و خوانندگي و رقاصي و شايدم بازيگري ... حالا تو توي عصر انتخابيت چيكاره ميشي؟...

۳.نميدانم چه به سرم زد كه بالايي را نوشتم...يك بعد از ظهر جمعه...يه بعد از ظهر عجيب....اصلا يه روز عجيب.... فقط دلم نوشتن ميخواست...اما حالا....بي حوصله ام...فقط وبلاگ ها را ميخوانم و هيچ حسي براي كامنت گذاشتن ندارم...حتي چند جا ميتوانم اول شوم...اما دستم به نوشتن نمي رود ... حتي براي تو !!...نمي دانم چرا نميتوانم بنويسم...شايد چون شرايط گذشته را ندارم...وقتي ميخواستم بنويسم كسي دور وبرم نبود....ومن يك موزيك دلخواه ميگذاشتم و شروع ميكردم.....هي مينوشتم و هي پاك ميكردم....هي مكث ميكردم....گاهي بلند ميشدم و قدم ميزدم و دوباره مينوشتم...اما اكنون نميتوانم به راحتي قبل بنويسم...از سرسري نوشتن و تند تند نوشتن هم خوشم نمي آيد....اما حالا آرامشم گم شده...دور وبرم هميشه شلوغ است....و از همه اينها بگذريم ذهنم اصلا ياريم نميكند... اگر دقت كرده باشي اكثرا كامنت هايم يك خطي شده است...نميدانم ...شايد وقتي خانه آرام تر شد و من باز تنهايي سابقم را يافتم بتوانم راحت بنويسم....

۴.اينو ميدونستين...جاذبه خورشيد تا ۷۵ ميليارد كيلومتر اثر دارد و هرگز هم صفر نميشود...!!!

۵.شاد باشيد.

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 23 دی1385 و ساعت 2:11 |
سلام...

۱.روزي مرد ملحدي با قايق خود در دريا به ماهيگيري مشغول بود كه ناگهان هيولايي از درون آب سر بيرون آورد و در يك چشم به هم زدن قايق و ماهيگير را صد ها پا به هوا پرتاب كرد.سپس هيولا دهان خود را باز نمود و منتظر ماند كه ماهيگير به درون دهانش سقوط كند.مرد ملحد در آ‌ن لحظه نا خود آگاه فرياد زد:”خدايا،كمك!كمك“ ناگهان اين صحنه بدون حركت باقي ماند.همانطور كه ملحد در ميان هوا مانده بود صدايي شنيد:”من فكر ميكردم كه تو به وجود من اعتقادي نداري!“..مرد التماس كنان گفت:”خدايا به من فرصتي بده!من چند لحظه قبل به وجود اين هيولا هم اعتقادي نداشتم.“...خدا گفت:”خوب،پس تو الان يك انسان معتقد هستي و بايد درك كني كه دست به معجزه اي نخواهم زد كه تو را مستقيم از دهان هيولا بيرون بكشم اما مي توانم قلبها را نرم كنم.خوب تو ميخواهي كه من چه كنم؟“.....ملحد لحظه اي فكر كرد و سپس گفت:”خدايا،لطفا كاري كن كه اين هيولا هم به تو معتقد باشد!“...خدا پاسخ داد:”بسيار خوب!“.....صحنه دوباره به حركت افتاد و ملحد مستقيما به درون آرواره هاي پر ولع هيولا افتاد و غذاي خوشمزه اي براي آن شد.هيولا پس از صرف طعمه خود دستهاي خود را به نشانه سپاسگزاري بالا برد و گفت:”خداوندا،به سبب اين خوراك لذيذي كه برايم مهيا كردي بسيار متشكرم.!“.....!!!!

۲.چند سال پيش كه هنوز بچه تر بودم و انقدر تلخي و غم وجودم را نگرفته بود.....دوستم يه تست روانشناسي در مورد افسردگي اورد...از همونا كه شونصد تا سوال داره و تهش يه امتيازي بهت ميده و بعد هم كل شخصيتت!!!رو تحليل ميكنه...يادم نيست زنگ شيمي بود يا رياضي....با هم نشستيم و همه شونصد تا سوال رو خونديم....بعد هم امتياز هارو حساب كرديم...امتياز من كمتر شد و فكر ميكردم طبق شعار هر چي كمتر بهتر وضعم بهتر از اون...اما زهي خيال باطل....دقيقا يادمه كه براي اين امتياز نوشته بود افسردگي شديد و توي يه خط گفت:شما مبتلا به افسردگي شديد هستيد و هر چه سريعتر با يك مشاور يا روانشناس صحبت كنيد!!!....اون زمان من يه دختر فوق العاده شاد بودم كه شوخي و خنده ازم دور نميشد...حالا فكر ميكني اگه چنين تستي رو بزنم نتيجه چي ميشه؟....سر شام همه دارن با من شوخي ميكنن و هر كس چيزي ميگه...هيچي نميگم تا اينكه يكيشون حرفو ميكشه به ماشين خريدن و اين حرفا اون يكي هم هي ادامه  ميده...ضرب المثل مسخره  اي رو ميگم و جفتشون يخ ميكنن ... ميگه:خيلي نفهمي اين ديگه چي بود....اون ميگه:بي ظرفيت....وسريع بحثو عوض ميكنن و ميرن سراغ مدل گوشي هاشونو و گوشي همديگه رو مسخره ميكنن و ميخندن...انگار همه از من انتظار دارن بشم همون دختر سابق...همون كه تنهايي ميتونست يه جمع چند نفره رو از خنده منفجر كنه ... همون كه شوخياش تمومي نداشت....همون كه حاضر جواب بود اما درست حرف ميزد و انقدر تلخ نبود ... ميدوني من هنوزم نميدونم اين وضعيت رو دوست دارم يا به قول تو باهاش حال ميكنم يا نه.....راستش اين سكوت آروم ترم كرده....مي خوام يه جور ديگه باشم... مي خوام همه چيز تغيير كنه...اما خوب ميدونم كه الان وقتش نيست...برداشتن اون قدم به اين آسونيا كه فكر ميكني نيست....يواش يواش دارم پر ميشم...دارم به مرز انفجار ميرسم...اما ميخوام صبر كنم....ميخوام براي يه بارم كه شده توي زندگيم صبر كنم و ببينم چي ميشه...ميخوام ببينم چقدر ديگه ميتونم تحمل كنم...اميدوارم نزنم زير حرفم ...  امشب كلي پست با حسهاي مختلف خوندم و اكثرا از غم و تنهايي بود...چرا اين محيط داره تبديل ميشه به يه ماتمكده جمعي؟...يعني اين همه آدم شاد كه دور و برمونن اصلا سراغي از نت نميگيرن ؟ ... هرچي آدم غمگين و افسرده اس داره وبلاگ نويسي ميكنه؟...يه كي نيست بگه آخه دختر تو خودت وضعت خيلي بهتره؟....ببينم كسي يه بازي باحال و شاد وبلاگي بلد نيست؟...

۳.خداوندا!...يافته مي جويم،با ديده ور مي گويم كه دارم،چه جويم؟كه بينم،چه گويم؟.....شيفته اين جست و جويم،گرفتار اين گفت و گويم.....خداوندا!...خود كردم و خود خريدم،آتش بر خود،خود افروزانيدم.... مهربانا!...اكنون كه در غـــــــرقابم،دستم گير كه گرم افتادم.

   تو خودت خوب ميداني كه هميشه با تو بودم....نه فقط در غم هايم كه در شاديها هم تو با من بودي .... حالا فقط يك نگاه ميخواهم...حالا كه نگاه ميكنم ميبينم تو هيچ جا مرا تنها نگذاشتي...هيچ وقت مرا رها نكردي...حتي وقتي كه من از تو غافل شدم تو نشدي...اين بار بدجوري دست و پا ميزنم و چشم انتظار يه تكه چوبم...حتي يك ني...تا مرا بيرون بكشد اما نيست....مردابيست كه هرچه بيشتر تقلا ميكنم بيشتر فرو ميروم و اميدم به نجات كمتر ميشود... هميشه از اينكه بخواهم كاري را بكنم و نتوانم متنفر بودم....بخواهم قدمي را بردارم و نشود بيزار بودم ...هميشه از اينكه روزي كسي را صدا بزنم و او به عمد جواب ندهد مي ترسيدم ... و حالا تو جواب نميدهي و من ميترسم...از راهي كه انتخاب كرده ام ميترسم....از تصميمم ميترسم...تو تنها كسي هستي كه دوستت دارم ..تو تنها كسي هستي كه از صدا زدن نامت خسته نميشوم....اما تو چه؟...اصلا ميشنوي چه ميگويم؟...اصلا ميبيني كه كجا ايستاده ام؟...ميدانم ميبيني و ميشنوي اما انگار اصلا به روي خودت نمي آوري...نميخواهم از آن دست آدمها شوم كه همه چيز را به گردن قسمت و قضاي تو مي اندازند ... نميخواهم از آن دست بنده هايي شوم كه هر كار ميخواهند ميكنند و بعد به سراغ تو مي آيند ناله ميكنند و كمك ميخواهند...ميخواهم از همين قدم اول با تو شروع كنم....با توام...اصلا اگر ميشنوي بگذار برايت بگويم....من هر طور شده اين كار را ميكنم...از هر راهي كه فكر كني ميروم....ازهر روشي كه شد استفاده ميكنم...تو ام هر كار ميخواهي بكن ...هر چقدر كه دلت ميخواهد سنگ پيش پايم بگذار .... هر چقدر كه دلت ميخواهد كارم را خراب كن....من اين كار را ميكنم...چه با تو،چه بي تو..باور كن اين كار را ميكنم...باور كن...خسته ام...باور كن...

۴.ديشب خواب ديدم در روستايي هستم و آتشفشان فوران ميكند....ميترسيدم و فرار ميكردم .... نميدانستم آتشفشان انقدر ترسناك است!....من زياد خواب نميبينم...يعني خوابهايم در خاطرم نمي ماند....مگر اينكه از خواب بپرم يا كسي بيدارم كند....وگرنه اصلا صبح هيچ چيز را بياد نمي آورم....و همانها كه در خاطرم ميماند گاهي خيلي عذابم ميدهد مثل اين يكي...

۵.اينو ميدونستين....پنگوئن نر مي تواند ماهي را در معده خود بيش از يك هفته بدون اينكه هضمش كند نگه دارد تا هر موقع لازم شد در نداري آن را بالا  مي آورد و به بچه هاي خود مي دهد....!!!

۶.قسمت دوم تقريبا جوابي بود واسه بعضي از كامنتا....از همتون ممنونم...

۷.شاد باشيد.

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 20 دی1385 و ساعت 1:52 |

سلام....

۱.مردي يك خودروي سفيد رنگ قديمي داشت كه از فرط فرسودگي به صورت رقت باري در آمده بود،اما هرگز دلش راضي نميشد دست از سر آن بردارد.تا اينكه يك روز پسر خانواده با خوشحالي به خانه آمد و با صداي بلند فرياد زد:”مامان مژده....خودروي بابا را دزديدند“!.....مرد از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت شد و به سرعت با پليس تماس گرفت و از شركت بيمه نيز تقاضاي پرداخت خسارت نمود.....اما هنوز يك ساعت نگذشته بود كه يكي از ماموران پليس با آنها تماس گرفت و در حالي كه سعي ميكرد جلوي خنده اش را بگيرد گفت:”ما خودروي شما را يك كيلومتر آنطرفتر از منزلتان پيدا كرديم.در ضمن يادداشتي پيدا كرديم كه نوشته بود:”به هر حال متشكريم،اما ترجيح ميدهيم پياده برويم!“..!!!!

۲.دارم کاری رو انجام ميدم كه ازش بدم مياد....دارم پياز سرخ ميكنم براي آش...هنوز نميتونم بفهمم كه يه قابلمه كوچيك آش انقدر پيازداغ مي خواد چيكار...ميگه چون تو دوست نداري دليل نميشه نريخت...از بوش خوشم نمياد...دارم گوش ميدم..مثل همه وقتايي كه شنونده بودم بازم شنونده ام....داره از خونه هايي كه ديده حرف ميزنه و هزار جور ايراد ميگيره...دارم فكر ميكنم با اين طرز تفكر احتمالا تا ده سال آينده هم نميتونيم از اينجا بريم...اون حرف ميزنه....تلويزيون داره يه سريال مزخرف ميده...صداي شادمهر حتي از اون اتاق در بسته هم مياد بيرون...و من نميدونم گوشم به كدوم....بي وفقه حرف ميزنه...ومن دارم به اين فكر ميكنم كه كاش ميتونستم مثل اون يه موضوع رو بگيرم و سه ساعت حرف بزنم.....جوابام كوتاه ... آره،نه،اوهوم،نميدونم،ميدونم...توي همينا خلاصه ميشه....مدتهاست كه شنونده خوبيم ... مدتهاست كه خواننده خوبيم...همه چي ميخونم از انواع و اقسام وبلاگ بگير تا انواع كتاب و روزنامه و مجله...اما خيلي وقته كه ساكتم....خيلي وقته كه نه حرفي ميزنم و نه چيزي مينويسم...مدتهاست سكوت برام جذاب شده....توي افكار خودم غرقم...كه يهو بلند ميگه:نه؟...ميگم: چي؟...ـ حواست كجاست؟ ... يه لبخند الكي:حواسم نبود...چي گفتي؟.....دوباره تكرار ميكنه و من يه جواب الكي ميدم ...واون باز ادامه ميده....مدتهاست من براش يه شنونده خوبم...خيلي باهام حرف ميزنه...اسراري رو ميگه كه تا حالا نميدونستم...حتي چيزايي كه هيچ كس ديگه تو خونه ازش خبر نداره....اما من هيچ وقت از خودم و كارام باهاش حرف نميزنم...نميدونم چرا....و انگار اونم منتظر كه اين سكوت روزي شكسته بشه....و از خودم براش بگم...بالاخره پيازا تموم ميشه...اما ميدونم كه اين سكوت هيچ وقت تموم نميشه...هيچ وقت چون هيچ كس نتونست بفهمه چي ميگم...اصلا بگذريم...

۳.اينو ميدونستين.....براي آب پز كردن تخم شتر مرغ بايستی يك ساعت و نيم صبر كرد،بد نيست اين را هم بدانيد كه تخم شتر مرغ يك كيلو و نيم وزن دارد...!!!!

۴.آيدا و شهرزاد عزيزم اسم كتاب رو گفتم... فتنه...رمان تاريخي اثر لانتياك.....سرگذشت اليزابت اول...

۵.شاد باشيد.

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 16 دی1385 و ساعت 16:0 |
سلام...

  ۱.خورشيد....زير دندانهاي پوسيده شب...ذره ذره...خرد مي شود...و من...تلخي غروب را....مزه مزه مي كنم....و تو...حتي به ستاره نگاهي...مرا از تاريكي حتمي...رها نمي سازي.

۲. تو عهد خود راشكستي...و من نميدانم چطور بايد عهدي كه با خودم بستم رابشكنم...نميدانم چطور وقتي دست و دلم به نوشتن نمي رود بايد بنويسم...نميدانم چطور...ميداني ذهن من هميشه پر از حرف است...و هميشه دارم به چيزاهاييكه دوست دارم بنويسم فكر ميكنم...اما اين چند روزه قفل كرده ام... فكر نميكردم جوابي از تو بگيرم ...و انتظار يك وقفه طولاني را داشتم...اما ايميلت...انگار يك كپسول اكسيژن اورده اند و مرا از اين همه هواي آلوده نجات ميدهند...مينويسم اما خيال تو از ذهنم خارج نميشود ... هر روز به وبلاگت سر ميزنم و انتظار ميكشم تا روزي دوباره دل نوشتهايت را بخوانم...تو از ذهن هيچ كدام از ما خارج نميشوي...يادت باشد در همه لحظه هايي كه مينويسم به تو فكر ميكنم...

۳.بوي كهنگي ميدهد...و ديگر صفحه هاتش زرد شده...مثل كاغذهاي كاهي....ظاهرا خوب به نظر ميرسد و گوشه هايش خورده نشده...چند سالي از من بزرگ تر است...و نميدانم چرا اين همه سال در مقابل چشمانم بود و من نميديدمش...صفحاتش پر است...همانگونه كه دوست دارم...ريز ريز و پشت هم....و واقعي بودنش بيشتر مرا مجذوب خودش ميكند....فتنه...فتنه هاي يك زن از كودكي تا مرگ....زني جاه طلب....وتابو شكن...اولين كسي بود كه لباسهاي كوتاه را مد كرد...اولين كسي بود كه فن هاي زيادي در آرايش بدست آورد...در چهارده سالگي عاشق شد...عاشق يك مرد چهل و دو ساله...ميداني من هيچ گاه از كتابهايي كه در روز ميخوانم اينجا هيچ چيز نگفته ام...نثر كتاب زيبا نيست...ترجمه افتضاح است ... سالها با هم نميخواند...غلط املايي دارد...بيشتر جمله ها سانسور شده و خبريست...جمله بنديها افتضاح است...اما يك چيز مرا مجذوب اين كتاب ميكند و آن قدرت اراده و اعتماد به نفس اين زن است...زني با درايت و مغرور...زن هيچ گاه نا اميد نميشود....وسلطنت را حق خود ميداند...خوب ميداند چطور مردان را شيفته و مطيع خود كند.....اما يك چيز در وجود او همه را به ترس واميدارد و آن كينه توزيست....ويك چيز گاهي مرا از اين زن متنفر ميكند و آن شهوت عجيب اوست...زني كه چهار بچه به دنيا آورده و سر به نيست كرده اما هنوز خود را باكره!!!ميخواند...مدتها بود اين گونه كتاب نخوانده بودم ... مدتها بود با كتاب نخوابيده بودم ...مدتها بود صبح ها چشمانم به دنبال كتاب نمي گشت .... مدتها بود هيچ كتابي نميتوانست مرا چند لحظه اي از خودم دور كند...از خيالاتم دور كند....زمان را به فراموشي سپارم و تنها حواسم به داستان باشد و بس...ميداني چند وقتيست كه حس ميكنم خودم را گم كرده ام... در اين همه هياهو...هياهو بودنها و نبودنها ... خواستنها و نخواستن ها...رفتن ها و نرفتن ها...چرا انقدر در اين روزمرگي غرق شده ام....چرا همه اتفاقات و تغيرات  كوچك و زود گذر است ... دلم..دلم يك تغيير بزرگ ميخواد...يك اتفاق عظيم..كه يكباره همه چيز را عوض كند...همه چيز از اين رو به آن رو شود...راه هاي جديد پيش پايم بيايد...مسير زندگيم عوض شود...نميخواهم كس ديگري شوم..ميخواهم خودم باشم اما با راه هاي تازه...با افكار تازه...با ذهني زيبا...ذهني كه فراموش كند چه شده...ذهني كه فراموش كند بديها را...فراموش كند انتقام را...فراموش كند كينه را...ميداني من آدم كينه اي نيستم...زود عصبي ميشوم اما زود هم فراموش ميكنم...زودي دلم ميسوزد و ميگويم كاش اين را نميگفتم و يا آن كار را نميكردم....به انتقام فكر ميكنم اما هيچ گاه انتقام نميگيرم...انقدر خودم را متهم كرده ام ومقصر دانسته ام كه روز انتقام هيچ كاري نميكنم...باز دلم ميسوزد و باز ميگذرم...باز ميريزم در خودم و باز هيچ نميگويم....وتا بحال اين ديگ پر نشده..و هيچ گاه هم خالي نميشود ....اما هيچ گاه از خاطرم بيرون نميرود...هميشه در گوشه اي از ذهنم پنهان مي ماند....حالا شايد تو دوباره فكر كني من خسته ام...دلم گرفته...نه هيچ حسي ندارم... گفتم كه بي خيال ميشوم....حس قابل نوشتني ندارم...انگار معلقم....نه ميتوانم بروم بالا نه پائين مي آيم...بين زمين و زمان گرفتار شده ام...هيچ قفلي نيست كه مرا در زمين نگه دارد و هيچ كششي نيست كه مرا به آسمان ببرد...معلقم....بي وزن بي وزن...انگار اين زمين هيچ نيروي جاذبه اي ندارد...يعني آن سيب بيخود آمد خورد سر آن بدبخت؟...يا او دروغ گفته؟....

۴.کامنتهاي شما براي من پر از اميد بود...از همه ممنونم و معذرت ميخوام...

۵.اينو ميدونستين....در كف اقيانوس هند قارچهايي را پيدا كردند كه ۴۳۰ هزار سال عمر دارند....!!!!!

۶.شاد باشيد.

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 13 دی1385 و ساعت 1:56 |
سلام...

   هيچ وقت فکر نميکردم كه در اين دنياي مجازي انقدر به تو وابسته شوم..به نوشته هايت...به غصه هايت...به شاديهايت...نميدانستم سطر به سطر نوشته هايت برايم خاطره ميسازد...نميدانستم انقدر مشتاقت ميشوم كه اگر روزي نتوانم سراغي از تو بگيرم تا شب غصه بخورم و به تو فكر كنم... تو تنها كسي بودي كه هيچ وقت از نوشته هايت خسته نشدم...از تكرار غم هايت دلزده نشدم...خواستم قبل از اينكه از روزم بنويسم...قبل از اينكه از شاديهايم بنويسم...قبل از اينكه بگويم پست قبل اصلا به معناي خودكشي من نبود و اصلا فكرش را هم نميكنم...سري به تو و بقيه بچه ها بزنم....فكر رفتنت هم عذابم ميداد و به خودم دلداري ميدادم كه ايراد از كامپيوتر من يا از سرور بلاگ توست....اما آن پست...همان پستي كه در وبلاگ كس ديگري جاي گرفته بود...تمام خيالاتم را از بين برد...گفته بودم كه خيال ننوشتن تو هم چه غمي را بر دلم نشانده؟ ...اصلا يادم رفت چه ميخواستم بگويم...يادم رفت چرا آمدم نت....بازهم اين اشكهاي پنهان شده نواي رفتن سر دادند...وديگر هيچ تواني براي مقابله نبود....من منتظر مي مانم تا دوباره بنويسي...با شروع تو من هم شروع ميكنم...با پست تازه تو من هم تازه ميشوم...منتظرم...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 10 دی1385 و ساعت 20:18 |
سلام...

۱.مردي خردمند كه گويا يك راهب چيني بود،در دشتي پوشيده از برف قدم ميزد كه به زن گرياني رسيد....پرسيد:چرا گريه ميكني؟...زن پاسخ داد:چون به زندگي ام مي انديشم،به زيبايي خودم كه در آئينه مي ديدم و به مردي كه دوست داشتم.....زن ادامه داد:خداوند بي رحم است كه قدرت حافظه را به انسان بخشيده است،مي دانست كه من بهار عمرم را بياد مي آورم و مي گريم....مرد خردمند در ميان دشت پر از برف ايستاد،به نقطه اي خيره شد و به فكر فرو رفت.زن از گريستن دست كشيد و از مرد خردمند پرسيد:در آنجا چه ميبيني؟....

مرد خردمند پاسخ داد:دشتي پر از گل سرخ.خداوند آنگاه كه قدرت حافظه را به من بخشيد،بسيار سخاوتمندانه عمل كرد،چون ميدانست كه در فصل زمستان،همواره مي توانم بهار را به ياد آورم...و لبخند بزنم.

۲.حالا وبلاگ تو هميشه باز است حتي وقتي كه آفلاين دارم وبلاگهاي بقيه را ميخوانم نواي دل وبلاگ تو ميخواند....حتي وقتي كه مينويسم...واما آن انگشتر...چرا وقتي يك دختر اسمي از انگشتر مي آورد ذهن همه به سمت انگشت حلقه ميرود؟...چرا همه فكر ميكنند حتما از يك جنس مخالف هديه گرفته است كه برايش كلي خاطره دارد؟...يعني يك هم جنس من نميتواند برايم كلي خاطره بيافريند و بخشي از زندگي ام را تشكيل دهد؟...جاي آن انگشتر انگشت مياني دست چپ است...تنها  انگشت مورد علاقه من براي انگشتر...همه ي خاطرات تلخ نيست....شايد تلخي هايي هم داشته باشد...اما شيريني خاطرات تنها در كنار اين تلخيها حس ميشود...اگر همه خوب باشد ديگر هيجاني در زندگي نيست...بايد تلخيها و سختيها و درد ها را ببيني تا آسايش و شيريني را درك كني...هميشه تضادها به زندگي معنا ميدهد....زشت و زيبا،تلخ و شيرين،بيماري و سلامتي،فقر و غنا،خنده و گريه،عشق و عقل....تا وقتي كه خاطراتت را پنهان ميكني...تا كه وقتي ميخواهي به زور فراموششان كني...موفق نيستي...آنها هميشه با تو ميمانند چون ميخواهي از آنها فرار كني و اين ميترساندشان و دنبالت مي آيند..آنقدر كه خسته ات كنند...پس همه را در آور...با آنها بخند و حتي گاهي گريه كن...خودت تصميم بگير كه در خاطرت بماند يا محو شود..به زور دنبال فراموشي نرو...بگذريم...تا بحال در را انقدر محكم بهم نكوبيده بودم...اما بجاي حرف زدن با اين زبان نيش دار كه هميشه كار را خراب تر ميكند در را محكم بستم...تا بگويم بس است ... خسته شدم...رهايم كنيد...كم طاقت شده ام...با كوچكترين حرفي آشفته ميشوم و چنان گريه اي سر ميدهم كه انگار همه زندگي ام بر باد رفته...با كوچكترين اتفاقي چنان در خودم فرو ميروم كه انگار مرگ در كمينم نشسته...نه كه فكر كني باز هم دلم گرفته..نه كه فكر كني باز هم كل غمهاي عالم را انباشته اند در دل من...نه كه فكر كني همين چند ساعت قبل آنقدر گريه كرده ام كه صدايم در نمي آيد..نه كه فكر كني باز هم نواي سوزناك سر ميدهم...نه فقط كمي خسته ام..كمي از خودم خسته ام ... همين... بگذريم ....ديروز داشتم به اين مزخرافات آقاي ايمني گوش ميدادم كه روش ديگري براي خودكشي كشف كردم...خيلي راحت است نه درد دارد نه خون...تمام در و پنجره هارا مي بندي...لوله بخاري را در مياوري و بخاري را تا آخر زياد ميكني...بعد هر كاري كه دوست داشتي ميكني...هر كاري...به نت وصل ميشوي...كانالهاي مسخره ماهواره را تا آخر ميروي و برميگردي ....كتاب ميخواني...هر چيزي دوست داري  براي آخرين بار ميخوري ...يا حتي ميتواني چند قرص خواب بخوري و آرام بخوابي...سيگار ميكشي...به دوستانت زنگ ميزني...يا هر كار ديگر...آرام آرام سست ميشوي و به خواب ميروي ..خوابي ابدي...فقط بايد مواظب باشي كه به اين زودي كسي به خانه نيايد...واقعا راحت نيست؟...از تيغ زدن دست و جوي خون، از پرت شدن از ساختمان بلند،از طناب دار،از قرصهاي خواب آور...از همه اينها راحت تر است...لااقل وقتي شروع كردي چند دقيقه اي زمان داري كه خودت ،خودت را نجات دهي...يعني وقتي پشيمان شدي..زودي بپري پنجره را باز كني و هواي تازه بخوري...و ببيني كه زندگي زيبايي هم دارد...ويك نفس عميق بكشي و لذت ببري...و تازه وقتي هم كه پيدايت ميكنند قيافه ات زياد هم بد نشده..مثلا مثل گچ سپيد نشده اي...يا بخاطر طناب دار كبود نشده اي...يا دور و برت را انقدر خون نگرفته كه همه حالشان بد شود...يا استخوانهايت انقدر خرد نشده كه وقتي ميخواهند جمعت كنند كج و كوله شوي....راحت است خيلي..بگذريم....هنوز ميخواند...هنوز صدايش تمام اتاق را پر كرده...هنوز نوايش بغضم را گنده تر ميكند و چقدر سختر ميشود فرو خوردن بغض به اين بزرگي...

۳.عيدتون مبارك...

۴.اينو ميدونستين....صعود كردن به قله كوه آناآپونا در نپال از خطرناكترين كوهنوردي هاست،از ۱۳۰ نفري كه سعي در تسخير اين قله كرده اند ۵۳ نفر جان خود را در اين راه از دست داده اند....!!!!

۵.شاد باشيد.

 

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 10 دی1385 و ساعت 1:8 |
سلام...

۱.راهبي كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود كه ناگهان تمركزش با صداي گوشخراش يك جنگجوي سامورايي برهم خورد:پيرمرد،بهشت و جهنم را به من نشان بده....راهب به سامورايي نگاه كرد و لبخندي زد.سامورايي از اينكه مي ديد راهب بدون توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي زند،برآشفته شد،شمشيرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!...راهب به آرامي گفت:خشم تو نشانه اي از جهنم است....سامورايي با اين حرف آرام شد،نگاهش را به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد...آنگاه راهب گفت:”اين هم نشانه بهشت است“.

۲.باز هم مثل ديوانه ها افتاده ام به جان اين كمد بي چاره ، نامرتب...بعضي وقت ها اگر حوصله داشته باشم بختش باز ميشود و تر و تميزش ميكنم... و يك كيسه آت و اشغال جمع ميكنم...اما اكثرا بهم ريخته است ...امروز هم براي پيدا كردن يك قرص مسكن چنان زلزله بر سرش آمد كه به اين زوديها چيزي در آن كشف نميشود...هميشه وقتي اينطوري زير و رو ميشود چيزا هاي زيادي پيدا ميكنم...مثلا كلي اسكناس مچاله شده...يا كلي گل سر گم شده....يا كلي كاغذ پر از چيزايي كه نوشتم تا مثلا يادم نرود اما رفته...اما امروز وقتي آن جعبه سبز را باز كردم و داشتم تند تند زير و رو يش ميكردم...يك جعبه سفيد كوچك پرت شد بيرون و آن انگشتر قل خورد و قل خورد و رفت چند متر آن طرف تر...همان انگشتر سفيد با نگين هاي ساده مستطيلي.....وقتي بر ميدارمش كلي خاطره به سرم هجوم مياورد...ميگذارم توي همان انگشت سابق...هنوز هم اندازه است...كمي تنگ تر همون جوري كه آن زمان دوست داشتم اما آن موقع شل ميزد و بازي ميكرد...سريع در ميارمش و دنبال همان قرص ميگردم....اما شب موقع نوشتن دلم ميخواهد در انگشتم باشد تا هنگام چرخيدن دستانم رقصش را در دستانم ببينم...اين انگشتر برايم كلي خاطره از آدمهاي مختلف ساخت...كلي خاطره خوب...وقتي كه به اجبار از دستانم بيرون آوردم و براي هميشه كنار گذاشتمش...تا چند روز جاي خاليش را روي انگشتم حس ميكردم و اين خالي بودن عذابم ميداد...مثل وقتي كه قاب عكسي را بعد از سالها از ديوار بر ميداري و سياهي هاي دور سفيدي ديوار عذابت ميدهد....مثل وقتي كه موهايت را بعد از مدتها كوتاه ميكني و هر بار جلوي آئينه ميروي يادش ميوفتي و دلت ميسوزد...ميدانم فقط امشب بعد از مدتها مهمان انگشتم شده اما دلم با همين يك شب هم خوش ميشود....وقتي آدم ميتواند با همين چيزهاي ساده و پيش پا افتاده شاد شود و يادي از گذشته كند چرا از خودم دريغ كنم...بي خيال غم و گريه آخرش...

۳.برف ،برف، برف...مطمئنم صبح وقتي چشمانم را باز كردم اصلا فكر نميكردم امروز چه روز فوق العاده اي خواهد شد...حتي با اين درد لعنتي...يادت مي آيد ديشب به تو گفتم چند روزي برف نيامده ...انگار آسمان صدايم را شنيد....انقدر از پشت پنجره به برفها نگاه كردم كه دلم گرفت....آرام پالتوام را تنم ميكنم و كلاه بر سر ميكنم ... در را باز ميكنم و دلم انگار پر ميكشد بين اين همه سفيدي...اين همه پاكي....همه ي بامها سفيد شده و بدون هيچ رد پايي...اما بام ما پر از رد پاست...پر از رد پاي من....پر ميشود از رد پايي برهنه...باز هم تو يادت مي آيد كه گفتم ميخواهم انقدر برف بر سرم بريزد تا آدم برفي شوم...امروز شدم...انقدر زير برف مي ايستم كه سفيد ميشوم....اما احساس سرما ندارم...كف پاهايم يخ زده....اما هنوز هم انگار در دلم آتش روشن كرده اند داغ داغم....برف گلوله ميكنم بدون هيچ هم بازي و هيچ دستكشي...ميزنم به همان آهن رو به رو...ميخواهم از سوراخ بينش رد كنم كه هي نميشود و هي ميخندم و هي ادامه ميدهم(اينم يه جور حماقته؟)...ديشها سفيد شده و به اين فكر ميكنم كه چرا رنگ ديش ها را سفيد نميزنند...يك بشقاب سفيد از يك بشقاب خاكستري بد رنگ زيبا تر نيست؟....برف ريز ميشود و با باد همرا...فكر ميكنم بيش از اين ديگر ديوانگي ست....اما وقتي داخل خانه ميشوم پشيمان ميشوم كه چرا بيشتر نماندم...انقدر نوشتم و پاك كردم كه اعصابم بهم ريخت....ذهنم شلوغ شده خيلي...تو ميداني چطور فنگ شويي ذهني كنم؟...

۴.اينو ميدونستين....در جهان بيست و پنج ميليارد تن بمب اتمي وجود دارد،يعني اينكه براي هر نفر در دنيا بيش از چهار تن بمب اتمي وجود دارد...!!!!!

۵.:نگاهي نو:ممنون خانومي....اقليما:هنوز كه نرفتم...حالش نيست....جودي ابوت:من اگه قرار بود با اين چيزا از بين برم تا حالا صد تا كفن پوسنده بودم...دريا:رفتم اونجا اما اصلا نميدونم چطوري بايد باهاش كار كنم...از چي خجالت ميكشي عزيزم...در اتاقو ببند اگه دوست داشتي پرده هارو هم بكش يه آهنگ تند با صداي بلند يواش يواش خودش شروع ميشه خجالتم سرش نميشه....حميده:كجايي؟...منم دلم برات تنگيده....نابخشوده:تقريبا هر روز ورزش ميكنم اما خيلي كم پيش مياد حوصله زيادي ديونه بازي در اوردنو داشته باشم...دكتر مانولو:جا به اين خوبي از همه بالاتره...ممنون...شهرزاد:ممنون خانومي...منم خوشحال شدم....پاپتي:شعر زيباييه...ممنون...گاهي آدم مجبور ميشه بي خيال بشه خيلي وقتا هم موثره... پگاه:خودمم اول فكر كردم اين باشه براي همين چند روز فروس سولفات خوردم اما فايده نداشت...حتما اين كار رو هم ميكنم...بوس...گربه وحشي:بيشتر از اين هم نفس داشتم....از بس كه با اين و اون كل كل ميكردم ...آسمانم ابريست:ولي من تا دلت بخواد عروسك بازي كردم...كلي بچگي كردم...چرا ديونه؟...چرا تير ميكشه؟...ببين داري چه بلاهايي سر خودت مياري...مواظب باش گلم...

۶.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 8 دی1385 و ساعت 3:9 |
سلام...

۱.زني كه بيماري قلبي داشت پيش دكتر رفت.دكتر قبل از معاينه براي اينكه براي او پرونده پزشكي تشكيل دهد از او سوالاتي پرسيد و در آخر پرسيد:شما چند سالتان است؟.....زن پاسخ داد: آقاي دكتر يادم نمي آيد اما سعي مي كنم به ياد ‌بياورم.او دقيقه اي فكركرد و سپس گفت:مي دانيد آقاي دكتر وقتي ازدواج كردم ۱۸ ساله بودم و شوهرم آن موقع ۳۰ ساله بود.خوب الان شوهرم ۶۰ ساله است يعني دو تا ۳۰ سال،پس سن من الان دو تا۱۸ سال يعني ۳۶ سالم است،مگر نه؟...!!!

۲.مي گريزم از تكرار....مي گريزم از خودم ...از همه آدمهاي دور برم....نه ...نه...فكر نكن دوباره اومدم تا از غم و غصه بگم و حوصله ات رو سر ببرم..نه....ديگر دختر خوبي شده ام...گريه نميكنم...غر نميزنم..بد خلقي نميكنم..اصلا تقصير خانواده ام و شما كه خواننده اين وبلاگيد چيست؟...چرا بايد دق و دلي ام را سر شما ها خالي كنم؟...اصلا بيخيال...امروز ظهر به همه سر زدم..و بعد از مدتها بي محابا خنديدم...بي هيچ فكر و خيالي...بي هيچ غصه اي...هر چند كه خنده ها واقعي نبودند...من خودم را مجبور كردم كه بخندم..با صداي بلند بخندم...اما فكر ميكني اين خنده ها چقدر دوام دارد؟...هيچ...به همان سرعت كه مي آيد ميرود...اصلا بي خيال...نميدونم چند روز شده ....اما فكر كنم از اواسط هفته قبل شروع شد ... سرگيجه ...عدم تعادل...سنگين شدن سر...تار شدن چشمها و نشنيدن صداها..و بعد هم حالت تهوع...تمام اينها تنها در چند ثانيه رخ ميدهد چيزي حدود ۳۰ ثانيه و گاهي كه خيلي شديد شود يك تا دو دقيقه...و روزي چند بار...حتي گاهي وقتي نشسته ام اين تاري چشم و سنگين شدن سر را حس ميكنم...با حركت سرم ...هنوز توي خونه هيچي نگفتم...حوصله ندارم هي بهم گير بدن برو دكتر و بعد هم يه روز با گريه به زور بفرستنم دكتر...راستش را بخواهي نميخواهم كسي بفهمد..نميخواهم كسي از اهالي خانه بداند...امروز نزديك بود از پله ها پرت شوم پائين...و ديروز نزديك بود كتري آب جوش از دستم بيفتد...نميدانم چه مرگم شده..اصلا بي خيال...مي خوام صدا رو زياد كنم..انقدر زياد كه سر درد بگيرم...اما نميتونم...چون ۲ نصفه شب...چون هيچكي توي خونه نمي خواد صداي اين آهنگو بشنوه...پس هدفون ميزارم..زيادش ميكنم..خيلي زياد...طوري كه وقتي توي گوشم نيست صداش توي كل اتاق مي پيچه...حس ميكنم صدا سرگيجه رو بيشتر ميكنه...با اين صدا اصلا صداي تق تق كيبورد رو نميشنوم و اينطوري اصلا نوشتن بهم نميچسبه.....نوشتن با اين تق تق يه حال ديگه اي ميده....اما بي خيال...ديشب يه فيلم ديدم...مكزيكي...براد پيت و جوليا رابرتز...نه دوبله اي نه زيرنويس فارسي..حتي زير نويس انگليسي هم نداشت و اين باعث ميشد سختر بفهمم چي ميگن...فيلم تقريبا گويايي بود...و جالب...بازي جوليا رابرتز اصلا روون نبود...زياد ازش خوشم نمياد....اصلا بي خيال...ديروز دست دخترك همسايه يه عروسك خيلي خوشگل ديدم....تقريبا هم اندازه بودند ... آن چشم ها و آن موهاي خوش حالت آدم را وسوسه ميكرد بغلش كند و كمي قربان صدقه اش برود...اما ياد عروسك كچل بچه گي هاي خودم افتادم...ماهي يه دونه برام ميخريدن و به دو روز نكشيده مو هاي بافته شون از سرشون كنده ميشدو بازم كچل ميشدن...من عروسكهاي مختلف در سايزهاي مختلف زياد داشتم...وهر كدوم اسماي عجيب غريب زيادي داشتن...سه ساعت ميشستم باهاشون حرف ميزدم و ميرفتم خونشون مهموني...بعد هم يه سري ميوه و پفك و چيزاي ديگه رو خرد ميكردم و ميشد غذا...انقدر باهاشون ور ميرفتم كه سياه ميشدن و آب ميوه ها در ميومد...بعد ميرفتم داداشمو صدا ميزدم و دعوتش ميكردم به مهموني و اون غذارو ميذاشتم جلوش...اون بيچاره هم براي اينكه دلم نشكنه اونارو ميخورد ..بدبخت هنوزم دلم براش ميسوزه...اما يه عروسك محبوب داشتم كه اون موقعا همه بچه هاي هم سن و سالاي من داشتن...اكثرا هم توي جعبه اش بود و اويزون شده بود به ديوار...اما من اين چيزا حاليم نبود تا پدرشو در نميوردمو باهاش بازي نميكردم بي خيال نميشدم ...مال همه دوستام به ديوار آويزون بود و مال من توي بغلم..آي دلشون ميسوخت...آي حسودي ميكردن...آه خدايا ميشه من بازم بچه بشم...اصلا بي خيال...خيلي وقت است كه دلم ميخواهد كسي با صداي بلند مرا به اسم بخواند....يا حتي با صداي آرام و چند بار پشت هم صدايم كند...چند بار پشت هم با نجوا صدايم كند...چند بار پشت هم...نه كه در خانه با اسم صدايم نكند اما خيلي كم و گاهي هم با نامهاي مستعار صدايم ميزنند...اصلا فكر نكنم كسي امروز مرا صدا زده باشد....دلم ميخواهد كسي با نجوا صدايم كند و من با نجوا بگويم جان...اصلا...بي خيال...شب دوباره به همه سر ميزنم...بازم پستا رو ميخونم و بازم گاهي غصه ام مي گيره و گاهي لبخندي ميزنم...اما كامنتم نمياد...اصلا هيچي براي گفتن به ذهنم نميرسه...بجز يه جا ،جايي كامنت نذاشتم...اين تنبلي رو ببخشيد...اگه دوست داشتيد ميتونيد بگيد بي خيال...دوست نداشتيد هم هر چيز ديگه اي خواستيد بگيد...اگه بازم نخواستيد ميتونيد خيلي راحت رد بشيد...اصلا بي خيال...

پ.ن۱:شما اگه تونستيد به من بگيد اين قسمت با چه سبكي نوشته شده بهتون جايزه ميدم...محاوره اي،كتابي،ادبي،بي خيالي....

پ.ن۲:اگه خيلي علاقه مندي بدوني چي صدايي توي گوشم ونگ ميزد...محسن چاووشي بود با همون صداي تابلو و كمي گرفته....اما بعدش تبديل شد به ونجليس...هنوز هم گاهي ميخوام اين بشر رو خفه كنم...

پ.ن۳:اين پينوشتها فقط مال اين قسمته...مال شب يكشنبه اس...

۳.باور كنيد تنها نمره تابلوي من همون بوده....شمام اگه معلمتونو آدم حساب نميكرديد و نخونده ميرفتيد سر كلاس وضعتون بهتر از اين نبود...هيچ وقت تجديد نيوردم و هيچ وقت از درس رياضي نمره زير۱۸ نگرفتم...اما از هندسه بدم ميومد و بعد از اون اتفاق بدتر شد...از اين معلم هر چي بگم كمه...يه روز همه بلاهايي كه سرمون اورد و وقت نكرديم تلافي كنيم رو براتون ميگم...و لونه مورچه...غصه شونو نخوريد نمردن...مورچه ها توي آب كم غرق نميشن...اما ديدن اون همه مورچه كف حياط و روي ديوار خيلي جالب بود...تا اون موقع فكر نميكردم انقدر مورچه توي يه لونه جا بگيره....بعدش همون بغل بازم لونه ساختن و به زندگيشون ادامه دادن...اون موقع فقط پنج شش سالم بود...

۴.يه آلبوم از جنيفر لوپز ميذارم...پا ميشم و شروع ميكنم.....آروم...اما يهو سريع ميشم..تند تند....مي خوام انقدر برقصم كه از خستگي بيوفتم و ناي بلند شدن نداشته باشم...نميدونم چه رقصي...فقط مي خوام حركت كنم...فقط چند دقيقه براي خودم باشم هر جور كه ميخوام...مثل خودش لباس پوشيدم ...بي وقفه حركت ميكنم...ميچرخم،ميشينم،گاهي همراش بلند ميخونم....اما فقط ۲۵دقيقه نفس دارم...ميشينم رو زمين يعني ميوفتم....قلبم تند تند ميزنه و نفسم بالا نمياد..بازم سرم گيج ميره....انقدر عرق كردم كه خيس آبم....اما ميخندم...دوباره پا ميشم...ميوفتم..پا ميشم..ميوفتم...انقدر ادامه ميدم كه ديگه ناي وايستادن برام نمي مونه...بعد هم يه دوش آب داغ...حس خوبي بهم ميده...لااقل اون چند ساعت به هيچ چيز فكر نكردم...هيچ چيز....سر زنده ام ميكنه...بقيه روز نه پاچه ميگيرم نه الكي بغض ميكنم...امشبم مثل خيلي شباي قبل هدفون توي گوشم و داره فرياد ميزنه....اما با هميشه فرق ميكنه...با خواننده اي كه مدتها صداش و آهنگاشو نشنيده بودم آشتي ميكنم....ميبرتم به گذشته اما نه پيش خاطرات بد...ميبرتم پيش لحظه هاي خوبم...اون موقع ها هم شبا بيدار بودم...اما بجاي وبلاگ توي دفتر مي نوشتم ... شب بيداري هميشه با من بوده( البته نه ديگه انقدر)....و هميشه  با كلي مخالف...اما من خيلي كله شق تر از اين حرفام....تو فكر ميكني بازم دارم خودم ميشم؟ ... يا ...ميترسم....بازم ميترسم آرامش قبل از طوفان باشه...اما...بي خيــــــــــــــــــــــــال...واي خدايا دلم ميخواد همراه خواننده فرياد بزنم اما نميشه....

۵.اينو ميدونستين...يك انسان بالغ كه تقريبا پنج ليتر خون در رگهايش جاريست اگر يك و نيم ليترش را از دست بدهد احتمال مرگش بسيار بالاست....!!!

۶.حسام:ممنون...شهرزاد:شايد..ممنون از حضورتون...اميد:ممنون..حتما...آرزو:ممنون...جودي ابوت:ببينم تيكه كلام تو ايوله؟...تا حالا چندين بار گفتي...باور كن بچه بودم حاليم نبود...بوس...آيدا:نه انقدر عقلم مي رسيد كه دستمو توش فرو نكنم..يعني كمي بزرگ بودم!!!!...مورچه ها توي تمام زندگي ما بودن...توي اون خونه هاي قديمي پر از لونه مورچه بود...بوس..حاج واشنگتن:خواهش...وممنون براي اون نيشخند...دكتر مانولو:من خوندن آرشيو وبلاگ ها رو دوست دارم...بخصوص اگه از چند پست اولش خوشم بياد...ولي من عاشق زيست بودم...در ضمن :چشم جايي نميگم..اما خيلي هم خوبن ...پاپتي:همه تاريكي رو دوست دارن...بجز من...!!!همينه كه ميگم طبيعي نيستم...!!...گربه وحشي:اين يه باور عاميانه توي بعضي از استانهاست مثل خراسان...اگر كسي توي بچگي تو لونه مورچه ها آب بريزه جوون مرگ ميشه....البته من هيچ اعتقادي به اين ندارم و فكر ميكنم اينو واسه ترسوندن بچه ها ميگفتن...اقليما:ولي من گاهي از تاريكي ميترسم...هيس كسي نفهمه!...حاج رضا:كمي به خودم اميدوار شدم...ولي من هنوزم فكر ميكنم اونا با هم قهر نبودن...شايدم من بعد از شصت بار ديدن اين فيلم اشتباه ميكنم؟...!!...

۷.شاد باشيد.

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 5 دی1385 و ساعت 2:6 |
سلام...

۱.من يه دختر لوس و دست پا چلفتيم...خوب انتظار تو از يه دختر يكي يدونه و ته تغاري چيه....هر كي به من دست بزنه با يه جيغ بنفش رو به رو ميشه...

۲.سال دوم دبيرستان من از درس هندسه نمره ۵/. گرفتم البته از ۵ نمره...كه ميشه ۲ از ۲۰ ...ولي معلمم بهم قول داد توي كارنامه ميان ترم نذاره...من براي امتحان بعد خوندم و از ۵ شدم ۴...اما اون توي كارنامه ام گذاشت ۲...از همون موقع از هندسه و معلمش متنفر شدم...بگذريم كه توي خونه داداشام چقدر بهم خنديدن و مسخره ام كردن...

۳.هميشه دلم مي خواست بدونم پره هاي آسياب كن چطوري كار ميكنه و همه چيزو آسياب ميكنه...يه بار مامانم داشت برنج آرد ميكرد براي فرني....يك لحظه رفت بيرون و آسياب رو سپرد به من..منم آسياب رو پر از برنج كردم و بدون اينكه درشو بذارم دكمه رو زدم....كل خونه پر از برنج شد...همون موقع هم مامان سر رسيد...تصور كنيد با يه خونه پر از خرده برنج و يه دختر كه مو هاش سفيد شده رو به رو بشيد...كلي بد و بيراه بهم گفت...

۴.من از اينكه توي يك اتاق تاريك بخوابم به شدت وحشت دارم....حتي اگه اتاق پر آدم باشه بايد چراغي روشن باشه تا بتونم هر وقت شب كه از خواب بيدار شدم همه جا رو كاملا ببينم...نه هر نوري يه نور كامل كه كل اتاق رو پر كنه...

۵.يه بار تو بچگي شيلنگ آب رو گرفتم توي لونه مورچه ها...تا آخرين مورچه رو از لونه بيرون كردم...جالب بدونيد توي بعضي از باورهاي عاميانه مردم اين كار باعث جوون مرگ شدن ميشه...

**************************

خيلي جالب نشد...خيلي چيزاي ديگه به ذهنم رسيد كه بگم اما نتونستم...ممنون حاج واشنگتن عزيز كه به اين بازي دعوتم كردي...اما پيشنهاد من:حاج باران،پاپتي،نگاهي نو،آيدا ونسرين(بهانه هاي غربت)...منتظرم.

پ.ن : پاپتي:اميدوارم سال بعد يلداي خوبي داشته باشي..اين نيز بگذرد..نگاهي نو:ميدونم عزيزم...اما وقتي كنار هميم و هر كي توي دنياي خودشه هيچ فرقي با غربت نداره...سپيده:ممنون عزيزم..توام مواظب خودت باش...اقليما:مامانم روي شستن ميوه وسواس داره همه ميوه ها بايد كاملا شسته بشن...مطمئن باش منم گاهي خودمو توي نوشته هات حس كردم كه تاكيد ميكردم...حاج واشگتن:از دست شما باجناقها...حاج رضا:؟؟ هان؟...حاج باران:اصلا متوجه اين كامنتت نشدم..لطفا كمي روشنگري بفرمائيد...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت 2:20 |
سلام

۱.مسئولان آتشنشاني كاليفرنيا پس از اينكه آتش جنگل كاليفرنيا را مهار كردند شروع به بررسي جنگل نمودند تا ببينند كه جنگل چقدر خسارت ديده است،كه ناگهان با جنازه ي مردي رو به رو شدند.نكته ي عجيب قضيه اين بود كه او بر اثر سوختگي نمرده بود بلكه جراحات شديد داخلي بدنش او را از بين برده بود و عجيب تر اينكه او كاملا به لباس غواصي مجهز بود و اين جنازه براي آتشنشانها تا مدتها سوال بي جواب بود.چرا بايد كسي در دل جنگل لباس غواصي به تن كند و چه چيزي موجب مرگ او شده بود.تا اينكه پس از كلي تحقيق و بررسي آنها متوجه شدند كه هنگام آتش گرفتن جنگل،مسوولان از چند بخش براي خاموش كردن آتش كمك گرفتند و چند هلي كوپتر نيز از اقيانوسي كه ۲۰ مايل دورتر از جنگل بود با كمك تانكرهاي عظيم به برداشتن آب از اقيانوس پرداختند و آب برداشته شده را به روي جنگل تخليه  مي نمودند.حالا فرض كنيد يك بخت برگشته درست در لحظه ي برداشت آب به غواصي مشغول باشد چه اتفاقي مي افتد؟!

۲.سينك تقريبا پر از آب شده..نارنگي ها رو خالي ميكنم توش....خوشم مياد هي توي آب بچرخونمشون و روشون دست بكشم و بگيرم زير شير آب...دارم نارنگي مي شورم اما ذهنم بازم گذاشته و رفته...داره مي چرخه...سر از كجاها كه در نمياره...نارنگي تموم ميشه ميخوام يكم از حجم آب كم كنم و بعدش آبو باز ميکنم... كه چشمم ميوفته به يه حلزون توي آب...با برگ ميارمش بالا...شروع ميكنه به حركت...آروم آروم...آب سر ميره كل كابينت زير ظرفشويي خيس آب ميشه...حلزونو ميزارم يه گوشه....انار رو ميريزم توي آب...ميچرخن... ميچرخونمشون....خيس ميشم...ميخندم....بازم شروع ميكنم به شستن و ميرم تو فكر و خيال....ياد شباي يلداي سالهاي قبل ميوفتم....ياد حرفاي تو كه از فال حافظ گرفتن ميگوفتي و اينكه چي اومده ...حتي شعري كه براي تو اومده بود رو يادمه...”ديشب به سيل اشك ره خواب ميزدم   نقشي بياد روي تو برآب ميزدم“...چند بار اين شعر براي تو اومد و چقدر برامون خاطره شد...و فرداي شب يلدا تو برام فال گرفتي...”ببرد از من قرار و طاقت و هوش    بت سنگين دل سيمين بناگوش“...وچقدر خنديديم..چون تنها كسي كه من توي اون دوران دوست داشتم يه بازيگر تپل مپل بود كه همتون مسخره اش ميكرديد...چقدر دلم براي حرف زدن با تو تنگ شده...انقدر حرف براي زدن با تو دارم كه اگه چند شبانه روزم بهم وقت بدي بازم خالي نميشم....ميدونم كه توام وضعي بهتر از من نداري...مي خوام دوباره مثل اونوقتا پر حرف بشم...ميدوني اين پر حرفي ام داره از سرم ميوفته...حالا همه بهم ميگن تو چرا انقدر ساكتي...يا هميشه انقدر كم حرفي....شايد هيچوقت اينارو نخوني....اما خيلي وقته مي خوام تلفن زنگ بزنه و شماره تو بيفته فقط تو....انارا تموم ميشه و سينك پر از آب خيس خيسم....حجم آب رو كم ميكنم و دوباره شيرو باز ميكنم..نوبت خرمالوهاست....با مراعات ميشورمشون و سعي مي كنم ذهنم جاي ديگه نره...بعد موز ها...اين يكي ديگه خيلي حساس ...چون مامان با وسواس انتخابشون ميكنه و از اينكه موقع شستن لهشون كنم يا انقدر خط خطي شون كنم كه پوستش سياه بشه عصبي ميشه...فقط روي همين حساسيت داره و بس....ميوه بعدي پرتقال..ميرزم و غر ميزنم...چه خبره مگه قرار چند لشكر بيان مهموني...دو نفر بيشتر نيستن...انقدر ميوه ... لمس كردن پوست پرتقالا رو بيشتر از بقيه دوست دارم...صدا:امروز تهران لرزيد...از كنارم رد ميشه و اينو ميگه...با حيرت:كي؟...صدا:۸:۳۰ صبح...من :خواب بودم....چند ريشتر بوده؟...صدا:مركزش رودهن بوده...۴ريشتر...بازم فوبياي زلزله تو مردم...ياد اون سالي اوفتادم كه شمال بودم و زلزله اومد...توي او خونه كاهگلي....دور و برمون پر از كوه بود كه انگار ميخواستن از جا كنده بشن....۴ ريشتر بيشتر نبود و اصلا فكر نكنم خبرش به تهرانم رسيده باشه....بعد هم زلزله تهران و شايعات عجيب غريب مردم...ميگم نكنه قرار امشب تهران بلرزه؟...شايد اون يه پيش لرزه بوده؟ها؟....فكرام هنوز ادامه داره مثل ميوه هاي رنگارنگ شب يلدا كه هنوز شستنشون ادامه داره...و مردم حريص كه فكر نكنم از اين همه خريد بتونن اون شب يك دهمشو بخورن...يلداي ما امسال دو شب...يكي امشب كه دوتا مهمون داشتيم كه فردا نميتونن بيان...ويكي فرداشب كه فقط خودمونيم...جالبه دوشب پشت هم بشيني چرت و پرت بگي و يكم توي سر و كله هم بزنيم...ومن هي وانمود كنم كه خوبم..هي خودمو سرگرم كار بكنم ....هي خودمو خسته كنم...هي جلوي اين بغض لعنتي رو بگيرم و هي بخودم بگم..تمومش كن...و هي تموم نشه...

۳.غروب پامو كه تو خونه ميزارم فقط دلم يه چيز ميخواد...يكي زنگ بزنه و دعوتم كنه به يه مهموني...اما نه كسي زنگ تلفنو ميزنه نه زنگ درو...امشب يه شب معمولي بود...شام خورديم نشستيم يكم ميوه و تنقلات خورديم و تمام...چرت و پرت گويي و توي سر و كله هم زدن هم فقط تا پايان باغ مظفر ادامه داشت...بعد همه رفتن سي خودشون....يكي رفت سراغ اس ام اس بازي...يكي انقدر خسته بود كه توي همون پذيرايي خوابش برد...بقيه هم اينور اونور ميرفتن و به فكر خواب بودن...اونوقت علي موند و حوضش...يعني نسرين موند و تلويزيونش....منم يكم چرخوندمش و اومدم سراغ نت...ياد سال قبل افتادم و همت..واي كه اين همت چقدر با خاطرات من پيوند خورده...و(جديدا تونل رسالت)...اون مهموني شبونه و اون هم تزئينات من روي خوراكيها كه هي با ترمز هاي پشت هم جيغ ميزدم يواش خراب شدن...اون شلوغي و اون همه خنده...ومهموني كه تا ۲ نصفه شب طول كشيد....يا سال قبلش توي اون خونه قديمي و اون عكساي آخري كه از خونه ميگرفتيم و ميخنديديم...ويه عالمه خاطره ديگه كه امسال هيچ كدومشو ندارم....حالا نشستم دارم جوجه هامو مي شمرم...و زمستون امسال...نميدونم چي ميشه...جديدا ياد گرفتم هيچ گونه خيال بافي در مورد آينده نكنم...از بس كه به هيچكدومشون نرسيدم...”از بس كه جان ندارد“...هر وقت ميگم از بس ياد اين جمله اكبر عبدي توي فيلم مادر ميوفتم....اين تيكه شو خيلي دوست داشتم...منم همراش بغض ميكنم و اين جمله رو ميگم...و بعدشم با اون آهنگ گريه ميكنم...خيلي چيزا منو به گريه واميداره اينم يكيش...ذهنمم مثل نوشته هام هي از اين شاخه به اون شاخه ميپره...انگار نميتونم فقط روي يه چيز تمركز كنم...خودش راه ميوفته و ميره سراغ صندوقچه خاطرات سابقم...خودش بازش ميكنه و گاهي مجبورم ميكنه بخندم و گاهي مجبور به بغض..كه البته دومي كمي بيشتر....امروز صبح كله سحر بيدار شدم كه برم جايي...دم در منتظرم بودن ...تقريبا آماده بودم اما يهو وقتي براي آخرين بار به آئينه نگاه كردمو و خواستم برم بيرون به سرم زد حالت موهامو عوض كنم و اين يعني نيم ساعت ديگه اون پائين وايستيد و به فضاي سبز تهران كمك كنيد...نميدونم چرا...اما اون حالت هي منو ياد تو ميندازه و من ميخوام كه ديگه يادت نيوفتم...حالت جديدو بيشتر دوست دارم...بيخيال بد و بيراهايي كه دم در شنيدم...گاهي آدم بايد براي فرار از گذشته كمي وقت بزاره...نه؟....

۴.قسمت دوم مال شب قبل و بقيه مال امشب...انگار هر شب نوشتن داره برام عادت ميشه...حتي اگه نذارمشون...

۵.فرزاد:شعر زيبايي..اما اين نخستين درد نيست...ممنون...حاج واشنگتن:ميخوام اين كارو بكنم اما دلم براش ميسوزه...هوا خيلي سرده و اين پرنده ها خيلي زود سرما ميخورن...مرددم....حاج باران:آدم جديد؟...نميدونم شايد...آيدا:اين پيشنهاد قبلا هم شده بود..بشه آسمان دانستنيها...بهتر نيست؟...بوس....نگاهي نو:اميدوارم موفق بشم..ممنون....پاپتي:كلي غصه ام گرفت...چرا دق كنه؟...اينا كلا عادت دارن ببينن جفتشون بميره..يعني نر ها عمر طولاني تري دارن و قوي ترن...داره آروم ميشه...پگاه:چشم خانومي...من كه ديونه هستم ولي ديونه تر نميشم ...اميدوارم هر چه زودتر بهتر بشي و بنويسي...باور كن نوشتن به آدم آرامش ميده...حتي اگه كلي غر غر كني و نذاري تو وبلاگ...همون غرغرا كمي آرومت ميكنه...مواظب خودت باش....آسمانم ابريست:عزيزم خواهش ميكنم انقدر خودتو اذيت نكن...گاهي اين افسردگي ها بخاطر متهم كردن خودته....فكر نكن من الان خوشي زده زير دلم و دارم با دمم گردو ميشكونم...نه...هنوز غم با من...هنوز فكراي گذشته عذابم ميده...اما به همين كه چند ساعتي در روز بتونم خودمو مشغول كنم و بهشون فكر نكنم راضيم ميكنه...چون ميدونم راهيه براي تموم شدنش...فكر نكن كه ضعيفي تو ميتوني...فقط بايد خودت بخواي...فقط خودت...سعي كن... موفق ميشي...حاج رضا:كاش بتونم اين دو مورد رو  فاکتور بگيرم...احتياج به زمان داره...هنوز كه آزادش نكردم ميدونم سرما از پا در مياردش...دريا:نشنيده بودم...فكر كنم همين طوره...نسرين(بهانه هاي غربت):ممنون خانومي...اميدوارم به توام خوش گذشته باشه...ولي من اصلا انار نخوردم!...بوس...پاپتي:يلداي شما هم مبارك...

۶.اينو ميدونستين...موشهاي صحرايي سالانه يك سوم منابع و ذخاير غذاي جهان را نابود ميكنند...!!!!

۷.شاد باشيد

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 1 دی1385 و ساعت 0:14 |
PageRank