۱.پيرمردي با نوه اش كه دختر كوچولوي با نمكي بود به پارك رفته بود.در آنجا دخترك از او پرسيد:”بابا بزرگ خدا تو را ساخته؟“پدر بزرگ جواب داد :”آره عزيزم“...دخترك چند دقيقه بعد گفت :”من رو هم خدا ساخته؟“ دوباره پدر بزرگ گفت:”آره كوچولوي دوست داشتني!“
بعد از چند دقيقه كه دختر كوچولو به پدر بزرگش خيره مانده بود گفت:”مي داني بابا بزرگ معلومه اين روزها خدا كارش را بهتر انجام ميدهد.“
۲.با نوشتن درگير نشده ام...نوشتن هم برايم شده نياز....مثل خوردن ،خوابيدن...مثل همه كارهاي روزانه كه به آن عادت كرده ايم...مثل كارهايي كه گاهي انگار فقط زنده ايم تا آنها را انجام دهيم....ميداني خيلي سخت است كه بخواهي بنويسي و نتواني....بخواهي بگويي و نشود....بخواهي لحظه لحظه هايت را به زبان بياوري.....به آن فكر كني.....وحتي گاهي در طي همين نوشتن ها چيز تازه اي را به ياد بياوري كه كمكت ميكند....لحظه هايي كه آرام از زندگيت ميگذرد و تو گاهي قدرش را نميداني....و گاهي نميداني كه چرا اصلا ميگذرد؟....اين مدت مي شد كوتاه بنويسم...ميشد از بعضي لحظه هايم بگويم... اما باز هم حديث دلتنگي بود و خسته كننده....اين روزها خوب است...دوستي هاي تازه ....لحظه هاي دوست داشتني....شيطنت هاي فراموش شده...كارهاي گاهي به نظر بيهوده...و....اما گاهي همه چيز به آن خوبي كه دوست داري نيست...گاهي نميتواني به همه آن چيز هايي كه دلت ميخواهد برسي... گاهي نميشود انگار...هر چه كني نميشود....بعد هم مثل همه ي وقتها ربطش مي دهي به قسمت و خودت را مثلا براي مدتي راضي نگه ميداري....خودت را با اين حرفها خر ميكني تا مدتي غصه نخوري..... بگذريم...اين چند روزه در اين دنياي مجازي و در دنياي واقعي حرف از ولنتاين است....روز عشق... احتمالا قصه اش آن نامه نوشتن را خوانده اي....وقصه روز عشق ايراني...ميداني براي من فرقي نميكند... ميتواني همه روزهاي خدا را روز عشق بخواني....ميتواني همه ي لحظه هايت را با عشق سپري كني.... اما براي من همه ي روزها مثل هم است....چه روز عشق باشد چه روز نفرت... سالهاست كه ولنتاين برايم مثل روزهاي ديگر سال است...تبريك ميشنوم از اين از آن...مثل عيد ....مثل نوروز كه فقط لحظه سال تحويلش را دوست دارم...كه هنوز يك ماه مانده به عيد دردسر هايش شروع ميشود...كه همه شاعر ميشوند و بوي بهار به مشامشان ميخورد.....حتي آن كسي كه سال به سال كتاب شعري دست نگرفته...غزل مي سرايد كه بهار زيباست و فلان و فلان....حرفهاي تكراري و قصه هاي هر ساله...مي بيني هي ميخواهم نرسم به غر غر اما نميشود...مرجان دارد ميخواند....رو آورده ام به آلبومهاي قديمي...آهنگهايي كه سالها از عمرشان ميگذرد اما هنوز برايم زيبايند...زيباتر از شعر هاي اين دوران...ديگر اينكه ....!!!.... دلم ... دلم....پست هاي روزانه ميخواهد....دلم ميخواهد هر روز بنويسم...تا اينگونه نشوم...اينگونه كه ندانم از كجا بگويم....بدي دير نوشتن همين است....لحظه هايت را گم ميكني....راستي....فكر نكنيد اگر برايتان ننوشتم...نيستم....هميشه هستم...همه نوشته ها را ميخوانم...اما وقت نوشتن ندارم....
۳.اينو ميدونستين.....دانشمندان مدعي هستند كه انگشت كوچك پاي انسان به مرور زمان ناپديد خواهد شد، چرا كه ما كمترين استفاده از آن را داريم ....!!!!
۴.شاد باشيد!

