تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.پيرمردي با نوه اش كه دختر كوچولوي با نمكي بود به پارك رفته بود.در آنجا دخترك از او پرسيد:”بابا بزرگ خدا تو را ساخته؟“پدر بزرگ جواب داد :”آره عزيزم“...دخترك چند دقيقه بعد گفت :”من رو هم خدا ساخته؟“ دوباره پدر بزرگ گفت:”آره كوچولوي دوست داشتني!“

 بعد از چند دقيقه كه دختر كوچولو به پدر بزرگش خيره مانده بود گفت:”مي داني بابا بزرگ معلومه اين روزها خدا كارش را بهتر انجام ميدهد.“

۲.با نوشتن درگير نشده ام...نوشتن هم برايم شده نياز....مثل خوردن ،خوابيدن...مثل همه كارهاي روزانه كه به آن عادت كرده ايم...مثل كارهايي كه گاهي انگار فقط زنده ايم تا آنها را انجام دهيم....ميداني خيلي سخت است كه بخواهي بنويسي و نتواني....بخواهي بگويي و نشود....بخواهي لحظه لحظه هايت را به زبان بياوري.....به آن فكر كني.....وحتي گاهي در طي همين نوشتن ها چيز تازه اي را به ياد بياوري كه كمكت ميكند....لحظه هايي كه آرام از زندگيت ميگذرد و تو گاهي قدرش را نميداني....و گاهي نميداني كه چرا اصلا ميگذرد؟....اين مدت مي شد كوتاه بنويسم...ميشد از بعضي لحظه هايم بگويم... اما باز هم حديث دلتنگي بود و خسته كننده....اين روزها خوب است...دوستي هاي تازه ....لحظه هاي دوست داشتني....شيطنت هاي فراموش شده...كارهاي گاهي به نظر بيهوده...و....اما گاهي همه چيز به آن خوبي كه دوست داري نيست...گاهي نميتواني به همه ‌آن چيز هايي كه دلت ميخواهد برسي... گاهي نميشود انگار...هر چه كني نميشود....بعد هم مثل همه ي وقتها ربطش مي دهي به قسمت و خودت را مثلا براي مدتي راضي نگه ميداري....خودت را با اين حرفها خر ميكني تا مدتي غصه نخوري..... بگذريم...اين چند روزه در اين دنياي مجازي و در دنياي واقعي حرف از ولنتاين است....روز عشق... احتمالا قصه اش آن نامه نوشتن را خوانده اي....وقصه روز عشق ايراني...ميداني براي من فرقي نميكند... ميتواني همه روزهاي خدا را روز عشق بخواني....ميتواني همه ي لحظه هايت را با عشق سپري كني.... اما براي من همه ي روزها مثل هم است....چه روز عشق باشد چه روز نفرت... سالهاست كه ولنتاين برايم مثل روزهاي ديگر سال است...تبريك ميشنوم از اين از آن...مثل عيد ....مثل نوروز كه فقط لحظه سال تحويلش را دوست دارم...كه هنوز يك ماه مانده به عيد دردسر هايش شروع ميشود...كه همه شاعر ميشوند و بوي بهار به مشامشان ميخورد.....حتي آن كسي كه سال به سال كتاب شعري دست نگرفته...غزل مي سرايد كه بهار زيباست  و فلان و فلان....حرفهاي تكراري و قصه هاي هر ساله...مي بيني هي ميخواهم نرسم به غر غر اما نميشود...مرجان دارد ميخواند....رو آورده ام به آلبومهاي قديمي...آهنگهايي كه سالها از عمرشان ميگذرد اما هنوز برايم زيبايند...زيباتر از شعر هاي اين دوران...ديگر اينكه ....!!!.... دلم ... دلم....پست هاي روزانه ميخواهد....دلم ميخواهد هر روز بنويسم...تا اينگونه نشوم...اينگونه كه ندانم از كجا بگويم....بدي دير نوشتن همين است....لحظه هايت را گم ميكني....راستي....فكر نكنيد اگر برايتان ننوشتم...نيستم....هميشه هستم...همه نوشته ها را ميخوانم...اما وقت نوشتن ندارم....

۳.اينو ميدونستين.....دانشمندان مدعي هستند كه انگشت كوچك پاي انسان به مرور زمان ناپديد خواهد شد، چرا كه ما كمترين استفاده از آن را داريم ....!!!!

۴.شاد باشيد!

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 26 بهمن1385 و ساعت 14:12 |
سلام...

۱.زني يك روز صبح بيدار شد و به شوهرش گفت: ”عزيزم،ديشب خواب ديدم كه براي روز تولدم به من گردنبند مرواريد داده اي فكر ميكني تعبيرش چيست؟“... شوهرش لبخندي زد و گفت :”امشب ميفهمي “.... آن شب مرد وقتي به خانه آ‌مد بسته اي كادو پيچ شده در دستش بود كه با عشق و محبت فراوان آن را به زنش داد.

زن بسيار خوشحال و با هيجان كادو را باز كرد و درون آن كتابي با عنوان ”تعبير خواب “ ديد.

۲.يك ساعت نوشتم بعد همه را پاك كردم....خودم هم نفهميدم چه گفتم چه برسد به شما....انقدر مبهم بود كه بعد از چند بار خواندن گيج شدم اما از اينجا به بعد باقيمانده شاهكار قبليست......ذهنم خسته است...ياريم نميكند....فكر كنم آپهايم منتقل ميشود به آخر هفته ها....خوشم نمي آيد الكي چند حرف سر هم كنم و بشود پست....روي هر كدام از جمله هايم بايد كلي فكر كنم....اما ذهنم آنقدر خسته است كه جز آلارم خواب صداي ديگري ندارد...من پشيمون شدم...

۳.ممنون از كامنتاي زيباتون...پر از نكته هاي جالب بود...اما ”رضا۵۳“  يه سوالي كه چند نفر ديگه هم پرسيده بودن رو پرسيده....منبع همه اين داستانكها و مخصوصا دانستنيها نت....البته داستانكها يه منبع ديگه هم داره ...به زودي ميگم....هر وقت ته كشيد...

۴.اينو ميدونستين...چيني ها از ۹۰۰۰ سال پيش مشروبات الكلي مصرف مي كنند....!!!

۵.شاد باشيد!!

۶.ميدونم اين پستم خيلي طولانيه خسته ميشين و حوصله تون سر ميره اما يه خبري بدم و برم .....اين لينكاي بلاگفاي مردني هست؟؟!...بعد از گذشت چند قرن متمادي بالاخره بدون محدوديت شد....هر چند تا دلتون مي خواد بهش اضافه كنيد....همين!

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 17 بهمن1385 و ساعت 2:6 |
سلام...

۱.سال ها قبل يك خانواده انگليسي در كشور چين زندگي مي كردند.يك روز عصر يك افسر عاليرتبه چيني به ديدن آنها رفت.آن شخص آنقدر در خانه ماند كه به وقت صرف شام نزديك شدند و ميزبان مجبور شد او را به شام دعوت كند.سپس با سرعت خود را به آشپزخانه رساند و چون مي دانست غذا به اندازه كافي در خانه ندارد با نگراني بسيار به آشپز چيني خود گفت:”مهمان داريم و من الان واقعا نميدانم چه كنم؟“....آشپز چيني اور را مطمئن كرد كه جاي هيچ نگراني نيست.نيم ساعت بعد وقتي كه ميزبان و مهمان سر ميز شام رفتند،ميزبان بسيار شگفت زده شد زيرا غذا هاي جورواجور و رنگارنگي روي ميز چيده شده بود.بعد از شام و رفتن مهمان،ميزبان به سرعت به آشپز خانه رفت و به آشپز گفت:”چگونه توانستي در عرض نيم ساعت اين همه غذا آماده كني؟“

آشپز پاسخ داد:”من آن غذا ها را درست نكردم....يكي از خدمتكاران را به خانه افسر چيني فرستادم و شام او را به اينجا آورد.“...!!

۲.وقتي مدتها نمي نويسم و از نوشتن مي گريزم...شروع را برايم سخت ميكند....انگار ترس برم مي دارد.... ميداني چند وقتي ست ياد گرفته ام چطور جلوي احساسات خودم رابگيرم...يعني هر وقت خيلي غمگين بودم يا عصبي و دلم فقط نوشتن ميخواست، بنويسم...اما هر وقت آرام تر شدم تصميم بگيرم كه در وبلاگ بگذارمش يا نه...ديگر مثل آن وقتها همان لحظه كه نوشتم پستش نميكنم... مثل همين قسمت سوم....از عصبانيت موقع نوشتنم كاسته شده....طبق معمول دارم فراموش مي كنم....طبق معمول مي بخشم....طبق معمول بجاي انتقام دلم برايش مي سوزد.... طبق معمول ميريزم در خودم... و نميدانم چرا پر نميشود اين ديگ لعنتي صبر من....باز همان دخترك ساده شده ام...همان دختري كه خيلي وقتها غرورش را شكست و از خود گذشت...وانگار باز هم ميشكند و باز هم ميگذرد.... اصلا به قول مامان كه از فلاني نقل ميكند  ”هر كي بد ميكنه با خود ميكنه“....جمله ساده ايست نه؟.... نميدانم ... گاهي هر چه كني ذات آدمها عوض نميشود....چه خودت باشي چه ديگري....اصلا بگذريم از عصبانيت و غرور و دلسوزي و اين چيزها... هفته شلوغي بود...پر از غم و شادي....پر از اتفاق...اما حالا كه نگاه ميكنم به اين هفته پر سر و صدا مي بينم واقعا چيزي نبود كه از ته ته دل شادم كند....چيزي نبود كه واقعا راضيم كند....هر خوشي و شادي ،غمي هم در پس خود داشت....وهر غمي ،غمي تلختر در پس خود پنهان كرده است...فردا .....نه از همين امروز برگ تازه اي از دفتر زندگي ام ورق ميخورد....يك شروع تازه....ميداني گاهي دلم يك گوي نوراني مي خواهد كه آينده را ببينم...كه نتيجه را ببينم...كه ببينم انتهاي راهم چه مي شود....از ترديد و دودلي و ترس از آينده متنفرم....اما خيلي وقتها به سراغم آمده و مي آيد....انگار ترس برايم گريز ناپذير است....گاهي نميشود بعضي چيزها را تغيير داد....نوك انگشت سبابه ام را بريده ام...موقع حلقه حلقه كردن ليمو براي تزئين...پوست و بخشي از گوشتش كنده شد.....يك هفته قبل....درست جمعه شب گذشته.....اما هنوز درد مي كند...روي دكمه هاي كيبورد كه ميگذارم درد كل انگشتم را فرا مي گيرد....زخم كوچكي به نظر ميرسد....اما دردش !!....او ميگويد : ”قانقاريا !!! گرفتي دستت بايد از مچ قطع بشه“....خوب آدم در خانه آدمهاي به اين مهرباني داشته باشد دشمن به چه كارش مي آيد؟....

۳.دلم گرفته....دلم عجيب گرفته...شكايت كردم از زمستان گرم بي برف و باران و امروز آسمان باريده....  دل من انگار مثل همين ابرهايي شده كه خورشيد را گرفته اند....كه نور را ربوده اند...كه سياهند... كه تيرگي نصيب كرده اند....نميدانم چه مرگم شده باز...ذهنم به هر سويي كه بگويي ميرود....هر مسافتي كه فكر كني طي ميكند....جز آنجا و آن مسافتي كه دلم ميخواهد.....همين دل كوچكم....همين دلي كه هي مي شكند....هي مي شكند و هيچ كس به فكرش نيست...چقدر راحت مي شود دل يك نفر را شكست... وچه سخت بند زد....وچقدر راحت تر شده بي خيالي...شكست كه شكست به جهنم... مي خواهم انقدر اين را هي براي خودم تكرار كنم تا مثل او و خيلي هاي ديگر برايم عادي شود....دل شكستن.... و دلشكسته شدن برايم عادي شود....عادي...مثل همه حرفها و كارهاي روزانه...من مغرور نيستم....  گاهي خودم را خيلي هم پائين مياورم...وانگار از همين روزنه است كه مي شكنم...كه ضربه ميخورم....اما ميخواهم مغرور شوم...ميخواهم از بالا نگاه كنم...مثل همه...مثل او مثل تو...مثل همه آدمهاي روي زمين....من با هركه هر جور كه با من رفتار كند رفتار ميكنم...احترام گذارد احترام ميگذارم..... مغرور شود مغرور ميشوم...خاكي شود خاكي ميشوم....اما حالا ديگر نه.... حالا فقط و فقط با قانون خودم جلو ميروم....حالا فقط مغرور ميشوم....حالا فقط از بالا نگاه ميكنم....حالا يك نقاب ديگر هم به خودم اضافه ميكنم... نقاب غرور...غرور...براي هيچكس اين غرور لعنتي ام را نمي شكنم... براي هيچكس.... هر كه ميخواهي باش....از هر تيره و دسته اي كه ميخواهي باش...مهم نيست....اصلا مهم نيست... نميدانم چه مرگم شده كه دارم دق و دلي ام را سر اين كيبورد لعنتي خالي ميكنم....اما  انگار ميخواهم اين تق تق و محكم كوبيدن آرامم كند....انگار ميخواهم ارام شوم و نميشوم....نميشوم...همه حرفهايم را پس مي گيرم...زندگي اصلا هم آسان نيست...اصلا...دروغ ميگويند هر طور كه پيش ببري پيش ميرود...دروغ ميگويند آسان بگيري آسان ميشود و سخت بگيري سخت....سخت است...هر طور كه فكر كني سخت است.....اصلا هم نبايد دل نازك باشي...بايد سنگدل شوي تا بتواني زندگي كني.... احساساتت را بريز دور...هيچ كس را دوست نداشته باش...همه ابله اند..و تو عاقل..همه... از همه متنفر شو...بدبين شو...همه دروغگويند..همه...اينها را هر روز ياد ميگيرم....هر روز زندگي به من اين درسها را ميدهد...ومن هي نميخواهم ياد بگيرم اما نميشود...اين معلم خسته نميشود...ديگر تا ابد... تا زنده ام... با ا حساس زندگي نميكنم... گور باباي هر چي احساس است...لعنت به هر چه مهربانيست... لعنت... اصلا مرا چه به مهرباني... اصلا مرا چه به دل سوزي....اصلا مرا چه به فروتني...من از اين به بعد مغرورم... مغرور...يك آدم مغرور خود بزرگ بين، مزخرف...اينكه قبلا هم اينها بوده ام يا نه مهم نيست...از الان مزخرف تر ميشوم... مزخرف تر... هر چه ميخواهي فكر كن...براي من فكرت محترم است....اعتقاداتت محترم است...اما سعي كن فقط كمي سعي كن ...اعتقادات من هم براي تو محترم شود...فقط كمي....

۴.اينو ميدونستين....بطور متوسط قطب جنوب ۲۰درجه سردتر از قطب شمال است،سردترين روز قطب جنوب  ۸۸ درجه زير صفر ثبت شده است....!!!

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 2:57 |
سلام....

۱.روزي،جواني براي گذراندن دوره ي كار آموزي به شركتي چند مليتي رفت.در روز اول كاريش شماره ي آبدارخانه را گرفت و با صداي بلند و تحكم فرياد كشيد:”زود برايم يك ليوان قهوه بياور“...صداي پشت خط جواب داد:”احمق،شماره را اشتباه گرفته اي!مي داني الان داري با چه كسي صحبت ميكني،نادان؟!“... كار آموز جوان گفت: ”نه“...ـ ”من مدير عامل شركت هستم!“....سپس كارآموز مجددا با صداي بلند فرياد كشي:”وتو چي...آيا ميداني با چه كسي صحبت ميكني؟“...مدير عامل پاسخ داد:”خير !“...

كار آموز جوان گفت:”چه عالي...!“ و به سرعت گوشي را گذاشت.!!!

۲.نميدانم چرا نصفه شبي انقدر هوس شنيدن آهنگهاي فرامرز اصلاني را كرده ام...آن هم اگه يه روز بري سفر...نميدانم در كدام سي دي ست...سومين سي دي را كه بر ميدارم هيچ اميدي به پيدا كردنش ندارم...اما توي همان سي دي ست..... از همين آهنگ شروع ميكنم به نوشتن...اگه يه روزي نوم تو،تو گوش من صدا كنه....نميدانم چرا انقدر اين آلبوم را دوست دارم...شايد چون هيچ خاطره اي از گوش دادن به اين آهنگها ندارم كه عذابم بدهد...”يه ديواره يه ديواره كه پشتش هيچي نداره“...امروز نشسته ام يك فيلم خيلي ترسناك ديده ام...از همانها كه روح دارد...روحي كه آدمها را ميبرد...يا از ترس ميكشد...از همانها كه يك چهره يخ كرده مي آيد جلوي دوربين و تو وحشت ميكني...از غروب تا حالا ميترسم يك دست يخ كرده از لاي موهاي بلندم بيرون بيايد و گلويم را بچسبد و مرا با خود ببرد...اصلا از موهاي بلند مشكي ترسيده ام...كلا از فيلمهايي كه روح دارد ميترسم..در عوض از فيلمهايي كه صحنه هاي فجيع از بدنهاي تكه تكه شده و خونهاي پخش شده در كف حمام يا وان پر از خون دارد نميترسم...به نظرم اين فيلمها چندش آور است تا ترسناك....”به من بگو بي وفا حالا يار كه هستي“...نميدانم چرا اين چند روزه همه با من انقدر مهربان شده اند....مثل كسي كه قرار است بميرد و همه يك باره احساس دين ميكنند... يعني انقدر طفلكي شده ام كه دلشان برايم مي سوزد؟...خوب چرا؟...مگر اينها همان آدمهايي نيستند كه تا چند وقت پيش فكر ميكردم به خونم تشنه اند؟...هيچ نميدانم چه شده...اما همه مهر و محبتشان يكهو گل كرده است....”چون به ياد تو ميوفتم ديده ام از اشك تر ميشه“....نميدانم چرا او آنقدر به من اعتماد كرد...و زندگي همه خاندانشان را برايم تعريف كرد...تعداد خواهران و برادرانش و تحصيلات همه را هم گفت....توي مترو هم شماره اش را نوشت و داد دستم... از اولشم هي ميگفت چهره ات برايم آشناست...بعد هم پيش دانشگاهيمان يكي بود...مسيرمان هم كه از دانشگاه تا خانه يكيست.... اينها دليليست براي اين همه اعتماد؟...باز هم نميدانم...”كو يارم يارم كو  نازنين نگارم كو برده او قرارم كو“...خوشم نمي آيد زمستان گرم باشد...بي هيچ برف و باراني...آدم غصه اش ميگيرد....دلم ميخواهد مثل آن قديمها كه تعريف ميكنند كلي برف ببارد...به اندازه قد آدم...مجبور شوند توي برفها تونل بزنند و رفت و آمد كنند...زمستان هم زمستانهاي قديم....امسال اصلا برف بازي نكردم...هنوز چند تا گلوله درست حسابي نزده ام توي سر كسي...هر چند كه نشانه گيري ام اصلا تعريف ندارد...بيشتر ميخورم.... اما كيفش به همان گلوله هاي يواشكي توي يقه است....خيلي ها بدشان مي آيد اما براي حرص در آوردن خيلي خوب است...نه؟.....”الا اي آهوي وحشي كجايي... مرا با توست چندين آشنايي“....با اين آهنگ دلم ميگيرد... بعضي از آهنگ ها كلي غم مي نشينانند روي دل آدم....”دروغه روز دوباره يك دروغ ديگره ميدوني دام محبت از رهايي بهتره“...وسايل كمدم را ريخته ام بيرون...يك كارتن هم آورده ام كلي از چيزاهايي را كه نمي خواهم و الكي دور برم را شلوغ كرده را ميگذارم در آن...به اميد اينكه از دستشان خلاص شوم....اما اين دو روز يك كارتن هم به اتاق اضافه شده...خوب چه كنم؟....كجا بگذارمشان...انقدر سنگين شده كه اصلا زورم نميرسد بلندش كنم...دارد يواش يواش ميشود آئينه دق....”اي پرستو هاي خسته كه غبار هر سفر به بالهايتون نشسته“...ميداني هميشه نوشتن هاي من انقدر طول ميكشد... گاهي بيشتر...به اندازه يك آلبوم ۷ـ۸ تا آهنگي...”من هميشه دلم مي خواست چراغوني بجز اشكم نيومد به مهموني“....گاهی نميدانم بايد به يک نفر چه حسی داشته باشم...نميدانم بايد مثل بقيه بخاطر بديهايي كه در حقم كرده از او بدم بيايد؟...يا بخاطر حماقتش دلم برايش بسوزد؟...باور كن نميدانم.... در مورد همه همينطور است....از اين حسهاي چند گانه و همراه با ترديد اصلا خوشم نمي آيد.....”آدم كه ياد گذشته هاش ميوفته چشمونش از گريه اشك آلود ميشه“....دو آهنگ ديگر از اين آلبوم مانده ....ميگذارمش براي فردا كه ميخواهم داستانك و دانستني ها را بنويسم....

۳.بهنام:چشم،حتما...پاپتي: .....جودي ابوت:ميفهمم خانومي....اما حرفو بايد زد...تا نزني ولت نميكنه... مواظب خودت باش گلم...سلمان خان:خدانگهدار!!!....پگاه:موافقم با ذهن آشفته!!!....فكر كنم اين قرصا اثرشون كم شده از اون سبزا بخورم بهتر نيست؟...حاج واشنگتن:تا دلت بخواد شباهت دارن....يكيش اينكه جفتشون ته اسمشون ” واو “ داره...نگاهي نو:من كه نتونستم عكسشونو ببينم....حاج باران:يهو ديدي رفتم رئيس جمهور شدما!!!!.....دريا پري:ممنون خانومي...بوس....جوجو:آره انگار نوشتن جزئي از زندگي شده...تو سرش زدن نداره؟... 

۴.اينو ميدونستين....شما در روز تولد خود تقريبا با ۱۸ ميليون نفر سهيم هستيد...!!(اينم به افتخار جوجو )

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 8 بهمن1385 و ساعت 13:32 |
سلام...

۱.”تنهايي از تمام زوايا نفوذ كرد.....ناباوري بس است...با سنگها بگو....آيينه بي كس است“...”از دور دست رايحه اي كهنه مي وزيد...پاييز خفته  بود...در باغ شيشه اي....ناگاه روي ساقه آيينه خم شدم...مرگم شكفته بود!“... ”تسبيح آسمان....چرخيد و پاره شد....پروانه اي نشست....روي نگاه من....چشمم ستاره شد“...”اي روشناي دور...اي حيرت صبور!...‹‹فردا›› دوباره هست.....اما تو نيستي....باور نمي كني؟....از آسمان بپرس!“

۲.نمي فهمم چه ميگويد...مثل بقيه وقتهايي كه نفهميدم او و اوهاي ديگر چه گفتند.....شايد هم به قول او خودم را ميزنم به نفهمي...راست ميگويد...گاهي نميخواهم بفهمم...گاهي مي خواهم با قانون خودم حكمراني كنم... خسته ام از حرف شنو بودن....خسته ام از خوب بودن....من نميخواهم خوب باشم...مي خواهم گاهي بد شوم... خيلي بد...انقدر گيج و سرگردان شده ام كه خودم هم گاهي نميفهمم چه ميخواهم...ديگر اهميتي ندارد چه ميشود...مثل سر گيجه هايي كه هي بيشتر ميشود و هي بي اهميت تر...انگار هر چه زندگي من شلوغ تر ميشود...برايم بي اهميت تر است...من همان زندگي ساده خودم را ميخواهم..همان لحظه هاي ناب خودم... همان لحظه هايي كه گاهي از داشتن شان خسته ميشدم...همان روزهايي كه گاهي برايم عذاب آور بود... ميداني هميشه دوست داشته ام حال را در يابم...اما اين هيچ وقت ميسر نشد...چون هميشه به گذشته فكر كرده ام...غافل از اينكه امروز گذشته ي فرداست...امروز را خوب طي كن تا فردا غصه ديروزت را نخوري...تا تمام عمرت به فكر ديروزهايي كه گذشت نباشي...اينها را ميدانم...اما نميدانم چطور عمليش كنم...براي همين است كه از گذشته ها متنفر شده ام هر نوع گذشته اي...آهنگ وبلاگ تو مرا محصور كرده....اين همه موزيك بي كلام دارم اما اين يكي نميدانم چه مرگي به جانم مي اندازد...دو روز بيشتر نيست كه ننوشته ام اما انگار دو هفته گذشته....انگار دو هفته ساكت بوده ام....انگار دو هفته مهر سكوت به لبانم زده اند...بگذار هر كه ميخواهد اين جا را بخواند....من فقط براي آرام شدن اين روح آشفته...اين جسم سرگردان و اين قلب نا آرام مينويسم....شايد كمك كند تا كمي آرام گيرم...سرم پر از صداست مثل اطرافم....هاي هاي زن توي هدفون....گزارش گر تلويزيون كه هي الونگ الونگ ميكند....موزيك غم انگيز راديو....و صداي اين تلفن مسخره كه نميدانم امروز چه خبر است كه انقدر زنگ ميخورد...وهمش يكي بلند ميگويد برنداريد با منه....ومن نميدانم كه چرا انقدر تلفن براي او زنگ ميخورد...اما در سرم...يك نفر انگار از اعماق فرياد ميزد كمك.....يك نفر قصه تعريف ميكند....يك نفر هي ميكوبد روي طبل... حتي صداي زن توي مترو هم مي آيد...ايستگاه فلان...و من تنها صدايي كه نمي شنوم صداي خودم است....انگار حتي توي ذهنم هم گم شده ام.....انگار آنجا هم گوشه اي پيدا كرده ام و آرام و دور از هياهو نشسته ام....نه صبر كن ببينم صداي كسي كه كمك كمك ميكند بلند تر شده...ميروم سراغ چاه....دخترك انتهاي چاهي بزرگ ايستاده و  فرياد ميزند...خيره ميشوم در چشمانش....آه خدايا چقدر آشناست...شبيه دختر توي آئينه است.... آري خود اوست... مدتهاست توي آئينه ميبينمش...دستم را دراز ميكنم...به او نميرسد....هيچ تقلايي نميكنم تا نجاتش دهم... مي روم...مي روم و باز آرام در گوشه خودم مي نشينم تا شايد كسي روزي از كنار چاه رد شود و او نجات يابد...شايد حق با توست...من منتظرم تا كسي بيايد و اورا نجات دهد...”دستها مي سايم تا دري بگشايم... بر عبث مي پايم كه به در كس آيد“...

۳.داستانكام ته نكشيده....اما گاهي بعضي از شعرا بدجوري به دلم ميشينه....اين شعر از زنده ياد سيد حسن حسيني...و قسمت دوم يه بخش ديگه از ذهن آشفته منه....اصلا هم فكر نكنيد بازم افسردگي گرفتم.... خوبم... مثل هميشه....

۴.اينو ميدونستين....كارخانه ماشين سازي ولوو در كمتر از دو دقيقه يك ماشين سواري مي سازد.....!!!!

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 5 بهمن1385 و ساعت 16:22 |
سلام...

۱.بيا به عقب برگرديم...آنقدر كه ديگر نباشيم...واگر كسي تصميم به بودنمان گرفت....اگر در خوابهات دختري را ديدي كه...گيسوانش را به‌آتش داده .....اگر در خوابهام....مردي را ديدم كه چشمانش....مثل آب روشن بود....خودمان را به آب وآتش بزنيم....تا روزي من در چشمهاي تو غرق شوم....وتو روياهايت را در گيسوان من ببافي.....

۲.هيچ وقت عادت نداشتم صفحه سفيد رو باز كنم و همينطوري بنويسم...هميشه قبلش فكر ميكردم...اما امشب هيچي هيچي....نشسته ام يه سريال آبدو خياري نگاه كردم ....يه سريال پر از گريه و ناله و شيون....ميدوني هيچ وقت واسه هيچ فيلم يا سريال ايراني گريه ام نگرفت....نميدونم چرا...هر چقدر هم صحنه كفن و دفن و جيغ سر خاك نشون بدن اصلا اشكم در نمياد...نميدونم چرا....حالا اگه يكي از كنارم رد بشه و بگه پخ ميزنم زير گريه!!....سريال رو فقط واسه يكي از بازيگراش نگاه ميكردم همون كه شونصد تا سيمرغ داره و طوري بازي ميكنه كه انگار شخصيت خودشه...البته الان به دليلم يه نفر ديگه هم اضافه شده....محرم كه ميشه ياد بچه گيام ميوفتم... ياد همون تكيه قديمي كه توي خونه قديميه عمه مي بستنش.....از اين تكيه هاي فاميلي بود ....دخترا همه جمع ميشديم توي اتاق خواب و بازي ميكرديم....ميخنديدم....جك ميگفتيم...گاهي حرفاي ممنوعه ميزديم و اطلاعاتمون ميبرديم بالا...البته شباي تاسوعا و عاشورا ديگه آدم ميشديم و الكي هر هر و كركر راه نمي نداختيم... گاهي هم ميرفتم قسمت مردونه و پيش داداشم وايميسادم و مثلا سينه ميزدم....هنوز اون روزا جلوي چشمامه.....هيئت ما فقط شب شام غريبان دسته ميرفت...مردا دو تا دايره درست ميكردن و هر گروه يه شعري رو ميگفت....گروه دوم مينشست و مثلا ميزد تو سرش و گروه اول سينه ميزد و شعرشو ميخوند بعد كمي ميرفت جلو و گروه دوم شروع ميكرد.....ما بچه ها هم پشت سرشون شمع روشن ميكرديم و ميرفتيم.... انواع جا شمعي ها رو داشتم...الانم تكيه هست....اما ديگه واسه خودش خونه داره....ديگه مثل سابق نيست...البته هنوزم ما دختر بچه هاي اون موقع كنار هم ميشينيم... يه جاي مشخص داريم و هنوزم گاهي جك مي گيم...حرفاي خيلي ممنوع ميزنيم...وهنوزم شباي تاسوعا و عاشورا سعي ميكنيم آدم بشيم....اما ديگه حوصله شونو ندارم....انگار عزاداري و اين چيزا داره ميشه يه سري كار بچه گونه...شعراي بي معني...حرفاي من در اوردي...قصه چشم و ابرو ،لب و دهن و هزار چيز ديگه....نميدونم چرا رسيدم به اينجا...اين روزا خودمم گاهي حال خودمو نميفهمم... طبق معمول ور داشتم كلي عطر به خودم زدم... همينطوري الكي....خيلي حس بديه فكر كني وبلاگت لو رفته.... چند وقتيه فكر ميكنم كسي كه دلم نميخواد اينجارو ميخونه...راستش نميتونم از اينجا دل بكنم....نميتونم بي خيال اين ۷۰ تا پست بشم....نميتونم ولشون كنم و برم...نميتونم بزنم رو دكمه حذف و همه چيزو تموم كنم... خودمم نميدونم ميخوام چيكار كنم.... ديگه نت برام مثل سابق نيست...مثل اون موقعها كه بايد همه پستا رو ميخوندم و واسه همه مينوشتم نيستم.... ميگن اگه همش روي يه چيزي تمركز كني و همه وقتتو صرفش كني ازش زده ميشي... اگه رفتم جاي ديگه خبرتون ميكنم...شايدم نرفتم همينجا موندم....آدم بي احتياط حقشه لو بره...

۳.ممنون از همه تبريكا....اما فقط دو چيز....آسمانم ابريست:اتفاقا عزيزم من دلم واسش ميسوزه...خيلي زود خودشو در گير زندگي كرد...خيلي زود...حاج باران:گيلان نبود...اما يكي از استاناي اطرافش بود...

۴.اينو ميدونستين....پوست بعضي از دايناسورها بقدري سفت بود كه ميتوان با جليقه نجات مقايسه كرد.....!!!!!

۵.شاد باشيد!

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت 12:14 |
PageRank