تبليغاتX
آسمان من
سلام...

    عادت به اينجوري نوشتن ندارم...اما وقت نيست....خونه به طرز فجيعي ريخت و پاش....همه از صبح دنبال كاراي مختلف بودن و حالا گرفتن خوابيدن....۸۵ با همه خوبيا و بدياش تموم شد....كلي اينجا از خوشيام گفتم و يه عالمه هم ناله زدم....اما ۸۵ دوست داشتم....بخاطر اين عدد بيست....و حالا ۸۶ روبه رو مه..... با يه دنيا اميد براي رسيدن به همه چيزايي كه ته ته دلم لونه كردن....احتمالا بيشتر عيد رو تهرانم اما ۴روز اول فكر نكنم بتونم بيام نت....براي همه تون يه سال پر از موفقيت آرزو ميكنم...

عيدتون مبارك....

پ.ن۱:اقليما:پستم كوتاه اما اميدوارم كامنتت كوتاه نباشه....دلم از همون چيزايي ميخواد كه گفتي....حتي به اندازه سر سوزن....گرفتي؟....با عروسكم موافقم....آرايه:الان كه ديگه همه خونه ات برق افتاده....چرا با پيرمرده همدردي؟...نگاه نو:اميدوارم...جوجو:واي اين پستم بي داستانه....براي توام همينطور عزيزم...پاپتي:حال شما خوبه؟....نرجس:چشم...مشتي ماشالا:ها؟...اين اوووووووووووول چي بود؟....بعدشم، يعني چي؟....پادشاه چه ربطي داشت به كودك؟.... سپيده:ممنون.... منم برات همين آرزو رو دارم...حميده:سال نو توام مبارك....مگه ميشه آفتاب خانوم رو فراموش كرد؟....حاج واشنگتن:ممنون....اما باور كن من اصلا تو اون حس و حالي كه فكر ميكني نيستم....جودي ابوت:الان ديگه واقعا بوي عيد مياد....بهت ميگم...به زودي...بوس...برفي:ممنون...آيدا:واي عزيزم اين كامنتت يه جوريم كرد....اميدوارم سال خوبي داشته باشي...بوس بوس...داداشي:ممنون از لطفت.....خوشحالم كه از داستان خوشت اومد....خواهش ميكنم چرا اين همه معذرت خواهي؟...اشتباه ديگه...دكتر مانولو:ممنون،همچنين....

پ.ن۲:سعي كردم به همه تبريك بگم.....اگه كسي جاموند...شرمنده...

پ.ن۳:دلم براتون تنگ ميشه....

پ.ن۴:تعطيلات بهتون خوش بگذره يه عالمه....

پ.ن۵:پست عجيبيه....نه داستانك داره نه دانستني...

پ.ن۶:شاد باشيد!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت 16:18 |

سلام...

۱.جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد،رنج اين عشق او را بيچاره كرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نداشت...مردي زيرك از نديمان شاه كه دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت،به او گفت پادشاه اهل معرفت است،اگر احساس كند كه تو بنده اي از بندگان خدا هستي،خودش به سراغت خواهد آمد.جوان به اميد رسيدن به معشوق گوشه گيري پيشه كرد و به عبادت و نيايش مشغول شد.به طوري كه اندك اندك مجذوب پرستش گرديد وآثار اخلاص در او تجلي يافت....روزي گذر پادشاه بر مكان او افتاد،احوال او را جويا شد و دانست كه جوان بنده اي با اخلاص از بندگان خداست.در همان جا از وي خواست كه به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري كند.جوان فرصتي براي فكر كردن طلبيد وپادشاه به او مهلت داد....همين كه پادشاه از آن مكان دور شد جوان وسايل خود را جمع كرد و به مكاني نا معلوم رفت.نديم شاه از رفتار جوان تعجب كرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم او را بداند.....بعد از مدتها جست و جو او را يافت.گفت:”تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آنگونه بيقرار بودي،چرا وقتي پادشاه خودش به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست،از آن فرار كردي؟“..... جوان گفت:”اگر آن بندگي دروغين كه به خاطر رسيدن به معشوق بود،پادشاهي را به در خانه ام آورد،چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ي خويش ببينم؟“...

۲.از صبح با سر و صدا بيدار ميشوم...برو ،بيا،بشور ،ببر،بيار...هي ميگويي غر نزن عيد خوب است...عيد فلان است...هنوز نيامده كلي دردسر با خودش مياورد...حالا بگذريم از ديد و بازديد سالانه و مضحك هر سال....از صبح دارم يا ميسابم يا غذا ميپزم...از اولش هم قرار بود آشپزي با من باشد...با شستن دستشويي(؟؟؟)!!...اما زهي خيال باطل...چون تا دلت بخواهد زمين سابيدم ....جارو زدم...شستم.. وووو... وهنوز نصف كارها مانده براي هفته بعد...خانه بي پرده شده...يكجوريست...مثل زن بي مو...ميخواهم همينطوري الكي كلمه رديف كنم...جمله بسازم...تا در جمله هايم به تو بفهمانم كه خوبم...صريح شده ا م...حوصله  در لفافه پيچيدن حرفها را ندارم...رك و راست هر چه ميخواهم ميگويم... زبانم نيش دارد ميدانم...اما گاهي دست خودم نيست...فكر ميكنم اگر نگويم ميتركم....هر چند كه خيلي وقتها نگفته ام و بعد هي خودم را سرزنش كرده ام....چند وقتيست كه باز دلم پرنده ميخواهد...از مرگ دومي برايت نگفتم...دو هفته بعد از جفتش مرد...اما تو هيچ چيز نخواندي نميدانم چرا...اما نخواستم باز هم از مرگ بگويم...بعد از آن به خودم قول دادم ديگر پرنده نداشته باشم تا به آن وابسته شوم و دلم برايش تنگ شود...يا وقتي رفت دلم هي بگيرد كه اگه الان بود برايم ميخواند....يا هي دلم براي توي قفس بودنش بسوزد و هي بخواهم آزادش كنم و نتوانم...يا...بگذريم...به اتاق يه تصوير ديگر اضافه شده...درست پشت سرم......گلي سفيد و زيبا در گلداني سفيد لب پنجره اي كه روبه رويش ساحل درياست...كنار گلدان هم يك دست نوشته...دوست دارم فكر كنم دست نوشته اي عاشقانه است....و كسي هم دارد از پنجره به دريا نگاه ميكند...آرام آرام....

۳.صبح كه برميخيزم به روزم فكر ميكنم ...اس ام اس و تلفن تو نويد روز خوبي را به من ميدهد...راستش شارژم ميكند...آهنگ ميگذارم و ميخوانم و وسايلم را جمع ميكنم....اتاق پر شده از صداي من و صداي او كه ميخواند....در باز است و ميدانم كه او هم ميشنود...روز هايي كه خانه ام او تنها نيست...و وقتي كه ميخواهم بروم انگار غصه اش ميگيرد...صدايم ميزند ”ديرت ميشه بيا يه چيزي بخور ،مگه نبايد بري؟“... ”باشه“....ميپرم توي آشپز خانه...”چي بايد بخورم؟“....”رو گاز بكشم برات؟“....نگاه ميكنم... ”نه“... ”چرا؟“....”دلم نيمرو ميخواد“...با تعجب نگام ميكنه....”چرا؟برات غذا درست كردم“....”نميدونم نيمرو ميخوام“...با غيظ(غيض) ”هر چي ميخواي بخور“....تابه را ميگذارم و تخم مرغ را ميشكنم...دارد شكل ميگيرد...ميان يك آسمان سفيد يه خورشيد قلمبه نشسته...خورشيد را ميشكنم.....با آسمان سفيدش مخلوط ميكنم تا يكدست شود...مثل هم بي هيچ فرقي...ادويه را به عمد توي قسمت خالي ظرف ميريزم تا عطرش بلند شود...ميداني من عاشق عطر ادويه ام...فقط كمي قرمزي كم دارد....آري بايد شفق هم با خورشيدم مخلوط شود تا يكي شوند...رب ميريزم...خوشگل ميشود...حالا با هر لقمه ام به شما هم فكر ميكنم...لقمه اول تويي...با توام دخمله!...بعد هم تو ...تو ...تو....او همچنان چپ چپ نگاهم ميكند....تندي ميخورم دوباره با آهنگ همراه ميشوم...”وايسا دنيا من ميخوام پياده شم“.....آماده ميشوم و بعد از يك ساعت ميزنم بيرون....ظهر  است...وخيابان شلوغ...بچه مدرسه اي ها تعطيل شده اند...ميدوند...ميخندند...مي ايستم براي ماشين....ده دقيقه اي منتظر ميشوم تا بالاخره يكي سر و كله اش پيدا ميشود....ميپرم تو ماشين...ديرم شده؟...نه ميرسم....پياده كه ميشوم هنوز اميدوارم به موقع برسم...اما زهي خيال باطل...چون سر ايستگاه ماشين نيست....دوباره مي ايستم...بيشتر از دفعه قبل...مي آيد...سريع سوار ميشويم و حركت ميكند...آرام آرام درست مثل لاك پشت...وقتي ميرسم مطمئنم الان سر كلاس است...ميدانم گير ميدهد كه بعد از من نياييد و از اين جور حرفها...خودم را آماده كرده ام...سريع ميپرم توي كلاس ...”ميدوني كه بعد از من كسي رو قبول نميكنم“...”ترافيك بود خوب...زود راه افتادم اما خيلي شلوغه“...يه نگاه عاشقانه ميكنم...”چون جلسه آخره امساله، باشه بشين“...كلاس مثل هميشه است...او ميگويد و مينويسيم...گاهي غر ميزند...تا اينكه كمي صدا ها بلند ميشود...عصبي نگاه ميكند و يكباره قهر!!ميكند...”ديگه سر كلاستون نميام...بعد از عيد يكي رو جاي خودم ميفرستم“...كيفش را برميدارد و ميزند بيرون...بچه ها با تعجب به هم نگاه ميكنند ”چي شد؟“...چند نفر ميدوند دنبالش...ما جمع ميكنيم و ميخنديم...آماده ايم كه برويم كه دوباره مي آيد....كمي سرمان غر ميزند و سرزنش ميكند....حالا كلاس آرام است...جيك كسي در نمي آيد...همه خفه شده اند... فقط او ميگويد و ما مينويسيم...كلاس تمام ميشود باز هم با اخم ميگويد...”ديگه نميام سرتون“....ميرود...يكي ميگويد ”به جهنم“...يك ساعتي بيكاريم..ميرويم ميخوريم... ميچرخيم... ميخنديم.. مسخره بازي در مي آوريم و هزار كار ديگر....كلاس بعدي همه خوابند...و استاد با همان صداي آرام و كشدارش يك سره حرف ميزند....دارم با صندليم ور ميروم ...ميخواهم صافش كنم كه ميرود بالا و محكم ميخورد زمين...صدايش چرت همه را پاره ميكند...او دارد چپ چپ نگاهم ميكند.....وبچه ها ريز ريز ميخندند...”ببخشيد“.... وباز لالايي او شروع ميشود...زودتر از هميشه غر غر هايمان شروع ميشود و او هم از خدا خواسته ميگويد برويد...باز خنده و مسخره بازي...حياط خلوت است ....اين وقت شب پرنده توي دانشگاه پر نميزند....او ميزند زير آواز و من همراهيش ميكنم...بلند ميخنديم....اما به حراست كه ميرسيم آرام و سر به زير رد ميشويم...احتمالا فكر ميكند چقدر ما مثبتيم!!....باز هم طلسم يكشنبه ها...ماشين نيست....دوباره نيم ساعت مينشينيم....خانه كه ميرسم انقدر خسته ام كه حوصله هيچكس را ندارم...چيزي ميخورم ومثل هميشه آرام گوشه اي مينشينم و با چيزي ور ميروم... تلويزيون،گوشي،روزنامه ووو....هر چيزي كه مرا مشغول نشان دهد....تا آرام فكر كنم....به همه چيز و هيچ چيز....۱۵دقيقه مانده به ۱۲ كه كتابم را برميدارم تاكمي بخوانم و بخوابم....ميگويم تا ۱۲ اما به خودم كه مي آيم ساعت دوازده و نيم شده...اما نميتوانم ولش كنم...تازه هيجاني و عاشقانه شده...ميگويم تا يك اما از يك ميگذرد هنوز دارم ميخوانم....تا اينكه اين فصل تمام ميشود...دلم ميخواهد باز هم ادامه دهم اما موضوع عوض شده...براي همين داناي كل را دوست ندارم...هي ميپرد اين ور آن ور داستان... با هيچ كدام از شخصيتهاي كتاب تازه ام نميتوانم همزاد پنداري كنم....شخصيتها زيادنند مثل همه كتابهاي روسي اما هيچ كدام دلخواه من نيستند...يعني شبيه من نيستند...ساعت يك و نيم شده و بالاخره سرم را روي بالش ميگذارم... هزار فكر به سرم ميريزد...اما انقدر خسته ام كه نميفهمم كي بخواب رفته ام...

۴.سپيده:نميدونم....خيلي از آدما اينطورين...چيزايي كه دارن نميبينن بعد ميشينن حسرت گذشته رو ميخورن...ممنون...پاپتي:چي بگم والا؟.....نابخشوده:تقصير من نيست....همه اين پيرمردا موندن خوب...جودي ابوت:  ....آيدا:منظورم اين بود كه گاهي آدما انقدر يه چيزايي رو دور مي بينن كه فكر رسيدن بهشم ندارن...اما بهش ميرسن...فكر ميكنن خيلي غير ممكن اما شايد واقعا اينطوري نباشه...نميدونم تونستم منظورمو بگم يا نه...نگاهي نو:طبق معمول قابلي نداشت خانومي...اقليما:آره خيلي آرومتر از قبل...اميدوارم براي توام پر از اتفاقاي خوب خوب باشه...حاج واشنگتن:   ...هر چي گشتم پيدا نكردم....چند روزي امون بدين پيدا ميكنم...عامل نفوذي:بستگي به شرايطي داره...اما الان نچ....غير محترمانشم نچ با يه لنگه كفش شايد البته...وبه افراد مطلع تا اطلاع ثانوي از كوچه هاي تنگ و باريك عبور نكنيد...حاج باران:چشم..من اطلاعات به دست ميارم اما فكر كنم بايد تنهايي انجام بدي...حاج رضا كه سرگرم نقطه خانم وقت نداره...حاج متولد واشنگتنم! ميخواد بره آسيا سرش شلوغه...آدرسو پيدا ميكنم خودت تنهايي عصر به عصر بهش سر بزن...رضا۵۳:واقعا خيلي معما گونه بود؟...فقط ميخواستم بگم كلي آرزوي دور دارم همين....شما خادمين نسوان خوب همديگه رو ميشناسين...مهاجر:نميدونم...آدما خيلي عجيبن..يه روز يه چيزي رو ميخوان بعد اون چيز واسشون مسخره ميشه....مشتی ماشالا:من که خيلی وقته شما رو ميشناسم اما شما فکر نکنم گذرتون به اينجا افتاده باشه...خوش اومدي...

۵.شماره دو وصف روز شنبه اس كه تعطيل بود....وشماره سه وصف روز يكشنبه كه از صبحش دلم نوشتن ميخواست...اما اين پست سه روز طول كشيد!!!...البته اگه هفته قبل از يكشنبه ام مينوشتم خيلي خيلي شلوغ تر بود....تازه دارم ميفهمم چقدر به اين دنياي مجازي وابسته ام...وچقدر آدماي اين دنيارو دوست دارم....به قول يكي :خراب همتونم...راستي من باز پيله كردم به يه آهنگ يكي نيست بياد اين آهنگ رو پاك كنه و منو خلاص؟...

۶.من حالم خوبه...نگران نباش...مثل هواي بهاريم..يه روز خوب يه روز بد...يه روزم افتضاح....هنوز به اين حالم عادت نكردي؟...

۷.نميدونم چرا دلم نمي خواد اين پست تموم بشه...هي الكي ميخوام ادامه بدم....تو ميدوني چرا؟...

۸.دلم يه چيزي ميخواد كه انگار عرضه ندارم اينجا بگمش...دلم..دلم....بي خيال...

۹.اينو ميدونستين...روزانه ۳۰هزار كودك در جهان جان خود را بخاطر سوء تغذيه از دست ميدهند....!!!!

۱۰.شاد باشيد!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 23 اسفند1385 و ساعت 0:49 |
سلام...

۱.پيرمردي هشتاد ساله روي يك نيمكت در پاركي نشسته بود و مدام گريه ميكرد.پليسي كه از آ‌نجا ميگذشت او را ديد و علت گريه اش را پرسيد.پيرمرد جواب داد:”من به تازگي با زني بيست و پنج ساله ازدواج كرده ام.او هر روز براي من صبحانه اي عالي درست ميكند و بعد كلي با هم گپ ميزنيم.بعد يك ناهار عالي درست ميكند وبعد از غذا دوباره گپ ميزنيم.سپس شب هم يك شام عالي به من ميدهد و دوباره با هم گپ ميزنيم.“به اين قسمت از حرفهايش كه رسي پليس با تعجب به او گفت:”خوب پس تو كه نبايد گريه كني!تو الان خوشبخت ترين مرد روي زمين هستي؟!“

پيرمرد جواب داد:”آره ميدانم.اما يادم رفت خانه مان كجاست؟!“ 

۲.بعضي وقتها كارها برايت ناممكن ميشود..انقدر كه در هيچ كجاي ذهنت فكر رسيدن به آن را هم نداري....اما زمان ميگذرد...وقتي به خودت ميايي ميبيني مدتهاست همان كار ناممكن را ميكني...برايت آنقدر عاديست كه باورت نميشود روزي فكر ميكرده اي ناممكن است...روزي آرزو كرده اي فلان چيز را داشته باشي...انقدر دور مي بينيش كه حتي تصور داشتنش هم برايت خنده دارست....اما يك باره ميبيني شده جزئي از زندگيت...ميبيني انقدر راحت بدستش آورده اي كه باورت نميشود روزي آرزوي دست نايافته ات بوده.... خوب، شادي؟...حس شيرينيست نه؟..كه چي؟...نميدانم...يك باره به ذهنم رسيد...نه فكر نكن باز هم بخشي از حرفايم را خوردم...راستش تا دلت بخواهد آرزوي دست نايافتني دارم....اما ميداني زيادي دور است....خيلي زياد...حتي با اين حرفهاي مثلا تسلي بخش هم اميدوار نميشوم....افسردگي هم نگرفتم.....غم و غصه هم ندارم....ديگر اينكه......ديگر برايم رازگونه بودن اينجا هم مهم نيست...هي با توام!!...تويي كه مدتهاست اينجايي....تا هر وقت كه ميخواهي بيا و بخوان.... ولي فقط اين حس زرنگ بودن را از خودت دور كن...كه از همان ساعتهاي ورود اوليه ات فهميدم اينجايي.... بگذريم...اين روزها چيزهايي ميبينم كه دلم ميخواهد بيايم اينجا برايت تعريف كنم...كلي چيز كه ميتوانم ساعتها در موردشان بنويسم....اما نميشود....دلم براي همه تان تنگيده..خيلي هم تنگيده...راستش دلم براي خودم هم تنگيده...اما مدتهاست كه از خودم دور...دور دور...ببينم كسي وسعت صحراي دلتنگي مرا ميداند؟...

۳.جوجو:جمله با حاليه....حاج واشنگتن:چه جالب!....جودي ابوت:به هر چيزي وقتي قشنگ نگاه كني زيبا ميشه...خوشحالم كه واست حس خوبي مياره....سپيده:ممنون...توام مواظب خودت باش... پاپتي:؟؟؟.... خوبه زنا يه سره پوست شوهراشونو ميكنن...مردا كه ريز ريز زناشونو ديونه ميكنن.... فريدا:اين بلاگفا از اولشم مريض بود...حالام كه كامنت ميخوره....بصير:ممنون...حتما...ولي چرا انقدر غم انگيز و گريه دار؟...دريا پري:ممنون...اين آرزو رو واسه توام ميكنم خانومي... حاج باران:ما كه عادت داريم به قهرماني و اون بالا ها بودن....راستي چه عجب!!!...علي:كامنت جالبي بود...حتما...حسين :اين حرفا چيه؟...من هميشه بهت سر ميزنم....مطمئن باش...شايد ردپايي از خودم نذارم....ديگه خودتو لوس نكن!...اقليما:عجيبه؟...هستم....بزودي دوباره پر پيدا ميشم...حاج واشنگتن: ببين!معلومه كه بازم ميريم آسيا...اتفاق ديگه خبر كه نمي كنه....فعلا كه وضعمون از اون تيم درپيت تون بهتره....و آيدا جونم كه تو پست قبلي كامنت گذاشتي:بعيد نيست ايراني بوده باشه...منم مدتيست عاشق اون آقا خوشگله و باغيرت داستان شدم....هر چند كه تو اين كتاب زياد خوشگل نيست...ولي خيلي باحاله...هاهاهاها...

۴.اينو ميدونستين...۴۰۰۰سال قبل از ميلاد،بابليها بودند كه براي اولين بار فاضلاب و كانال كشي كردند...!!!!

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 1:32 |
سلام...

۱.پيرمردي در بستر مرگ بود.در لحظات دردناك مرگ،ناگهان بوي عطر شكلات محبوبش از طبقه پائين به مشامش رسيد.او تمام قدرت باقي مانده اش را جمع كرد و از جايش بلند شد.همانطور كه به ديوار تكيه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مكافات خود را به پائين پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسيد و به درون آن خيره شد.او روي ميز ظرفي حاوي صد ها تكه شكلات محبوب خود را ديد و با خود فكر كرد يا در بهشت است و يا اينكه همسر وفادارش آخرين كاري كه ثابت كند شيفته و شيداي اوست را انجام داده است و بدين ترتيب او اين جهان را چون مردي سعادتمند ترك ميكند.او آخرين تلاش خود را نيز به كار بست و خودش را به روي ميز انداخت و يك تكه از شكلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس كرد جاني دوباره گرفته است.سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد كه ناگهان همسرش با قاشق روي دست او زد و گفت:

”دست نزن،آنها را براي مراسم عزاداري درست كرده ام!!“

۲.خسته شدم...از بس كه نوشتم و پاك كردم...از بس كه هي گفتم اينجا جايش نيست...هي گذاشتمش براي بعد...ميداني من وقتي كه نوشتنم تمام ميشود...هزار حرف نگفته بيادم مي آيد...چند روزي تقريبا بيكارم...دانشگاه تعطيل است...شده حوزه...حوزه كنكور ارشد....روز ها از پس هم ميگذرند.... و من هي هر روز بيشتر در خودم فرو ميروم... امروز تنها تر از ديروزم و فردا تنها تر از هميشه.... نمي خواهم دوباره از غم و غصه بگويم هم تورا خسته كنم...هم خودم را افسرده تر......هم صدا با  آهنگ ميخوانم و حس ميكنم كه تازه ميشوم..كه غم را از خودم دور ميكنم..و خودم ميخواهم كه تمام كنم همه غصه هايم را....ميداني گاهي غم و غصه آدمها دست خودشان است...خودشانند كه گاهي تصميم ميگيرند كه الكي غصه بخورند...يا شايد به قول تو الكي با خودشان بجنگند....نميدانم از چه بگويم ...نميدانم از كجا بگويم...نميخواستم براي اين پست چيزي بنويسم...اما نتوانستم... نتوانستم  به يك داستانك بسنده كنم....و چند نقطه بگذارم و بگذرم....هميشه زمستان كه ميخواهد تمام شود...آخراي اسفند برفي ميبارد و همه جا باز سفيد ميشود...درست وقتي كه فكر ميكني فصل سرما به پايان رسيده... چند وقتيست كه ديگر اسفند برايم با ماه هاي ديگر فرقي ندارد....برايم هيچ حس متفاوتي همرا نمي اورد....جز اينكه كمي به كارهاي اين يازده ماه گذشته فكر ميكنم...به راه هاي غلط و درستي كه رفته ام...به كارهايي كه نبايد ميكردم...به كارهايي كه بايد ميكردم و سراغشان هم حتي نرفته ام...۸۵ برايم كلي اتفاق تازه داشت...برايم كلي خاطره داشت...شايد پستي درمورد كارهايم نوشتم....پستي از اين سال رو به اتمام...كتاب تازه ام تا دلت بخواهد با قبلي فرق دار...فيلمش را ديده ام و اين كمكم ميكند تا بيشتر در كتاب غرق شوم...ميداني وقتي از شخصيتها تصوري داشته باشي كتاب برايت جذاب تر ميشود...از چهره شان،از فضاهاي ساخته ذهن نويسنده وووو....حتي گاهي خودم را جاي دخترك ميگذارم و با او همراه ميشوم..با او ميخندم..مي گريم...تاسف ميخورم....فقط حيف كه زيادي سرد و بي روح است...انگار هيچ شوخي و شيطنتي به ذهنش خطور نميكند.....وقتي كتابي را شروع ميكنم ديگر زمين گذاشتنش براي سخت است...هيچ چيزي مثل خواندن مرا به وجد نمي آورد....

۳.تمساح:...ممنون...نگاهي نو:توام شاد باشي خانومي...آيدا:اينطوري هم شعره قشنگه...پاپتي:... جوجو:گاهي افاقه ميكنه و گاهي نه...فعلا كه فقط يكيشو ميشه عملي كرد...فقط ميشه نشست يه دل سر گريه كرد... اقليما:اميدوارم ته ته هاي اين صف نباشم...توام مواظب خودت باش....دريا پري: شايد... ببينم تو نميخواي دوستاي منو بگي؟...  ....حميده:ممنون...حتما بهت سر ميزنم...اقليما كه خيلي وقته اومده گلم...پگاه:والا با اين همه كار بازم يه سره  آينه به دستيم...راستي سر افرازمون كردي خانومي حساس ...سه نقطه:ممنون..من از كلاغ خوشم مياد..البته نه از اين كلاغ گنده هاي ترسناك...كوچولو هاش...حاج واشنگتن:اول:چشم، بهش سر زدم...دوم:چه عجب يكي بالاخره قبول كرد توي اين جنگل!! شانس خيلي مهمه...گربه وحشي:سعي ميكنم لذت ببرم...آره اشك بغض هميشه هست...اما اين روزا... !!!...حسين:ممنون.. حتما...

۴.اينو ميدونستين...پوست انسان بالغ مي تواند مساحتي به اندازه دو متر را بپوشاند...!!!!

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 10 اسفند1385 و ساعت 2:43 |
سلام....

۱.كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت هستي،با صدايش نه گلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.به همين دليل كلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را....از كائنات گله داشت  و فكر ميكرد در دايره قسمت، نازيبائيها تنها سهم اوست و در نظام هستي عبارتي است كه هرگز او را شامل نميشود....كلاغ غمگينانه گفت:”كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي مي زدود و بالهايش را مي بست تا ديگر آواز نخواند“.... خدا گفت:”صدايت ترنمي است كه هر گوشي آن را نميشنود.در حالي كه فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند ‹‹سياه كوچكم›› بخوان،فرشته ها منتظرند“.وكلاغ هيچ نگفت......خدا گفت:”بخوان!اين منم كه دوست دارم،سياهيت را و خواندنت را“.....وكلاغ خواند و اين بار عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

هرگز ريسمان را رها مكن،وقتي احساس ميكني كه ديگر تحمل نداري ،جادوي اميد به تو نيرو مي دهد،تا راه را ادامه دهي.

۲.ايستاده ام كنار پنجره..خيره ام...خيره به خيابان...به خانه ها...به آدمها...به ماشين ها....ميدانم كه از آن سوي پنجره كسي مرا نمي بيند...اما باز خود را گوشه اي پنهان ميكنم....آدمها مي آيند و ميروند... غرق در افكار خودشان....شايد به فكر بدبختي هايشانند.....بدهي...بيماري...درد...طلاق...يا شايد به فكر خوشي ها....به فكر كودكشان...همسرشان....زندگي شان....و من...هر چه مينگرم به اين آسمان پهناور هيچ نميبينم...خيره ام به ابرهاي سياه كه نه ميبارند و نه ميروند...ابريهايي كه دوستشان ندارم... ابرهايي كه نور را ربوده اند....اما آسمان من....ابرهايش كمتر شده....اما هر چه ميكنم همين ابرهاي كوچك نه ميبارند كه تمام شوند و نه بادي مي وزد كه ببردشان....ببردشان تا نور فراگيرد آسمانم را... آسمان تيره و تارم....بعد از ظهريست ساكت...مثل همه جمعه ها...يا خوابند يا فوتبال نگاه ميكنند و يا فيلمهايي كه ديگر جذابيت گذشته را ندارد...فيلمهايي كه از كوچك تا بزرگ را پاي اين جعبه جادو جمع ميكرد ....فوتبال هم ديگر مثل گذشته نيست...ديگر آن شور و حال را ندارد....دوست ندارم اين جمعه هاي كسل كننده را....كار دارم...خيلي هم دارم...اما حوصله ندارم...تنبلي ميكنم....رو به رويم نشسته و ميگويد:جمعه ها روز تو..توي يه كتاب خوندم روز شانست...شانس؟...ميداني من هيچ وقت آدم خوش شانسي نبوده ام....هميشه ميگويم اگه دوتا آجر از آسمون پرت بشه پائين يكيش مستقيم مياد ميخوره تو فرق سر من....در هيچ چيز شانس نداشتم....نشده يك بار اتفاقي بيفتد كه بگويم عجب شانس اوردم...نشده يك بار بخواهم كاري بكنم و مثل آدم انجام دهم....هميشه يه بد شانسي مي آورم... از قرار و مدارهايم كه ديگر نگو....نشده يك بار يك قراري بگذارم بلايي سرم نيايد...اتفاقي نيوفتد...خواب نمانم....يا چه ميدانم انواع و اقسام اتفاق و حادثه است كه سرم ميبارد...از قرعه كشي ها كه ديگر نگويم بهتر است...نه كه فكر كني به خودم تلقين ميكنم كه نميشود....يا بد ميشود...نه.... هميشه هم خوشبينم....اما خوشبيني هم ديگر فايده ندارد....هيچ جمعه اي هم برايم روز شانس نبوده...هميشه كسل كننده است...

۳.پريشان؟...نميدونم....نميدونم چه شده است مرا!!....سعي ميكنم كه نوشته هام آشفته نباشه اما نميشه...انگارخيلي وقت بود كه منتظربودم يكي ازم بپرسه تو چته؟....چه مرگته؟...چرا پريشوني؟...    چرا؟... اما جواب ...هيچي...نميدونم چرا خودمم نميتونم هيچ علتي براش پيدا كنم....خودمم نميدونم...

۴.اينو ميدونستين...هنگ كنگ با۷۴۲۲ آسمان خراش ركورد آسمان خراشها را در دنيا به خود اختصاص داده است...!!!! 

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 16:41 |
سلام...

۱.تريسي از شوهرش جك پرسيد:”بازي گلف چطور بود؟“...ـ ميداني من ضربه را بسيار خوب زدم اما بينايم خيلي ضعيف شده است و نتوانستم ببينم توپ كجا افتاد!...ـ ولي جك تو هفتاد و پنج سالته !چرا برادرت اسكات را با خودت نميبري؟....ـ اي بابا!او هشتاد و پنج سالشه حتي نميتونه گلف بازي كنه!..... ـ در عوض ميدانم ديدش به اندازه ي تو ضعيف نيست در واقع مي تواند توپ را ببيند!....روز بعد جك و اسكات به زمين بازي رفتند و جك ضربه اي محكم به توپ زد و توپ در وسط زمين بازي افتاد.جك از اسكات پرسيد:”توپ رو ديدي؟“....اسكات جواب داد:”بله“...جك فرياد كشيد :”خوب،كجاست؟“....

ـ يادم رفت!

۲.”ميدوني كه بي تو سخته زندگي اما نگات جون سپردن دل منو چه آسون ميگيره“....چند روزي است كه افتاده توي سرم...يعني انداخته توي سرم...انقدر كنارم نشسته و خوانده كه يك آن هم از ذهنم بيرون نميرود....دوباره آلبومهاي قديمي اش را پيدا كرده ام و هي گوش ميدهم.... و خسته نميشوم...تكرار و تكرار و تكرار...تعريف هاي او بالاخره ترغيبم ميكند به خواندن كتاب جديد.....انقدر تعريف كرده كه فكر ميكنم واقعا با يك شاهكار مواجه ميشوم كه بر خلاف خيلي از رمانها ميتواند راضيم كند....اما نه...اين جور نثر ها را دوست ندارم....اينكه هي شخص اول بشود و هي شخص سوم را دوست ندارم...اينكه يكباره از قسمتي از كتاب گريز بزند به بخشي كسل كننده و باز برگردد...خوشم نمي آيد....اما يك ويژگي شاخص دارد و آن كشش فوق العاده موضوع ست...بيماري بي علت...وسخت.....قرنطينه اي عذاب آور....وحس فراموش شدن ....انقدر تو را همراه ميكند كه در عرض چند ساعت به وسطهاي كتاب ميرسي و رها كردنش برايت سخت است.....نميدانم شايد هم تعريفهاي زياد او مرا پر توقع كرده... هميشه همين طور است...وقتي كسي زياد از كتابي يا فيلمي برايم تعريف كند....آن فيلم راضيم نمي كند.... شايد هم من زيادي پر توقع ام....نميدانم...لوس شده ام باز....هي الكي سر چيز هاي بي خود بغضم ميگيرد و هي پنهانش ميكنم و هي چشمانم الكي پر از اشك ميشود....ميگويم الكي چون واقعا الكيست...دارم يك سريال چرند نگاه ميكنم...دارند از اين جمله هاي كليشه اي مسخره مخصوص عاشقهاي توي تلويزيون را ميگويند اما من بغضم ميگيرد....يا دارم يك قصه مزخرف توي مجله را مي خوانم... الكي گريه ام ميگيرد.... يا چه ميدانم دارم يك آهنگ غمناك گوش ميدهم....الكي بغض مي كنم.... از خواب بيدار ميشوم.... خواب چرند ديده ام بغضم ميگيرد....با همين اتفاقات ساده... گاهي واقعا نميدانم چه ميشود...اما همين طوري الكي دلم براي خودم هم ميسوزد...بگذريم اصلا....راستي ياد سوال تو افتادم...تو كه پرسيدي بد شدي يا نه ؟.... نميدانم.... شايد هم شده ام...اما هنوز مثل سابقم...آرام...شايد هم عرضه ندارم بد باشم.... ميداني... بد شدن سخت نيست...خبيث بودن انقدر ها هم كه فكر ميكنيم كار سختي نيست... اما دل ميخواهد...يك چيز ديگر...انقدر خوشم ميايد وقتي پرستويي با آن لحن خاص ميگويد خانومي...ته دل آدم خالي ميشود انگار....از اين كلمه خوشم مي آيد...

۳.مهرگان:آدما خيلي با هم فرق دارن...خيلي...زهرا:ممنون...آيدا:چه استفاده اي؟...براي من كه هيچ استفاده اي نداره...بوس خانومي...پاپتي:اميدوارم بشه هر روز نوشت...اگه تو قول بدي هر روز بنويسي من روزي دو بار آپ ميكنم...قسم ميخورم...نگاهي نو:ممنون عزيزم...همه روزها زيباست...اگه زيبا نگاه كنيم...راستي اين تست روانشناسيه خيلي جالب بود...كامنت دونيت برام باز نشد...دريا پري:آره...چه تعبير جالبي...به اين زوديا كه حذف نميشه گلم...اين واسه نسلهاي بعد از من و تو خانومي...ماها حالا حالا ها داريمش...سه نقطه يا صوفي:ياري ميكنه...زور نزن براي نوشتن خودش مياد يواش يواش... جوجو:چه خوب....خوشحالم ميفهمي چي ميگم...نا رضايتي زيادم بد نيست....حميده:تو كجايي؟يهو غيب ميشي چرا؟...ممنون...حاج واشنگتن:با انگشت شصت پا هم ميشه گوش رو خاروند...امتحان كن ...اقليما:چطوري تو؟...به اين زوديا حذف نميشه...در چندين نسل آينده ممكن اين اتفاق بيوفته... بوس ...آسمانم ابريست:نه ديگه مثل اون موقعها نيست...عيد هم عيد هاي قديم....

۴.اينو ميدونستين....باتري در هواي سرد بهتر و بيشتر كار ميكند،دماي مناسب براي باتري ۵ درجه سانتيگراد است و در منفي ۶۷ درجه يخ ميزند...!!!!!

۵.شاد باشيد!!

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 3 اسفند1385 و ساعت 13:4 |
PageRank