سلام...
۱.جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد،رنج اين عشق او را بيچاره كرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نداشت...مردي زيرك از نديمان شاه كه دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت،به او گفت پادشاه اهل معرفت است،اگر احساس كند كه تو بنده اي از بندگان خدا هستي،خودش به سراغت خواهد آمد.جوان به اميد رسيدن به معشوق گوشه گيري پيشه كرد و به عبادت و نيايش مشغول شد.به طوري كه اندك اندك مجذوب پرستش گرديد وآثار اخلاص در او تجلي يافت....روزي گذر پادشاه بر مكان او افتاد،احوال او را جويا شد و دانست كه جوان بنده اي با اخلاص از بندگان خداست.در همان جا از وي خواست كه به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري كند.جوان فرصتي براي فكر كردن طلبيد وپادشاه به او مهلت داد....همين كه پادشاه از آن مكان دور شد جوان وسايل خود را جمع كرد و به مكاني نا معلوم رفت.نديم شاه از رفتار جوان تعجب كرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم او را بداند.....بعد از مدتها جست و جو او را يافت.گفت:”تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آنگونه بيقرار بودي،چرا وقتي پادشاه خودش به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست،از آن فرار كردي؟“..... جوان گفت:”اگر آن بندگي دروغين كه به خاطر رسيدن به معشوق بود،پادشاهي را به در خانه ام آورد،چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ي خويش ببينم؟“...
۲.از صبح با سر و صدا بيدار ميشوم...برو ،بيا،بشور ،ببر،بيار...هي ميگويي غر نزن عيد خوب است...عيد فلان است...هنوز نيامده كلي دردسر با خودش مياورد...حالا بگذريم از ديد و بازديد سالانه و مضحك هر سال....از صبح دارم يا ميسابم يا غذا ميپزم...از اولش هم قرار بود آشپزي با من باشد...با شستن دستشويي(؟؟؟)!!...اما زهي خيال باطل...چون تا دلت بخواهد زمين سابيدم ....جارو زدم...شستم.. وووو... وهنوز نصف كارها مانده براي هفته بعد...خانه بي پرده شده...يكجوريست...مثل زن بي مو...ميخواهم همينطوري الكي كلمه رديف كنم...جمله بسازم...تا در جمله هايم به تو بفهمانم كه خوبم...صريح شده ا م...حوصله در لفافه پيچيدن حرفها را ندارم...رك و راست هر چه ميخواهم ميگويم... زبانم نيش دارد ميدانم...اما گاهي دست خودم نيست...فكر ميكنم اگر نگويم ميتركم....هر چند كه خيلي وقتها نگفته ام و بعد هي خودم را سرزنش كرده ام....چند وقتيست كه باز دلم پرنده ميخواهد...از مرگ دومي برايت نگفتم...دو هفته بعد از جفتش مرد...اما تو هيچ چيز نخواندي نميدانم چرا...اما نخواستم باز هم از مرگ بگويم...بعد از آن به خودم قول دادم ديگر پرنده نداشته باشم تا به آن وابسته شوم و دلم برايش تنگ شود...يا وقتي رفت دلم هي بگيرد كه اگه الان بود برايم ميخواند....يا هي دلم براي توي قفس بودنش بسوزد و هي بخواهم آزادش كنم و نتوانم...يا...بگذريم...به اتاق يه تصوير ديگر اضافه شده...درست پشت سرم......گلي سفيد و زيبا در گلداني سفيد لب پنجره اي كه روبه رويش ساحل درياست...كنار گلدان هم يك دست نوشته...دوست دارم فكر كنم دست نوشته اي عاشقانه است....و كسي هم دارد از پنجره به دريا نگاه ميكند...آرام آرام....
۳.صبح كه برميخيزم به روزم فكر ميكنم ...اس ام اس و تلفن تو نويد روز خوبي را به من ميدهد...راستش شارژم ميكند...آهنگ ميگذارم و ميخوانم و وسايلم را جمع ميكنم....اتاق پر شده از صداي من و صداي او كه ميخواند....در باز است و ميدانم كه او هم ميشنود...روز هايي كه خانه ام او تنها نيست...و وقتي كه ميخواهم بروم انگار غصه اش ميگيرد...صدايم ميزند ”ديرت ميشه بيا يه چيزي بخور ،مگه نبايد بري؟“... ”باشه“....ميپرم توي آشپز خانه...”چي بايد بخورم؟“....”رو گاز بكشم برات؟“....نگاه ميكنم... ”نه“... ”چرا؟“....”دلم نيمرو ميخواد“...با تعجب نگام ميكنه....”چرا؟برات غذا درست كردم“....”نميدونم نيمرو ميخوام“...با غيظ(غيض) ”هر چي ميخواي بخور“....تابه را ميگذارم و تخم مرغ را ميشكنم...دارد شكل ميگيرد...ميان يك آسمان سفيد يه خورشيد قلمبه نشسته...خورشيد را ميشكنم.....با آسمان سفيدش مخلوط ميكنم تا يكدست شود...مثل هم بي هيچ فرقي...ادويه را به عمد توي قسمت خالي ظرف ميريزم تا عطرش بلند شود...ميداني من عاشق عطر ادويه ام...فقط كمي قرمزي كم دارد....آري بايد شفق هم با خورشيدم مخلوط شود تا يكي شوند...رب ميريزم...خوشگل ميشود...حالا با هر لقمه ام به شما هم فكر ميكنم...لقمه اول تويي...با توام دخمله!...بعد هم تو ...تو ...تو....او همچنان چپ چپ نگاهم ميكند....تندي ميخورم دوباره با آهنگ همراه ميشوم...”وايسا دنيا من ميخوام پياده شم“.....آماده ميشوم و بعد از يك ساعت ميزنم بيرون....ظهر است...وخيابان شلوغ...بچه مدرسه اي ها تعطيل شده اند...ميدوند...ميخندند...مي ايستم براي ماشين....ده دقيقه اي منتظر ميشوم تا بالاخره يكي سر و كله اش پيدا ميشود....ميپرم تو ماشين...ديرم شده؟...نه ميرسم....پياده كه ميشوم هنوز اميدوارم به موقع برسم...اما زهي خيال باطل...چون سر ايستگاه ماشين نيست....دوباره مي ايستم...بيشتر از دفعه قبل...مي آيد...سريع سوار ميشويم و حركت ميكند...آرام آرام درست مثل لاك پشت...وقتي ميرسم مطمئنم الان سر كلاس است...ميدانم گير ميدهد كه بعد از من نياييد و از اين جور حرفها...خودم را آماده كرده ام...سريع ميپرم توي كلاس ...”ميدوني كه بعد از من كسي رو قبول نميكنم“...”ترافيك بود خوب...زود راه افتادم اما خيلي شلوغه“...يه نگاه عاشقانه ميكنم...”چون جلسه آخره امساله، باشه بشين“...كلاس مثل هميشه است...او ميگويد و مينويسيم...گاهي غر ميزند...تا اينكه كمي صدا ها بلند ميشود...عصبي نگاه ميكند و يكباره قهر!!ميكند...”ديگه سر كلاستون نميام...بعد از عيد يكي رو جاي خودم ميفرستم“...كيفش را برميدارد و ميزند بيرون...بچه ها با تعجب به هم نگاه ميكنند ”چي شد؟“...چند نفر ميدوند دنبالش...ما جمع ميكنيم و ميخنديم...آماده ايم كه برويم كه دوباره مي آيد....كمي سرمان غر ميزند و سرزنش ميكند....حالا كلاس آرام است...جيك كسي در نمي آيد...همه خفه شده اند... فقط او ميگويد و ما مينويسيم...كلاس تمام ميشود باز هم با اخم ميگويد...”ديگه نميام سرتون“....ميرود...يكي ميگويد ”به جهنم“...يك ساعتي بيكاريم..ميرويم ميخوريم... ميچرخيم... ميخنديم.. مسخره بازي در مي آوريم و هزار كار ديگر....كلاس بعدي همه خوابند...و استاد با همان صداي آرام و كشدارش يك سره حرف ميزند....دارم با صندليم ور ميروم ...ميخواهم صافش كنم كه ميرود بالا و محكم ميخورد زمين...صدايش چرت همه را پاره ميكند...او دارد چپ چپ نگاهم ميكند.....وبچه ها ريز ريز ميخندند...”ببخشيد“.... وباز لالايي او شروع ميشود...زودتر از هميشه غر غر هايمان شروع ميشود و او هم از خدا خواسته ميگويد برويد...باز خنده و مسخره بازي...حياط خلوت است ....اين وقت شب پرنده توي دانشگاه پر نميزند....او ميزند زير آواز و من همراهيش ميكنم...بلند ميخنديم....اما به حراست كه ميرسيم آرام و سر به زير رد ميشويم...احتمالا فكر ميكند چقدر ما مثبتيم!!....باز هم طلسم يكشنبه ها...ماشين نيست....دوباره نيم ساعت مينشينيم....خانه كه ميرسم انقدر خسته ام كه حوصله هيچكس را ندارم...چيزي ميخورم ومثل هميشه آرام گوشه اي مينشينم و با چيزي ور ميروم... تلويزيون،گوشي،روزنامه ووو....هر چيزي كه مرا مشغول نشان دهد....تا آرام فكر كنم....به همه چيز و هيچ چيز....۱۵دقيقه مانده به ۱۲ كه كتابم را برميدارم تاكمي بخوانم و بخوابم....ميگويم تا ۱۲ اما به خودم كه مي آيم ساعت دوازده و نيم شده...اما نميتوانم ولش كنم...تازه هيجاني و عاشقانه شده...ميگويم تا يك اما از يك ميگذرد هنوز دارم ميخوانم....تا اينكه اين فصل تمام ميشود...دلم ميخواهد باز هم ادامه دهم اما موضوع عوض شده...براي همين داناي كل را دوست ندارم...هي ميپرد اين ور آن ور داستان... با هيچ كدام از شخصيتهاي كتاب تازه ام نميتوانم همزاد پنداري كنم....شخصيتها زيادنند مثل همه كتابهاي روسي اما هيچ كدام دلخواه من نيستند...يعني شبيه من نيستند...ساعت يك و نيم شده و بالاخره سرم را روي بالش ميگذارم... هزار فكر به سرم ميريزد...اما انقدر خسته ام كه نميفهمم كي بخواب رفته ام...
۴.سپيده:نميدونم....خيلي از آدما اينطورين...چيزايي كه دارن نميبينن بعد ميشينن حسرت گذشته رو ميخورن...ممنون...پاپتي:چي بگم والا؟.....نابخشوده:تقصير من نيست....همه اين پيرمردا موندن خوب...جودي ابوت:
....آيدا:منظورم اين بود كه گاهي آدما انقدر يه چيزايي رو دور مي بينن كه فكر رسيدن بهشم ندارن...اما بهش ميرسن...فكر ميكنن خيلي غير ممكن اما شايد واقعا اينطوري نباشه...نميدونم تونستم منظورمو بگم يا نه...نگاهي نو:طبق معمول قابلي نداشت خانومي...اقليما:آره خيلي آرومتر از قبل...اميدوارم براي توام پر از اتفاقاي خوب خوب باشه...حاج واشنگتن:
...هر چي گشتم پيدا نكردم....چند روزي امون بدين پيدا ميكنم...عامل نفوذي:بستگي به شرايطي داره...اما الان نچ....غير محترمانشم نچ با يه لنگه كفش شايد البته...وبه افراد مطلع تا اطلاع ثانوي از كوچه هاي تنگ و باريك عبور نكنيد...حاج باران:چشم..من اطلاعات به دست ميارم اما فكر كنم بايد تنهايي انجام بدي...حاج رضا كه سرگرم نقطه خانم وقت نداره...حاج متولد واشنگتنم! ميخواد بره آسيا سرش شلوغه...آدرسو پيدا ميكنم خودت تنهايي عصر به عصر بهش سر بزن...رضا۵۳:واقعا خيلي معما گونه بود؟...فقط ميخواستم بگم كلي آرزوي دور دارم همين....شما خادمين نسوان خوب همديگه رو ميشناسين...مهاجر:نميدونم...آدما خيلي عجيبن..يه روز يه چيزي رو ميخوان بعد اون چيز واسشون مسخره ميشه....مشتی ماشالا:من که خيلی وقته شما رو ميشناسم اما شما فکر نکنم گذرتون به اينجا افتاده باشه...خوش اومدي...
۵.شماره دو وصف روز شنبه اس كه تعطيل بود....وشماره سه وصف روز يكشنبه كه از صبحش دلم نوشتن ميخواست...اما اين پست سه روز طول كشيد!!!...البته اگه هفته قبل از يكشنبه ام مينوشتم خيلي خيلي شلوغ تر بود....تازه دارم ميفهمم چقدر به اين دنياي مجازي وابسته ام...وچقدر آدماي اين دنيارو دوست دارم....به قول يكي :خراب همتونم...راستي من باز پيله كردم به يه آهنگ يكي نيست بياد اين آهنگ رو پاك كنه و منو خلاص؟...
۶.من حالم خوبه...نگران نباش...مثل هواي بهاريم..يه روز خوب يه روز بد...يه روزم افتضاح....هنوز به اين حالم عادت نكردي؟...
۷.نميدونم چرا دلم نمي خواد اين پست تموم بشه...هي الكي ميخوام ادامه بدم....تو ميدوني چرا؟...
۸.دلم يه چيزي ميخواد كه انگار عرضه ندارم اينجا بگمش...دلم..دلم....بي خيال...
۹.اينو ميدونستين...روزانه ۳۰هزار كودك در جهان جان خود را بخاطر سوء تغذيه از دست ميدهند....!!!!
۱۰.شاد باشيد!!!
+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 23 اسفند1385 و ساعت
0:49 |