کامی مرد....
تا اطلاع ثانوی احتمالا اثری از من نیست...
کامی مرد....
تا اطلاع ثانوی احتمالا اثری از من نیست...
۱.ميداني مدتي كه ننويسي سرت پر از حرف ميشود...پر از كلمه...كه هي توي سرت ول ميخورد كه پائين بيايد اما نه خودش مي آيد....نه ميگذارد بقيه را ببيني....بگذار ببينم چند روز شده....۲۳ روز...يك اتفاق ۲۳ روز مرا از اين خانه دور كرد.....خانه اي كه بهترين دوستم شده...بهترين بهترين...دلم ميخواهد بيايم بگويم عيد مثل هميشه بود....از ته ته دلم ميخواهم كه بيايم و غر بزنم كه عيد تكراري بود...اما نبود...مثل هميشه نبود....خوب؟...نه نبود....آدمها زود فراموش مي شوند....وحالا توي اين خلوتي كه براي خودم ساخته ام راحت ترم انگار......كاغذ و قلم مدتي همدمم شد....دلم ميخواهد همه دست نوشته هايم را برايت بنويسم....همشان را...مثل پست هاي همين جا نوشتم....واي كه چقدر حرف دارم و چقدر كند شده ام...
۲.امشب نمي توانم بنويسم.....اما عجيب دلم نوشتن مي خواهد...كامپيوتر اشغال است....وحتي اگر نبود تلفن قطع است....پس هيچ راهي به نت و نوشتن نيست....شايد نتوانم توي وبلاگ بنويسم اما كاغذ و قلم را كه از من نگرفته اند...گرفته اند؟...نه....امروز هفتمين روز عيد است و روزهاي پايان ديد و بازديد اما ما مهمان داشتيم...مهمانيهاي ما هميشه تا چهارم تمام ميشود اما امسال تا اين روزها ادامه داشته!!....وقتي زنگ ميزنند و ميگويند كه مي آيند.....در عرض ۱۰ دقيقه كل خانه را جمع و جور ميكنيم و ميوه و شيريني هم ميچينم....سريع مي پرم توي اتاق تا لباس عوض كنم.....تند آماده ميشوم...نياز به آرايش ندارم اما طبق معمول بدون رژ هيچ كاري نمي توانم بكنم.....اصلا مگر بدون رژ ميشود؟....باز وقتي ميبينمش ياد تو مي افتم.....با همان هيكل و قيافه.....باز ياد تعابير تو از خودت مي افتم و خنده ام مي گيرد....مطمئن شده ام كه تو نيستي.... اما باز دلم ميخواهد الكي فكر كنم تويي و از اين فكر خنده ام مي گيرد.....باور كن تقصير من نيست...زياد نمي مانند....شام جايي دعوتند و مثل اكثر عيد ديدني ها خيلي زود ميروند...اما نمي توانم از خيالات شباهت تو با او خارج شوم...بگذريم از اين خيالات واهي....اين روز ها تنبلي نميكنم سرم هم به آن شلوغي نيست كه فرصت سر زدن و نوشتن پيدا نكنم اما كامپيوتر به من نميرسد....او هم مثل من تعطيل است و هميشه پاي كامپيوتر...مي گويد پروژه دارد....حتي اگر هم نوبت من برسد دو روزي ميشود كه تلفن قطع شده.....عيد مثل هر سال بود....بي هيچ تفاوتي....نميدانم روز سوم بود يا چهارم توي يك فرصت ۳۰ دقيقه اي چيزهايي نوشتم اما كامل نشد....اما حالا كه خواندمش نميدانم چرا راضي نشدم همه اش را بگذارم...شايد اگر يك بار ديگر بنويسمش با قبلي زمين تا آسمان فرق كند......ميداني باز هم آن موقع كمي عصبي بودم و هرچه به ذهنم رسيد نوشتم....هر چند كه اين گونه و بي فكر نوشتن را دوست دارم....اما...بهتر است بي خيال امايش بشويم!!!!!....حالم؟ خوب است....نه غمي دارم و نه غصه ميخورم....يعني نه اينكه نخورم...به قول او كم كم ميخورم....ميداني من هر وقت كه با مداد مينويسم خوش خط ترم و اين اعتماد به نفسم را بيشتر ميكند...خودكار بد خطم ميكند....بهانه نمي اورم واقعا با مداد خوش خط ترم....خودم هم نميدانم چرا؟...خيلي وقت است اين گونه دست به قلم نشده ام...خيلي وقت است كه اينگونه نرفته ام و از توي كلاسورم يك برگ كاغذ بيرون نكشيده ام و شروع به نوشتن نكرده ام....اين به من حس تازه اي ميدهد... ميداني....اين جور شبها اگر ولم كنند و كسي مانع نشود مي توانم تا صبح بنويسم...مي توانم هي الكي حرف پيدا كنم و كلمه رديف كنم و جمله بسازم...اما انگار خودم هم دارم با اين حسم ميجنگم...اين جور مواقع ميتوانم فيلسوف هم بشوم و انقدر چرند و پرند بگويم كه شنونده يا خواننده بگويد عجب ديوانه ايست!!!....مي خواهم باز هم آخر پستم از كتابم بگويم.....جلد دوم همان رمان روسي را ميخوانم...پر از شخصيت و پر از احساسهاي عجيب و غريب....ميداني چرا ميگويم عجيب و غريب؟.....چون تا بحال هيچ كدام را تجربه نكرده ام...تا بحال انقدر عاشق نشده ام كه به همه چيز پشت پا بزنم...كتاب دارد بد جور مرا با خودش ميكشد...نميتوانم هيچ حدسي بزنم...يعني نميخواهم....وقتي اين گونه مشغول خواندن ميشوم تنها دلم مي خواهد به اتفاقات همان صفحات و همان فصل فكر كنم.....به انتهاي كتاب فكر نميكنم مگر آنكه خسته ام كند...يا مگر آنكه دلم را بزند....اگر بخواهم ميتوانم تمام اين صفحات سفيد را پر كنم اما نه خودم را خسته ميكنم نه تورا...مي داني الان به اين نتيجه رسيدم كه خوبي اينطور نوشتن آن است كه اگر آخر نوشتن و رفتن باز هم حرفهاي نگفته ام به خاطرم رسيد ميتوانم به آن اضافه كنم.... حالم؟...خوبم...باور كن...
پ.ن۱:خنده دار نيست؟...چي؟....همين كه براي يك نوشته،نوشته شده در كاغذ دارم پينوشت مينويسم.... آن هم به اين شكل....
پ.ن۲:راستي آخر شب يك فيلم ديدم...از همين فيلمهايي كه درباره مقاومت و زير بار زور نرفتن است....دخترك توي فيلم تاثير عجيبي رويم گذاشت....عاشق اين خونسردي و قدرتم اما گاهي حس ميكنم ندارم....نميدانم ميتوانم خودم را تا اين حد كنترل كنم و مسلط باشم يا نه....قدرت فوق العاده ايست....
پ.ن۳:دلم سفر مي خواهد...راستش دلم دريا مي خواهد...شايد آخر هفته رفتيم...اما فكر از دست دادن فوتبال سردم ميكند....فكر ميكني اين بازي مسخره و پر از استرس بيهوده ارزش دارد؟...
پ.ن۴:حالم؟...خوبم...تب؟...نه ندارم....
پ.ن۵:داستانكهايم تمام نشده و ايضا دانستنيها اما دارم به گفته حاج رضا ۵۳ عمل ميكنم....اگر ناراحتيت برويد يقه او را بگيريد...به من مربوط نيست....راستي متشكرم....مدتها بود به اين كار فكر مي كردم....
پ.ن۶:ورقه پر شده....خسته نيستم...خوابم هم نمي آيد اما دلم براي شما ميسوزد.....
پ.ن۷:راستي دو سه روز پيش بالاخره به نتيجه رسيدم...چه نتيجه اي؟...مي گويم......اينكه...توي اين دنياي به اين بزرگي...فقط و فقط و فقط...خودم،خودم را دوست دارم....هيچ كس ديگر دوستم ندارد...نه شوخي ميكنم...نه افسردگي گرفته ام....ونه عقده جلب توجه دارم...خودم را كشته ام تا به اين نتيجه رسيده ام...مي خواهي باور كن...ميخواهي هم نكن...
پ.ن۸:ديگر اينكه....هيچ....فقط مي خواستم اين بالاي برگه خالي نباشد...كل برگه سياه شود...سياه سياه...
پ.ن۹:ميداني حالا كه كامل خواندمش ديدم دوستش دارم...متن را مي گويم...اما من هر كدام از پست هايم را كه دوست داشته ام هيچ كس دوست نداشته...پست هاي محبوبم اصلا مورد توجه قرار نگرفته اند....عجيب نيست؟....!!!!....
۳.اين يكي از نوشته هاي اين مدت بود...ساعت ۲ نصفه شب نوشتم....الان ديگه برام به اون محبوبيت نيست....كاملا به سبك پستاي وبلاگم.....سعي كردم تغييري ندم اما نشد...فقط چند جمله اضافي بود همين....اميدوارم خسته تون نكنه....تا اون روز همه چيز مثل هميشه بود...آرام آرام...
۴.از همه كامنتها،آفها و ايميلها ممنون....ببخشيد...دلم براي همتون خيلي تنگ شده بود....مخصوصا تو كه خيلي شرمنده ات شدم....صدات خيلي خيلي خوشحالم كرد....بدجوري اومدي خودتو دلم جا كردي...
۵.شايد تند تند آپ كنم....پر از حرفم....پر حرف....
۶.ديروز ما سه نفر به معناي واقعي اين كلمه رسيديم...همه را گاز خفه ميكند ما را (...)....مفصل است...كاش بشود گفت چه شد...
۷.شاد باشيد.....!!!