تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.من دیگر آن دختر سابق نمیشوم...میخواهم بشوم...اما نمیشود....مثل تو...تو که تغییر کرده ای...تو که نشناختمت...تو که عوض شده ای....دیگر فکرهایمان با هم نمیخواند....دیگر مثل هم فکر نمی کنیم... میدانی توی همان چند دقیقه ای که منتظرت بودم تا بیایی...همه خاطرات و لحظه هایم توی ذهنم مرور شد...فکر میکردم تو را میبینم...خود خودت...اما تو نبودی...انگار این یک ساعت را با یک نفر دیگر گذراندم...قبول که حال من بد بود...قبول که مثل همیشه مریض بودم...قبول که مثل همیشه صدایم مثل دلم گرفته بود...اما تو را ندیدم...خودت نبودی...یا شاید هم بودی...آن کس که در خیال من بود نقاب بود...شاید؟...دلم برایت تنگ شده..خیلی...دلم برای خودم هم تنگ شده...کاش توی این یک ساعت از خودم برایت حرف میزدم..کاش شنونده نبودم...کاش مثل همیشه خودم را فراموش نمیکردم..کاش پشت این نقاب لعنتی ...پشت این لبخند های مضحک قایم نمیشدم...کاش خودم بودم..کاش خودت بودی.... از وقتی که از تو جدا شدم...از ذهنم نرفتی...هی میایی توی ذهنم و معادلات سابقم را بهم میریزی... هی یک شخصیت دیگر از تو می سازم و بعد ویران میشود...من هنوز نمی توانم آدمهای دور و برم را بشناسم... و این بد است..خیلی بد است...من هنوز توی رویاها و خیالات خودم زندگی میکنم...واین بد است...چون با زندگی واقعی فرق میکند...چون از هم جدایند...چون هر چه میکنم یکی نمی شود... یکی نمی شود...یکی نمی شود...

۲.وباز هم جمعه بعد از ظهر...مثل همیشه دلگیر و خسته کننده...کلی کار دارم...کف اتاق پر از کاغذ...پر از جزوه های نصفه نیمه...پر از ورقه های پر شده از دلتنگی...گاهی دلم میخواد پرواز کنم...بگذرم..از یه دوره ای از زندگیم بگذرم...دلم میخواد اون پشت رو ببینم...دلم میخواد بعد رو ببینم...دلم میخواد این انتظار مسخره رو تموم کنم...اما نمیشه...نوشته بالا مربوط میشه به روز سه شنبه...ویه ملاقات پس از مدتها دوری....آدمها خیلی زود عوض میشن...وخیلی زود تر فراموش...من توی ذهن اون فراموش نشدم...اما اون داره محو میشه...محو...

۳.هیچی....هیچی...هیچی...

۴.اول میخواستم یه پست بنویسم به اسم مردان منفور زندگی من...اما اونی نشد که دلم می خواست...

۵.شاد باشید..

۶.کامنت های پست قبلی در کامنت دونی پاسخ داده شد...

۷.توجه......توجه.....بخاطر کامنت تو من تصمیم گرفتم دیگه غمگین ننویسم....تا روتون بشه بگید اول...

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 14:59 |
سلام ....

چه حسی پیدا میکنی وقتی شونصد ساعت مینویسی...بعد هم محکم میکوبی روی یک دکمه و همه نا پدید میشه؟....

پ.ن۱.باران امشب محشر بود....مخصوصا وقتی زیر آن باران شدید میدویدیم و میخندیدم....

پ.ن۲.دلم برای این  آسمان تنهای بی ستاره آبی می سوزد....غریب شده ام با این صفحه....

پ.ن۳.باور کن این دفعه دلم نگرفته...جدی میگم...اصلا میخوای یه جک تعریف کنم؟

پ.ن۴.شاد باشید...

پ.ن۵.به کامنت های دوستان عزیز در کامنت دونی پست قبل پاسخ داده شد...

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت 0:42 |
سلام...

....

 

پ.ن۱:این روزها گیلگمش میخوانم...فکر میکردم خیلی جذاب تر از این باشه....

پ.ن۲:مزخرف تر از این دوره نمایشگاه کتاب دیده بودید؟....دلم کلی واسه کتابها سوخت....

پ.ن۳:یک ساعت از وقتمان را صرف غرفه کودکان کردیم....همین طوری الکی وایسادیم و نقاشی کردن(گریم) صورت بچه هارو نگاه کردیم....

پ.ن۴:معصومیت از دست رفته...!!!!!

پ.ن۵:این روزها دوباره عشق داریوش شده ام... آهنگ های قدیمی گوش میدم...مجذوب کننده اس حتی اگه تکراری باشه...

پ.ن۶:امروز یه فیلم عشقولانه موزیکال دیدم...آخرشم مثل بز زل زدم به تصویر پایانی و گریه کردم....

پ.ن۷:خودم میدونم خیلی لوسم...!!!!

پ.ن۸:حوصله نوشتن متنهای طولانی رو ندارم...نه نوشتن و نه خوندن...حتی حوصله کامنت گذاشتن هم ندارم...لطفا نذارید به حساب بی معرفتی یا بدجنسی...!!!

پ.ن۹:آدمها که دیوانه می شوند شاخ و دم در می آورند ؟...یا شاید هم دست و پایشان کج و کوله میشود؟...تو بگو..

پ.ن۱۰:مریلا زارعی چی درباره خودش فکر میکنه؟....یه طوری حرف میزد که انگار اسطوره بازیگری قرن رو دعوت کردن.....

پ.ن۱۱:دلم بهار بارانی میخواهد..بهار ابری....بهار گرفته....بهار با یک عالمه باران و رعد و برق...دلم بهار میخواهد...بهار..

پ.ن۱۲:انتظار...انتظار...انتظار....من هنوز منتظرم..!!!!

پ.ن۱۳:میگه هرگز نگو دیره...که هر روز روز تقدیره...

پ.ن۱۴:حیف اسم مرد که رو بعضیا گذاشتن...حیف...حیف...حیف....

پ.ن۱۵:شاد باشید.

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 3:28 |
سلام...

نه که دلم گرفته باشد...نه...اما خسته ام....از این روز ها...لحظه ها....خنده های الکی....وووو... نمیدانم این همه بدو بدو...برو بیا برای چیست....شاید هم من زیادی سخت میگیرم....تو میتوانی به من بگویی از این لحظه...از این روزها...اصلا از این زندگی چه میخواهی؟....

پ.ن۱:تکرار....تکرار....تکرار.....

پ.ن۲:گفتم مرا ببوس..زمزمه ای آمد...هر چیزی ممکن است...

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 17:21 |

سلام...

۱.کامی نو شد...همه چیزش عوض شده....حتی او ظاهر مسخره اش...

۲.حالم خوب نیست...یا نمیدانم شاید هم هست...راستش را بخواهی هیچ حسی ندارم...یعنی نه اینکه نداشته باشم...انقدر عجیب و غریب است که اسمی برایش پیدا نمیکنم...صبح زود باید برخیزم اما حوصله ندارم بروم بخوابم...لباسهایم اتو نشده...وسایلم جمع نشده....موهایم هم که دیگر نگو...هنوز نم دارد...خوب سشوار نزده ام...محکم پشت سرم گوله اش کردم...اما حوصله ندارم...پشت میزم نشسته ام ...بیکار...و بی حس.....با موبایل به نت وصل شده ام و پست هارا میخوانم...میتوانم گاهی با دردسر کامنت بگذارارم اما پست نمیتوانم....دلم میخواهد بنویسم.... از خیلی از لحظه هایی که وقتی نمی نویسمشان انگار گمشان کرده ام....لحظه هایی که دوستشان دارم...میدانی گاهی دلم میخواهد بیایم لحظه هایم را برایت تعریف کنم....همراه تعریفش دلم یک جوری بشود...همراه کلمه کلمه اش حس خوش لحظه هایم برایم تازه شود....وتوام همراه لحظه لحظه دقایقم بشوی و شاید گاهی هم تو لبخندی بزنی....میدانی این روزها دلم خیلی چیزها میخواهد که ازمن دور است..این روزها گاهی نمیخواهد با من بسازد..آدمها که بد می آورند پشت سر هم می آورند...همیشه اتفاقات درست لحظه ای می افتد که انتظارش را نداری ...درست وقتی که حس میکنی همه چیز خوب است...همه چیز عالیست....یک چیزی میشود و همه لحظه هایت خراب میشود...حتی خاطره ای هم از آن لحظه خوب قبل برایت نمی ماند...بدی بعدش لذت آن را هم از بین میبرد...خیلی وقت است که دلم میخواهد یک اتفاق خوب هم بین این همه بدیها سراغم بیاید...درست لحظه ای که در اوج نا امیدی ام...درست لحظه ای که درمانده شده ام..درست لحظه ای که همه غم های عالم را توی دلم جمع کرده اند.....اما نمیشود...آن اتفاق خوب نمی افتد...نمی افتد...و من هی نا امید تر میشوم...هی نا امید تر...نمیدانم آینده برایم چه روزهایی را به ارمغان می آورد...اما ....اما...وقتی فکرش را میکنم دوست دارم به خوبی برسم و راستش را بخواهی از این فکر می گریزم...نه اینکه فکر کنی خوب بودنش را دوست ندارم نه....نه ...دوست دارم...با تمام وجود میخواهمش...اما از فکر و انتظارش میترسم...می دانم که به هر چه فکر کنم نمیشود.... همیشه آن میشود که به ذهن من خطور نکرده....اگر ۱۰۰۰ پایان متفاوت داشته باشد و من به ۹۹۹تا آن فکرکنم...درست همان یکی اتفاق می افتد که به ذهنم نرسیده...همیشه اتفاقات و حتی رخداد های روزانه با تفکرات قبلی من متفاوت است....جداست...کامی هنوز خراب است....نمیدانم چه کوفتی اش سوخته اما هیچ کس به فکرش نیست.....از عاقبت این نوشته خبر ندارم....هیچ فکری هم در موردش نمیکنم...شاید از کافی نت سر در اورم ...شاید هم از سایت دانشگاه...این روزها سرم شلوغ است درست مثل ذهنم...هیچ چیز در خاطرم نمیماند.....قول میدهم به فلانی زنگ بزنم یادم میزود...دلخور میشود...توی خانه کاری را به من میسپارند...یادم میرود...سرزنش میشودم....کارهایم همه نیمه تمام و نصفه کاره رها میشوند...اتاقم همیشه ریخت و پاش است...همین دو روز پیش برای شناسنامه کل کمد را ریختم بیرون...آخر سر هم جایی پیدایش کردم که فکرش را نمیکردم....جلوی چشمم بود اما من توی سوراخ سنبه های کمدم دنبالش میگشتم....کارهای عجیب و غریب زیاد میکنم...کلی کار دارم....کاش کلی هم حوصله داشتم .....با کلی دل خوش....

پ.ن۱:باز هم این تن صدا گرفتارم کرده.....دوباره پیله کرده ام و تا متنفر نشوم ول نمیکنم....

پ.ن۲:رخوت؟....ببینم بهار با خودش رخوت می آورد یا من همیشه همین طورم؟....

پ.ن۳:چقدر حرفها که میخواستم بزنم و نشد....چقدر روزها که پستم را توی ذهنم نوشتم و فراموش شد...اما حالا که کاغذ را گذاشته ام روبه رو یم خالی شده ام.....

پ.ن۴:این روزها یک مثلا بدخواه پیدا کرده ام....چشم دیدنم را ندارد... و من خیلی بیشتر از آن که فکرش را بکنی ازش متنفرم...این یکی هم اضافه کنید به بقیه آدمهایی که حالشان از من بهم میخورد!!!!!!

پ.ن۵:ببینم تو که نمیخواهی به آدمهای یینوشت ۴ اضافه شوی؟!!!!!

۳.قسمت دوم نیمه شب شنبه اول ماه دوم بهار نوشته شده...توی این مدت فقط دو بار نوشتم...دومی هم اگه وقت شد مینویسم..

۴.امروز حوصله ناله کردن نداشتم...راستش رو بخوای اون اتفاقات خوب که منتظرش بودم افتاد...اونم درست لحظه ای که انتظارشو نداشتم...و اون تن صدا هم داره از سرم میره...گیر دادم به یکی دیگه...

۵.راستی هوا این روزها محشر است..باران...باران....باران...

۶.شاد باشید!!!!....

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 22:13 |
سلام

آخ اگه بدونی چقدر دلم لک زده واسه نوشتن...واسه چرت و پرت گفتن...آخ اگه بدونی.....

پ.ن۱:شاید تا چند روز دیگه یه نفر فکری واسه اون تراکتور بکنه....

پ.ن۲:دلم تنگ...خیلی ....

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 14:3 |
PageRank