تبليغاتX
آسمان من

سلام....

 

1.گاهی که مرا نمی بینی ... گاهی که دیده نمی شوم....همین جایم....لای سطرهای کتابهای نوشته نشده این سال ها...چشم بگذار و گرگ شو....عاشق پیدا شدنم!...

 

2.انگار بمب اتم زدن وسط خونه....انقدر ریخته پاش شده که نمی تونی راه بری....فردا قرار از این جا بریم....هنوز وسایلم جمع نشده....لباسام هنوز به کمدا آویزونه...کتابام پخش کف اتاق... اما حس جمع کردن ندارم... گاهی از این اتفاقات یهویی یا غیر منتظره خوشم میاد و گاهی خسته می شم و متنفر...از اینکه ندونم فردا چی میشه...یا چه اتفاقی در انتظارم متنفرم...از این غیر منتظره ها متنفرم....حتی یه دونه از تصمیمام درست اجرا نمیشه...انگار همیشه باید یه اتفاقی بیفته....منظورم از فردا آینده دور نیست... منظورم 8 ساعت بعد....وقتی آفتاب میزنه و روز شروع میشه...گاهی تکرار و تکرار و تکرار و گاهی این طوری حال بهم زن....بگذریم...دیگه مثل اون موقع ها حس نوشتن ندارم...مثل اون موقع ها پر نمیشم از کلمه... این روزها یا مشغول خواندن یک چیزیم...یا توی فکر...فکر به همه چیز و هیچ چیز...گاهی یک ساعت میگذره و بیکار یه جا نشستم...اصلا متوجه گذر زمان نمیشم....بعد که به خودم میگم این مدت داشتم به چی فکر میکردم به هیچ نتیجه ای نمی رسم...انگار فکر هم فکر میاره...هی از یه چیز بی ربط میرسی به آدمایی که نمی خوای بهشون فکر کنی....یا کلی خاطره میاد توی ذهنت....یا یه اتفاقی که خیلی وقت پیش افتاده میاد تو ذهنت و ولت نمیکنه....یا میرسی به یه گفتگوی ساده....یا یه اتفاق روزانه.... و انقدر میری که حتی ذهنتم خسته میشه از این همه یاد آوری بیهوده... و این زمان بیهوده گذشته... او از تکرار مدام این صدا و آهنگ خسته میشه....اما من نه.... غر میزنه...اما برام مهم نیست...میتونه گوش نده...مثل خیلی وقتای دیگه واسه خودش چیزی بزاره و گوش کنه.... اصلا پنبه بزاره تو گوشش... به من چه...از این همه ملاحظه کاری و کوتاه اومدن خسته شدم...این روزا بدجوری میزنم رو طبل جنگ....!!!!!

 

3.دلم برای خرداد امسال تنگ میشه....البته کمی...یه روزایشم دوست دارم فراموش کنم.... اصلا دلم برای بهار 86 تنگ میشه...زود گذشت...خیلی زود...با اینکه پر بود از اتفاقات بد...و یه عالمه اتفاق خوب....

 

4.اگر بگم از 30 روز یک ماه 25 روزش رو با درد و بی خوابی های درد طی میکنم دروغ نگفتم...دیگه داره کلافه ام میکنه...

 

5.پاسخ کامنتهای پست قبل در کامنتدونی مربوطه ...

 

6.شاد باشید...!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 31 خرداد1386 و ساعت 0:39 |

 سلام.....

 

   ۱. چون توانستم ، ندانستم ، و چون دانستم، نتوانستم..... آه از این علم نا آموخته! گاه در غرقم از او  ، گاه سوخته!

 

  ۲.کدوم آدم عاقلی رو میشناسید که روز قبل از امتحان تا ساعت 11 می خوابه....تا 12 به صبحونه و نق نق طی میکنه...بعد میره حموم...دو ساعت طولش میده....موقع ناهار شصت تا لیوان دوغ می خوره...بعد میشینه پای نت...همه وبلاگارو می خونه....بعد دوغا اثر خودشونو میزارن و تصمیم میگیره که بخوابه....عین خیالشم نیست....که کلی درس داره که تا حالا یه بارم نخوندشون....همه جزوه هاش ناقصه...تازه  نشسته پای کامی هی داره می نویسه....؟؟؟؟؟؟

۳.حالا که میخوام بمونی شعر رفتنو میخونی....از صبح افتاده تو سرم.... ده بار با این جمله شروع کردم به نوشتن اما نشد....نتونستم تا آخرش برم...

 

  ۴. مثل همیشه زودتر رسیده ام.... می نشینم روی صندلی و به آدمهایی که وارد می شوند نگاه می کنم... صدای او را می شنوم... دارد می اید... همه بلند می شوند و میروند جلو....انگار همه عجله دارند بجز من...هنوز نشسته ام...که می آید...اما تو همراهش نیستی...وقتی که می رود زل می زنم به روبرو و او با سرعت فوق العاده اش از من دور میشود... دوباره آدمها می آیند..تند تند و با عجله...من هنوز نشسته ام....گوشی را در می آورم..مثل همیشه کلی اس ام اس آمده و من حواسم نبوده....دارم می خوانم که دوباره صدایش می آید...بعدی دارد می آید...دوباره همه بلند شده اند...رفته اند جلو...و من هنوز نشسته ام....همراه این یکی هم نیستی....عادت کرده ام انگار....سر را که بلند می کنم...نگاه خیره آدمهای آن طرف را روی خودم حس می کنم....همیشه به تو گفته ام که از انتظار توی این محیط بیزارم....این یکی هم می رود و من هنوز نشسته ام....زن از من مسیر می پرسد..برایش توضیح میدهم.... اما می گوید: اشتباه نیومدم...با همین باید برم؟...دوباره برایش می گویم...این بار انگار خیالش راحت می شود که اشتباه نیامده...صدای این یکی که می آید توی دلم می گویم اگه تو این نبودی میرم...می آید و تو نیستی... اما نمی روم..باز از نگاه های خیره به خودم می گریزم....دوباره من مانده ام و صندلی های خالی.... این بار فقط به نوای رادیو گوش میدهم...که او فریاد میزند....اونی که مدعی بود عاشقته تورو تو فاصله ها تنها گذاشت...دارم فکر میکنم به تو چه بگویم...صدایش دوباره توی سرم می چرخد و می چرخد و می چرخد...تا می رسد به او...با حریر پیله های کاغذی واسه من جاده رو ابریشم نکن.... صدای بعدی که می آید...سرم را می چرخانم طرفش...شاید او از سرم برود.... با این یکی دیگر می روم چه باشی چه نباشی...اما باز سر جایم نشسته ام....تور ا می بینم که با لبخند گنده ات زل زده ای به من.... بلند میشوم... سوار که می شوم....تو شروع میکنی به توجیه و عذر خواهی ..یادم می رود می خواستم دعوایت کنم...با یه لبخند نگاهت می کنم و می گویم..تو کلا سعی نکن با کسی قرار بزاری.... می خندیم و یادم می رود که برایت کلی خط و نشان کشیده بودم.... برای اولین بار است که دو تا کاغذ دست گرفته ایم و مثلا درس می خوانیم....یکسره داریم دعوا می کنیم و می خندیم.... موقع پیاده شدن دوباره مرا چسبیده ای که مبادا جا بمانم... بعدی تازه امده...سریع می پریم بالا...او هم هست...دیگر همین دوخط هم تعطیل می شود...می رسیم....او هم زودتر آمده..باز سه تا می شویم...کمی این ور و آن ور می رویم تا وقتش می رسد ...اما او که نیامده....دیرتر از همیشه می رسد...ورقه ها را پخش می کند و شروع میشود... ته ته نشسته ایم...همه دارند تقلب می کنند...و او اصلا حواسش نیست ....ما هم فقط داریم میخندیم...ده دقیقه ای همه را می نویسم...تو بزور می خواهی تقلب برسانی...گیر داده ای: چی میخوای؟..و من هی می گویم :هیچی...او دارد با موبایل حرف می زند.... ورقه را می دهم و میزنم بیرون...اما تو هنوز داری می نویسی ...کمی که میچرخم میایید...بعد مثل همیشه سه نفری میرویم بستنی بخوریم...تو نمی خوری و باز به تو میخندیم...کمی می نشینیم...دلم میگیرد....- بریم ... خانه که میرسم...انقدر خسته ام که حوصله هیچ کاری را ندارم....دراز می کشم... انگار یکی روزنامه گذاشته روی صورتم و محکم فشار می دهد..بزور چشمانم را باز میکنم..یک دست سیاه می بینم....دوباره فشار میدهد...دارم خفه می شوم....می خواهم فریاد بزنم...نمی شود...دوباره فشار می دهد...نفسم بالا نمی آید...چشمانم را باز می کنم...می خواهم چیزی بگویم اما هیچ کس نیست...دور برم را خوب نگاه میکنم.... اصلا هیچ کس خانه نیست...و ترس همه وجودم را فرا می گیرد..... بلند می شوم....آب سرد را می کوبم توی صورتم....سرد سرد...می خواهم از خیالم برود...تا آخر شب فقط موزیک گوش میدهم...حتی حال نت را هم ندارم....

 

۵.ممنون از همه کامنتا برای سه پست قبلی...

 

6.شاد باشید...

 

 

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 22 خرداد1386 و ساعت 13:56 |

سلام....

 

1.       روبه روی من....زل زده ای به چشمانم و می دانم....از ته دلم که پر از ابر پائیزی است....از قندان خنده هایم که گاهی توی دلم آب می شوند...و از خواب های بدی که دست از سر چشمانم بر نمی دارند...تنها تو با خبری....

 

2.     زیاد کتاب می خونم....همیشه یه کتاب دارم که شبا بخونم....البته بجز الان که موقع امتحاناست...کتابای بعد از امتحانا هم رزرو شده....خیلی کتابا هست که ممکنه در آینده بخونم....یا الانم خیلی از کتابا هست که می خوام پیداشون کنم و بخونم....این انتخاب فقط برای این مقطع از زندگی من...کتابی که رو من تاثیر گذاشت سه ماه پیش خوندم...ازش اینجا نوشتم....همان رمان روسی دو جلدی....همان دخترک عاشق....از اواسط فصل 7تا اواسط فصل 8 که آخری بود با گریه خوندم....تنها کتابی بود که تونست اشکمو در بیاره.....آخراش افتاده بود توی عید....به نت دسترسی نداشتم...توی یه کاغذ احساساتمو نوشتم تا بعدا اینجا بنویسمشون...اما اتفاقاتی که بعدش افتاد نذاشت....

" مثل هر شب کتاب را گرفته ام دستم و شروع کرده ام به خواندن...رسیده به بخشهایی که دوستشان دارم....به همان زن عاشق... همان که از همه چیزش گذشته... حتی از خودش.... اما حالا ذهنش آشفته است...خسته شده....اگر نویسنده ایرانی بود حتما می گفت جانش به لبش رسیده....آشفتگی ذهنیش به من هم سرایت میکند....با او می گریم..عجیب نیست!...گریه برای زن توی کتاب؟....زن انقدر آشفته می شود که سقوط روحیش او را تا مرز خودکشی می برد...و آخر هم قطار پایان دهنده همه چیز است...نویسنده آنقدر مرا با خودش کشانده که با او و همراه زن پرت می شوم زیر قطار.....گفته بودم که به پایان کتاب فکر نمی کنم....به اینکه به کجا می رود و چه می شود فکر نمیکنم...اما این پایان....هیچ نمی دانم...هیچ..... افکار زن در پایان راهش افکار خودم بود.....افکار ذهن آشفته او افکار من هم بود...نمی دانم..."

   تا یک هفته تمام فکرم به داستان بود....تموم شده بود اما نمی تونستم از خیالش بیام بیرون....بعد از اون تا مدتها اصلا نمی تونستم هیچ کتابی رو شروع کنم....ریتم داستان فوق العاده بود....کتاب پر ِ از عقاید سیاسی و فلسفی نویسنده.... یه جاهایی شخصیت های داستان رو تا مرز پوچ گرایی می بره.... انقدر شخصیتهای مختلف با عقاید و مسلکهای متفاوت درست کرده بود که آدم گاهی گیج میشد...ریزه کاریای داستان معرکه بود...

نمی دونم تا حالا حدس زدی چه کتابی رو میگم یا نه...کتاب مربوطه آناکارنینا اثر لئو تولستوی....اگه آدم کم حوصله و عجولی هستی خوندن کتاب رو بهت توصیه نمی کنم....این کتاب کلی حوصله می خواد و یه عالمه وقت...

 

۳.برای نوشتن دو پست قبلی پر از تردید بودم...اما این نه....

 

۴.پرواز...پرواز...پرواز...

 

۵.شاد باشید..

 

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 19 خرداد1386 و ساعت 2:23 |
سلام...

۱.من که از درون دیوارهای مشبک شب را دیده ام.....و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام...من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام...و من ــ باز آفریننده ی اندوه...هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود...و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد...زیرا نه من ماندنی هستم نه تو!...آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

۲.وارد اتاق که می شوم...مستقیم می روم سراغ کولر...خاموشش می کنم...به اندازه کافی درد دارم....تحمل سر درد را دیگر ندارم....همه خوابند....برقهای اضافی را خاموش می کنم... می روم دستانم را می شویم...با وسواس خشک می کنم....بعد هم کلی عطر بهشان می زنم و می نشینم پای نت....قبل از آن هم هدفون را وصل می کنم....و او دوباره توی گوشم فریاد می زند....فرو می روم توی صندلی...بدون اینکه به کیبورد نگاه کنم می نویسم....قرار است دومین قسمت سه گانه را شروع کنم... فیلم های به یاد ماندنی....انتخاب برایم خیلی سخت است خیلی....

۳.یکی از بهترین سرگرمیهای من فیلم است....میدانی خیلی وقتها خودم را میگذارم جای شخصیت اصلی فیلم و با او همراه می شوم....با او می ترسم....با او عاشق می شوم....با او از زندگی خسته می شوم....با او می خندم...و با او شوکه می شوم.....از ترسناک شروع می کنم...من از هر فیلمی نمی ترسم...از فیلمهای ترسناک چندش آور هم متنفرم...مثل اره... خون آشام...یا هر فیلم دیگری که پر است از خون و مرگهای وحشتناک....ترسم فقط از روح است و جن....این جور فیلمها تا هفته ها خواب و خیال راحت را از من میگیرند...حلقه...هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم میترسم....بعد از حلقه از کینه و آب تیره هم خیلی ترسیدم....بگذریم....فیلمهای پلیسی را دوست ندارم....فیلم خوب زیاد دیده ام اما خوشم نمی آید...اما از فیلمهایی با موضوع سیاست خوشم می آید...مثل سگ را بکش...یا مترجم....همیشه عاشق فیلمهایی بوده ام که اقتباسی از یک رمانند...و محبوب ترینشان جین ایر است....همان دخترک سرد بی روح...میدانی بعضی از فیلمها خیلی بهتر از کتابشان از آب در می آیند...مثل فارست گامپ....فارست هم تا مدتها برایم محبوب بود...البته تام هنکس توی این محبوبیت کم تاثیر نبود....و فیلمهای موزیکال.... محبوب ترین فیلم برایم مولن روژ است...مطمئنا هیچ وقت از خاطرم نمی رود...بعد از سه بار دیدن فیلم هنوز هم دلم میخواهد ببینم ...اگر بخواهم از فیلمهایی بگویم که دوستشان دارم شاید صدها اسم ردیف شود....مثلا تایتانیک...تا مدتها فکر می کردم بهترین فیلمی که دیده ام تایتانیک است...هنوز هم خیلی دوستش دارم...ساعتها...تولد...شهر فرشتگان...حرفه ای....دیوانه ای از قفس پرید....همه اینها برایم محبوبند و خاطره انگیز...یا فیلم آرام و روان روز هشتم....قصه جرج....اگر چندین بار دیگر هم فیلم را ببینم خسته نمی شوم....معصومیت توی چهره و حرکاتش را خیلی دوست دارم.....اما بگذار یکی را انتخاب کنم....فیلم درباره یک زن نویسنده و شاعر است...سه دوره از زندگی او را نشان می دهد....دخترکی که از کودکی به خاطر موهای قرمز و فرفریش مورد توجه بوده و تحقیر شده....انگار هیچ اعتماد بنفسی در او نیست....تنهایی خودخواسته و سکوتش او را به سمت هنر می برد....اما قربانی یک اشتباه می شود....و هشت سال از عمرش را توی یک بیمارستان روانی سپری میکند....اما او با زندگی مبارزه میکند....اوج فیلم وقتی ست که می فهمی او شیزوفرنی نداشته....حالا او یک نویسنده و شاعر معروف شده....فرشته ای در کنار من...زندگی جنت فریم...نویسنده نیوزلندی....شاید محبوب ترین فیلمم نباشد اما تاثیر گذارترین بوده.....

۴.فیلمهای ایرانی را جدا میکنم....به یاد ماندنی ترین فیلمی ایرانی که دیده ام ...مادر است...اگر هزار بار دیگر هم ببینم خسته نمی شوم....فیلم های علی حاتمی را دوست دارم و مادر یک چیز دیگریست....از فیلمهای مجیدی هم خوشم می آید...هر چند که تا می تواند با احساسات آدم بازی میکند .... و این تحریک شدن احساسات فیلم را گاهی بیاد ماندنی تر می کند.....این اواخر هم از خون بازی خیلی خوشم آمد.....

۵.بیش از ده بار خوندم....پاک کردم..اضافه کردم... دوسش ندارم....روون نیست....انگار یه عالمه کلمه رو بدون اینکه بهم بیان کنار هم گذاشتم.....بزارید به حساب شلوغی ذهنم....شاید اصلا نتونی بفهمی از چه جور فیلمی خوشم میاد...یا کدومشون محبوب ترین....

۶.موقع امتحاناست...تعطیلم...حال درس خوندن ندارم...از صبح تا شب همین طوری الکی دور خودم می چرخم و کاغذ سیاه می کنم.....

۷.پست بعدی : سه گانه  کتاب

۸.شاد باشید..

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت 2:45 |
سلام...

۱.آدمها چند وقتیست...آدم برفی شده اند...انگار خورشید هم زورش به آنها نمی رسد!!

۲.ترانه ها خیلی وقتها تنها مونس آدمها میشوند....گاهی تمام روز گوشت را نوازش می دهد....اگر دو روز فقط دو روز نتوانی به یک موزیک گوش کنی اعصابت بهم می ریزد...انگار همه معتاد شده ایم به اینکه یک نفر هی بلند بلند فریاد بزند....گاهی هم انگار فرقی  نمی کند که کیست؟...چه می گوید؟...موزیکش چه ریتمی دارد؟...فقط صدا باشد صدا....توی تاکسی...توی خانه..از ردایو..توی پاساژها ...همیشه موزیک هست...میدانی این روزها نمی توانم سکوت را تحمل کنم...نمی توانم ساکت توی اتاق بنشینم باید حتما یک صدایی باشد...یک نفر فریاد بزند...صدایش کل اتاق را پر کند...و اگر نشد توی گوشم فریاد بزند...فقط من بشنوم...فارغ از همه سر و صدا های دور و برم...فرقی نمی کند کجا...توی مترو یا اتوبوس یا توی خانه....سکوت غیر قابل تحمل شده....اما برایم مهم است که می خواند...چه می خواند....مدتها گیر میدهم به یک ترانه و انقدر گوش میکنم تا حالم بهم می خورد....انقدر که دیوانه ام کند...با خواننده های زن میانه خوبی ندارم....مگر گاهی گوگوش و گاهی شکیلا و کمی مرجان...کوکب شکیلا مدتها همراهم بود..."تو خاموشی خونه خاموشه شب آشفته گل فراموشه بخواب امشب پشت این روزن شب کمین کرده رو بروی من".....و مرجان...مخصوصا وقتی با او فریاد می زدم..."اونی که می خواستی تو غبارا گم شد...مرغی شد و پشت حصارا گم شد."....اما چند سال پیش فقط قمیشی گوش میدام و بس....یک سره هوای خانه...پشت هم پرنده های قفسی...یا "ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه...یا روی تیشه نگات غبار آهم بمونه"....وووو...بعد ابی...البته گاهی گوش دادن به ابی اجباری بود...یکی می گذاشت و بقیه هم گوش میکردند...(توی اردوگاه کار اجباری زندگی نمیکردم...اما مثل الان حاکمیت مطلق هم نبودم!!!!!!)...." نجیب و با شکوه و حیرت آور تو خاتون تمام قصه هایی...تو بانوی ترانه هامی اما مثل شکستن من بی صدایی"....و داریوش...حتی همین روزها هم ترانه های قدیمیش رهایم نمی کند....گاهی می بردم به همان جایی که دیوانه وار دوستش داشتم...همان خانه های قدیمی...کوچه ها...و آن تپه ی کوچک...هنوز شیرین او ته دلم را خالی میکند...."یه روزی میاد که نمیدونیم چی هستیم یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم"...یا "تو خراب من آلوده نشو غم این پیکر فرسوده نخور... قصه ام بشنو از یاد ببر بهر من غصه بیهوده نخور"....هنوز کهن دیارش برایم خاطره ساز است...با آن صدای کلفت مردانه اش....از فرامز اصلانی هم توی یکی از پستهایم نوشتم.....اما هر چه جلو تر می آیم این صدا ها کمتر می شود انگار....حالا سی دی هایمان..هارد کامپیوتر مان...پر شده از صدای جوجه خواننده هایی که نه صدایشان مال خودشان است نه ترانه ایشان معنی دار....پر است از نفرت و کینه...کمتر از این چیزها گوش میکنم....حالا خیلی امروزی گوش کنم شادمهر و رضا صادقی...."سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم...اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که سبب منم"...هر چند که شادمهر را آن موقع که ایران بود بیشتر دوست داشتم....و اما رضا صادقی....چند ماه مدام خواند اما یکباره اتفاقی باعث شد یک سال اصلا سراغ صدایش نروم....کل کامی را هم از صدایش خالی کردم...بگذار نگویم چرا...بگذار حتی یاد خاطره هایش نیوفتم....اما حالا...می خواهم تاثیر گذار ترین ترانه را از او انتخاب کنم....هیچ وقت فراموش نمیکنم وقتی برای بار اول چاره ای ندارم او را شنیدم چه حالی شدم...چطور جلوی آن بغض لعنتی و این اشک ها را گرفتم....فراموش نمی کنم که ماه ها فقط او برایم خواند....همیشه توی گوشم فریاد زد..."چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام"....ازش خسته نمی شوم...هیچ وقت...انتخاب گاهی خیلی سخت است....اما این موزیک او را هیچ وقت فراموش نمی کنم...هیچ وقت....

۳.از موسیقی سنتی نگفتم چون خودش حداقل یه پست می خواهد...شهرام ناظری انقدر موزیک های زیبا دارد که اصلا نمی شود یکی را انتخاب کرد....مخصوصا وقتی با صدای نافذش شعر های سهراب سپهری را می خواند....معرکه است...و شجریان....جان عشاق و بهار دلکش را خیلی دوست دارم..و خزان...با اینکه طولانیست...و همایون شجریان...هوای گریه همیشه بغضم را ترکاند...همیشه....

۴.ایده این پست از اقلیما بانو می باشد...ممنون بانو جان....تمام تکه شعرایی که نوشتم از محبوب ترین ترانه هام بودن....

۵.پست بعدی: سه گانه :  فیلم...

۶.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 3:8 |
سلام...

۱.برای صدمی تا دلت بخواهد نقشه ریختم....تا دلت بخواهد فکر کردم...خواستم صدمی فرق کند با همه..با همه ی همه ی پستهایم....قرار بود این آخری باشد...با خودم قرار گذاشتم وقتی به صد رسیدم دیگر توی این خانه آبی ننویسم...خواستم از اینجا بروم...به یک جای امن تر....و بی صدا تر از همیشه بنویسم...اما بعد خواستم دیگر اصلا ننویسم.....برای مدتی دست از نوشتن بردارم و فقط خواننده باشم...اما نمی توانم...امروز برگشتم به یک سال قبل....به اولین سلام....بعد هی خواندم و خواندم...حتی کامنت ها را هم خواندم....دنبال چیزی گشتم که نمیدانستم چیست..خودم؟...و یا آن دخترکی که بی وقفه می کوبید روی کیبورد؟...آن دخترکی که شادیهایش را هم ثبت میکرد....نفهمیدم توی آن نوشته ها...توی آن دخترک چه بود....سطر سطر آن نوشته ها برایم خاطره است....خواستم صدم پایان باشد اما انگار می خواهد آغاز شود...برای دوباره بودن...دوباره خواستن...و...اگر فقط ده پست از من خوانده باشی فهمیده ای که هیچ کدام از تصمیمهایم ثبات ندارد....لحظه ای چیزی می گویم و ثانیه ای بعد چیز دیگری...دلم می خواهد هر حرفی که داری بزنی....بگویی درباره من چه فکر میکنی...بگویی با چه ذهنیتی این صفحه آبی را باز میکنی...خواستم صدمی را با یک شعر...با یک داستان...با یک لطیفه..تمام کنم...شاید با این....

رفتار من عادی است

   اما نمی‌دانم چرا این روزها

   از دوستان و آشنایان

   هرکس مرا می‌بینداز دور می‌گوید:

   این روزها انگارحال و هوای دیگری داری!

   اما

   من مثل هر روزم

   با آن نشانی‌های ساده

   و با همان امضا،همان نام

   و با همان رفتار معمولی

   مثل همیشه ساکت و آرام.

   این روزها تنها حس می‌کنم گاهی

   کمی گنگم

   گاهی کمی گیجم

   حس می‌کنم

   از روزهای پیش قدری بیشتر

   این روزها را دوست دارم

   گاهی

   -از تو چه پنهان-

   با سنگ‌ها آواز می‌خوانم

   و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم

   این روزها گاهی

   از روز و ماه و سال،از تقویم

   از روزنامه بی‌خبر هستم

   حس می‌کنم گاهی کمی کمتر

   گاهی شدیداً بیشتر هستم

   حتی اگر می‌شد بگویم

   این روزها گاهی خدا را هم

   یک جور دیگر می‌پرستم

   گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک

   یک روز کامل جشن می‌گیرم

   گاهی

   صد بار در یک روز می‌میرم

   حتی

   یک شاخه از محبوبه‌های شب

   یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست

   گاهی نگاهم در تمام روز

   با عابران ناشناس شهر

   احساس گنگ آشنائی می‌کند

   گاهی دل بی‌دست و پا و سر به زیرم را

   آهنگ یک موسیقی غمگین

   هوایی می‌کند

   اما

   غیر از همین حس‌ها که گفتم

   و غیر از این رفتار معمولی

   و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

   حال و هوای دیگری

   در دل ندارم

   رفتار من عادی است !!!

 

یا شاید ساده تر...این....

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.....

 

یا شاید این.....

یارو مسجد می سازه کسی نمیره.پلاکارد میزنه دم درش: نماز صبح ساعت ده بدون وضو ، شکسته نشسته گوز آزاد....

 

یا شاید این...

اینو میدونستین...مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود سقوط میکند...!!!!

 

یا شاید این...

فکر کرد با چه زبانی بگوید وجود دارد؛ سکوت کرد.!!

 

یا کلی حرف ساده تر...مثل یک پست عادی بی هیچ فرقی...یک موقعی برایم فرق میکرد...اما حالا دیگر فرقی ندارد...هیچ فرقی...

 

۲.ماه من هم دارد می آید..ماهی که هر سالش با سال دیگرش متفاوت است...ماهی که برایم کلی اتفاق رقم میزند....این روزها با یکی دوست شده ام که متولد ماه من است....خیلی وقتها مثل هم فکر میکنیم و رفتارهایمان یکی ست...او نماینده کاملی ست از متولدین این ماه....درست همه مشخصات را دارد...او همیشه عاشق است...من هم همیشه عاشقم اما عاشق این تنهایی.....او اگر سر حرف بیاید می تواند ساعتها فلسفه بافی کند...مثل من...او از قهر بدش می اید و از آن می گریزد اما اگر قهر کند عمرا پیش قدم شود  برای آشتی...مثل من....خوشم می آید خصوصیات خودم را در یکی ببینم ...از اینکه رفتار های او را ببینم و بدانم که خودم هم مثل اویم...البته گاهی... تو میتوانی درباره متولدین ماه من هر چه می خواهی بد بگویی....ولی من ماه خودم را دوست دارم...

 

۳.شعر رو بدون اجازه از وبلاگت برداشتم...ازش خوشم اومد...ببخشید....

 

۴.میدانم هیچ وقت اینجا نمی آیی...اما بگذار بگویم...حرف زدن با تو حس خوبی به من میدهد...خیلی خوب....

 

5.شاد باشید.

 

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 14 خرداد1386 و ساعت 22:8 |

سلام....

۱.نیستی....تمام من در انتظار توست....نیستی...تمام بودنم نثار توست....چون هزاره های درد بگذرد.. می رسی...ولی....نیستی مرا ربوده است....

۲.این حرف مسخره اس...اینکه بگم غمگین نمی نویسم...چطور میتونم شاد بنویسم وقتی همه وجودمو غصه پر کرده...سرم پر از حرفای نگفته و سوالای بدون جواب...یه دنیا کلمه و دریغ از یک جمله جدید....

۳.این هفته همش مریض بودم...یه شبم مثل آدم نخوابیدم...یا تا صبح از درد بیدار بودم...یا کابوس میدیدم و از خواب میپریدم...

۴.دلم یه برج بلند میخواد...خیلی بلند...انقدر که وقتی از اون بالا نگاه میکنی پائین درست نبینی...

۵.تو واقعا اون بالایی؟...واقعا؟...

۶.....

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 13 خرداد1386 و ساعت 1:0 |

سلام

۱.می گویند رندی پول گدای نابینایی را دزدید...از قضا یک روز این دزد طرار به فکر افتاد تا غذایی به گدای نابینا دهد. از همان پول دزدی غذایی برای نابینا خرید...و او را به خانه اش دعوت کرد. فرد نابینا با خوردن لقمه اول بلافاصله دست فرد طرار را گرفت و گفت:"دزد پول من تو هستی"...دزد طرار با تعجب گفت:" از کجا فهمیدی؟"....

مرد نابینا در پاسخ گفت:" از آنجا که لقمه در گلویم ماند و فهمیدم این مال خودم است که از گلویم پایین نمی رود.

۲.دلم میخواهد برایت قصه ها بگویم...از خودم و از لحظه هایم...اما گاهی لطف نوشتن به همان لحظه ای است که توی سرت ول ول میخورد....کلی کار دارم ...کلی تحقیق مزخرف که باید توی این هفته تحویل بدهم...از اینکه مدتها ننویسم متنفرم...حس بدی به آدم میدهد...آدم را غریبه میکند...گاهی انقدر شادم که اصلا به بدبختی هایم فکر نمکینم و لحظه ای بعد آنقدر غمگین که تمام غم های عالم را جمع میکنم توی سینه ام و زار میزنم...مثل همین امروز صبح...البته الان دیگر امروز نیست...شده دیروز...انقدر اشک ریختم و آنقدر نا امید بودم که هنوز متعجبم که چطور زنده مانده ام...اما از بعد از ظهر به بعد دوباره رفته ام روی خط خوشی....هر چند که دیگر نمیشود با خیال راحت خندید....همش یک استرس مزخزف همراهت هست...دلم یک تغییر بزرگ می خواهد...یک چیزی که عوضم کند...

۳.دوباره رسیدم به این بعداز ظهر جمعه خسته کننده....اما امروز از آن جمعه های پر کار است..هفته دیگه دانشگاه تموم میشه..من نه جزوه هام کامل و نه تحقیقامو درست انجام دادم..معین داره می خونه...او هم نشسته پای کامی و داره باهاش ور میره....انگار خیلی جذاب چون میخ شده روی مانیتور.....منم مثلا دارم درس میخونم و بقیه هم توی این مثلا آرامش خوابن....امشب مهمون نداریم... برعکس همه جمعه ها..میدونی الان دلم میخواد یه بستنی بزرگ بخورم و بعد هم دراز بکشم زیر باد خنک کولر و تا ۷شب بخوابم...عوضش تا سه صبح بیدار بشینم....اما نمیشه....یا نه بشینم پای نت و تا ۷شب وب گردی کنم....عوضش شب ساعت ۱۲بخوابم....یا نه دلم میخواد هوا خنک باشه یه نم باران هم بزنه بعد بزنم بیرون...تنهای تنها...حالا اگه یه پایه باحال هم باشه بد نیست.... تا ۷شب پیاده روی کنیم و بخندیم....یا نه او زنگ بزند و پیله کند که برویم سینما و من بگویم نه بعد او کلی اصرار کند و من راضی شم و بریم فیلم ببینیم ....یا نه دلم یه فیلم باحال میخواد ...یه فیلم خارجی توپ بدون سانسور و زبان اصلی...اگه موزیکال باشه بهتره....بشینم مثل همیشه تنها نگاه کنم و وسطش دلم خوراکی بخواد و حال نداشته باشم برم چیزی بیارم...یا...یه موزیک شاد...کی هی تموم بشه و دوباره شروع بشه...منم باهاش کلی برقصم....یا...یه جا مهمون باشم...بعد پاشم با حوصله یه لباس انتخاب کنم یه ساعت موهامو شونه کنم...یه ساعت آرایش کنم...زودتر از همیشه آماده بشم تا انقدر سرم غر نزنن که زود باش زود باش....برم یه مهمونی باحال...کلی بهم خوش بگذره...یا اینکه دراز بکشم روی کاناپه و بی خیال یک موزیک آروم بذارم و یه رمان چند جلدی رو شروع کنم و هی بخونم و خسته نشم....وسطشم هی شربت یخ یخ بخورم....یا او بهم زنگ بزنه و دو ساعت چرت و پرت بگیم و بخندیم...یا اینکه یک دیوار بزرگ بزرگ....سفید سفید...با چند تا اسپری رنگ بهم بدن...روش رو پر کنم از رنگ های مختلف یا سیاه سیاهش کنم و بعد یه ماه کامل خوشگل بکشم وسطش با یه عالمه ستاره ریز ریز....یا...نمیدونم...دیگه نمیدونم دلم چی می خواد...هیچ کدوم از اینا اتفاق نمی افته...احتمالا من تا ساعت ده شب باید بشینم این جزوه تیکه پاره لعنتی رو کامل کنم...یا تحقیقامو تموم کنم تا فردا تحویلش بدم....معین هنوز داره میخونه..یه گلچین از آهنگای قدیمیش داره پخش میشه...بعضیاش کلی شاد و بعضیا هم پر از غصه...این روزها حس بدی دارم...همش حس میکنم خالیم...همش دلم یه چیزی می خواد که از پوچی درم بیاره..از این خلا....از این همه دلتنگی بیهوده....انگار قلبم گذاشتم توی یه صندوقچه و درش قفل کردم....الانم یادم رفته کلیدش کجاست...حس خوبی نیست...هیچ حس خوبی نیست....

۴.از دست تو نیست دل من از غصه پره...مث تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره...دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن نباشی بی تو باز می میرن می ریزن بی تو باز هر دم می بارن....

۵.دلم میخواد آهنگی رو که این بالا نوشتم گوش کنم...چند روزیه افتاده تو سرم...حداقل هزار بار گوش کرد...نمیدونم چند روز دیگه بهش پیله میکنم تا ازش بدم بیاد....

۶.چهارشنبه یه نفر بهم گفت:تو هنوز بچه ای...هنوز توی بچگی های خودت می چرخی و کارای بچه گونه میکنی...پس کی می خوای بفهمی که بزرگ شدی....احتمالا می خواست حرصم در بیاره...اما من کلی خوشحال شدم....بهش هیچی نگفتم ...من همیشه دلم میخواد بچه بمونم...دلم می خواد بچه باشم...کوچیک کوچیک...بی هیچ دغدغه ای...بی هیچ خیال مسخره ای....

۷.شماره یک و دو مال دیشب...بقیه مال جمعه بعد از ظهر..از اینجا به بعد هم مال الان....

۸.اصلا اون اتفاقاتی که دلم میخواست نیوفتاد...بعد از ظهر کلی خوابم گرفت..گرفتم خوابیدم..وسط خوابم او زنگ زد...اما دو ساعت با هم حرف نزدیم...فقط ده دقیقه حرف زدیم و اصلا هم نخندیدیم...ساعت ۷ که تصمیم داشتم بیدارشم خبر رسید مهمون اومده...از اون موقع تا ۱۲ شب توی آشپز خونه بودم...کاغذام هنوز کف اتاق ولو...کامل که نشده هیچ...روش چایی ریخته گند زده شده بهشون....دارم آهنگی رو که توی شماره چهار نوشتم گوش میدم...میدونی الان یاد حرفای اون دخترک افتادم...  مدت کوتاهی که باهاش دوست شدم...اما خیلی بهم نزدیک شده...یاد چند روز پیش افتادم که بازم شروع کرد به حرف و من یه شنونده بودم...زل زده بودم به چشماش و به حرفاش گوش میکردم...مثل همیشه..اما فکرم یه جای دیگه بود...انگار توی دنیاهای متفاوتی زندگی میکنیم...اون کل شب گریه کرده بود...چون با دوستش بهم زده بود...و بعد از یه شب گریه انگار همه چی یادش رفته بود...اصلا نمیتونم درک کنم آدم چطور میتونه عاشق بشه بعد هم با یه حرف تمومش کنه یه شب گریه کنه و فرداشم اصلا انگار نه انگار....تا حالا اینجوری عاشق نشدم...فکر هم نمیکنم بتونم بشم...

۹.اینو میدونستین....بزرگ ترین مروارید دنیا ۴/۴ کیلو گرم وزن دارد این مروارید حدود هفتاد و یک سال پیش در فیلیپین از صدفی بزرگ بیرون آورده شده است.متاسفانه این مروارید گرد نیست.....!!!!!

۱۰.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 5 خرداد1386 و ساعت 2:0 |

 سلام...

............

پ.۱:از دست تو نیست دل من از گریه پره....مث تو طاقت نداره واسه تو هر دم میباره....دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن نباشی بی تو باز میمیرن میریزن بی تو هر دم میبارن....

پ.ن۲:متن مربوطه به دلایلی پاک شد....

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 3 خرداد1386 و ساعت 10:0 |
PageRank