۱.خیالت را... در آغوش گرفتم... بیدار که شدم... رفته بود....
۲.گاهی حتی از روز نوشتن هم سخته....گاهی حتی از تکرار نوشتن هم سخته..خیلی سخته...تکرار حرفایی که اصلا ازشون خوشت نمیاد...این روزا نوشتن برام تکرار...حرفایی که حوصله تو سر می بره... حرفایی که حوصله مو سر می بره....میدونی یه چیزی این روزا اذیتم میکنه...البته این روزا نه خیلی وقته که اذیتم میکنه...من یه بدی دارم..(یا شایدم خوبی!!!؟)...اینکه نمی تونم بی خودی از کسی تعریف کنم...بلد نیستم چابلوسی کنم...بلد نیستم بگم خوشگله وقتی زشته....بلد نیستم بگم خوبه وقتی بده....بلد نیستم...دست خودمم نیست...وقتی خوشم نیاد یا میگم یا قیافه ام طوری میشه که کاملا معلومه خوشم نیومده...بلد نیستم ادا اطوار در بیارم...بلد نیستم فیلم بازی کنم...حتی اگر بازیگر خوبی هم باشم دوست ندارم...و اینکه با هر کسی گرم نمی گیرم...نه که مغرور باشم اما با همه نمی جوشم....سردم...گاهی هم کم رو.... با هر کسی حرف نمی زنم... مثل اینایی نیستم که تو اتوبوس یا مترو یا تاکسی فرتی با یکی رفیق میشن و کل زندگی شونو تعریف میکنن...یا توی مطب دکتر جد و آبادشون برات معرفی میکنن و حرفایی میزنن که اصلا به اون طرف ربطی نداره..این جور مواقع اکثرا شنونده ام..خیلی کم هم پیش میاد که پیشنهادی چیزی بدم....مثلا یه بار تو مطب دندون پزشکی دو ساعت منتظر بودم...زن کنار دستیم کل زندگیشو واسم گفت..از قیمت خونه و سن و سال بچه ها و رنگ پیژامه شوهرش...از همه اینا بگیر تا انواع سرمایه گذاریشون تو بورس و خونه و ماشین...بعدشم هی میگفت شامس نداریم شامس نداریم...نمیدونی با چه بدبختی جلوئه خنده مو میگرفتم....یا یه بار زیر سِرم بودم رو به موت...زن تخت بغلی شروع کرد به حرف کل دو ساعتی که دراز کشیده بودیم حرف زد....از مشکلاتش با جاری و مادر شوهر و عمه و خاله و همسایه و بقال سر کوچه....اوووف اصلا نمی تونم این طوری باشم....شاید فقط یکی دو تا از دوستای صمیمی صمیمی از زندگیم خبر داشته باشن...نه که بی اعتماد باشما نه...گفتم که گاهی کم روام....گاهی هم ترسو.... هر چند که این بلاگ نویسی خودش گاهی یه بلند گو بزرگ...بگذریم....داشتم میگفتم اذیتم میکنه چون گاهی سوء تعبیر میشه...گاهی به مغرور بودن متهم میشم....گاهی هم به بی تفاوت بودن...ولی نمی تونم...نمی تونم الکی تعریف کنم...از اینطوری دروغ گفتن متنفرم....حالا هر کی می خواد باشه...نمی تونم وقتی یه بچه زشته یا وقتی به دنیا میاد شبیه قورباغه اس بگم وای چه نازه...حالا هر چقدر هم که می خواد واسه پدر مادرش عزیز باشه....اصلا بی خیال... می خواستم یه چیز دیگه بگم یه چیز دیگه شد....اینارو ننوشتم که فقط یه چیزی نوشته باشم....یا اینکه بفهمی هنوز زنده ام....نه...دلم می خواد که بنویسم.... میدونی حس می کنم این فصل یکی از بدترین فصلای زندگیمه....فصلی پر از اندوه...و فرار از خودم ....از همه...زندگی ورق می خوره و من با اتفاقا بزرگ میشم....زندگی میگذره چه بخوام چه نخوام....اما گاهی نمی تونم جلوی بعضی از چیزا رو بگیرم....بهش میگن سرنوشت...و من بهش اعتقاد دارم...به تقدیر و سرنوشت اعتقاد دارم...و من حالا دارم فصلی رو پشت سر میزارم که با هیچ فصلی از زندگیم نمی تونم مقایسه اش کنم...فصلی که می خوام ازش بپرم....با اینکه هنوز تموم نشده هنوز تازه اولاشه میدونم که انتهای خوبی نداره...و من هی خودمو گول میزنم..هی خودمو گول میزنم....و از بیداری می ترسم...از لحظه ای که به خودم بیام و ببینم همه چیز تموم شده...زندگی واقعیه.... خواب و خیال و رویا نیست...این روزا این چیزارو با تمام وجود حس میکنم..زندگی رویا نیست...حقیقت...یه حقیقت تلخ...خیلی تلخ....
۳.از هیمنجا اعلام میکنم که من بعد از گذشت سالیان دراز از عمرم دیشب موفق به انجام یک فقره قتل با کمک مواد شیمیایی شدم....و یک نو جوان را کشتم...میدونم کلی آرزو داشت....احتمالا ته ته های چاه برای خودشو دوست دخترش یه اتاق اجاره کرده بود....کلی هم با هم در مورد بچه هاشون صحبت کرده بودن احتمالا اسمم انتخاب کرده بودن.....من دیشب یه سوسک کشتم.....نه جدی من بالاخره یکی کشتم...اگه بدونی چقدر میترسم...همین الانم انقدر ترسیدم که یه سره دارم دور و برمو نگاه میکنم....بعدشم به هیچ عنوان نمیتونم نزدیکشون بشم و با چیزی بزنم رو سرشون...برای همین دیشب با اسپری کشتمش..بسیار خوشحالم که کسی در اون حالت منو ندید...دنبالش میدویدم و اسپری رو فشار میدادم...حتی یه بار تغییر مسیر داد چنان ترسیدم که کم مونده بود سکته کنم...با فضاحت عقب نشینی کردم...اومدم بالای صندلی...بعدشم این کتاب سنگین ۸۳۰ صفحه رو پرت کردم طرفش...درست خورد تو سرش و کتاب شونصد متر افتاد انورتر...از صداشم که دیگه نگو...خواهش میکنم خودم میدونم کار بدیه آدم کتاب پرت کنه...اونم کتاب کتابخونه...اونم من با این رشته ام!!!...جنازه اش تا صبح همون جا موند تا بالاخره یکی بیدار شد جمعش کرد...خوب میترسم.....!!!!!!!!!!!!!!
۱۵.۴ تیر تولد اینجا بود..حس نوشتن نداشتم ...اگه می نوشتم همتون بهم فحش میدادید...باورم نمیشه یه سال شده...اووووف انگار بیست سال قبل بود...اون همه اتفاق....به همتون عادت کردم...و از این عادت می ترسم..خیلی...از همراهیتون ممنونم...توی همه لحظه های این یک سال با من بودید....
۵.چند وقت پیش عاشق هولدن شده بودم...الانم دلم براش تنگ شده...می خوام یه بار دیگه بهش سر بزنم...با اینکه گاهی بی تربیت میشه اما معصومیتشو دوست دارم....بخصوص وقتی با خواهرش حرف میزنه..دیونه اش میشم....
۶.شاد باشید....!!!
۷.پاسخ کامنتها در همان کامنت دونی پست مربوطه.
۸.راستی...شعر قسمت اول رو از وبلاگ خدایا اجازه؟! نوشتم...
۹.دارم میرم...دو سه هفته ای از دست غر غر ها و چس ناله های من راحت میشین....احتمال اینکه بهتون سر بزنم یا چیزی بنویسم تقریبا صفر.....دلم براتون تنگ میشه...خیلی..راستی من فوبیا سفر دارم...همیشه فکر میکنم دیگه برگشتی نیست....اگه ناراحتتون کردم معذرت....به بزرگی خودتون من کوچیک رو ببخشید....
۱۰. با وجود این سفر اما هنوزم فکر میکنم این فصل از زندگی من مزخرف ترینشون...

