تبليغاتX
آسمان من

سلام....

۱." آقایان !
من زنی زیبا هستم
با چشمانی عسلی
و انگشتانی کشیده و بلند
آیا می توانید بگویید
کدامیک از شما حاضر است چشم ببندد
وفقط این شعر را بشنود ؟
کدامیک حاضر است مرا من بداند با تمام حقوقی که برای خود قایل است ؟

بیشتر شما از کوچه ی دیروزید
بعضی از خیابان فردا
پس امروز مرا به من رها کنید
و خاکستر حوصله ام را به باد دهید !
من از دیوانگی ست که زنده ام
شما سوت بزنید اختراع کنید
بجنگید کتاب بنویسید
اما از من نخواهید برقصم

بیایید خلاصه تر باشیم
صریحتر
لااقل به اندازه ی ناممان
همین دیروز کمدهای خانه را از لباسهای زمستانی پاک کردم
اما باز هم زمستان در راه است
و باز هم بهار با زیبایی رایگانش گران خواهد بود

شما را به خدا
تا به حال بر قافیه های شعری برای زن یا بهار رقصیده اید ؟
هیچ فکر کرده اید می شود
با هر نخ سیگار سوخت و برای همیشه تمام شد ؟
تعارف که نداریم
حالا چه مانده است
برای لذت بردن از رویاهایتان ؟

اما من
از رویا که بیرون آمدم
هنوز زن بودم
با دیوان قطور اشک در آغوشم ... "

                                                  نرگس رجایی

۲."برو برو هر جا بگو که یار من دیونه بود...عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود"...بد گیر دادم بهش... بخصوص وقتی این تیکه رو میگه دلم می خواد منم باهاش بلند بلند بخونم...اما نمیشه... هوم...حالا خوبم...فعلا انگار اوضاع بر وفق مراد... بوی پائیز دوباره حالمو خوب میکنه... آخ که دلم کلی واسه بارون های پائیزی تنگ شده....

۳.این پست یه جورایی برای اینه که از دست اون پست پر از غم و غصه راحتتون کنم...

۴.اینو میدونستین....زرافه تازه متولد شده ۲متر قد دارد...!!!!!!!!!!

۵.(اینم جالبه)...اینو میدونستین...شما به طور متوسط ۱۵۰۰ بار در روز پلک می زنید...!!!!!!!

۶.شاد  باشید....

+ تاريخ شنبه 31 شهریور1386ساعت 1:22 نويسنده نسرين |
سلام...

۱.همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم....همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم...

۲.آزارم میده...فکرت آزارم میده... خیالت آزارم میده...من در مقابلت هیچم و باز سرکشی میکنم.... سرکشی میکنم....تا کی؟.... این عذاب تا کی؟... چند روز؟... چندسال؟.... چقدر باید بگذره؟... چرا باید وقتی بهم بدی که دیگه ازش گذشتم؟... چرا باید منو بکشونی بکشونی بکشونی و وقتی که بیزار شدم بهم بدی؟... وقتی که دیگه نمی خوامش... چرا حالا که ازت می خوام چشماتو می بندی؟... امتحانه؟... کی تموم میشه این امتحان لعنتی؟..کی؟... کی... آخ...میدونی که خسته ام...میدونی؟... حالا بهم بده نه اون موقع که انتظارشو ندارم... حالا...الان می خوامش...می فهمی الان....الان می خوامش... الان.... چیکار کنم؟.... خودت بگو؟...بازم سکوت؟... بازم انتظار؟... بازم صبر؟...

۳.یادته گفتم این فصل از زندگی من مزخرف ترینشونه؟... حالا می خوام حرفمو پس بگیرم... این فصل از زندگیم مزخرف ترین نیست... بلکه تمام زندگیم مزخرفه...حالم از خودمو و این زندگی کوفتی بهم می خوره....

۴. دوباره این اتفاق افتاد...دوباره شخصیت های توی کتاب افتادند به جانم...دوباره نشسته ام با خط به خط کتاب غصه خورده ام و حالا برایش گریه می کنم... دوباره باید بیزار شوم از هر چه کتاب و داستان دور وبرم و یک ماه سراغشان نروم تا رهایم کند...تا دخترک توی کتاب رهایم کند...تا یادم برود....نه به کتاب ربطش نمیدهم... دیگر اینبار ربطش نمی دهم...ربطش نمی دهم به کتاب...ربطش نمی دهم به صدا محزون خواننده توی گوشم...ربطش نمی دهم به اوضاع خانه....به هیچ چیز ربطش نمی دهم....گذاشته ام این توپ لعنتی توی گلویم بترکد...گذاشته ام این اشکهای منتظر راه به بیرون پیدا کنند... زود رنجی ام را به هیچ چیز ربط نمی دهم...و این صدا... همش دارد توی گوشم فریاد می زند... دوباره افتاده ام روی این ریتم...دوباره به سرم زده... دوباره...دوباره.....گریزی نیست...باور کن...

۵.اينو ميدونستين.....صندلي الكتريكي توسط يك دندانپزشك اختراع شده است!!!!!!!

۶.جواب کامنتای پست قبل رو میدم...

+ تاريخ پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 14:40 نويسنده نسرين |
سلام...

۱.زوجي در اوايل ۶۰ سالگي در يك رستوران كوچك رمانتيك،سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. ناگهان يك پري كوچك و قشنگ سر ميزشان ظاهر شد و گفت چون شما زوجي اين چنين مثال زدني هستيدو در تمام اين مدت به هم وفادار مانديد هر كدامتان مي توانيد يك آرزو بكنيد...خانم گفت :من مي خواهم به همراه همسر عزيزم به دور دنيا سفر كنم.پري جادويي چوبش را تكان داد:اجي مجي لاترجي...ودوتا بليت سفر دور دنيا در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود.چند لحظه فكر كردو گفت:خب اين خيلي رمانتيكه اما چنين موقعيتي تنها يك بار در زندگي آدم رخ ميدهد بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اين است كه همسري سي سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري خيلي نا اميد شده بودند اما....پري جادويي چوبش را چرخاند:اجي مجي لا ترجي....آقا ۹۲ ساله شد!!!!!!!

نكته اخلاقي:مردها شايد موجودات ناسپاسي باشنداما بهتر است فراموش نكنند كه پري ها از جنس خودشان نيستند!!

۲.دیروز یک لاک پشت هدیه گرفتم..یک لاک پشت یه وجب و چهار انگشتی(یعنی به اندازه یه وجب با چهار تا انگشت بیشتر!!)...با دوتا چشم درشت و مشکی و سبز.. با پلکهای افتاده ای که کلی تنبل نشانش میدهد...با یه قیافه مظلوم و دوست داشتنی..... با یه بدن نرم...از همان جنسی که دوست دارم...خیلی وقت بود که این طوری بازی نکرده بودم..خیلی وقت بود که دراز نکشیده بودم و عروسکی بالای سر نگرفته بودم و این رو و آن ورش نکرده بودم...خیلی وقت بود با عروسکها حرف نزده بودم... او هم یاد بچگی هایم افتاده بود و داشت میگفت که چقدر خل بودم!!!!..میگفت که چقدر با عروسکهایم حرف میزدم و خاله بازی میکردم....حتی اسم عروسکها هم یادش بود... بعد هم گفت : حتی وقتی عروسکاتم نبودن با یکی حرف میزدی و باهاش بازی میکردی....یه موجود خیالی داشتی....خوب وقتی آدم کسی را برای بازی نداشته باشد و تنها باشد چه کار میکند؟... برای خودش هم بازی جور میکند حتی خیالی.... میدانی بزرگترین حسرت زندگی من نداشتن خواهر است....چه توی بچگی چه حالا...همیشه دلم می خواست خواهر داشتم...یک خواهر بزرگتر...و الان دلم بیشتر از همیشه می خواهد.... ببین از کجا به کجا رسیدم...داشتم از لاک پشت داشته ام می گفتم رسیدم به خواهر نداشته ام.... دلم میخواهد بشینم کلی عروسک بازی کنم...بی خیالِ بی خیال...اسباب بازی هایم را بچینم...غذا درست کنم..بروم مهمانی...دوست خیالیم بیاید خانه ام...من بروم خانه اش...  با لحن بچه گانه ام حرف بزرگانه!! بزنم.....ادای بزرگتر ها را در بیاورم...راستی چرا وقتی بچه ایم انقدر خلیم؟...چرا وقتی بچه ایم هی مثل بزرگتر ها حرف میزنیم؟.... مثل بزرگتر ها بازی می کنیم؟...چرا وقتی بچه ایم ادای بزرگی را در می آوریم و وقتی مثلا کمی بزرگ شدیم ادای بچگی؟.... حرفم را پس میگیرم نمی خواهم بچه شوم که توی بازی ام ادای بزرگتر ها را در بیاورم..می خواهم بچه شوم  تا بچگی کنم.... خیلی وقت بود که توی هدیه هایم...توی این همه کتاب و لباس و کیف وو ... عروسک نگرفته بودم.... حس خوبیست...گفتم حس یادم آمد بد جوری حس گرسنگی میکنم... نمی دانم چه کوفتی میشود توی ماه رمضان...آدم روزه میگیرد گرسنه است...روزه هم که نیست بیشتر گرسنه است.... حالا من بیشتر گرسنه ام اما حال ندارم بروم چیزی بخورم.... تنبلی ام می آید...راستی همان روز اتاقمان را تمیز نمودیم..... حالا هم چشم و گوش شیطان کور و کر.... اگر چشم نمی زنید...هنوز جمع و جور است...خدا خودش بخیر بگذراند....دیگر اینکه....آها ...بعد از مدتها دارم یک رمان ایرانی می خوانم...هی وسطش حس مکنم چقدر ببو بودم و خودم خبر نداشتم.... واقعا گاهی موقع خواندنش حس حماقت می کنم... این را هم خدا خودش بخیر بگذراند!!!!

۳.اگر این روزها کمتر رد پایی از من توی وبلاگ ها می بینید بخاطر این است که ...کامی به من نمی رسد....یک سره سرش شلوغ است...فقط وقت می کردم بیایم بخوانم و سریع بروم... امروز کمی وقت شد بنویسم...

۴.جواب کامنت ها رو هم دادم...جواب کامنتای پست قبلشم داده بودم ها....ولی یادم رفت بگویم..وقتی هم که یادم آمد دیگر دیر شده بود....

۵.این روزها عجیب آهنگهای کامی تکراری شده...دیگه داره حرصمو در می آره...همشونو شونصد بار گوش دادم....یکی به ما یک سری آهنگ جدید برساند...

۶.اینو میدونستین....عقربها تنها موجوداتی هستند که اشعه رادیو اکتیو تاثیری بر آنها ندارد...!!!!

۷.شاد  باشید...

+ تاريخ یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 13:10 نويسنده نسرين |

سلام...

 

1.مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي كشاورزي بود.به نزد كشاورز رفت تا از اواجازه بگيرد.كشاورز براندازش كرد و گفت:پسر جان ،برو و در آن قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را يك به يك آزاد ميكنم اگر توانستي دم هر كدام از اين سه گاو را بگيري ،ميتواني با دخترم ازدواج كني. مرد جوان در مرتع به انتظار اولين گاو ايستاد.در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه توي عمرش ديده بود به بيرون دويد.فكر كرد يكي گاوهاي بعدي گزينه بهتري خواهد بود.پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود. دوباره در طويله باز شد .باور نكردني بود!در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود.با سم به زمين ميكوبيد خرخر ميكرد و وقتي او را ديد، آب دهانش جاري شد. ....پس گاو بعدي هر چيزي هم كه باشد بايد از اين بهتر باشد.به سمت حصارها دويد وگذاشت گاو از مرتع عبور كند واز در پشتي خارج شود.براي بار سوم در طويله باز شد.لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.اين ضعيفترين،كوچكترين ولاغر ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.وقتي كه به گاو نزديك شد ،در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاوپريد،دستش را دراز كرد.....اما گاو دم نداشت....! ..... كه چي؟....اينكه زندگي پر از فرصت .شايد اولين فرصت بهترينشون باشه.

 

2.هزار کار دارم و همین طور بیکار نشسته ام..تقویم کوچکم را در اورده ام و دارم روزها را می شمارم....از علامت قبلی می شمارم و علامت جدید را می زنم... بعد زل می زنم به صفحات تقویم به روزهای رفته و به روزهای مانده از سال... زود گذشت؟...کند گذشت؟....یا شاید به قول او چشم که روی هم گذاشتیم تمام شد....انگار همین دیروز بود... واقعا انگار همین دیروز بود؟...اما چرا بعضی لحظه هایش یه روز شد و بعضی روزهایش یک سال؟.... نمی دانم این روزها به ریتم وبلاگها دقت کرده ای یا نه؟...به وبلاگهایی که مدتهاست همراهشانی....به اینکه از سال قبل تا الان چه فرقی کرده اند؟... همان روزمرگی ها؟...همان حرفها؟.. همان حس ها؟....نمیدانم چرا ولی این روزها حس میکنم فضای بلاگستان یک جور دیگر است...یک جورایی اذیتم میکند...خسته ام میکند....اما نمی توانم دل بکنم...نمی توانم دل بکنم.....اتاق ریخت و پاش است...گاهی حس میکنم شلخته ترین دختر روی زمینم...کلی مرتب می کنم اما به یک روز نمی کشد دوباره همه چیز ریخت و پاش است....می دانی بدی بزرگم این است که هی می گویم بعدا جمع میکنم...بعدا بر می دارم...بعدا می برم...فردا این کار را می کنم...فردا..بعدا...هی می گذارم برای روز بعد و هی روز بعدش برای روز بعد تر....احتمالا این الکی نشستن نوشتن هم بخاطر این است که خودم را سرگرم کنم تا نروم سراغ کارهایم.....

 

3.ببینم کسی اینجا نمی داند کرمها که دور خودشان پیله میکشند چند وقت طول میکشد تا پیله را پاره کنند و بیایند بیرون؟..کسی نمی داند؟....کسی نمی داند کی تمام می شود؟....کسی نمی داند چه می شود که تمام می شود؟...

 

4.نمی دونم چه مرگمه....قرار ندارم....بی تابم...لحظه ای جایی نمی توانم بمانم...و بی تاب....و کمی هم دلتنگ....

 

۵.از آهنگ وبلاگ خسته نشدید؟...اگه فکر میکنید دیگه تکراری شده بگید....می خواستم عوضش کنم اما گفتم شاید شما هنوز بخوایید گوش کنیدش...

 

۶.اینو میدونستین....درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد....!!!!!

 

۷.شاد باشید!!!

+ تاريخ سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 16:12 نويسنده نسرين |

سلام...

 

۱.اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش نکنیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ی عادت های خویش بشویم

و هر روز یک مسیر را بپیمائیم

اگر دچار روز مرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را از امروز آغاز کنیم

بیایید امروز خطر کنیم

همین امروز کاری بکنیم

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم

شاد بودن را فراموش نکنیم

 

۲.شعر بالا از پابلو نرودا ست....

 

۳.با استفاده از  این سایت شما می تونید دو تا چهره رو با هم ترکیب کنید و چهره تازه ایجاد کنید.سایت تصاویر زیادی از افراد مشهور داره فقط کافیه دو تا چهره رو انتخاب کنید خودش کار ترکیب رو انجام میده.مثلا این عکس ترکیب چهره نیکول کیدمن و مونالیزاست.

 

 

ترکیب چهره نیکول کیدمن با مونالیزا

 

و چیز دیگه اینکه اگه در سایت ثبت‌نام کنید ، می‌تونید عکس‌های مورد نظر خودتون رو آپلود کنید. بعد با مشخص کردن نقاط مهم عکس مثل گوشه چشم‌ها و بینی و لب و ... عکس‌ شما آماده می‌شود و می‌تونید اونو با چهره هر یک از مشاهیر ترکیب کنید.

سرگرمی خوبیه...

 

۴.ارقامی که تو پست قبل در مورد ریزش مو بود در واقع حد نرمال رو مشخص میکنه....حالا اینکه واسه بعضیا بیشتر میریزه به خیلی از عوامل دیگه بستگی داره...مثل عوامل محیطی،هورمونی،ارثی و...

 

۵.اینو می دونستین....برای اینکه ۷۰۰ گرم به وزن شما اضافه شود باید ۹ کیلو گرم سیب زمینی بخورید ....!!!!

 

۶.جواب کامنت های پست قبل رو دادم....

 

۷.شاد باشید....

 

 

+ تاريخ شنبه 17 شهریور1386ساعت 12:55 نويسنده نسرين |

سلام...

۱.صدا کن مرا، صدای تو خوب است؛
صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید؛
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن یک کوچه تنهاترم؛
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است؛
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد؛
و خاصیت عشق این است؛
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم؛
آن‌وقت میان دو دیدار قسمت کنیم؛
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم؛
بیا زودتر چیزها را ببینیم؛

۲.حس نوشتن نیست...اصلا چیزی برای گفتن نیست.... این چند روز یه چیزایی نوشتم ... اما پر بود از حس دلتنگی و نا امیدی..واسه خودم نگهشون داشتم.... تا یادم نره...بی قرارم و بی تاب....نمی دانم چه مرگیم شده باز...اما بی تابم...و انگار منتظر اتفاقی....بیشتر از همیشه حس میکنم تنهام...خیلی بیشتر...

۳.اینو میدونستین....آقایان روزانه ۴۰ تار مو و خانمها ۷۰  تار موی خود را از دست می دهند...!!!!!

۴.یکی از بچه ها در مورد شعر پست قبل پرسیده بود...اون شعر از پل الوار با ترجمه احمد شاملو...اگه میخواین بیشتر در موردش بدونید یه سر برید اینجا....خیلی جالب...متن کامل شعر هم هست...

۵.جواب کامنتهای پست قبل رو دادم...

۶. شاد باشید...

+ تاريخ یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 1:40 نويسنده نسرين |

سلام...

۱.روزی، مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده، زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه ، و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیرتر و تنگدست تر می شود. او گفت در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به او است، تا کاری برای خود دست و پا کند ودر آمدی کسب نماید، اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند. شیوانا از مرد پرسید: اگر تو، همین الان در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی ، خانواده ات چه می کنند؟!..... مرد فکری کرد و گفت: خوب، آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه اند باید برای خود غذایی دست و پا کنند، هر چه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبه را می فروشند و به شهری دیگری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند.  شیوانا از مرد پرسید: اگر همین الان زلزله ای بیاید و همه چیز، حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید، آنگاه چه می کنید؟... مرد فکری کرد و گفت: خوب! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود، مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم.

آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:« خوب! احتمالا باید بمیری یا زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید »

2.یک باره به خودت میای و می بینی که غریبه ای....با همه غریبه ای....با همه ی آدمهای دور و برت... منظورم از همه، همه ی همه ی آدمهاست...دور و نزدیک...انگار هیچ کس را نمی شناسی...انگار هیچ کس تو را نمی شناسد....و انگار جامانده ای.... انگار جا مانده ام... این روزها دلتنگم... و ابری... و گاهی ظاهرم هیچ نشان نمی دهد.... عادی عادی... یکی از پرونده هایم را بسته ام....و ته ته ذهنم...انتهای افکارم بایگانیش کرده ام.... جایی که هر لحظه به یادم نیاید...نه که فراموش شود...نه...باشد اما آن دور دورها.... مجرم را پیدا کرده ام... دیگر هیچ ابهامی برای بازگشت نیست...هیچ ابهامی.... مجرم من بودم و او تبرئه شد... و من هیچ اعتراضی ندارم...هیچ اعتراضی... گاهی سخت است که خودت را جدا کنی از افکاری که می خواهی نباشد...هر چه بیشتر رفتنشان را بخواهی بیشتر می مانند... و هر چه بیشتر بمانند بیشتر کلافه ات میکنند... اما حالا از خودم دورشان کرده ام... دور دور... نمی دانم چرا این روزهای کوفتی نمی گذرد... انگار حل شده ام...توی زندگی حل شده ام...توی روز مرگی لعنتی ام حل شده ام....و گاهی گریزی نیست... هیچ گریزی نیست....

 

3.شلوغی نوشته ام را بگذار به حساب شلوغی ذهنم...

 

۴.تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم.....تو را به جای روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم......برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود...تو را برای خاطر اولین گناه دوست می دارم.... تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته اند دوست می دارم....تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.

 

۵. آهنگ وبلاگ پخش می شود آیا؟... 

۶.اینو میدونستین....مورچه بولداگ سیاه در استرالیا با یک گاز می تواند انسانی را از پا در بیاورد.....!!!!

۷. جواب کامنت ها رو توی همون کامنت دونی پست قبل دادم....

۸.شاد باشید...

+ تاريخ شنبه 3 شهریور1386ساعت 13:14 نويسنده نسرين |