تبليغاتX
آسمان من

سلام....

 

1.داشتم به تو فکر می کردم

 که سر از این شعر در آوردم

از میان اشکها و کلمه ها تا تو آمدی و نشستی کنار این شعر

 _ و این کلمه های یتیم

 چقدر سعی کردند که برایت سپیدار شوند

 و رودخانه ای زلال

و تپه هایی پر از گل

.... اما باران می بارید

و تو داشتی می رفتی

با تمام خوشبختی ها

_ سوار بر ترنی

که از پشت همین تپه ها می گذشت....

 

2. گاهی توی شروع می مانم... نمی دانم این چندمی ست... اما هی نوشتم و پاک کردم .... خیلی چیزها توی سرم است که خواستم از آن شروع کنم اما وقتی که می نویسمشان از گفتنشان پشیمان می شوم... این روزها پر بوده از اتفاق... کلی دلم گرفته...کلی خندیده ام...کلی ناراحت شده ام... وووو .... اوووف چقدر سخت است بدون اینکه بدانی از چه می خواهی بنویسی شروع کنی..... هی کم می آوری... هی بین تا ته رفتن و پاک کردن می مانی...

 

3. دیروز دلم شکست... نمی دونم صدای شکستنشو تونست بشنوه یا نه...اما من صدای شکستن اونو شنیدم....

 

4.گریه نکن گریه نکن گریه نکن اشکاتو باور ندارم.... بازم داری دروغ میگی دروغ میگی من که ازت نمی گذرم... افتاده تو سرم... این روزها از بس خوندمش به اندازه همه عمرم فحش شنیدم...

 

5.دختر بدی شدم....خیلی بد....!!!!

 

6.دیروز با همه وجود فهمیدیم جمع سه نفریمان از همه  چیز بهتر است... حالا بگذار همه بگویند سه تفنگدار....یا اصلا سه کله پوک...چه اهمیتی دارد ...مهم این است که همیشه با همیم...همین.

 

7.با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه...با من غریبگی نکن با من که درگیر توام.... چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام.... اینم افتاده تو سرم.... تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاس...آخرین نقطه دنیا تو جهان من همینجاس....

 

8. برای بار دوم بود که حتی یه ثانیه هم از بازی استقلال _ پرسپولیس رو ندیدم... یه بار عید امسال بود که موقع بازی کنار دریا بودم.... این بارم نصفشو سر کلاس شنیدم ...بقیه شو تو حیاط دانشگاه ...تو خیابون.... آخراشم تو اتوبوس.... خیلی جلوی خودمو گرفتم که وقتی استقلال گل زد جیغ نزدم... اما انقدر خوشحال بودم که اون تعجب کرده بود که چرا انقدر برام مهمه... عاشق هیجانای این جوریم....

 

9.اینو میدونستین....بچه دلفین از وقتی که به دنیا می آید به مدت 1 ماه اصلا نمی خوابد....!!!!

 

10.(اینم طلب پست قبل)...اینو میدونستین....کلاغ و عقاب و دارکوب با هوش ترین پرندگان هستند....!!!!!

 

11.شاد باشید....

 

 

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 24 مهر1386 و ساعت 23:41 |

سلام...

۱.نه خورشید به سیاهی عادت می کند...نه من.. به تاریکی فال این فنجان....نه خورشید به سیاهی عادت می کند...نه من...به رنگهای رفته این اتاق... درها و قفلهای بسته مرا زنده میکند.... این که فردا می آیی... نه اینکه دیروز آمده ای.... این که نیستی...نه آن بوسه های بنفش...درها و قفلهای بسته مرا زنده می کند....جنگلی در مه...نه درختان ظهر تابستان...ابهام مرگ...نه یک تولد روشن...درها و قفلهای بسته تو را..... شعری که خوانده ای نه...سطرهای مانده تو را زنده میکند...گوش کن:        ....

۲.امروز صبح که چشم باز کردم.... به همه چیز و همه کس فکر کردم جز تو...به کارهایی که باید بکنم...به جاهایی که باید برم..به زنگی که او باید میزد و نزد و انداخت گردن من.... به مانتو اتو نشده....به فایلهایی که قرار بود بریزم روی فلاپی و برای او ببرم...به اینکه به موقع به قرارم برسم.... حتی توی اون اس ام اس های نخوانده دیشب هم نام تو نبود تا به یادت بیوفتم.... اصلا تو هیچ جای برنامه امروزم نبودی...نمی دانم چه طور خودم را جمع و جور کردم و از خانه زدم بیرون... توی تاکسی ..توی مترو...توی دانشگاه...هیچ جا یادت نبودم.... تا اینکه با لرزش گوشی نام تو حک شد... دارم به یک احوال پرسی ساده و چه خبر، چه خبر و هیچی، سلامتی فکر میکنم..راستش رابخواهی از تماسهایی که هی یک نفر می گوید چه خبر و آن یکی هم میگوید هیچی و هی سکوت های آزار دهنده مزخرف ایجاد می شود هیچ خوشم نمی آید... اما تو حتی اگر پشت تلفن سکوت هم کنی باز هم آزار دهنده نیست.... خیلی وقت است که دلم برایت تنگ شده .... حتی بعد از سلام و حرف های روزمره هم به حرفی که می خواستی بزنی فکر نکردم.... تا اینکه به حرف آمدی و خواستی درد و دل کنی.... بی خیال کارم شدم...حتی غرغر های او هم برایم مهم نبود که همه کارها را من می کنم و این حرفها.... حالا فقط حرف تو مهم بود... و تو چیزی گفتی که هیچ وقت هیچ کجای ذهنم برای تو متصور نبود..باور کن.... اصلا نمی توانم بفهمم چه توی سر تو گذشت که توی این همه آدم دور وبرت من را برای مشورت انتخاب کردی.... تو مو به مو از ابتدا تا انتهایش...تا همین امروزش را برایم گفتی و من...من؟... چه باید می گفتم؟.... اصلا چرا من؟.... من باید چه راهنمایی می کردم؟... تو چیزی را شروع کردی که از ابتدا ، انتهایش را می دانستی اما حالا من باید پایان می دادمش؟.... تازه هر چه که من میگویم یک دلیلی برای ردش میاوری...کفه ترازو را گرفته ای به سمت او و خودت را فراموش کرده ای.... من چه بگویم که تو  نسوزی؟... خدایا... هر طور که هست متقاعدت می کنم.... و تو به پایانی فکر میکنی که خودت انتخاب کرده ای اما انگار یکی را می خواستی که حالیت کند راه درست همان است که خودت می خواهی... دلت را گذاشته ای کنار و این بار عقل را گرفته ای.... ارتباطمان که قطع میشود یک دنیا خیال ریخته ای توی سرم... اینکه نکند من اشتباه کنم؟...نکند من تو را به راه درست راهنمایی نکرده باشم؟...و باز اینکه چرا توی این همه شلوغی دور و برت من انتخاب شدم؟..... اما نه راهی که می خواهی بروی فکر خودت هم بود.... تا شب همه جا تو توی خیالمی...برعکس صبح این بار فقط تویی.... اینکه توی آن ساعت مقرر شده چه میکنی... و شب تو چیزی می گویی که دلم میریزد.... نمی دانم امشب را چطور به صبح می رسانی...نمی دانم...اما به یادت می نویسم... خوب میدانم که این روزها تنهایی... خوب میدانم.... اما من با توام... کاش باور کنی...اصلا کاش اینجا را می خواندی.....

۳.قصه امروز طولانی تر از این بود...اما نوشتن همه اش حوصله می خواهد...و خواندش هم بیشتر... نمی دانم تمام شده یا نه ... امروز گاهی حس کردم چقدر سنگ دل شده ام.... و تو چقدر دل نازک.... و شاید خاصیت عشق این است...

۴.اینو میدونستین.... بی خیال...پیداشون نکردم... طلبتون واسه پست بعد....!!!!!!!!!

۵.قضیه کامنتا حل شد....مشکل از کامی ما بود... حالا دیگه می تونید کامنت نذاشتنو بزارید به حساب نبودنو این حرفا....

۶. شاد باشید.....

+ نوشته شده توسط نسرين در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 0:42 |

سلام..

۱.پرستار... به دنبال رگ بود و من....به دنبال رگبار یک گریه بی امان ...پرستار رفت...نگاه من از پنجره...گره خورد بر ابرهایی که در آسمان...پراکنده بودند و ویران.....

۲.دیدی یه وقتایی پری از حس نوشتن؟...بعد توی سرت هی کلمه ها رو ردیف میکنی ... هی جمله بندی میکنی...هی میرسی به آخرش...حتی یه جاهایی رو ویرایش میکنی.... اما نمی تونی بنویسیش... بعد که می خوای همونو بسازی نمیشه...حسه در نمیاد....کلمه ها اونطوری ردیف نمیشن...بعدم حرصت در میاد و بی خیالش میشی... توی اون هفته پر بودم از حرف...اما نشد که بنویسم.... و این هفته خالیه خالی... دیدی یه موقعایی از زندگیت داری یه دوره ای رو رد میکنی که اسمشو نمیدونی؟...حالا منم اسمشو نمی دونم...اما حس هام داره عوض میشه...فکرم... خیالم... این روزا فکر و خیالم دیگه به حال نیست... خودمو سرگرم میکنم به درس ...به کار...به تحقیق...به مقاله...وووو...انقدر کار میریزم رو خودم که شبا حتی جون نشستن ندارم... از فکر و خیال فرار میکنم و فقط به نتیجه کارام فکر میکنم.... نمیدونم خوبه یا بده....باور کن نمیدونم ..اما همین که سرگرمم میکنه و بی خیال بسمه... حوصله وبگردی هم ندارم.... فقط چند تا وبلاگ که بهشون سر میزنم و بس... این روزا هر سه تامون اینطوری شدیم.... و اون انگار خیلی بیشتر از اینکه فکرشو بکنم ضربه خورد..... انقدر که نگران اونم نگران خودم نیستم.... حس میکردم ضعیف تره.... اما نمیدونستم انقدر.... خیلی زود کم اورد... خیلی زود کم اوردم...خیلی زود کم اوردیم.... اما دوباره پا میشم و اینبار این تویی که کم میاری.... دیدی یه وقتایی حس میکنی چقدر ضعیفی؟....فکر میکردی مسئله مهمی نیست اما وقتی پیش میاد کم میاری....اووووووف....حالم از این همه حس های مزخرف بهم میخوره.... بهشون فکر نمی کنم...زندگی مو میکنم..می خندم..می رقصم... تفریح میکنم...درس می خونم...هر کاری میکنم تا این توپ گنده توی گلومو فراموش کنم....و گاهی...فقط گاهی گریه میکنم.... و دیگه هیچ وقت به حضور تو شک نمی کنم... هی با توام...تو که اون بالاهایی...باور کن دیگه هیچ وقت به حضورت شک نمی کنم.... ممنون به خاطر جوابی که بهم دادی..... هیچ وقت یادم نمیره...هیچ وقت....

۳. از این مردک حجازی خوشم نمیاد.... پس کی می خوان پرتش کنن بیرون....

۴.اینو میدونستین.... کوسه ها در طبیعت تنها از دلفین ها به صورت طبیعی می ترسند...!!!!

۵.شاد باشید....

6.به هيچ عنوان دست رسي به كامنت دوني ها ندارم...كامي قاط زده....احتمالا يكي ديگه از بلايايي كه خودم سرش اوردم.....كامنت دونياي بلاگفارو كه نمي بينم بقيه رو هم باز نميكنه.... اگه واستون كامنت نذاشتم نزاريد به حساب نبودنو اين حرفا.....
+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 0:33 |
PageRank