تبليغاتX
آسمان من

 سلام...

 

۱.  باز هم رویا

  آنهم اینسان تیره و در هم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلکهای خسته را بر هم

لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

ناشناسی مشت می کوبد

« باز کن در.... اوست

باز کن در.... اوست»

 

۲._ گاهی قصه از جایی شروع می شود که اصلا تصورش را نمی کردی و نمی کنی.قصه تو را می برد، شاید هم این سرنوشت است که تو را می برد. نمی توانی جلوی زندگی را بگیری، دلم می خواهد در این مرداب لعنتی بر بالای سنگی، درختی بایستم که از همه بالاتر است.اما گاهی می لغزم،می لغزم و بیشتر در این مرداب فرو می روم هرچه می خواهم خودم را بالا بکشم بدتر می شود. و گاهی باید صبر کرد و چیزی که من ندارم صبر و حوصله. بگذریم خواستم از آغاز قصه بگویم. گاهی کلمات کم است، نه کلمات کم نیست گاهی ذهن آدم یاری نمی کند تا کلمات را بیابد و کنار هم بچیند. قصه با یک اتفاق بچه گانه شروع شد. بچه گانه هم نه یک اتفاق ساده. شاید بارها و بارها در روز اتفاق بیفتد. یک دوستی ساده مثل همه دوستی ها. و من در ابتدا تنها تماشاگر بودم. تماشاگر قصه ای که نمی دانستم پایان دهنده آن منم. از این قصه ها گاهی دور و برمان آنقدر زیاد است که  اصلا نمی بینیمشان یا گاهی خودمان رابه ندیدن می زنیم و این بار خواستم خودم را به ندیدن بزنم اما نشد. همه چیز عادی بود بجز او ،همه اتفاقات تکراری بود بجز او ، همه چیز معمولی بود بجز او . توی زندگی همه مان دزد آمده، گاهی دزد مال و گاهی دزد احساس و زندگی. دزدی که یک چیزمان را می برد. دزدی که حتما انسان نیست گاهی یک رخداد است، یک اتفاق. و دزدی آمده بود و لبخند و شادی او را برده بود. دزدی که نمی دانستم کیست. و حدسیاتم همه غلط بود و چیزی که وجود او را آزار می داد. چیزی که برایش عمری عذاب بوده و هست. اما کاری نمیتوانستم بکنم . باور کن نمی توانستم. ببخش مرا که باز می خواهم از کلمات تکراری استفاده کنم. همه چیز عادی بود. همه چیز. تا آن روز. دیر کرد، فکر کردم دوباره بدقولی کرده. مثل همیشه دیر شده بود.  می دانستم خیلی دیر می رسم برای همین بعد از 40 دقیقه انتظار بی نتیجه راه افتادم. وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. هنوز خبری از او نبود. یک ربع بعد از من آمد. ناراحت ، و اتفاق را از چهره  اش خواندم. معلوم بود گریه کرده. مهم نبود کجائیم. بردمش بیرون و او گفت آنچه که کاش نمی گفت. گاهی توی زندگی ات با آدمهایی برخورد می کنی که اصلا نمی توانی بفهمی چرا اینگونه زندگی می کنند.نمی توانی بفهمی ایراد از چه بوده؟ خودشان؟ یا سرنوشتشان؟ و آن وقت توی راه لعنتی میوفتی که نمی دانی باید چه کنی. اصلا نمیدانم کجای قصه من درگیر شدم. به خودم که آمدم دیدم من تمامش کردم. بگذار این من را بگذارم کنار. بروم سراغ او .یکبار گفتم که اگر راست بگوید که خیلی بدبخت است و اگر دروغ که باز هم بدبخت است. از راستش بگذریم. ولی اگر دروغ می گفت او یک بیمار روانی بود.یک روانی که مقصودش با آنچه که می گفت مطمئنا فرق داشت و آن مقصود نهایی بود که وحشت رادر تمام وجودم آورده بود. اینکه چه می خواهد و چرا؟ شاید به قول او گاهی باید به اتفاقات فقط به چشم یک تجربه نگاه کنی. تجربه ای که باید درس بگیری و بقیه اتفاقات زائد و آزار دهنده را فراموش کنی اما مگر می شود؟ مگر می شود فراموش کنی چه شده و چه گفته؟ باور کن نمی شود. مثل خوره می افتد توی وجودت. خوره ای که هی از تو سوال می کند می خواهی چه کنی؟ و ندایی که هی می گوید وای به حالت اگر حرفهایش راست بوده باشد. می خواهی بدانی چه کردم؟ می گویمت…… ترسیدم و همه را دروغ پنداشتم. همه را. بعد هم خودم را دلداری دادم و گفتم : اگر هم راست بوده باشد از من کاری ساخته نیست و باور کن که کاری ساخته نبود. آخر من برای او با آن قضایا چه می توانستم بکنم؟ مگر برای همین مدت کوتاه انقدر عذاب نکشیدم؟. آن روی سکه مرا ترساند. آن رو که می گفت دروغ است. مثل هر آدم دیگری که باید در کنار باقی افراد به خودش و آینده کارهای خودش هم فکر کند و من از آینده ترسیدم. فکر کردم اگر همین الان در نطفه همه چیز را تمام کنم بهتر است. نمی دانم چیزی در آینده آزارم می دهد یا نه. نمی دانم تقصیری داشته ام یا نه. اما من هم حق دارم که بترسم.نمی دانم نمی دانم چطور برایت بگویم . می خواهم فراموش کنم. اما می دانم که نمی شود. هر لحظه به حرفها و تناقضها فکر می کنم و خودم را مطمئن می کنم اما باز آن ندای لعنتی توی وجودم فریاد می زند و کم می آورم. قصه، قصۀ من نبود اما قصۀ من شد چرایش را نمی دانم. اما هنوز هم فرصت هست. هنوز هم شاید بشود کاری کرد. و من هنوز منتظر نشانه ای ام از او . او که همیشه با من است. منتظرم منتظر….

 

1.تردید وجودم را می بینی؟ ….

2.تو فکر میکنی اشتباه کرده ام…. او می گوید راه درست را انتخاب کرده ام اما دل خودم می گوید نه…. و این نه مرا می ترساند….

3. یعنی می شود همه چیز تمام شود… همه چیز…

 

۳.برای گذاشتن این پست خیلی با خودم جنگیدم.... چند روز پیش نوشتمش.... شاید خیلی مبهم باشه میدونم...خیلی از نوشته اصلی کم کردم..... این روزا طوری رفتار میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده... و این آرامش لعنتی گاهی حال خودمم بهم میزنه.....

 

۴.دیروز (چهار شنبه) اصلا واسه خودم نبود... از کله سحر رفتم دنبال شونصد تا کار عقب افتاده.... روز بدی نبود... کنار همه کارا بهم خوش گذشت....

 

۵.توی چشمای سیاهت... برق چشمای پلنگت... یه نفر تو عمق چشمات... داره با دلم می جنگه... یادمه وقتی می رفتی.... از غمت گریه می کردم... تو میگفتی نازنینم... میرم اما برمی گردم.... اما دل خوشم که بارون داره بی امون می باره.. آخه گریه کردنامو دوباره یادت میاره.... این روزا جلوی چشمام یه علامت سواله... تو جوابشو میدونی بی تو بودنم محاله..... بنویس دوست دارم رو.... رو تن سفید دفتر... من می خوام که زندگی رو.... بگیرم به عشقت از سر..... قاط زدم وحشتناک..... یه ذوقی می کنم با این آهنگ...

 

۶. امروز یکی ازم خواست خصوصیات بد و خوبشو بنویسم... داشت در مورد خودش نظر سنجی میکرد!!!... منم خواستم در مورد من بنویسه..... شر و شیطون... یه ذره لوس... مهربون...خوش رو... زود رنج....!!!!! همین ۵ تا.....

 

۷. استاد تربیت بدنی آخرش منو خفه میکنه... اگه خودش اینکارو نکنه انقدر منو میدونه که خفه شم.... امروز از بس گفت نسرین بمیری که هنوز به زنده بودنم شک دارم....

 

۸.اینو میدونستین.... خمیازه از دوره جنینی و ۱۱ هفتگی هم قابل مشاهده است.....!!!!!!!!!

 

۹.جواب کامنتهای پست قبل رو به زودی میدم.....

 

۱۰. شاد باشید....

 

۱۱. وحشتناک خوابم میاد... اما نمی دونم چه مرگمه امشب ... دلم نمی خواد بخوابم....

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 0:24 |

سلام...

 

۱.برای باران می گریم

                    _در شامگاه

و کوتاه می شوم

در نوسان شعر هایم

میان سکوت سرد واژه ها

 

اینک من از صدای پر پروانه ساکت ترم

و افسوس

شیشه های پنجره کودکی اتاقم

                دیگر نمی شکند

۲.دارم تو رفتارشون خودمو می شناسم... تو کارایی که میکنن... تو حرفایی که می زنن... تو دروغایی که میگن .... تو همه همه اینا خودمو می شناسم... آدما پر از پیچ و خم ان... پیچ و خمایی که گاهی فکر میکنی شناختیشون... فکر میکنی مسیر همشونو میدونی ... اما یهو یه جایی رو اشتباه میری... حتی ممکنه بخاطر اون پیچ غیر منتظره بری ته دره... یا حتی بخوری به کوه!... حس می کردم ایندفعه دیگه رفتم ته دره... اما حالا می بینم که نه... اون پیچ غیر منتظره خیلی چیزا رو روشن میکنه... خیلی چیزا... چیزایی تو وجود خودت... و تو وجود طرف مقابلت... اون وقته که باید رفتارت رو عوض کنی... اون وقت که اگه توام از این پیچ خم ها نداشته باشی می بازی....  گاهی باید مثل خودش بشی.... و گاهی باید خیلی متفاوت تر از اون... نمی دونم میتونم اون چیزی رو که توی ذهنم بالا و پائین می پره رو درست برات بگم یا نه.... پر از حسای متفاوتم.... حسایی که نمی خوام باشن اما هستن... این هفته سراسر اتفاق بود و البته آخر هفته گذشته.... انقدر شلوغ پلوغ که هنوزم باورم نمیشه تموم شدن.... نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم... سرم پر از حرف... پر از تصویر... پر از تزویر آدماس... نمی دونم کی می خوایم از این رنگ به رنگ شدن دست برداریم.... نمی دونم... می خوام یه کاری کنم... یه کاری که همه چیز عوض میشه... یه تغییر بزرگ.... فقط باید محکم باشم... تو فکر میکنی می تونم؟....

۳.نمی دونم چی شد که افتادیم تو این راه لعنتی.... نمی دونم چی شد... نمی دونم....

۴.مادر بزرگم منتقل شدن به بخش... حالشون بهتره... احتمالا به زودی میرن خونه....

۵. وقت رفتن نمی خوام ببینمت... میدونم ببینمت کم میارم... اگه یک لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میزارم... اگه خونسرد نگام به دل نگیر... دل تو یه روز ازم خسته میشه... اگه اسممو فقط صدا کنی.... راه رفتن واسه من بسته میشه... وقت رفتن نباید گریه کنی... اینجوری دلم برات تنگ نمیشه.... میدونم هر جای دنیا که باشم ....تو دلم عشق تو کم رنگ نمیشه....

۶.حرفهایی دارم که به هر کس نمی توانم بگویم... حرفهایی که عذابم میدهد... حرفهایی که دارد دیوانه ام میکند.... دلم کسی را می خواهد که همه چیز را برایش بگویم و او همراهی ام کند... کمکم کند... کسی که بتوانم به او و شانه هایش اعتماد کنم... کسی که اشکهایم را پاک کند و بگوید که چه کنم... قصه جان یک نفر است... و می ترسم... وحشتناک از پایانش می ترسم...

۷. به این معادله فکر کن... اگر او راست بگوید که بدبخت است... اگر هم دروغ بگوید که باز هم بدبخت است.... توی کار او و خدایش مانده ام... البته نوع بدبخت بودنش با هم فرق میکند...

۸.خیلی پست قر و قاطی شده... نمی دونم چی شد که به اینجاها کشید....بیشترشو دیروز نوشتم..احتمالا می فهمی از کجا... امروز اصلا واسه خودم نیست.. به اندازه یه دنیا خودم کار دارم...یه دنیا هم مامانم...همه چی بهم گره خورده.... همه چی...

۹.اینو میدونستین....خرچنگ های ماده پس از جفتگیری، زوج خود را می کشند و می خوردند....!!!!

۱۰. جواب کامنتها رو حتما میدم... تا شب... اگه نشد فردا...

۱۱.راستی...خواهش میکنم ذهن کسی نره طرف عشق و عاشقی... عاشق نیستم که ای کاش عاشق بودم.. اونوقت حداقل می تونستم یه کاری بکنم... اما حالا....

۱۲.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 14:50 |
سلام...

۱.قهرمانی دیگر

             جنایتی دیگر

                        پشت پرده

                               در نمایش

ادامه پیدا می کند

کسی میداند ما برای چه زندگی می کنیم

هر چیز که پیش می آید

                    به شانس واگذار می کنیم

اندوهی دیگر

              و احساسی شکست خورده

ادامه دارد

ایا کسی می داند ما برای چه زندگی می کنیم

قلبم میشکند

                آرایشم

                       از بین می رود

اما لبخندم

           همچنان باقی است....

۲.می خندم اما دلم پر است از هیاهو... هیاهویی که او نمی فهمد و من با تمام وجود می خواهم که بفهمد... عجیب خسته ام و او باز نمی فهمد و جواب سوال خود را می خواهد.... و من هنوز نمی دانم چرا من باید پاسخ سوال او را بدهم..... چرا من باید باقی مسیر را بگویم... دو راهی اوست نه من.... من هنوز توی دو راهی خود مانده ام... تصمیمم را گرفته ام... بدترین راه ممکن.... و شاید ساده ترینشان... ساده ترینشان برای اینکه توان جنگ ندارم.... اولین و بدترین و ساده ترین... چه ترکیب زیبایی... اما آیا می توانم؟...یا باز آن ترس لعنتی تمام وجودم را فرا می گیرد؟.... گاهی پشیمان می شوم از انتخاب این راه اما حالا نه... دیگر می خواهم تمامش کنم.... و برای شروعش باید از خیلی چیزها بگذرم... از خیلی آدمها... و اول از همه از خودم.... ـ خوب بگو دیگه؟.... رشته افکارم دوباره پاره می شود... ـ نمی دونم نمی دونم نمی دونم چرا نمی خوای بفهمی من ن می دو نم.... اما نه این راه نه .....می دانم که نمی توانم... پس باید چه کنم... با چه بجنگم با خودم؟.... اگر این راه را بروم که بازنده باز منم... همه چیزم را باخته ام.... می جنگم با زندگی می جنگم.... ـ ببین تو بهتر از من می تونی حرف بزنی بگو چیکار کنم دیگه....با اندوه چشم میدوزم توی چشمان مضطربش .... تمام وجودش را فرا گرفته.... می خوانمش.....  ـ دست از سرم بردار.... بغض گلوم را می فشارد... دستش را میگذارد روی دستانم...سرد است و می لرزد... محکم توی دستهایم میگیرم و زل میزنم توی چشمانش...آرام میگویم...ـ عزیزم این تویی که باید تصمیم بگیری چرا نمی خوای بفهمی من نمی تونم خواهش میکنم بی خیال من شو باشه؟... اشکانش روان میشود  و من باز خودم را رها میکنم... حالا باز او مهم است و من... به جهنم.....

۳.گاهی صبحها که بیدار میشوم...پرم از شوق...شوق روز تازه ... اما شب که میشود چشمانم را که می خواهم ببندم... لبریزم از غم.... گاهی صبحها که بیدار میشوم... پرم از غم... غم روز تازه... اما شب که میشود چشمانم را که می خواهم ببندم... لبریزم از شوق.... گاهی صبحها که بیدار میشوم... خالی ام.... شب که میشود چشمانم را که می خواهم ببندم ... باز هم خالی ام.... گاهی صبحها که بیدار میشوم.... لبریزم از عشق... اما شب که میشود چشمانم را که می خواهم ببندم...لبریزم از نفرت.... گاهی صبحها که بیدار میشوم.... دلم تو را می خواهد...شب که میشود چشمانم را که می خواهم ببندم.... دلم تو را می خواهد... اما نیستی...نیستی و نیستی مرا در ربوده است....

۴.فیلم هفته پیش وکیل مدافع شیطان بود و اگه امروز حال فیلم دیدن داشتم چهل روز چهل شب..... کتاب هفته پیش که دو روز پیش تموم شد شهر فرنگ بود...و کتاب امروز که اگه حوصله داشتم شروعش کنم بابا گوریو.... نمی دونم امشب یا فردا اون بعد نوشتای قرمز به پستم اضافه میشه یا نه.... شک دارم...

۵.دیروز مادربزرگم تو بیمارستان بستری شد... حالش خیلی بده... دعاش کنید....

۶.جواب کامنتای پست قبل رو تا شب میدم....

۷.اینو میدونستین...تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است....!!!!!!!!!

۸.شاد باشید....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 10:56 |

سلام..

۱.به بیان موضوعی می اندیشم

که قابل بیان نیست....

چه کسالت بار است

شنیدن آنچه را که می دانی....

۲.توی همه حرکاتش... توی حرفهایش.... و مخصوصا توی نگاه هایش ... عشق را می خوانم..... و این آزارم میدهد.... من آغازگر این قصه نبوده ام...او خود خواست ... و من از آن می ترسم... آه خدایا ...این روزها برایم پر است از چیزهایی که روزی می خواستمشان اما حالا... نمی دانم... حالا که آرزوهایم عوض شده به قبلی ها رسیده ام... و نمی دانم کی به آرزو های امروزم میرسم... خوب که فکر میکنم میبینم هر وقت که از چیزی گذشتم.. هر وقت که بی خیالش شدم.. به آن رسیده ام.... بگذریم.... مهم این است که لااقل به قبلی ها رسیدم... به همین هم شادم... و میدانم که روزی به این آرزوهایم هم میرسم...

۳.چند تا فیلمه که دوست داشتم ببینمشون... حالا که دارمشون یا حوصله ندارم یا وقت... دو هفته اس کتابه رو گذاشتم بالای سرم.. اما فقط یه شب ۱۰ صفحه شو خوندم... حوصله شو ندارم... امروز بیکارم...یعنی همه چهارشنبه ها اکثرا مال خودمه.... فکر میکنی تو بقیه امروز می تونم فیلمی رو که دوست دارم ببینم و کتابی رو که دوست دارم بخونم؟...

۴.اینو میدونستین....خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که می توانند بدون برگشتن به عقب پشت سر خود را ببینند.....!!!!!!!

۵.جواب کامنتای پست قبل رو دادم....

۶.شاد باشید....

بعد نوشت:

 

1.فیلم رو دیدم... انتظار نداشتم کتاب رو تموم کنم اما 200 صفحه ای ازش خوندم... و هی گوش کردم... گوش کردم و فکر کردم... به خودم... و به امروز....توی هفته چهارشنبه تنها روزیه که راحت راحتم و بیخیال...نه بیرون کار دارم نه تو خونه.... از صبح تنهام و سرم به کارای خودم... و امروز...خوب بود.... هر کار دلم خواست کردم.... فیلم دو ،سه ساعتی ذهنمو در گیر کرد.... هر چند که اخرش حالمو بهم زد... اما ازش خوشم اومد.... و کتاب ... اصلا اون جوری که دوست دارم نیست... خسته ام میکنه... کلا از کتابایی که نثرشون یه جوریه که انگار داری گزارش میخونی خوشم نمیاد...

 

2.فرد مورد نظر در پاراگراف دوم من نیستم... نه عاشق و نه معشوق...

 

3.راستی اگه میخواید 90 دقیقه حرص بخورید و وقتتون رو به مزخرف ترین شکل ممکن پر کنید برید و فیلم پسران اجری رو ببینید.... مزخزف تر از این امکان نداره...

 

4.شاد باشید...

 

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 11:38 |
PageRank