سلام...
۱.کارش تحقیق بود، بر روی مردم و رفتارهایشان. دوست داشت که ساعتها روی چهارپایه ای جلو در خانه بنشیند و زندگی مردم را بنگرد. می نوشت و می نوشت و می نوشت. کتابش آن سال کتاب اول و برگزیده در زمینه تحقیق جامعه شناسی عامه مردم شد. چند سال بعد ..... وقتی از دنیا رفت. یکی از شاگردان داستان زندگی را نوشت. او در کتابش آورد: « عامه مردم در موردش چنین نظری داشتند: او مردی فضول بود که کارش دخالت و سرکشی در زندگی مردم بود.»....
۲." بگو که دوسم داری... دوسم داری...دوسم داری ... نکنه یه وقت بری عاشقتو جا بذاری... بگو که دوسم داری... دوسم داری... خیلی زیاد... بگو که دوسم داری....دلت فقط منو می خواد..." حالا گیر کردم روی این... باهاش می خونم و روی صندلی جا بجا میشم.... دلم برف می خواد... بعد وقتی همه جا سفید شد... ما سه تا با اونا!!! بریم همون جای همیشگی... دیوونه بازیامون گل کنه و کلی برف بازی کنیم... میدونم وقتی برف بیاد اونجا معرکه میشه... برای همین منتظرم... همیشه وقتی هوا سرد می شه حالم خوبه... مثل دیروز.... خوب میدونم که هیچ کدومشون موندنی نیستن.... یعنی وقتی با هم خداحافظی میکنیم دیگه هیچ امیدی به دیدن دوباره شون ندارم.... اما این تجربه جدید رو دوست دارم... " عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون... خاطرات لب ایونو بهم برگردون... توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد... فال راست توی فنجونو بهم برگردون".... آهنگها به این که می رسن... دوباره دلم میگیره... یاد تو میوفتم... و از نتیجه کارت می ترسم... تو الان دیونه این آهنگی ... و من از روزی میترسم که این آهنگ برات بشه فقط خاطره.... کاش اینکارو نمی کردی.... میدونی بدی کار تو چیه؟... توی لعنتی آخرشو میدونی.. میدونی که میره... اما .... نمی دونم ... فقط کاش می فهمیدی چی میگم.... " توی چشمای سیاهت... برق چشمای پلنگت .... یه نفر تو عمق چشمات داره با دلم می جنگه ... یادمه وقتی میرفتی از غمت گریه می کردم... تو میگفتی نازنینم میرم اما بر میگردم".... به این که میرسم... جنب و جوشم روی صندلی بیشتر میشه... هفته پیش خبری شنیدم که معرکه بود... خیلی انتظار شنیدن این خبر رو داشتم و وقتی شنیدم از خوشحالی واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم... از اون خبرایی که همه خونواده واقعا خوشحال میشن.. ولی بدیش اینه باید کلی انتظار کشید.... وای تصورشم معرکه اس.... " نمی دونم دوست دارم یا نه... نمی دونم این عادت یا عشق.... نمی دونم چیکار کنم با تو ... نمی دونم چیکار کنم با عشق...کنارمی چقدر ازم دوری... کنارتم چقدر بهت نزدیک".... زمستونو بخاطر برف... بارون.. سرما...و مهمتر از همه شال گردن دوست دارم.... دیونه شال گردنم.... از انداختنش خوشم میاد... بهترین هدیه ای که توی زمستون میشه بهم داد شال گردنه... البته بعد از کتاب.... واسه همین وقتی اون خواست واسه تولد دوستش کادو بخره و من دیوونه هم دنبال خودش راه انداخت مجبورش کردم شال گردن بخره.... خوش گذشت... کلا همه دوستام وقتی می خوان واسه کسی چیزی بخرن دنبال یه دیوونه میگردن که دنبالشون راه بیفته ... بهتر از من بدبخت هم پیدا نمی کنن... " تو که هم صدا نبودی چرا با بهونه موندی .... چرا بعد آشنایی شعر عاشقونه خوندی... تو که هم قدم نبودی به دو راهی ها رسیدی... توی جاده جدایی بگو تا کجا رو دیدی".... برگاش انقدر کاهی شدن که رنگشون برگشته و بوی نا میده.... خوشم میاد کتابی رو دست بگیرم که حداقل مال ۵۰ سال قبله... و گاهی به این فکر کنم که چند نفر قبل از من از این صفحه ها گذشتن و موقع خوندن چی از ذهنشون گذشته....از قدیمی بودن کتاب و داستانش خوشم میاد.... دوباره افتاده ام روی دور کتاب خوندن.... چهار تا کتاب گرفتم.... مسیح باز مصلوب... صد سال تنهایی.... داستان دو شهر.... عشق هرگز نمی میرد.... به همین ترتیبی هم که نوشتم شروع کردم به خوندن.... بی خیالم میکنن... حداقل برای مدتی به دور و برم فکر نمی کنم.... البته اگه گاهی همین فکرایی که می خوام ازشون فرار کنم بزارن رو کتاب تمرکز کنم.... " خوابای طلایی دیدم واسه تو... یه عالم لالایی چیدم واسه تو.... زیر بارونا شکستم واسه تو... حالا من خسته خسته ام واسه تو..." .. آه رفیق... همه چیز خوبه... اگه هم نباشه خودمو مجبور میکنم که فکر کنم خوبه.... یا شاید به قول تو دلمو به خوباش خوش میکنم.... "با غریبگی چشمات... توی آینه نگاهت... یه شکست تازه خوردم... تو اتاق سرد حسرت... کنج تنهایی نشستم... شب و روزامو شمردم... تویی که خوب می دونستی... که طلوع زندگیمی... بعد اون شبای تاریک... حالا تو غروب یادت... تو دیگه نمی شناسی... منو که برات می مردم... تو خزون دل سپردن دست تو وداع آخر... دست من یه بی صدا بود.... تو قمار آشنایی.... با اشاره نگاهت... برگ آخرو می بردم.... ".. اینو از همه بیشتر دوست دارم... به این که میرسم امکان نداره باهاش نخونم.... دیروز به اعتماد به نفس اون غبطه خوردم... توی اون جمع که همه یه سری آدم مضحکن خوندن واقعا اعتماد به نفس فوق العاده ای میخواست.... و تو خوندی... اونم چی؟... چشمای منتظر به پیچ جاده.... هوم توی اون سرما با لرزش صدات معرکه بود.. حیف که صدات زیاد قشنگ نیست... فقط خوش سلیقه ای... و مثل خودم به دستات کلی عطر میزنی...
۳.اینو میدونستین.....اثر انگشت خواهر و برادر ۶۰ ٪ شبیه به هم است...!!!!
۴.شاد باشید....
۵.جواب کامنت ها رو دادم....

