سلام...
۱.بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند....
بگذار هر چه نمی خواهند بگوئیم....
باران که ببارد
"کاری از چتر ها ساخته نیست"
....
ما اتفاقی هستیم
که افتاده ایم....!!
۲.شاید به قول او برای شروع هیچ وقت دیر نیست... اما چه شروعی؟... آن روز که همه چیز را تمام کردم.. هیچ باکم نبود.. هیچ غصه نخورم.. هیچ ناراحتی نبود... شاید چون آن موقع با اینکه می خواستم تمام شود انگار ته دلم یک چیزی می گفت دوباره مینویسی.... برای همین تشویش و اضطرابی نبود ... غمی نبود... بار سنگینی نشد که اذیتم کند.... خواستم چیزی را به خودم ثابت کنم که نشد... نتوانستم... مطمئن شدم که میتوانم ننویسم و دل بکنم... مطمئن شدم که نمی توانم از نوشته های بقیه دل بکنم... اما به آن چیزی که می خواستم نرسیدم... نشد که بشود... به همین راحتی...!!!!
۳. گاهی خوب که فکر می کنم می بینم... چقدر زندگی را ساده دیده ام.... چقدر راحت از خیلی چیزها گذشته ام .. گاهی چقدر ساده فریب خورده ام.. و گاهی چه رندانه گریخته ام.... گاهی چه ساده گریسته ام و گاهی چه بیجا خندیده ام.... گاهی چه راحت گفته ام نه و گاهی چه سخت گفته ام آری... چه وقتها که بیهوده گذرانده ام و چه روزها که بیجا تباه کرده ام.... و گاهی چه بیجا سرزنش شنیده ام و گاهی چه بیجا سرزنش کرده ام... خوب که نگاه می کنم می بینم... تمام اتفاقات دور و برم را خودم رقم زده ام... خودم گفته ام نه یا آری... خودم خواسته ام.... و این بار انقدر مرددم که از حد تصور خودم خارج است... انقدر مستاصل که هی کم می آورم...
۴."مرگ برای همسایه است "...حتما این ضرب المثل را شنیده ای... این چند روز وقتی درست مرگ از بیخ گوشم رد شد مطمئن شدم که چقدر بی تفاوت بودم... چقدر ساده فکر می کردم که مرگ به این زودی ها به سراغم نمی آید... چقدر سخت چنگ زده بودم به این آرامش و روزمرگی لعنتی زندگی ام... فهمیدم به خودم دروغ میگویم که روزی خودم را خلاص میکنم... فهمیدم که خیلی بی جرئتم.. فهمیدم که انگار با همه زشتی و دوست نداشتنهای این زندگی باز هم چسبیده ام آن را.. محکم چسبیده ام... تمام افکارم الکی بود... من نه عرضه اش را ندارم نه توانش را... مرگ طبیعی هم که بخواهد به سراغم بیاید نمی توانم دل بکنم چه برسد که خودم کاری بکنم....
۵.دل کندن از خانه ای که سالها در آن زیسته ای سخت است.. خانه ای که تمام کودکی هایت.. تمام خنده هایت.. تمام لحظات ناب زندگی ات در آن گذشته خیلی سخت است... اما دل کندم... بعد هم به اینجا عادت کردم... به این کنج... به این آسانی ها هم نبود... خانه ای که از ابتدای ورود از آن متنفر باشی ... خانه ای که تا مدتها هی به همه بگویی جن و پری دارد و هیچ کس باور نکند... امیدوارم تو هم فکر نکنی زده به سرم... اگر بخواهم از نشانه های وجودشان بگویم خود حدیث مفصلی است.... اما بعدیواش یواش به همه گوشه هایش عادت کردم... حتی به صدای لوله هایی که وقتی باز می شوند انگار زنی از ته ته گلویش جیغ می زند.. جیغ هایی که وحشت به اندامت می اندازد... از ترس های شبانه ام موقع خواب و شنیدن این صداها هیچ وقت ننوشتم اما عادت کردم.... به گنجشکهای توی ایوان... به تماشای تلفن عمومی روبروی خانه و آدمهایی که گذرشان به آن می افتد و همیشه سرش شلوغ است.... به همه و همه اینها عادت کردم.... حتی به این کوچه سراشیبی یخ زده که این روزها گذر از آنها عذابی است عادت کردم... حتی به طبقه اول بودن که از آن متنفرم عادت کردم.... و حالا باز باید عادتهایم را کنار گذارم و بروم به یک اتاق دیگر... به کنج ها و گوشه های دیگر خانه ای دیگر عادت کنم... کی از این عادتها دل میکنیم؟.. بیبنم عادت کردن هم مقطعی است؟... یا همه عمر با آدم است؟.. یعنی همه عمر هی باید به یک سری ادمها و چیز ها و اشیاء عادت کنیم و هی دل بکنیم؟... آخر هر چقدر هم که این عادت ریشه دوانیده باشد توی وجودمان باز هم دل می کنیم ... حتی با وجود نفرت هم عادت میکنیم.... و من از این عادت بیزارم....بیزار....
۶.درست از روزی که تصمیم گرفتم ننویسم.. هر روز نوشتم... آدمها خیلی عجیبند... خیلی... تا خودشان را از چیزی منع میکنند حرصشان برایش بیشتر می شود....
۷.اینو میدونستین...به ازای هر انسان یک میلیون مورچه در دنیا وجود دارد...!!!!
۸.زندگی میگذرد.... میگذرد... میگذرد....
۹.شاد باشید....
۱۰.جواب کامنتهای پست قبل رو دادم... ممنون واسه لطفی که بهم دارید...![]()

