تبليغاتX
آسمان من

    سلام...

 

۱.بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند....

 بگذار هر چه نمی خواهند بگوئیم....

باران که ببارد

      "کاری از چتر ها ساخته نیست"

            ....

                   ما اتفاقی هستیم

                              که افتاده ایم....!!

 

۲.شاید به قول او برای شروع هیچ وقت دیر نیست... اما چه شروعی؟... آن روز که همه چیز را تمام کردم.. هیچ باکم نبود.. هیچ غصه نخورم.. هیچ ناراحتی نبود... شاید چون آن موقع با اینکه می خواستم تمام شود انگار ته دلم یک چیزی می گفت دوباره مینویسی.... برای همین تشویش و اضطرابی نبود ... غمی نبود... بار سنگینی نشد که اذیتم کند.... خواستم چیزی را به خودم ثابت کنم که نشد... نتوانستم... مطمئن شدم که میتوانم ننویسم و دل بکنم... مطمئن شدم که نمی توانم از نوشته های بقیه دل بکنم... اما به آن چیزی که می خواستم نرسیدم... نشد که بشود... به همین راحتی...!!!!

 

۳. گاهی خوب که فکر می کنم می بینم... چقدر زندگی را ساده دیده ام.... چقدر راحت از خیلی چیزها گذشته ام .. گاهی چقدر ساده فریب خورده ام.. و گاهی چه رندانه گریخته ام.... گاهی چه ساده گریسته ام و گاهی چه بیجا خندیده ام.... گاهی چه راحت گفته ام نه و گاهی چه سخت گفته ام آری... چه وقتها که بیهوده گذرانده ام و چه روزها که بیجا تباه کرده ام....  و گاهی چه بیجا سرزنش شنیده ام و گاهی چه بیجا سرزنش کرده ام... خوب که نگاه می کنم می بینم... تمام اتفاقات دور و برم را خودم رقم زده ام... خودم گفته ام نه یا آری... خودم خواسته ام.... و این بار انقدر مرددم که از حد تصور خودم خارج است... انقدر مستاصل که هی کم می آورم...

 

۴."مرگ برای همسایه است "...حتما این ضرب المثل را شنیده ای... این چند روز وقتی درست مرگ از بیخ گوشم رد شد مطمئن شدم که چقدر بی تفاوت بودم... چقدر ساده فکر می کردم که مرگ به این زودی ها به سراغم نمی آید... چقدر سخت چنگ زده بودم به این آرامش  و روزمرگی لعنتی زندگی ام... فهمیدم به خودم دروغ میگویم که روزی خودم را خلاص میکنم... فهمیدم که خیلی بی جرئتم.. فهمیدم که انگار با همه زشتی و دوست نداشتنهای این زندگی باز هم چسبیده ام آن را.. محکم چسبیده ام... تمام افکارم الکی بود... من نه عرضه اش را ندارم نه توانش را... مرگ طبیعی هم که بخواهد به سراغم بیاید نمی توانم دل بکنم چه برسد که خودم کاری بکنم....

 

۵.دل کندن از خانه ای که سالها در آن زیسته ای سخت است.. خانه ای که تمام کودکی هایت.. تمام خنده هایت.. تمام لحظات ناب زندگی ات در آن گذشته خیلی سخت است... اما دل کندم... بعد هم به اینجا عادت کردم... به این کنج... به این آسانی ها هم نبود... خانه ای که از ابتدای ورود از آن متنفر باشی ... خانه ای که تا مدتها  هی به همه بگویی جن و پری دارد و هیچ کس باور نکند... امیدوارم تو هم فکر نکنی زده به سرم... اگر بخواهم از نشانه های وجودشان بگویم خود حدیث مفصلی است.... اما بعدیواش یواش به همه گوشه هایش عادت کردم... حتی به صدای لوله هایی که وقتی باز می شوند انگار زنی از ته ته گلویش جیغ می زند.. جیغ هایی که وحشت به اندامت می اندازد... از ترس های شبانه ام موقع خواب و شنیدن این صداها هیچ وقت ننوشتم اما عادت کردم.... به گنجشکهای توی ایوان... به تماشای تلفن عمومی روبروی خانه و آدمهایی که گذرشان به آن می افتد و همیشه سرش شلوغ است.... به همه و همه اینها عادت کردم.... حتی به این کوچه سراشیبی یخ زده که این روزها گذر از آنها عذابی است عادت کردم... حتی به طبقه اول بودن که از آن متنفرم عادت کردم.... و حالا باز باید عادتهایم را کنار گذارم و بروم به یک اتاق دیگر... به کنج ها و گوشه های دیگر خانه ای دیگر عادت کنم... کی از این عادتها دل میکنیم؟.. بیبنم عادت کردن هم مقطعی است؟... یا همه عمر با آدم است؟.. یعنی همه عمر هی باید به یک سری ادمها و چیز ها و اشیاء عادت کنیم و هی دل بکنیم؟... آخر هر چقدر هم که این عادت ریشه دوانیده باشد توی وجودمان باز هم دل می کنیم ... حتی با وجود نفرت هم عادت میکنیم.... و من از این عادت بیزارم....بیزار....

 

۶.درست از روزی که تصمیم گرفتم ننویسم.. هر روز نوشتم... آدمها خیلی عجیبند... خیلی... تا خودشان را از چیزی منع میکنند حرصشان برایش بیشتر می شود....

 

۷.اینو میدونستین...به ازای هر انسان یک میلیون مورچه در دنیا وجود دارد...!!!!

 

۸.زندگی میگذرد.... میگذرد... میگذرد....

 

۹.شاد باشید....

 

۱۰.جواب کامنتهای پست قبل رو دادم... ممنون واسه لطفی که بهم دارید...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 14:50 |
 

 

 

             تمام ..... و دیگر هیچ

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 22 دی1386 و ساعت 0:24 |

 سلام....

 

۱.مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم....

این آسودگی را

  آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوشحالی اینکه

گرگ گوسفندشان نیستم

با آنها آرامم و آزادم

چیزهایی که عشق نه توان دادنشان را دارد

و نه گرفتنشان....

 

 2.برف هنوز دانه دانه می بارد .... برق رفته و همه جا تاریک است... شمع روشن کرده ام و گذاشته ام روی میز... فقط یکی دیگر مانده... آن که تمام بشود و برق نیاید دیگر تاریکی محض همه جا را فرا می گیرد... همه خوابند و من.... تنها نشسته ام این گوشه توی تاریکی... هدفون را گذاشته ام توی گوشم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم... به تاریکی نگاه میکنم... و به بازی دانه های برف... امشب او رفته مسافرت و یکی از اهالی خانه کم است.... برق که رفت همه مان هر 4 نفر دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم... احتمالا برق باید برود تا از کنج اتاقمان از کامپیوتر و تلویزیون دل بکنیم و بنشینیم کنار هم.... کمی حرف بزنیم.. کمی بخندیم... آهنگها هی پشت هم عوض می شوند... شمع آرام آرام میسوزد... و من هنوز دلم نمی خواهد که بخوابم... این روزها دارم آرامتر میشوم.. کمتر ارتباط میگیرم... قبل تر ها هم وقتی با کسی حرف می زدم گاهی حرف کم می آوردم.. سکوت می کردم و هیچ نداشتن برای گفتن اما حالا بدتر شده ام انگار... گاهی حتی می خواهم که سوالی ، راهی چیزی پیدا کنم که بیشتر حرف بزنم اما نمی شود.... انگار مهر سکوت میزنند به لبانم...سکوت..سکوت..سکوت... " اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم واست می میرم جواب دنیا رو میدم با تو می مونم واسه همیشه..." این تکه از شعر را از همه بیشتر دوست دارم...  حالا به این سکوت سردی را هم اضافه کن... حتی گاهی وقتی خیلی مشتاقم و دلم آشوب!! است از صحبت با کسی نمی توانم این گرمی را نشان دهم.... .... بگذریم از این من.... چند دقیقه پیش توی تاریکی تنها نشسته بودم و داشتم به عشق فکر می کردم... خوب که فکر میکنم می بینم هیچ وقت عاشق نشدم.... نه چرا یک بار... اولین بار بود... بچه بودم ( نه که الان خیلی بزرگم).... اما بعد از آن دیگر نه.. آن که تمام شد دیگر هیچ چیز جایش را نگرفت.. یعنی نخواستم که بگیرد... شمع دارد تمام می شود... دارد هی قطره قطره آب می شود... آب می شود... آرام و بی صدا.... ببینم مگر عشق همین نیست؟...  باید بعدی را بگذارم رویش... انگار دریاچه ای شده که چراغی روی آن روشن است... خوب آخری را هم گذاشتم..... هنوز برق نیامده... دوست ندارم این هم تمام بشود و برق نیاید.... آخری را که آمدم بگذارم قبل از آنکه از قبلی آتش بگیرم گذاشتم رویش.... خاموش شد... بعد مثل دست و پا چلفتی ها دستو پایم را گم کردم و دنبال کبریت می گشتم.. کل میز را ریختم به هم تا پیدا شد... بعد با دست لرزان کبریت در آوردم و دو تا شکست تا سومی روشن شد... !!! .... امروز درس نخواندم... صبح گوشی شارژش تمام شد و زنگ نزد... دیر بیدار شدم... غروب هم هی دور خودم گشتم و گفتم آخر شب می خوانم... این هم از شبم... کاغد برداشته ام و می نویسم... راستی روی کاغذ نوشتن هم دنیایی دارد... گاهی برای اینکه خط خطی نکنی مجبوری حرفها را درست کنار هم بچینی... اما وقتی توی صفحه کامی می نویسی می توانی هی بنویسی و پاک کنی بی هیچ ردی که باقی بماند.....  اوووف چرا این برق لعنتی نمی آید خسته شدم......  ... " بزار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش... اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش.... اونکه هنوز دوسش داری... اون که هنوز دوسش داری ... اونکه هنوز هم نفسه... بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه.."... حالا هی دارد توی گوشم تکرار می شود... و به این فکر کنم که دوست دارم چه کسی این لحظه به من فکر کند... خوب بزار خوب فکر کنم.... توی هم جنس ها که احتمالا خوابند در صورتی بیداری هم من در الویت برای فکر کردن نیستم.... ان دسته هم... امممم... هیچ کس.. نه دلم نمی خواهد الان هیچ کس از این گروه به من فکر کند... همان بهتر که همه افراد این گروه که مرا می شناسند خواب باشند... خودم هم که دارم به این چیزایی فکر می کنم که نوشته ام و ارسطو و افلاطون و سقراط را هم بهشان اضافه کنید....راستی فکر میکنی این بدبختها طی این چند روز بعد از آن همه بد و بیراهی که احتمالا از 34 نفری که مجبورند فلسفه بخوانند شنیده اند الان در چه حالند؟... همین طور تنشان دارد توی گور می لرزد و حرص می خورند.... خیر سرشان فیلسوف بوده اند حالا هم که هر کسی هر جور دلش می خواهد تعبیر می کند و فحش می دهد... همین طور فحش می دهد.... نه انگار بهتر است بخوابم... فایده ای ندارد... تا این یکی هم تمام نشده و در تاریکی محض نیوفته ام بهتر است  بخوابم....

 

3.این وصف پنج شنبه شب هفته پیش است... گاهی توی تاریکی و سکوت محض هم نشستن بد نیست.... امروز سفیدی مهمان این شهر بود... بعد هم برف بازی و خنده .... حالا هم که اعلام کرده اند دو روز تعطیل....برای آدم تنبل از همه جا میرسد... حوصله درس نداشتم تعطیل شد... من که آدم نمی شوم ... حالا که بیکارم نمی خوانم بعد مجبورم 2 ساعته همه را بخوانم و امتحان بدهم و هی گند بزنم....

 

4.توجه توجه احتراما به استحضار می رساند پست قبل به شماره 141 و با نام " من آن مستم که خاموشم..." اثر نویسنده فقید الناز ملقب به قربون یو بوده است و ما به شخصه هیچ نقشی در موضوع، نوع نوشتن و شعر و غیره نداشته ایم تمام حس و حالش متعلق به خود ایشان بود. از ایشان تشکرات فراوان نموده و از شما خواهشمندیم گاهی کمی بیشتر دقت کنید .... و اضافه می کنیم که این تصمیم یکباره اتخاذ شد و برای ایجاد تنوع در وبلاگ یکنواخت شده ما لازم بود.

 

 

۵.یه زندگی فدای تو شد... فدای لحظه های تو شد... بزار برم فراموشت کنم عزیزم... دل من دیگه تو رو لایق عشق نمی دونه...دل من خسته شده ... نمی کشه نمی تونه... تو یه خوابی تمومش کن... بزار وا شه چشای من... از این راه پر از چاله دیگه بریده پای من.... همین طور می خواند... پشت هم... بی وقفه...

 

۶.اینو میدونستین... سیب بیشتر از کافئین(مثلا قهوه) در بیدار نگه داشتن افراد در صبح زود لازم است...!!!!!

 

۷.شاد  باشید....

 

۸. جواب کامنتهای پست  قبل رو دادم... البته تا اونجایی که به من ربط داشت.. راستی از تو هم ممنون که برام کامنت گذاشتی... شکستن قول همیشه هم بد نیست...

 

۹.پایان سریال ساعت شنی به روایت کارگردانان مختلف.....

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 13:11 |

سلام...

 

1.ديدگاهم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

2.طولاني شدم...هر چقدر خودم رو مي خونم تموم نميشم...اين روزها مدام خيال"تو" تو ذهنم پرسه ميزنه...اصرار دارم انكار كنم وجود روحت رو درون جسمم...صبح تكرارت مي كنم و شب انكار...شايد به گمانم اينجوري تو مي فهمي و بيشتر همراهم مياي...و قدم به قدم...رج به رج مي بافي دنياي خيال من رو...

 

3.چقدر خوب بود...اگه اينجا بودي...من خودم رو تو آغوشت جا ميدادم...تو گوش مي كردي به تمام گلايه هام...من اما هنوز مي گفتم...تو صبورانه و با محبت نوازشم مي كردي...اما من باز هم شكايت مي كردم از همه چيز...اما تو همچنان آرام و...

 

4.مملو از يه حس زيبام...پُرم از فرياد شادي...نگاه كن...بشنو...اين صداي منه...صداي جيغ هاي بي صدام داره گوش خودم رو كَر مي كنه...خوبه كه تو هم ميتوني بشنوي صداهاي نهفته در وجود من رو...دست تو دست هم...بيا برقصيم با شادي صداي من...

 

5. مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم... مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم..انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...مي خندم...انگار شادم...

 

6.اينو مي دونستين...ولش كن! حالا اين يكي رو ندونين

 

7.شاد باشيد....

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 11:53 |

سلام...

۱.دلم تنگ شده است... دلم تنگ شده است.... آنقدر تنگ که هیچ عشقی در آن جا نمی شود....!

۲.حتما تا حالا فهمیده ای اینکه بگویم نمی نویسم چون سرم شلوغ است... درس دارم... امتحان دارم ... این بهانه ها هیچ کدام دلیل اصلی نیست... تا حالا فهمیده ای که من حتی در بدترین شرایط هم نوشته ام.. شده روی تکه کاغذی.. کتابی... اما نوشته ام... اما این روزها دستم به نوشتن نمی رود.... این روزها حتی حوصله درس خواندن هم ندارم... نه که نخوانم.. نه که بیکار باشم.. نه... اما این روزها خودم نیستم... این روزها... نوشتنم تکرار است و ننوشتنم عذاب.... این روزها دلم فقط فقط می خواهد که رد شوم... نمیدانم راه را اشتباه انتخاب کرده ام... یا خودم اشتباهی می روم... یا شاید هم اشتباهی می بینم... یک اشتباهی شده... بی تابم... بی دلیل بی تابم... انقدر بی دلیل که حتی خودم هم نمی توانم یک دلیل مسخره برایش جور کنم.... و این کنج تنهایی خودم را از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم... از همه جای دنیا...

۳.آرام میگذرد... آرام... خواهش میکنم طوفانی نفرست...

۴.فکر کن با این حس و حال مزخرفت بخواهی فلسفه هم بخوانی... اصلا با هم جور است؟... این ارسطو وسقراط و فیثاغورث و ... بیکار بودن... آخه اینا چیه که اسمشو گذاشتن علم... چطوری باید اینارو حفظ کرد؟... با اون اسمای مزخرف ، قلمبه سلمبه...  ای خدا...

۵.اینو میدونستین.... طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست...!!!! ( حالا بشینین خودتونو وجب کنید (

۶.شاد باشید....

 

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 9 دی1386 و ساعت 8:48 |

سلام

۱. بیا که در تن پژمرده جان در اید باز .... درآ ! که در دل خسته توان در آید باز.... بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست ... که فتح باب وصالت دگر گشاید باز....

۲." شنبه روز بدی بود.. روز بی حوصلگی ... وقت خوبی که میشد... غزلی تازه بگی"... شنبه ها را دوست ندارم... یک روز شلوغ پلوغ .... و  خسته کننده بود یک روز مزخرف و آرام... البته تقصیر او بود که آرام ماند.. خواستم که کمی بهترش کنم اما او نگذاشت... شب هم کتابم را تمام کردم و آخرش باز به این فکر کردم که ایا من هم میتوانم؟.. می توانم یک روز به خاطر او از همه چیزم بگذرم؟.... و فقط برای او زندگی کنم؟... کتاب انقدر غرقم کرده که مدتها سراغ کتابی نروم.. که ساعتها به خط به خطش فکر کنم و شاید به تو برسم.... " ظهر یکشنبه من... جدول نیمه تموم... همه خونه هاش سیاه... روی خونه جغد شوم..." ... از صبح که بیدار شدم دلم سکوت محض می خواست... اما بدی یکشنبه ها این است که هر چیزی داشته باشی سکوت نداری....نشستم توی کتابخانه تا کار های نصفه نیمه ام را تمام کنم.. اما نشد... خیلی زود خسته شدم.. خیلی زود....بعد کلاس تشکیل نشد و من ماندم و او... نشستیم به حرف و تا دلت بخواهد خندیدیم... اما هیچ کدامشان از ته دل نبود...بعد هم خودم را سپردم به او تا دانه دانه ابروانم را بکند.. حس بعد از نبودن ابرو هایم را دوست دارم... این خالی شدن و گاهی گز گز جایشان دلچسب است.... و غروب غرق در رویاهای خودم... وقتی یک نفر توی گوشم فریاد میزد...او را دیدم... و دلم ریخت... ولی او مرا ندید...درست کنارش بودم اما او مرا ندید... قلبم تا ساعتها مثل گنجشکی که اسیر شده باشد تند تند میزد... و به این فکر می کردم این دیدار غیر منتظره می توانست چه عواقبی داشته باشد...  "صفحه کهنه یادداشتهای من.... گفت دوشنبه روز میلاد منه... اما شعر تو میگه که چشم من... تو نخ ابر که بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه....".. و باران زد... از نیمه های شب تا پایان دوشنبه باران زد.. و شست این هوای دود گرفته را.... و چه تازگی داشت نفسهای امروز.... بگذریم از سرما و ساعتها منتظر تاکسی شدن و شلوغی وحشتناک مترو.... اما امروز توی این سرما رفتیم همان جای همیشگی!!!! ... و معرکه بود... خلوتی آن محیط شلوغ معرکه بود.... و چقدر امروز دیوانه بازی در آوردیم... زده بود به سرمان...دلم تنگ می شود... دلم برای امروز تنگ می شود.. خوب میدانم... هر چند که پر بودم از غصه و دلتنگی اما فراموش شد... توی آن خنده های از ته ته دل که ساعتها ادامه داشت دلتنگی فراموش شد ... و باز که تنها شدم همه ریخت توی وجودم... نوشتن از بعضی چیز ها اسان نیست.. اصلا اسان نیست... و گاهی گفتنشان از نوشتنشان سخت تر ...." غروب سه شنبه خاکستری بود ... همه انگار نوک کوه رفته بودن.. به خودم هی زدم از اینجا برو... اما موش خورده شناسنامه من"... سه شنبه انقدر ساده و متعادل گذشت که حتی تصورش را هم نمیکردم... آرام و  بی دغدغه...با اینکه تمام جزوه هایم ناقص است اما باز هم سر کلاس ننشستم... نمی دانم چرا حوصله این جور بحث ها را ندارم... از جامعه شناسی خوشم نمی اید... یا شاید هم بخاطر شیوه حرف زدن اوست... سه شنبه را دوست نداشتم....از این تکرار مداومش خوشم نمی آید... همیشه مثل هم ...." عصر چهارشنبه من ...هه... عصر خوشبختی ما.. فصل گندیدن من... فصل جون سختی ما.."... چهارشنبه او به رفتن من ناراضی بود و من راغب.. و رفتم... دعوت شده بودم به جشنی برای بلند ترین شب سال اما دو روز قبلش.. همون طوری بود که فکر میکردم.. خسته کننده..سخنرانی در مورد تاریخچه و انواع مراسم و این جور حرفا... همه مشغول بلوتوث بازی بودن... تنها قسمت جالبش فال حافظ بود که هر کی یه دونه بر میداشت... و سهم من همونیه که اون بالا نوشتم... حوصله تفسیر کردن و معنی کردنش را ندارم... بی هیچ نیتی بر داشتم... شب وقتی رسیدم خونه از رفت خودم متعجب شدم... این روزها گاهی حس میکنم فقط نفس میکشم.. گاهی انگار بی هدف راه میرم.. بی هدف زندگی میکنم .. و فقط زنده ام چون مجبورم... می رم چون مجبورم... درس میخونم چون مجبورم.... و این اجبار از کجا اومده؟... نمی دونم... این جور سوالا همیشه همرام بوده... اما توی یه مقطعی از زندگیم یهو پر رنگ میشه.. و گذشتن ازشون اصلا آسون نیست.... نمی دونم این بار به سلامت میگذرم؟... نمی دونم ...." روز پنج شنبه اومد... مثل سقاهک پیر... رو نوکش یه چیکه آب ...گفت به من بگیر بگیر"... صبح  با سر و صدای بقیه بیدار می شوم... چشم که باز میکنم هنوز هوا تاریک است... صدای او می آید که میگوید برف... پاشو داره برف میاد همه جا سفید شده.. و من هیچ میلی به برخاستن ندارم... دوباره چشمانم را می بندم و میروم توی رویا...زنگ که میزند حس می کنم ۱ دقیقه هم نشده که خوابیدم اما دو ساعت گذشته و دیرم شده... سریع بلند میشوم و شروع میکنم به حاضر شدن... دوباره هم آهنگها را با هم انتخاب کرده ام و گذاشته ام روی رندوم.... ایرانی و خارجی مخلوط هم... این مال وقتهایی است که حوصله دارم.... انقدر آهنگ قر و قاطی می شنوم که گیج می شوم.. دیر شده ... از خانه که بیرون میزنم سرما پشیمانم میکند از رفتن اما باید بروم.... ساعت ۱۲ ظهر شده اما هنوز توی کتابخانه نشسته ایم... بجای انجام دادن تحقیق نشسته ایم پشت میز روزنامه های امروز و سرگرم خواندنیم و حرف و خنده... و چرت و پرت.. خیلی وقت بود که سه نفری با هم دور یک میز ننشسته بودیم و از این جور حرفها نزده بودیم... حوصله بیشتر ماندن ندارم.. کلاس هم که تمام شده ... خانه شلوغ است... یلدای سال پیش را نمی دانم یاد داری یا نه... سال قبل هم دو شب یلدا داشتیم و امسال هم دو شب... راستش را بخواهی دیگر از یلدا و این بازیه مسخره و گاهی خاله زنک بازی های دور و برم خوشم نمی آید... همه چیز را به مسخره گرفته ایم.. بگذریم... به او کمک می کنم... حمام می کنم.. آماده می شوم... بعد آنها می آیند... درست مثل همیشه... درست مثل هر سال... اوووف از این همه تکرار متنفرم..... شب سکوت که همه جا را فرا می گیرد... همه که می خوابند... می خزم کنج تنهایی خودم... و شروع می کنم به دیدن فیلم... فیلم اقتباسیست از رمانی که روزی هدیه گرفتم... و داستان را دوست داشتم.. و فیلم هم دوست دارم.. بد نبود... بعضی از صحنه هایش فوق العاده بود... قصه همان ۵ خواهر...حتما فهمیده ای کدام را می گویم.... بعد هم دوباره این آهنگ آرام بی کلام و این صفحه و روز نگار...."جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود.." و جمعه واقعا حرف تازه ای نداشت برای گفتن... بارها از جمعه هایم نوشته ام... فقط می گذرد... شب هم مثل همه شبها... نامش یلدا بود با خوراکی ها بیشتری از شبهای گذشته اما مثل همیشه.... تنها فرقش رفت و آمد های مکرر برق بود... و باعث شد میز شام را پر کنیم از شمع .... و حالا گیر داده ام به یک موزیک بی کلام که هی تکرار می شود... تکرار می شود... تکرار...

۳.این متن توی یک هفته نوشته شده... سعی کردم همون شب بنویسم... و تجربه جالبی بود... وقتی امروزمو می نوشتم به فردا هم خوب فکر میکردم و پیش خودم میگفتم جای این نقطه و توی این فضای خالی چی نوشته میشه؟... هر چند که گاهی اسیر روزمرگی ام و می تونم حدس بزنم اما زندگی خیلی غیر منتظره تر از اونیه که فکر کنم... گاهی اتفاقات درست توی لحظه ای می افتن که اصلا فکرشم نمی کردی...گاهی درست لحظه ای که نمی خوای بیافتن اتفاق می افتن... و گاهی انتظارت بیهوده اس... هر کاری کنی اون لحظه باید اون اتفاق بیافته... هیچ گریزی نیست... و هیچ تاخیری... درست راس ساعت مقرر....

۴.ببخشید که طولانیه... جبران دو هفته غیبتم... حتی می تونید مثل من تقسیم کنید... هر روز هفته که یه روزشو نوشتم هر روز مال اون روز رو بخونید.... و ببخشید اگه نوع نوشتنش هی عوض میشه...

۵. آهای دلم برایت تنگ می شود.. فصل عجیبی بودی... پر از خاطره....

۶.اینو می دونستین.... ریسک ابتلا به انفلوانزای مرغی یک بر صد میلیون می باشد...!!!!

۷.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 1 دی1386 و ساعت 1:22 |
PageRank