امروز روز ششمه.... شش روزه که رفته... مادر بزرگ رو میگم... رفت...
دلم برات تنگ میشه... خیلی...
امروز روز ششمه.... شش روزه که رفته... مادر بزرگ رو میگم... رفت...
دلم برات تنگ میشه... خیلی...
سلام...
1.انقدر در جاده باران زد
که پایم می لغزد
اگر " تو " نیستی که دستانم را بگیری
می توانی فریاد بزنی و به من بگویی:
" بپا"!!!
نمی توانی؟؟!!
۲.دوست ندارم توی خیال و رویا زندگی کنم... انکار نمی کنم که گاهی زندگی را جور دیگر در رویا هایم می بینم... اما از واقعیتها گریزان نیستم... با این همه فکر نمی کردم در نظر او اینگونه!! جلوه کنم.... متاسفم هم برای خودم و هم برای او... خیلی راحت کنار آمدم با این قضیه ...خیلی راحت...
۳.همه چیز عادی می گذرد... عادی و مثل همیشه... مثل همه روزها و هفته های گذشته.. همه قابل پیش بینی.... و همه کسالت بار....
۴.من زنده بودم اما انگار مرده بودم... از بس که روزها را با شب شمرده بودم... یک عمر دور و تنها.. تنها به جرم اینکه... او سر سپرده می خواست... من دل سپرده بودم...
۵.چند سال است که زمستان است؟... چرا تمام نمی شود این سرمای لعنتی؟... اوف خدایا بی خیال...به اندازه تمام سالهای بدون برفمان تلافی کردی... بس است دیگر...
۶.اینو میدونستین...پر هزینه ترین شوخی دنیا توسط یک پلیس در سال ۱۸۸۰ در شهر راکی انجام شد، او ناگهان خبر فعال شدن آتشفشان پیکسویک در نزدیکی شهر را به اطلاع مردم رساند که به علت فرار مردم حدود ۶۰ میلیون دلار جریمه شد...!!!
۷.شاد باشید...
سلام
۱.اين بار مي خواهم
تكه
تكه
تكه كنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید...
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود....!
۲. حس خوبی نیست وقتی خودت دلت گرفته.. وقتی پر از غمی و دلت کسی را می خواهد که کمی فقط کمی با او حرف بزنی... برای درد و دل یک نفر دیگر انتخاب شوی.... آنوقت یک سری حرف نا امید کننده بشنوی و بخواهی او را دلداری بدهی... هر قدر هم که بی حوصله و خسته باشم آدم همراهی غم و غصه نیستم... وقتی یک نفر غمش را روی سرم خالی میکند من دیگر غم خود را برای او نمی برم... غم خود را می گذارم کنار و به او فکر میکنم..... خودم را میزنم به بی خیالی و شروع میکنم به گفتن لالایی که نمی دانم خودم چرا با آن به خواب نمی روم... لالایی که او را به زندگی زیبا دعوت میکند... لالایی که از او می خواهد غصه نخورد همه اینها میگذرد... خنده دار است نه؟... گاهی حالم از این کارم بهم میخورد... اما نمی شود کسی را که به امید سبک شدن و آرامش به سویم روی آورده نادیده بگیرم.. می شود؟.... خودم هیچ وقت از کسی نخواسته ام که در این موارد کمکم کند... هیچ وقت نخواستم گوش بشود برای شنیدم.. چشم برای دیدنم.... شاید به قول او زیادی مغرورم و خودخواه.... اما انگار عادت کرده ام غمم را فقط برای خودم نگه دارم.... این خودخواهی ست؟... یا غرور؟... نمی دانم... انقدر این روزها حس هایم تغییر میکند که خودم هم توی شناخت خودم شک دارم.... کارهایی میکنم که بعد از آن شک می کنم : آن آدم من بودم؟...
۳.امروز انگار خوبم.... آرامم.... برای خودم میچرخم... موزیک گوش میکنم... می نویسم... و گاهی می روم توی رویا... امروز آرامم و آزادم... برای اینکه خیالم را فقط توی یک محدوده خاص به پرواز در میاورم... حصار گذاشته ام برایش... فقط به دور خودم میچرخد... امروز فقط برای من است... هیچ کس در آن نیست و نمی خواهم که باشد.... حصاری برای خودم... حصاری به دور خودم.... خودخواهی مرا ببخش اما خسته ام از این همه فراموش کردن خود... خسته... دیگر می خواهم خودم شوم... لااقل یک روز برای خودم باشم... چقدر درد این آن را بشنوم و درد خودم را فراموش کنم... چقدر به دنبال راه برای مشکل این آن باشم و خودم درمانده.... اصلا من بد... سنگدل.. بدجنس... نامهربان... بگذار یک روزم بد باشم... اما برای خودم باشم... تمامی موزیکهای توی کامی را انتخاب کرده ام سر جمع شده ۴۲۶۵ آهنگ... ایرانی و خارجی و بی کلام.... و گذاشته ام روی رندوم.... گاهی به ناله و گاه به رقص می خوانندم.... گاهی می بردم به گذشته و گاه توی حال رهایم میکند... بعضی هایشان هم آدمهای مختلف را به یادم می آورند.. دوباره افتاده ام روی ریتم غیر قابل پیش بینی زندگی... روی ریتم اتفاقات غیر منتظره.... روی ریتم انتظار... و زندگی هنوز بی رحم مثل روال سابق میگذرد.... "سفری تا کابوس... سفری تا رویا... سفری تا بودا.. شبنم تاج محل... با حریق یاد ها هم سفرم... وقتی دورم به تو نزدیک ترم".... دیشب ماه را وقتی به آن شکوه و زیبایی دیدم دلم خواست بغلش کنم.... انقدر زیبا شده بود که دلم خواستش... حیف که دستم نمی رسید... هنوز کوتاهم... انقدر کوتاه که دستم نمی رسد.... هنوز باید انتظار بکشم... تا قد بکشم و بتوانم تو را در آغوش کشم... و مطمئنم تا قد کشیدن من تو منتظر میمانی.... و هر ماه هی جلوه کمالت را به رخم میکشی.... تا ببینمت و بیشتر سعی کنم... تا زود تر قد بکشم.... من بالاخره می رسم.. مطمئن باش... " همه عاشقا یالا دستا بالا... پسرا دخترا یالا دستا بالا"... همین یکی را کم داشتم این وسط.... ولی میدانی این مرا یاد چه شبی می اندازد... هنوز لحظه لحظه هایش را یاد دارم... آن شب تا صبح رقصیدیم... بار اولی بود که دستمال به دست بالا و پائین می پریدم... مخصوصا وقتی آهنگها میرسید به این همه مان بیشتر می زد به سرمان... آه چقدر دلم برای آن شب تنگ است.. برای آن خانه و آن روز و شب و آن شوق لعنتی که زود تمام شد.... چرا شبهای خوبمان زود تمام میشود... چرا؟... " ای جوانی رفتی ز دستم.. در خون نشستم... جوانی کجایی... چرا رفتی که من از تو نبستم... غم پیری نبود دیری که در هم شکستم...." هر وقت این را میشنوم دلم میگیرد... اینها را بیشتر بابا گوش میکند... و این روزها خسته است... دلم می خواهد یک روز فقط از او بنویسم... تا دلت بخواهد دختر بدیم برای او.... اما از جانم بیشتر دوستش دارم... انقدر که میدانم اگر روزی بمیرم دلم فقط برای مادر و پدرم تنگ میشود.... آنقدر که گاهی همین صبح تا شب که نمی بینمشان دلم برایشان تنگ میشود..و به دیدنشان دلم شاد می شود... اما دختر بدیم.. خیلی بد.... و پدر ..یک روز فقط از او می نویسم... یک روز فقط برای او...
۴.راستش را بخواهی این روزها هر سه تایمان زده به سرمان... هر سه روی یک نقطه ایستاده ایم... هر سه خسته ایم و هر سه در مانده.... دیگر آن سه تفنگدار دانشگاه نیستیم.. هنوز با همیم اما دیگر آن خنده هاو شادی و روزهای خوبمان رفته... فقط بخاطر یکسری اتفاقات مسخره و بچه گانه... اعتراف میکنم که هر سه بچه شدیم.. و با این اتفاقات بیشتر به هم وابسته.... این میگذرد اما این فصل از زندگی ما که بهم گره خورده هیچ وقت فراموش نمی شود... هیچ وقت....
۵.سر گرم امتحانات بودم....اولین بار توی عمرم بود که با دو ساعت درس خواندن میرفتم سر جلسه امتحان... این روزها زیاد هم نمی توانم تلفن را اشغال کنم... نمی دانم چطور است که هر وقت توی نتم یا با تلفن حرف میزنم یک نفر پشت خط است... از قضا کار مهمی هم دارد....!!!!
۶.نتوانم... نتوانم... نتوانم...
۷.انقدر دیر به دیر نوشته ام که حرفهایم یادم رفته... چه می خواستم برایت بگویم؟.... اممممم.... یادم نمی آید...
۸.این روزها افتاده ام روی ریتم وزن کم کردن... همیشه وقتی می خواهم کمی وزنم زیاد شود برعکس می شود.... دارم رکورد کمترین وزن هم میزنم....
۹.راستی... همه نوشته ها برای امروز نیست.... قسمت ۲ و ۳ را هفته پیش نوشتم....
۱۰.اینو میدونستین...تنها حیوانی که قبل از تولد و بعد از مرگ خورده میشود، جوجه مرغ است...!!!(
)
۱۱.جواب کامنتهارو دادم...
۱۲.شاد باشید...