تبليغاتX
آسمان من
سلام دلم ميخواست توي اين آخرين پست سال از خوبيا و بدياش بگم اما انگار نميشه،حوصله كافي نت رو ندارم.دلم واسه همتون تنگ شده..راستشو بخواين خيلي هم نبودنم بد نيست چون مجبور بودين كلي ناله تحمل كنيد. ممنون كه با اين همه بي معرفتي هنوز به يادمين. عيدتون مبارك
+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 19:20 |

سلام...

1.تلفن خونه جدید هنوز وصل نشده... برای همین نیستم... چند باری بهتون سر زدم... دلم براتون تنگ شده... اما خیلی هم دلتنگ ننوشتن نیستم.... این روزها بیشتر از همیشه ساکتم... کم حرف میزنم... کم می نویسم.... توی حال زندگی میکنم... فقط توی همین الان... چند دقیقه قبل و چند دقیقه بعد برام هیچ اهمیتی نداره... شاید اینطوری آروم بشم... کمتر بی قرار و بی تاب باشم..... کمتر گریه کنم... و شاید خنده هام واقعی تر بشه....

2.روزها میگذرد... مثل همیشه.... شب صبح... صبح شب.... و مثل همیشه تکرار... تکرار...تکرار...

3.توی این دوهفته آغوشم برای گریه ی خیلیها باز بود... و فقط دیدن آن دو توانست بغض فرو خورده ام را بشکند ....و فقط آغوش او توانست آرامم کند.... کاش میدونستی چقدر دوستت دارم.... میدونی؟.... کاش میشد فقط همین بند رو بخونی...

4.بازم دلم گرفت و گریه کردم... بازم به گریه هام می خندن....بازم صدای گریه مو شنیدن همه به گریه هام می خندن... دوبـــــــــــــــاره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم... هنوز تو حسرت یه هم زبونم... ولی نمی شه و اینو میدونم.... این روزها... هی می خواند... بازم دوباره دلم گرفته... دوباره شعرام بوی غم گرفته... کسی نفهمید غمم چی بوده... دلیل یک عمر ماتمم چی بوده....

5. نمی دانم این روزها خوب است یا بد... نمی دانم این روزها چگونه میگذرد... فقط می گذرد.... حس خوبی ندارم... انگار همه چیز موقت است... انگار قرار است اتفاقی به زودی متولد شود.. و من دارم آماده می شوم... آماده برای واقعه ای که نمی دانم چیست... نمی دانم کی ؟... کجا؟... فقط میدانم به زودی می آید.... امروز که او گفت برایش چند خطی از خودمان بنویسیم... واقعا نمی دانستم چه باید بنویسم... هیچ تعریفی از خودم نداشتم... از این مسخره بازیهای روانشناسی خوشم نمی اید... آخرش هم هیچ ننوشتم... کاغذ سفید را تا کردم و گذاشتم لای کتاب... آه... هیچ برای نوشتن ندارم.... نمیدانم چه مرگم شده... این روزها هر چه که باشد... خوب نیست... خوب نیست... خوب نیست...

6.کاش بودی... کاش بودی... کاش وقتی شعر را می خواندم تو بودی... حالا باز من و نسیم و موج دریا.. می مونیم بدون تو غریب و تنها.... به خدا بی تو یه صدف شکسته ام به خدا....

7.تو میدانی چند شب باید بگذرد تا کابوس های مرگ و قبر و مرده از خوابهایت برود؟.... چند روز از مرگ یک نفر باید بگذرد تا فراموش کنی او را کجا رها کرده اید رفته اید؟... خسته ام از این همه خوابهای اشفته.... از این همه کابوس...

8.اینو میدونستین... راستش هر چی گشتم ادرس سایتشو پیدا نکردم... حافظه هم که افتضاح....!!!!!!

9.شاد باشید....

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 8 اسفند1386 و ساعت 15:11 |
PageRank