تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.این صفحه چقدر آشناست.... صبر کن ببینم این دختره رو یه جایی دیدم... آها .... اینجا هنوز ماله منه...

۲.یه سری از پستا رو خوندم... خدایی دلم گرفت... نصف وبلاگها هم فیلتره.... اینترنت این طوری با کوفت هیچ فرقی نداره.... دلم واستون تنگ شده...:( ...

۳.کلی معذرت خواهی بهتون بدهکارم.... ببخشید که نتونستم سال نو رو بهتون تبریک بگم... و ممنونم که منو فراموش نکردید و به اینجا سر زدید....امیدوارم سال خوب خوب خوبی داشته باشید....

۴. توی عید و قبل از عید یه چیزایی نوشتم.... ۵ و ۶ رو ۶ فروردین نوشتم... البته بیشتر بود... مال قبل از عید هم دفعه بعد آپ میکنم....

 

۵.امسال عید انگار با همیشه فرق میکنه.... همش به مهمونی رفتن و مهمون داشتن داره طی میشه.... دریغ از یه روز آروم و بی سر و صدا.... حتی اگه نت هم داشتیم فرصت نوشتن نداشتم... این اولین باریه بعد از سال تحویل که تونستم بیام سراغ کامپیوتر... حتی وقت کتاب خوندنم ندارم... و مهمونیا تا دلت بخواد مزخرف.... پر از حرفای تکراری و مسخره.... پر از خنده های بی دلیل و بی مزه.... و برای من همیشه کسالت بار....  راستشو بخوای اصلا نمی دونم امسال چطوری می خواد باشه... نمیدونم... و این منو می ترسونه.... تقویمو که ورق میزنم و به صفحه های سفیدی نگاه میکنم که در انتظارمه سرم پر میشه از خیال اینکه چه اتفاقایی می خواد بیفته.... تا دو سه ساله پیش خاطرات روزانه می نوشتم... از همین چرت و پرتا که امروز کجا رفتم و چه کارایی کردم.... با ساعت دقیق... بعضیاشون انقدر مزخرفن که حتی حوصله ام نمی آید بخونمشون.... البته یواش یواش بهتر شده و تونستم یه سری اتفاقات خاص رو کامل تر بنویسم... طوری که حداقل رغبت کنم یه بار بخونمشون.... اما بعدش بی خیال وقایع روزانه شدم... چیزای خاص رو می نوشتم... با تمام حس هایی که داشتم.... با یه دنیا شادی یا یه دنیا غم.... اما اونم ول کردم... این روزها دوباره دلم می خواد بنویسم.... از روزام... از خیلی چیزایی که نمی تونم اینجا بنویسمشون.... روزایی که گاهی حس میکنم ازشون متنفرم و گاهی حس میکنم دلم براشون تنگ میشه... اما سراغ نوشتن نمی رم.... خوب میدونم که یه چند روزی مینویسم و بعد ولش میکنم...بعد از چند روز دوباره مزخرف میشه و خسته کننده....

 

۶.دلم یه مسافرت طولانی می خواد... دلم می خواست کل عید رو میرفتم سفر... تمام شب و روزشم توی جنگل و کوه و بیابون باشم.... توی چادر بخوابم .... کنار دریا قدم بزنم... قدم بزنم و ساحل تموم نشه..... حوصله ویلا و این چیزارو ندارم.... که چی این جا از خونه میریم بیرون.... یه سری جاده رو هی دور میزنیم... بعد دوباره میریم توی خونه دیگه... مزخرفه.... هیچکس با طرح من که توی چادر بخوابیم یا شب رو توی جنگل و کوه سر کنیم موافق نیست.... چرا بعضیا از این همه تکرار خسته نمیشن؟.... خیلی عادی میگن زندگی همینه دیگه....!!!... از این همه نظم و انضباط و تمیزی و کوفت و زهرمار حالم بهم میخوره....

۷.دلم براتون تنگ میشه... ولی قول میدم زود بیام...

۸.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 14:2 |
PageRank