۱.با تبسمی که نصف آشتی و نصف لرزش وداع
مثل گرگ و میش، ساعت سکوت غنچهها
مدتی گذشت...
در حدود صبح
سایهای کنار من نشسته بود
خانمی که بازوان او
غباری از طلا به عطرهای صبحدم فزود
مدتی گذشت...( محمد علی سپانلو)
۲.نمیدونم چم شده... انگار نوشتن یادم رفته... انگار یادم رفته چطوری می نوشتم... یادم رفته.... جدی میگم... هی مینویسم و پاک میکنم... از صبح این بار پنجمیه که شروع کردم به نوشتن... کلافه ام... از خودم کلافه ام... گاهی نمی فهمم کجام... چه می کنم... اصلا چرا اونجام.... گاهی نمی تونم بفهمم به چی فکر میکنم.... به خودم که میام زمان گذشته و من نمی دونم این همه مدت به چی فکر می کردم.... دور و برمو مرتب میکنم شاید کمک کنه افکارمو مرتب کنم... اما نمیشه.... دوباره هم چیز پخش و پلا میشه.... کتابای توی قفسه هی میریزن و من عصبی صافشون میکنم و خم میشم تا کتاب بعدی رو بر دارم دوباره میریزن ...انقدر خسته میشم که همشونو پخش زمین میکنم و میشینم یه گوشه... بغض میکنم... یه چیزی میچسبه بیخ گلوم اما اشکم نمیاد... بغض لعنتیم خفه م میکنه... اما نمی ترکه.... به خودم میگم بسه آروم باش... پا میشم و دوباره این قصه شروع میشه... باز همه چیز ریخت و پاش ِ و منم و یه بغض و یه دنیا چه کنم؟... آهنگ هی تکرار میشه.... صداشو بیشتر میکنم و دراز میکشم روی زمین... چشم میدوزم به سقف... زمین سرد ِ.... میرم توی خیال.... و باز خودمم تنهای تنها.... بدون خیال تو... اما نمیزاری... انگار با خودت عهد بستی چند دقیقه یه بار با زنگ ، اس ام اس... یا هر کوفت دیگه یادم بندازی که هستی... دوباره آوار میشی تو خیالم.... پا میشم... یادم میاد امتحان دارم... میشینم پشت میز و کتاب رو میزارم جلوم... و میخونم.....کتاب پره از مثال.... همش یه چیزی میگه و دو خط تفسیر میکنه... تفسیراشو نمیفهمم اصلا بهشون فکر نمیکنم.. زیرشون خط میکشم و مثال بعدی رو میخونم.. که مثلا فلان اتفاق افتاد و فلانی این عکس العمل رو نشون داد... فقط داستانارو میخونم... اما بازم حوصله ام سر میره.... میرم سراغ کتابایی که دیروز خریدم.... ورق میزنم.... اما انگار خوندن بلد نیستم... از صفحات میگذرم... انگار سفیدن.... انگار خالین.. انگار خالیم... خالیم... خالیم....
۳.نمایشگاه امسال به نسبت سال قبل بهتر بود.... هنوز همون بلبشو و بی برنامگی رو میشد دید اما راحت تر میشد کتابارو پیدا کرد.... امسال هم غرفه ها پر بودن از قورباغه ات را قورت بده! و کی پنیر مرا جابه جا کرد!... و راز.... این سه تا احتمالا جزو پر فروشهای نمایشگاهن.... و رمانهای ایرانی.... !!!!!
۴.اون روز حرفامو زدم... چیزایی که فکر نمی کردم بتونم بگم رو گفتم.... اما چه فایده.... زود خام میشم... زود...حداقل خیالم راحته حرفامو زدم....
۵.کاش بهار تموم نشه... همش بهار باشه... بهار... بهار... بهار..... یعنی میشه؟... میشه زمان وایسه.. میشه من همینجا وایسم خدا؟.. میشه؟... میشه هیچی عوض نشه؟.. میشه ؟...
۶.اینو میدونستین....استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتريهاي موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزايش ميدهد...!!!! (:( )
۷.فکر میکنید آدمی باشه که صبح به هوای درس خوندن زود از خواب بیدار بشه و بجای درس بره اینترنت؟.... فکر میکنی آدمی باشه که کلی سر استاده غر بزنه و بگه امتحان داره و کلاسو تعطیل کنه اما جای درس خوندن بره پارک ولگردی؟... فکر میکنید آدمی باشه که ۱۰۰ صفحه درس نخونده داره اما نشسته داره وبلاگ آپ میکنه؟.... فکر میکنید نیست؟... اشتباه میکنید.... من می باشم...
۸.شاد باشید....!!!

