سلام.....
۱. حالا که این قصه به پایان میرسد
بی رودربایسی!
شما هم در قتل من دست داشتهاید...
۲.اگه فقط ۲۴ساعت زنده باشم:
احتمالا اون موقع دیگه قدر لحظه هامو میدونم.... چند وقته پیش خواب دیدم رفتم دکتر گفته فقط 6 ماه زنده ام... یادمه تو خواب کلی گریه زاری کردم و نشستم تصمیم گرفتم که چیکار کنم و چیکار نکنم.... بعدشم که بیدار شدم خیلی فکر کردم و با خودم گفتم اگه واقعا یه روزی واسم روز شمار بزارن بازم اینطوری زندگی میکنم؟... اما 24 ساعت... انقدر کمه که مجبوری فقط به اصلیا برسی.... اگه از طلوع افتاب امروز در نظر بگیریم تا طلوع فردا.... اول از همه تمام وسایلمو جمع میکنم و نصفشو میریزم دور که شامل دفتر خاطرات و یادگاریها و این جور چیزا میشه... بقیه شم میریزم تو چمدونم تا بعد از مرگم کسی مجبور نشه جمعشون کنه... بعد دفتر تلفنو برمیدارم و به همه اون 9 نفر دیگه که چند سال پیش یه قرار واسه 10 سال بعدش گذاشتیم زنگ میزنم (به اون قرار 3 سال مونده).... از همشون خداحافظی میکنم و میگم جای منم اون روز خالی کنن... همه بدجنسیا و خراب کاریارو هم لو میدم... بعد با اون دوتا میزنم بیرون... هر جا که اونا بگن... آخه همیشه منم که میگم کجا بریم، چیکار کنیم... تا غروب هر جا که بخوان میریم و کلی اعتراف میکنم... مثلا میگم اون روز که اون توی دستشویی گیر کرده بود و نمی تونست بیاد بیرون... من در دستشویی رو از بیرون گرفته بودم و اون یکیمون الکی میزد به در که در باز نمیشه... الکی جیغ جیغ میکردیم و اون داشت سکته می کرد و فکر میکرد دیگه هیچ وقت از اون دستشویی نمیاد بیرون... آخه هنوزم نمیدونه و فکر میکنه واقعا گیر کرده بوده و تلاش ما باعث شده در باز بشه!!!... و یا... میدونین ما کلی بلا سر هم اوردیم... بعدش باید حتما دو تا لیوان بزرگ آب انار بخوریم... دیگه به حرفای اون دو تا گوش نمی دم که حالم بد میشه... دیگه اهمیتی نداره... بعدش با هام کلی برقصیم... انقدر که از پا بیفتم... و دیگه... بهشون بگم که شما دو تا رو یه دنیا دوست دارم... و غروب میرم پیش اون.. همه حرفایی که این مدت توی دلم مونده بود و همیشه گذاشتم واسه یه وقت دیگه بهش میگم... آخه من همیشه فکر میکنم وقت هست... وقت دارم واسه گفتن یه حرفایی... اما تا به خودم میام میبینم دیر شده... حرفامو که زدم خالی که شدم... پیاده میام خونه... شب میام سراغ اینجا و یه پست خدافظی توپ مینویسم.. بعدش از شب تا صبح میشینم پیش مامان... از همه آدما که دل بکنم از اون نمی تونم... وقتی یه دختر باشی مامانت واست میشه همه دنیا... و نگاش میکنم... تا طلوع خورشید بشه.. ببینمش و برم...
دعوت: انقدر سابقم تو بازیای وبلاگی خرابه که روم نمیشه کسی رو دعوت کنم... همه آدمای این لینکدونی من از طرف من دعوت... خیلی بازی شیرینی نیست... اما هر کی دوست داره بنویسه....
۳.چیز دیگه ای ندارم که دلبسته اش باشم.. که رها کردنش واسم سخت باشه.. راحت دل میکنم...
۴.چند روز من باید توی خونه حکمرانی کنم... ها ها ها.. البته باید کارای خونه رو هم بکنم... مامان و بابا رفتن سفر...
۵.پست بعدی... یه روز ویژه، یه سفر ویژه...
۶.زن هنوز آرام می خواند.. I NEED YOU....
۷.اینو میدونستین....نهنگها هم عاشق می شوند و در سفر ها با هم آواز دسته جمعی می خوانند...!!!!!!
۸.شاد باشید...!!!

