تبليغاتX
آسمان من

سلام.....

 

۱. حالا که این قصه به پایان می‌رسد
بی رودربایسی!
شما هم در قتل من دست داشته‌اید...

 

۲.اگه فقط ۲۴ساعت زنده باشم:

 

احتمالا اون موقع دیگه قدر لحظه هامو میدونم.... چند وقته پیش خواب دیدم رفتم دکتر گفته فقط 6 ماه زنده ام... یادمه تو خواب کلی گریه زاری کردم و نشستم تصمیم گرفتم که چیکار کنم و چیکار نکنم.... بعدشم که بیدار شدم خیلی فکر کردم و با خودم گفتم اگه واقعا یه روزی واسم روز شمار بزارن بازم اینطوری زندگی میکنم؟... اما 24 ساعت... انقدر کمه که مجبوری فقط به اصلیا برسی.... اگه از طلوع افتاب امروز در نظر بگیریم تا طلوع فردا.... اول از همه تمام وسایلمو جمع میکنم و نصفشو میریزم دور که شامل دفتر خاطرات و یادگاریها و این جور چیزا میشه... بقیه شم میریزم تو چمدونم تا بعد از مرگم کسی مجبور نشه جمعشون کنه... بعد دفتر تلفنو برمیدارم و به همه اون 9 نفر دیگه که چند سال پیش یه قرار واسه 10 سال بعدش گذاشتیم زنگ میزنم (به اون قرار 3 سال مونده).... از همشون خداحافظی میکنم و میگم جای منم اون روز خالی کنن... همه بدجنسیا و خراب کاریارو هم لو میدم... بعد با اون دوتا میزنم بیرون... هر جا که اونا بگن... آخه همیشه منم که میگم کجا بریم، چیکار کنیم... تا غروب هر جا که بخوان میریم و کلی اعتراف میکنم... مثلا میگم اون روز که اون توی دستشویی گیر کرده بود و نمی تونست بیاد بیرون... من در دستشویی رو از بیرون گرفته بودم و اون یکیمون الکی میزد به در که در باز نمیشه... الکی جیغ جیغ میکردیم و اون داشت سکته می کرد و فکر میکرد دیگه هیچ وقت از اون دستشویی نمیاد بیرون... آخه هنوزم نمیدونه و فکر میکنه واقعا گیر کرده بوده و تلاش ما باعث شده در باز بشه!!!... و یا... میدونین ما کلی بلا سر هم اوردیم... بعدش باید حتما دو تا لیوان بزرگ آب انار بخوریم... دیگه به حرفای اون دو تا گوش نمی دم که حالم بد میشه...  دیگه اهمیتی نداره... بعدش با هام کلی برقصیم... انقدر که از پا بیفتم... و دیگه... بهشون بگم که شما دو تا رو یه دنیا دوست دارم... و غروب میرم پیش اون.. همه حرفایی که این مدت توی دلم مونده بود و همیشه گذاشتم واسه یه وقت دیگه بهش میگم... آخه من همیشه فکر میکنم وقت هست... وقت دارم واسه گفتن یه حرفایی... اما تا به خودم میام میبینم دیر شده... حرفامو که زدم خالی که شدم... پیاده میام خونه... شب میام سراغ اینجا و یه پست خدافظی توپ مینویسم.. بعدش از شب تا صبح میشینم پیش مامان... از همه آدما که دل بکنم از اون نمی تونم... وقتی یه دختر باشی مامانت واست میشه همه دنیا...  و نگاش میکنم... تا طلوع خورشید بشه.. ببینمش و برم...

 

دعوت: انقدر سابقم تو بازیای وبلاگی خرابه که روم نمیشه کسی رو دعوت کنم... همه آدمای این لینکدونی من از طرف من دعوت... خیلی بازی شیرینی نیست... اما هر کی دوست داره بنویسه....

 

۳.چیز دیگه ای ندارم که دلبسته اش باشم.. که رها کردنش واسم سخت باشه.. راحت دل میکنم...

 

۴.چند روز من باید توی خونه حکمرانی کنم... ها ها ها.. البته باید کارای خونه رو هم بکنم... مامان و بابا رفتن سفر...

 

۵.پست بعدی... یه روز ویژه، یه سفر ویژه...

 

۶.زن هنوز آرام می خواند.. I NEED YOU....

 

۷.اینو میدونستین....نهنگها هم عاشق می شوند و در سفر ها با هم آواز دسته جمعی می خوانند...!!!!!!

 

۸.شاد باشید...!!!

+ تاريخ چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:48 نويسنده نسرين |

سلام...

۱.می‌گویم: سلام
کسی جوابم نمی‌دهد
پس خدانگهدار می‌گویم!
شاید از سر اتفاق
کسی دست‌هایش تکان بخورد...

۲.گوشی میلرزه... هنوز میلرزه و باز اسم تو جلوی چشمامه... چی شده؟... می ترسم جواب بدم... چی باید بگم؟...

۳. توی صداش ناباوری موج میزنه...  میگه: نه؟... یعنی چی که نه؟... حالا که من می خوام بمونی تو میگی نه؟... و من با صدای لرزانم و یک دنیا تردید میگم: همین که گفتم نه .. من نمی تونم... مکث میکنه... چند ثانیه سکوت...: تو عجیب ترین دختری هستی که توی تمام عمرم دیدم... اصلا نمی تونم بفهمم چطور آدمی هستی... می خندم... از عصبانیت و غم می خندم... مثل همیشه که پیش تو خندیدیم و استیصال و تردیدم رو نشون ندادم... ( نگو مغروری).... میدونم یکم دیگه ادامه بدم اشکام میاد پائین... میگم ببین من دیگه نمی تونم حرف بزنم خدافظ... با تعجب: ولی من... من: باید برم خدافظ... گوشی رو می بندم و میزارم این قطره ها بیان پائین.... حتی نمی دونم چرا گریه میکنم... نمی دونم... نمی دونم... دارم به رسم عجیب زمونه فکر میکنم...  و تردید... تردید... تردید...

۴.حساباش غلط از آب در اومده.... احتمالا فکر میکرده از خوشحالی پس میفتم...

۵.این که هنوز توی فکرت و قلبت باشه و نبینی او را بهتره تا این که ببینی و جایی در قلبت براش نداشته باشی.... تمام مدتی که باهاش حرف میزدم... این توی سرم میچرخید... مرسی بانو... کمکم کردی... خیلی...

۶.گوشی هنوزم میلرزه... میلرزه... درست مثل دلم ... دستم...

۷.پست بعدی...* 24 ساعتِ انتهایی ِ حضور *...

۸.شاد باشید...

+ تاريخ شنبه 25 خرداد1387ساعت 15:42 نويسنده نسرين |

سلام....

۱.هميشه اينگونه خواهد بود ؟
كه تمامي روياها و آن چه در قلبم است
در دستان باد
چون گيسوان سياهم
گيج و سرگردان بماند....

۲.انگار هر چه بخواهی به چیزی فکر نکنی... بخواهی از آن ننویسی.... بخواهی با هر آهنگ ... هر لبخند.... هر اشک... بیادش نیوفتی نمی شود.... انگار بدتر می شود... انگار همه جا بوی او را می گیرد... همه چیز رنگ او را میگیرد... همه چیز او می شود و تو چشم برای دیدنش... دیروز اتفاقی یک از دوستان قدیمی را توی خیابان دیدم... کسی که فکر نمی کردم دیگر هیچ وقت ببینمش... از این دوستانی که دیگر از خاطرت می روند... یعنی خودشان می خواهند که بروند.. اما یکهو جلویت سبز می شوند...  دنیای کوچکی است... اما نمی دانم چرا توی این کوچکی تو نیستی... چرا همه ی آدمها را باید ببینم اما تو را نباید ببینم... چرا هر کسی را که دیگر نمی خواهم ببینم... دیگر هیچ کجای زندگیم نیستند باید ببینم اما تو را نه.... چرا؟... تو به من بگو چرا؟... باید از خیالم بروی؟... باید از تو بدم بیاید؟... باید دیگر نخواهمت؟... آن وقت می شود که تو را ببینم؟.. می شود؟... آن موقع دیگر به چه دردم می خورد... آن موقع می شوی مثل همه آدمهای دیگر... مثل این همه آدم که هر روز از کنارم می گذرند و بودن و نبودنشان یکیست... آن وقت دیگر می خواهم چه کنم این دیدن را؟... دنیای مزخرفیست... خیلی مزخرف... این روزها بیمارم.. بیمار نبودنت... باورت می شود؟... من که هنوز باور نکرده ام که همه مریضی این مدت عصبی است... دکتر اشتباه می کند؟... مگر نه؟...

۳.حیف نمیشه بمونی کنارم... من که جز تو کسی رو ندارم... کاش که پیشم بمونی یه لحظه ...این یه لحظه به یک عمر می ارزه.... من نمی خـــــــــــــــــــــوام که با غم بسازم... من نمی خـــــــــــــــــوام به اشکام بنازم....

۴.عوض می شود... به زودی فضای اینجا هم عوض میشود... این تکرار کلمات عوض می شود... مطمئنم...

۵.نیازی به تقلب نبود.. یعنی نمی شد تقلب کرد... نصف تستارو بلد بودم... بقیه شم دلی زدم... دلم میگفت میشه دو میزدم دو... به همین راحتی!!...

۶.دارم آروم میشم... زمان... داروی خوبیه.. هر چی بیشتر میگذره آرومتر میشم... اما خیال تو کم رنگ نمیشه... به همه چی عادت می کنیم... با همه چی کنار میایم... مزخرفه...

۷.شعر بالا از خانم هُريكاوا تايكِن مُيين نُ!! می باشد...(شاعر ژاپنی)

۸.اینو میدونستین...در ۱۰ سال اینده استرس باعث ۵۰ در صد از مرگ و میرها خواهد شد...!!!!

۹.شاد باشید...!!!

۱۰.جواب کامنتها عرض شد...

+ تاريخ چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 10:18 نويسنده نسرين |
 

سلام...

۱.زندگی، بازی ست

بازی،

هم-پیاله‌ی شادی ست

شادی‌ ِ بازی که خاموش شد

تصویر ترا آینه پس نمی‌دهد.

 

گاهی اندکی ابهام

در خاطره‌ای که پیوندِ چندانی با تو ندارد

ساعت را نامناسب می‌کند

و در حوصله‌ی خانه

چمدانی می‌ماند

که هیچ هتلی را نمی‌شناسد.

پس که می‌زنی پرده را

در هوای هوا،

پیراهنی در آینه می‌بینی

که هیچ تنی را نمی‌شناسد.

 

دستت را در خوابِ من فرو کن !

بازی قرار است این بار

با دستِ تو آغاز شود

دستی که در آینه پیداست

و آینه پیدا نیست.  (محمود فلکی)

۲.به شدت درس نمی خونم... به شدت بی خیالم... به شدت تنبل و به شدت (...) .... مثل آدمهایی که میگن بی خیال یه چیزی میشه دیگه... فوقش نمره نمیارم... همین!!!...

۳.هنوز نفهمیدم چه مرگمه... ذهنم پر از تناقضه ... پر از چیزایی که معنی شونو نمی فهمم... پر از حسایی که نمیتونم مهارشون کنم... پر از افکاری که قبلا نداشتم... چیزایی که قبلا نهی شون میکردم... دارم همه فکرایی که تو گذشته داشتم رو رد میکنم... دیدی آدم یه چهار چوبایی واسه رفتاراش، کاراش، حساش و ... داره.... حالا من دارم میزنم زیر همه چیز.... دارم همه رو نقض میکنم... دارم قانونای تازه میریزم... البته به قول اون دو تا دارم گند میزنم به فکر و زندگی و آینده و همه چیم...!!!

۴. کاش میفهمیدی... کاش میفهمیدی که چقدر بیزارم از آدمهایی که فقط جسمم را می خواهند... کاش میفهمیدی که هیچ چیز مثل این آزارم نمی دهد که تو فقط به جسمم فکر کنی... کاش میفهمیدی تا انقدر از خودم و جنسم و زن بودنم بیزار نشوم... با تو شکستم... از همه چیز بریدم... و سوختم... در آتشی سوختم که هم تو را می سوزاند هم زندگیت و هم همه چیز مرا.... پس برو... تو را به همه اعتقاداتت قسم... برو... فقط برو.... از خوابهایم.. از رویاهایم... از روزهایم.. از لحظه هایم... برو... فقط برو...

۵.دیروز یه خوابی دیدم... هر چه کردم گریه کنم نشد.... وقتی بیدار شدم گلوم درد می کرد... یه چیزی چسبیده بود بیخ گلوم و داشت خفه ام میکرد... نشستم به گریه... ترسناک نبود... نگران کننده بود...

۶.چند روز پیش... شروع کردم به گشتن تو پستات... اونایی که نخونده بودمو خوندم... بعضیارو دوباره خوندم... اما هر چی گشتم تا ببینم از کجا گمت کردم نفهمیدم... پیدا نکردم از کجا باهات غریبه شدم... پیدا نکردم سر خط رو... اما از امروز که یه پست تازه ازت خوندم انگار دوباره دارم پیدات میکنم.... انگار دوباره داری میشی همون دوست قدیمی...

۷.هر چی به یه روش جدید واسه تقلب فکر میکنم به نتیجه نمی رسم... اگه همه وقتایی که صرف فکر کردن به تقلب گذاشتم میشستم درس میخوندم الان کتاب تموم شده بود....

۸.توام فکر میکنی من سنگدلم؟... یا دل ندارم؟... دارم به خدا...

۹.نمی دونم می خوام چیکار کنم... خودمم نمی دونم... هنوز نتونستم تکلیف خودمو با خودم روشن کنم... نمی فهمم معنی کارامو... نمی فهمم...

۱۰.رفتمو تنهات میزارم با یه دنیا گله... واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله...روزی که چشماتو دیدم چشم از همه بریدم... اما دریغ از عشق تو... دیگه تمومه.. شادی حرومه... به قلب خسته ام زدی نشونه... دیگه نمی خوام دل دیونه ازخاطراتم چیزی بمونه... ای وای از اون همه احساس... شد پرپر نگاه تو... حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو... حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم... می خوام بدونی چشمامو روی تو بستم....

۱۱.نظرت پیش من محفوظه.. مرسی...

۱۲.اینو میدونستین...خوردن کاهو مانع ریزش و سفید شدن موها میگردد...!!!

۱۳.شاد باشید..!!!

۱۴.اوضاع  دانشگاه خیلی خرابه... فقط دعا کنید...

۱۵.تموم شد ... دانشگاه...

+ تاريخ جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:6 نويسنده نسرين |

 سلام...

 

۱.باران می خواهم

بی هیچ تحمل

هوا می خواهم

بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم

بی هیچ تحمل کتمان

***

چه بغض بسته ای ست تمنا

در این زمین کویری ترک خورده

چه جان خسته ای ست در من

در این بی کرانۀ ابری (اقبال معتضدی)

 

۲. همیشه از اینکه نقش بازی کنم بدم میومده... همیشه از اینکه هر جا یه نقاب به صورتم بزنم بدم میومده... همیشه از اینکه خودم نباشم بدم میومده... اما بر خلاف همه این دوست نداشتنا... دارم با نقابای مختلف زندگی میکنم... توی خونه یه جورم... با دوستامم یه جورم.. وقتی با اونم یه جورم... انگار شرایطه که به من میگه چطوری باشم... اما این روزا هر چه می کنم با نقاب باشم نمیشه... هر چه می کنم این غم رو کسی نفهمه نمیشه... هرچه میکنم که مثل قبل باشم تا کسی به رفتارام شک نکنه نمیشه.... این روزا که بیشتر خونه ام اون انگار فهمیده من یه چیزیم شده... یه جورایی نگام میکنه... شاید به این سکوت من تو خونه عادت داشته باشه اما مطمئنا به سرگشتگی و بی قراریم عادت نداره.... مطمئنا به بی حواسی من عادت نداره... من شنونده خوبیم... وقتی یکی حرف میزنه کاملا به حرفاش گوش میدم... حتی اگه حرفاش مهم نباشه یا تکراری باشه .... حواسم به نوع حرف زدن و کلمات هست... که اگه چیزی ازم پرسید بتونم جواب بدم.... اما این روزا اون باید چند بار حرفارو تکرار کنه تا یادم بیاد در مورد چی حرف میزدیم... باید چند بار صدام کنه تا بشنوم و جواب بدم... نمیتونم اون لبخند همیشگی و لعنتی مو رو لبم نگه دارم... نمی تونم افکارمو به دست بگیرم .... یهو پر میکشه میره به جایی که نباید... نه که نخوام آروم باشم... نه که نخوام انقدر خودمو اذیت نکنم... می خوام... می خوام که تمومش کنم.. تموم کنم این همه بی قراری و فکر و خیالو اما نمیشه... دست خودم نیست... حالا با هر صدای گوشی قلبم از جا کنده میشه... شروع میکنه به تاپ تاپ کردن... غیر ارادی میپرم سمت گوشی... مطمئنا نمی تونم برق توی چشمامو قایم کنم.... نمی تونم لرزش دستامو قایم کنم... نمی تونم.... نمی تونم به هیچ کس دیگه ای بجز تو فکر کنم... نمی تونم هیچ کسه دیگه ای رو بجز تو اونور خط تصور کنم.... و بعدش وقتی تو نیستی... یهو مطمئنا انقدر قیافه ام گرفته و ناراحت میشه که نمی تونم اونم قایم کنم.... غمی که میاد تو صورتم و چشمام نمی تونم قایم کنم... و اگه تو باشی شادی که میریزه تو وجودمو نمی تونم قایم کنم.... لبخنده میاد میچسبه به صورتم و همه حواسم میاد سمت آدمی که اونوره خطه.... و اگه تو باشی و بخوام باهات حرف بزنم مطمئنا شادی و لرزش توی صدامو نمی تونم قایم کنم.... من با تو هیچی رو نمی تونم قایم کنم... من با تو فقط یه چهره دارم... با تو فقط یه نقاب دارم... با تو من کسه دیگه ای میشم.... یا نه با تو من خودم میشم...با تو من.... حتی اگه نباشی... حتی اگه مثل حالا رفته باشی بازم با تو من یکی ام... تو اومدی منو عوض کردی و رفتی.... تو اومدی منو زنده کردی .... اما وقتی رفتی انگار دوباره مردم... انگار دوباره خفه شدم...  اما همون آدم نشدم.... با اینکه می تونم کاری کنم که باشی اما نمی کنم این کارو.... بخاطر خودم کسه دیگه ای رو نابود نمی کنم.... بخاطر خودم راضی به غم چند نفر دیگه نیستم.. الان فقط یکی غم داره اونم منم... منم که مهم نیستم... تو مهمی و آدمای دور و برت... میگذرم از خودم... میگذرم... میگذرم از تو.... هر چقدر سخت... هر چقدر کشنده... میگذرم... میتونم..آره میتونم...

۳.بعد از مدتها همه رو ریختم بیرون.. یه نفس نوشتم... شاید حداقل این کار آرومم کنه...

۴. این اولین و آخرین پستیه که از اون مینویسم... قول میدم.... اینم میتونم... آره میتونم...

۵. شاد باشید...!!!

+ تاريخ دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 0:15 نويسنده نسرين |
 سلام...

۱.روزی مرد ثروتمندی ,پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به اونشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند,چقدر فقير هستند ان دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت راجع به مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسيد :ايا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر!، پدر پرسيد: چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی ؟ پسر کمی انديشد و به آرامی گفت: فهميدم که ما در خانه يک سگ دارم و انها چهارتا .مادر حياطمان فانوس های تزيينی داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود می شود,اما باغ آنها بی انتهاست! باشنيدن حرفهای پسر ,زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد:
متشکرم پدر,تو به من نشان دادی ما چقدر فقير هستيم !

۲.فکر میکنم خیلی آدم بدبینی ام... حرفارو باور نمیکنم... مخصوصا حرفایی که مربوط به دوست داشتن و این چیزا باشه... همش حس میکنم دروغه.... دست خودم نیست نمیتونم باور کنم... گاهی ام فکر میکنم از سنگم... از یخم... سردم.... هر چی که هست این روزا بیشتر از همیشه این حسو دارم... این روزا که انگار با همیشه فرق دارن.. این روزا که هر دقیقه و ثانیه اش دارم با خودم میجنگم.... این روزا که با کارام ،با حرفام دارم تلخشون میکنم... گاهی حس میکنم فقط بلدم خوشی هارو نبینم و تلخشون کنم.... گاهی حس میکنم زیادی سخت میگیرم... زیادی حس میکنم بزرگم.. زیادی می ترسم.. و می ترسم... گاهی ام دست خودم نیست... مثل چیزی که توی سرشتت باشه .. چیزی که نتونی عوضش کنی... جزئی از توئه...

 ۳.میدونی فکر میکنم تا همین چند ماه پیش بیشتر به دور وبرم نگاه میکردم... بیشتر دقت میکردم به آدمای دور و برم.... اما این روزا انگار فقط خودمو میبینم... خودم... کارام... حرفام... هر چیزی که به من ربط داره... شاید همینه که همه میگن عوض شدی.. شاید همینه که بچه های دانشگاه.. دوستای قدیمی ... توی خونه... حتی توی این صفحه های مجازی... میگن یه آدم دیگه شدی... ولی انگار فقط منم که از فرط دقیق شدن به خودم هیچ تغییری نمی بینم... وقتی هم میپرسم چه فرقی کردم.. میگن یه جوری شدی... چه جوری؟... نمی دونم... راستش هنوزم گاهی فکر میکنم خودمو نشناختم... هنوز نمیدونم چرا بعضی وقتا کارای عجیب غریبی می کنم؟...نمیدونم چرا بعضی وقتا چیزایی میگم که نباید... گاهی حتی از خودمم میترسم.. از وقتایی که عصبانی میشم و کارام دست خودم نیست... مثل آدمایی شدم که توی سرشون پر از سواله.... آدمایی که انگار بی هدفن... آدمایی که انگار گاهی نمی دونن چرا زنده ان و چرا زندگی میکنن...

۴.بند ۴ پست قبل رو خوندید؟... اگه نخوندی همین الان برو بخونش... خوبه... این دفعه نگفت نه... حالا همه چیز دست اون بالایی اس... ببینم این دفعه که من تونستم آره بگیرم اونم میگه آره یا نه... از همین الان ذوقش داره خفه ام میکنه.... به قول بعضیا.. دلم روشنه که اونم میگه آره.....!!!!

۵.من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو میپرسته... کی برات می میره کی نمیشه خسته.. کی تو رو میزاره روی دو تا چشماش ... کی اگه نباشی میگیره نفسهاش.... یه روز از ۹ صبح تا ۱۲ شب...

۶.وقت کتاب خوندن ندارم... ایضا فیلم دیدن... اصلا خوب نیست... با این حال هفته پیش یه روز از صبح یه کتاب رو شروع کردم و غروب تموم شد.... این جوری خوندن رو دوست ندارم... کتاب رو باید آروم خوند و فکر کرد و جای آدماش زندگی کرد... این جوری بهم میچسبه... با اینکه از تابستون خوشم نمیاد اما واسه این ساعتای بیکاری و کتاب خوندن منتظرشم... وقتایی که بی خیال بی خیال.... دراز بکشم زیر باد خنک کولر .. یه آهنگ آروم و ترجیحا غمگین!! بزارم ....و یه کتاب شونصد صفحه ای رو بخونم.... اگه پنجره اتاقم به سمت دریا باشه بجای باد کولر نسیم دریا بخوره به صورتم بهتره... یا... بی خیال یواش یواش داره چیزای!!! دیگه ام بهش اضافه میشه....

۷. همه نوشته های بالا برای هفته قبله... حس نوشتن نیست... مثل وقتش... اما احتمالا ۱ ماه دیگه دوباره همه چیز عادی میشه و میتونم هر روز بنویسم...

۸.آرامشی که دیروز پیشت داشتم هیچ وقت تجربه نکرده بودم... کاش بازم بودی... کاش انقدر مغرور نبودم ... کاش میشکستم این غرور لعنتی رو و نگهت میداشتم... کاش انقدر دوست نداشتم... کاش انقدر دوسم نداشتی... کاش...

۹.من بی تو هیچم ... تو باورم نکن... خیسم ز گریه.. تنها ترم نکن... عاشق نبودم تا با تو سر کنم... آتش نبودم خاکسترم نکن... اگه عاشقت نبودم.. اگه بی تو زنده بودم... تو بمون که بی تو غصه می خورم... اگه دل به تو نبستم ... اگه این منم که هستم... ولی از هوای گریه ات پرم... اگه شکوه دارم از تو ... اگه بی قرارم از تو... تو بمون که آشیانه ام تویی... به هوایت ای ستاره... به تو میرسم دوباره... اگه عاشقم بهانه ام تویی... دل کنده بودم از هم زبونیت... پنهون نکردی از من نشونیت... من پا کشیدم از عهد بسته ام... تو پا فشردی بر مهربونیت... اگه هم زبون نبودم... اگه مهربون نبودم... چه کنم دل این دل شکسته رو... اگه سرد و مرده بودم... اگه پر نمی گشودم... به تو بستم این دو بال خسته رو...

۱۰.بند ۴ این پست رو خوندی؟.... اون بالایه هم گفت آره....

۱۱. دلم واسه خودم میسوزه.. هی خدا تو چی؟... دلت نمی سوزه؟... خسته نمیشی از اینکه هی بد بیارم و به تو گله کنم؟... خسته نمیشی؟... من که خسته شدم....

۱۲.اینو میدونستین....بیشتر سر دردهای معمولی از کم نوشیدن اب است...!!!

۱۳.شاد باشید...!!!!

+ تاريخ پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:19 نويسنده نسرين |
سلام...

۱.گفتی اندوه مخور

             چشم به راهم منشین

 اما افسوس

             چون ندانم روز دیدارت کی خواهد بود

                                   بی شکیبم میدارد یادت...

۲.چیزی نیست این روزا که بخواد بیفته به جونم و مجبورم کنه به نوشتن... همه چیز عادیه...و همه چیز مثل همیشه... همونطور که باید باشه.... دوباره آخر ترم و واسه آدمی مثل من تازه شروع درس و کار و تحقیق و.... بدوبدو و نرسیدن... دوباره کلی درس نخونده و جزوه نداشته و ننوشته و تلنبار شده واسه شب امتحان.... من آدم بشو نیستم... خودم میدونم....!!!

۳.به بازی دعوت شدم که اصلا نمیدونم باید از چی بنویسم... ببین هیچ ربطی نداره به تنبلی من توی شرکت تو بازیای وبلاگی اما واقعا نمیدونم باید به چی اعتراف کنم؟....

۴.دوباره از اون موقعیتایی شده که خوب میدونم آخرش چیه ....اما بازم میجنگم و میشکنم...و کنار میام ... میدونم این دفعه هم میگه نه... بازم از خودم متنفر میشم و از همه آدمای دور وبرم بدم میاد... چند روزی گریه میکنم....بعد به خودم قول میدم هیچ وقت این اتفاق رو فراموش نکنم.... و هی غصه می خورم و غصه می خورم... چه فایده؟... هیچی... من آدم بشو نیستم... خودم میدونم...!!!

۵.تموم هستی مو دادم تا که اون یه روز بشه ما.... اخ که هیچکی نمی دونه تو دلم نمونده جز آه.. روز و شب دارم میگردم تا اونو به دست بیارم... اما نه تموم نمیشه دیگه طاقتی نداره... چی بگم خدای خوبم عشق ما برام یه خوابه... آرزوی داشتن اون مثل راه رفتن رو آبه... دوباره پیله کردم بهش... روزی هزار بار....

۶. اون ناراحته و من دارم مثلا دلداریش میدم... حالم از حرفایی که میزنم بهم میخوره... از خودم بدم میاد واسه گفتن این چرتو پرتا.... میدونم وقتی خودم حالم بده و یکی این حرفارو بزنه اصلا بهش گوش نمیدم... بعضی وقتا هم تو دلم بهش بد و بیراه میگم که اصلا درک نمیکنه من تو چه شرایطیم.... اما این روزا واقعا نمیدونم باید بهش چی بگم.. نمیدونم در مقابل سوالای پشت سر هم اون که هی میپرسه حالا من چیکار کنم؟ چی باید بگم... نمیدونم برای اون چشمای پر از غمش که این روزا همش دارن اشک میریزن و با نگاه پر از غصه زل میزنن بهم چیکار کنم... نمیدونم برای این همه درموندگی و استیصال چی کار کنم... کم اوردم... نه حرفی دارم واسه زدن و نه کاری میتونم انجام بدم... تو بگو من چه کنم؟...

۷.جواب کامنتارو میدم...چی؟... من آدم بشو نیستم؟... خودم میدونم!!!

۸.شعر از یوسامی ـ نو ـ اوتومه می باشد... این آقا (نمیدونم شایدم خانوم!!) یکی از شاعرای قدیمیه ژاپنه...

۹.اینو میدونستین....حس بوياييه مورچه با حس بوياييه سگ برابري ميكند...!!!

۱۰.شاد باشید...!!!

+ تاريخ چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 0:34 نويسنده نسرين |