تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"

 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

۲.گوشی رو با خوشحالی بر میدارم.. ـ سلام چطوری ؟ خوبی... ـ سلام نه نسرین بد خیلی بد... ماتم میبره... ـ چی شده؟... ـ هیچی من خیلی بد شانسم.. می فهمم که نمی تونه بگه ... شروع میکنم به گفتن گزینه هام.. هی میگم اون میگه نه بدتر... آخرش میگم چی شده تصادف کرد؟مرد؟.. باز میگه نه نه نه بدتر... میگم مگه بدتر از این میشه؟... و قضیه رو با گریه تعریف میکنه... میدونم اولین نفریم که داره واسش میگه و همیشه تا چند ساعتی بعد از یک اتفاق آدم فکر میکنه مهم ترین فاجعه تاریخه تا یواش یواش زمان که میگذره آروم بشه.. برای همین می زارم گریه کنه.. ناله کنه... چرا ،چرا و ای کاش ،ای کاش کنه.... شروع میکنم به دلداری و واقعا نمی دونم در مقابل سوالش که می پرسه حالا چی کار کنم چی باید بگم... خودمو میزارم جاش و باز نمی دونم چه میکردم توی اون شرایط.... یک ساعتی حرف میزنیم و ناله میکنه.... وسطاش شوخی هم میکنم تا یکم از این حال و هوا بیاد بیرون.. میگم یادته اون موقعه ها می شستیم رمانهای ایرانی رو مسخره میکردیم واسه اتفاقای عیجب غریبی که توشون میافتاد حالا مطمئنم اگه اینو توی یه داستان می خوندیم عمرا باور میکردیم کلی هم بهش می خندیدم... ولی خوب واقعا دنیای کوچیکیه...  بعد از این همه مدت یه نفرو ببینی اونم تو چه وضعیتی... دوباره چرت و پرت میگم و اون جوک مسخره ای رو که همیشه موقع گریه ش واسش تعریف میکنم و رو میگم و دوباره بهم فحش میده و می خنده... قطع که میکنم بازم میرم توی خیال که اگه من بودم چیکار میکردم؟... دو ساعت بعد زنگ میزنم... آروم شده.. داره اتفاقات رو مرور میکنه... داره کنار میاد... داره میبینه که یه فاجعه نبوده یه اتفاق ساده بوده... چیزی که میشه یه راه حل واسش پیدا کرد... هر چند سخت ولی ممکنه.... و شاید به قول آدمای اون کتاب           " زندگی میگذره "...

۳.گاهی فکر میکنم با این همه غیبت میشه اسم منو گذاشت وبلاگ نویس؟.... آخر هفته میریم مسافرت... دو سه هفته ای طول میکشه... احتمالا اول میریم شمال بعد شاید رفتیم اصفهان... مثل همیشه اس...

۴. قبول دارم کار بدی کردم.... یه جورایی بی احترامی بود... کاش باور کنی به نفع هر دو مونه... میدونم پر روام... ولی بازم مثل همیشه منو میبخشی دیگه؟... یعنی امیدوارم که ببخشه...

۵.اینو میدونستین....هر تار موی انسان می تواند تا ۱۰۰ گرم رشد کند...!!!!

۶.شاد باشید...

۷. اینم واسه دعوت تو.... " آن باش که هستی! شادی همین جاست"...

۸.براتون دعا میکنم... امیدوارم بزودی خبر خوش برسه و بتونی خوشیتو با اون کسی که دوست داری قسمت کنی... مرسی که هستی...تو دوست خوبی هستی...

۹.راستی... مخاطب بند ۴ منو  بخشید... .. کاش میتونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 15:12 |
سلام...

۱.مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید
 جرج از خانه چه خبر؟
 خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد
 سگ بیچاره؟!!پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
 پرخوری قربان
 پرخوری؟مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
 گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد
 این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
 همه اسب های پدرتان مردند قربان
 چه گفتی؟همه آنها مردند؟
  بله قربان . همه آنها از کار زیادی مردند
 برای چه این قدر کار کردند؟
 برای اینکه آب بیاورند قربان
 گفتی آب!! آب برای چه؟
 برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان
 کدام آتش را؟
 آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد
 پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود؟
 فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان
 گفتی شمع؟ کدام شمع؟
 شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان
 مادرم هم مرد؟
 بله قربان .زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان
 کدام حادثه؟
 حادثه مرگ پدرتان قربان
 پدرم هم مرد؟
 بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت
 کدام خبر را؟
 خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید .من جسارت کردم قربان خواستم خبر هارا هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان...!!!

۲.مثلا دارن کاری میکنن که من متوجه قضیه نشم.. که من نفهمم چی شده... اما من توی هر فراز و فرود صداشون.. توی همه نگاهای یواشکیشون می تونم بفهمم چی شده.... می توم بفهمم دارن دروغ میگن... اما به روشون نمیارم... میزارم خوش باشن تا موقعی که وقتشه بهشون بگم که از اول همه چیزو میدونستم... امیدوارم اونروز  بتونم خودمو مجاب کنم که بازم با هم دوست باشیم... اما مطمئنم که هیچ وقت بخاطر کارای این روزاشون نمی بخشمشون.... دوست ندارم کسی بازیم بده... خودمم هیچ وقت دوست نداشتم کسی رو به بازی بگیرم... البته اعتراف میکنم یه دو سه باری این کارو کردم... که اون موقع واسه این کارم دلیل داشتم... یه جورایی خودمو توجیه می کردم...و حالا ورق برگشته و نوبت منه که هی بازی بخورم... باور دارم که « از هر دستی بدی از همون دست میگیری »....

۳.به دوست نداشتنی های پست قبلم تابستون رو هم اضافه کنید...

۴. ....

۵.تو بینهایت شب وقتی نگات می خندید... چشمای خیره من اندوهتو نمی دید.... چرا غریبه بودم با غربت نگاهت... تصویرمو ندیدن دو چشم بی گناهت... کاشکی برای قلبت یه اسمون می ساختم... روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم... آینه گریه می کرد وقتی ترو شکستم... ستاره پشت در بود وقتی درارو بستم...تو بودی و سکوتو بارون سرد پائیز... باغچه رو زیر و رو کرد برگای زرد پائیز... حالا من غریبه دنبال تومی گردم.. با قلب آسمونیت کمک کن تا برگردم....

۶.اینو میدونستین...اثر انگشت خواهر و برادر ۶۰٪ شبیه به هم است و دو قلو ها ۹۲٪...!!!

۷.شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت 11:21 |

سلام...

از طرف الناز دعوت شدم به بازی دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی ها

دوست داشتنی هام

۱. اگه بخوام واسه دوست داشتنی هام الویت بزام اول از همه باید بگم... مامانم...

۲.کتاب... بزرگترین سرگرمی من کتاب خوندن ... عاشق اینم که کتاب بخرم یا کتاب هدیه بگیرم... و یه کتابخونه بزرگ داشته باشم...

۳.موزیک .... تمام مدت باید گوش کنم... وقتی می خوام بخوابم، وقتی بیدار میشم... وقتی درس می خونم.. وقتی شادم و وقتی غمگینم...

۴.اینترنت... واقعا این روزا احساس می کنم بد جوری معتاد شدم بهش...

۵.و علاقه همه خانوما ... خرید... تو پاساژا ول گشتن رو دوست ندارم مگر اینکه بخوام واقعا چیزی بخرم...  

۶.دریا.... دیونه وار دریا رو دوست دارم... ساعتها بشینم کنارش و زل بزنم به این بینهایت آبی... هیچوقت از نگاه کردن بهش خسته نمی شم...

۷.عطر.. وای عاشق اینم که انواع عطر و ادوکلن رو داشته باشم...

۸.فیلم دیدنم خیلی دوست دارم... هر چند که این روزا اصلا حوصله ندارم اما کلی فیلم دارم واسه دیدن....

۹.آشپزی کردن رو هم خیلی دوست دارم... البته فقط آشپزی بدون ظرف شستن و تمیز کاریای بعدش...

۱۰. و یه چیزی رو این روزا خیلی دوست دارم داشته باشم.. و اون یه گل فروشیه... یه گل فروشی پر از گلای تازه و خوشبو... وای عاشقشم...

دوست نداشتنی هام

۱. دروغ... از آدمایی که خیلی راحت دروغ میگن بدم میاد حتی اگه  خیلی هم دوسش داشته باشم یه دروغ باعث میشه بی خیالش بشم....

۲.مرگ رو دوست ندارم...

۳.تردید و دو دلی... توی دو راهی موندن رو دوست ندارم... جایی که ندونی باید چیکار کنی... اونقدر تردید که حتی گاهی مجبور به بازگشت بشی...

۴.تعریف الکی از چیزی...

۵.تکرار و روزمرگی....

دعوت: دلفین... پاپتی... متولد ماه مهر... خاتون... ویدا( نی نامه).... و فواد(دیگه خودت میدونی کجا بنویسی)...

پ.ن۱: وتو چه خوب منو شناخته بودی که اولین کادویی که بهم دادی یه عطر  بود.... حالا همیشه این بو منو یاد تو میندازه...

پ.ن۲:امروز اینجا دو ساله شد... اوف انگار بیست سال پیش بود که اولین پستم رو نوشتم.... دوسال پر از فراز و نشیب... پر از خنده و گریه...

پ.ن۳:شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 12:30 |

سلام...

۱.دو ماشین با هم تصادف بدی میکنند، به طوری که هر دو ماشین به شدت آسیب می بینند، ولی راننده ها به طور معجزه آسایی جان سالم به در می برند. وقتی هر دو از ماشین هایشان که تبدیل به آهن قراضه شده بیرون می ایند، خانم راننده می گوید : چه جالب شما مرد هستید، ببینید چه به روز ماشینهایمان آمده! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا سالم هستیم. این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما این چنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم!... مرد با هیجان پاسخ داد : بله ، کاملا با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد! .... سپس زن ادامه داد و گفت : نگاه کنید یک معجزه دیگر، ماشین من کاملا داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است مطمئنا خدا خواسته این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و اشنایی خوش یمن را جشن بگیریم... بعد زن بطری را به مرد داد... مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید، بعد بطری را به زن برگرداند، زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند.... مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟!!

زن در جواب گفت: نه! فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم...!!!

۲.حوصله مهمانی ندارم... اما این روزها مهمانی هایمان بیشتر شده... هر دو هفته یک بار خانه یکی دعوت میشویم ...قرار شده بیشتر با هم باشیم... و هر بار من به زور آماده می شوم... و به زور آرایش میکنم... یک آرایش ملایم... مثل همیشه... حوصله سر و صدا و جیغ و ویغ ندارم اما به خودم نهیب میزنم "سخت نگیر"... وارد خانه که می شویم همه به سمت در هجوم می آورند.. هیچ دلیلی برای در آغوش کشیدن نمی بینم اما او مرا در آغوش میکشد و می چلاند... تجربه ثابت کرده این چلانده شدن بی دلیل نیست... اما باز به خودم نهیب میزنم" انقدر بدبین نباش دختر"... هیچ تلاشی برای روبوسی با بقیه نمی کنم اما بقیه هم روبوسی می کنند...  و من می نشینم گوشه ای از اتاق روی یک مبل تک نفره...  همه به گروه های دو نفره و چند نفره نشسته اند به حرف و من فقط نگاه می کنم... چهار نفر هم نشسته اند کف زمین و هی ورق پرت می کنند کف زمین و بد و بیراه می گویند و بلند بلند می خندند... و من زل میزنم به ورقهای که هی ولو می شوند و هی جمع می شوند و هی بُر می خورند و دوباره ولو می شوند و دوباره جمع می شوند... او می آید به طرفم.. تو خیالم.. ـ چیه؟ چرا انقدر پکری؟... من با یه لبخند مسخره : نه بابا خوبم... ـ چه خبر؟... و سر حرف را باز میکند و مینشینیم به چرت و پرت گفتن و خندیدن .... درونم غوغاییست و ظاهرم را آرام نشان میدهم... پرم از حس گریه اما می خندم... تا پاسی از شب همین است.. گروه گروه که می گویند و می خندند و ورق بازی میکنند و می خورند... و نیمه های شب پدر و مادرها صدا می زنند برای رفتن و بچه ها که گوش شنوا ندارند و هی می گویند ۱۰ دقیقه دیگه... هی این ۱۰ دقیقه ها کش می آید و می بینی ساعت ۲ شده... دوباره روبوسی و خداحافظی ... به خانه که می رسی باز بوی خانه و آرامش و خستگی... و باز به این نتیجه میرسی " هیچ جا خونه خود آدم نمیشه"... اما همیشه هم این ضرب المثل مصداق ندارد... دارد؟...

۳.شده قصه هر هفته ما... خوش میگذره... راستش توی این مدت فهمیدم ادما گاهی خودشونن که خودشونو وادار میکنن به غم.. خودشونن که حس غم و شادی رو تعیین میکنن... خودشونن که با جمع راه میان... گاهی هم رنگ جمع می شن و گاهی خودشونو جدا میکنن.... این روزا با اینکه میدونم میتونم شاد باشم.. می تونم بی خیال بشم... نمیشم... شاد نمیشم.. بی خیال نمی شم... نمی تونم تعریف درستی از ذهنیاتم کنم... یه چیزی آزارم میده... یه چیزی که می ترسونتم.. یه چیزی که نمی تونم بگمش.. یه چیزی که همش همراهمه... همیشه ترسش تو وجودمه... دو راه داره یا باهاش کنار بیام یا کاری رو کنم که خیلیای دیگه میکنن... توی این چند ساله اخیر فهمیدم که نمی تونم باهاش کنار بیام... راه دومم فعلا نمی تونم ... برای همین انقدر گاهی آشفته ام.. درمونده ام... غمگینم... شاید اون تلخی و غمی که میگین تو نوشته هامه اثر همین جنگ درونمه... 

 

۴. هیچ وقت ... توی روزای با هم بودنمون فکر نمی کردم... یه روزی ... انقدر دلتنگت بشم... انقدر که فقط به شنیدن صدات هر چند کوتاه راضی بشم... انقدر که دلم بی تاب باشه حتی واسه از دور دیدنت... با این حال از همون روز دیگه از اون مسیر همیشگی بر نگشتم خونه... اگه هم برگشتم موقعی بود که مطمئن بودم نیستی... مطمئن بودم نمی بینمت... انگار از دیدنت ترسیدم.. یا شایدم غرورم نذاشت... اما این روزا یواش یواش داره داغ نبودنتو حس میکنم... درست مثل داغی که وقتی سرد میشه تازه حالیت میشه چی شده... تازه جاش درد میگیره... ولی میسازم... کنار میام... هر چند که خیلی سخته.. خیلی....

 

۵. من : اگه فقط یه بار دیگه زنگ بزنم خونه تون مشغول ناله و گریه باشی من میدونم و تو... اون : نه که خودت وضعت از من بهتره... نمی دونم باید چی بگم... پررو بازیم گل میکنه... من : تو به من نگاه نکن شرایط من با تو فرق میکنه... پررو بازیش گل میکنه... اون: هیچ فرقی نمیکنه تازه من که از تو بهترم کمتر گریه میکنم تو وضعت از من خرابتره... میدونم راست میگه اما کم نمیارم.... من: همین که گفتم گریه کنی پا میشم میام خونه تون یه کتک سیر بهت میزنم...لوس بازیش گل میکنه.... اون: میای؟ خدایی دلم کتک می خواد توام همش میگی میام اما نمیای... من : منم دلم کتک می خواد میگم فردا که هم دیگه رو دیدم یه کتک سیر همه دیگه رو بزنیم موافقی؟... اون : آره پایه ام ، راستی فردا... و حرفو عوض میکنه.. تا مثلا یادم بره داشته گریه میکرده...

 

۶.این پست رو وقتی نوشتم که فکر میکردم اصلا نوشتنم نمیاد....!!!

 

۷. از همه تبریکا برای تولدم ممنونم...

 

۸.اینو میدونستین.... مزه سیب ، پیاز و سیب زمینی یکی است، و به خاطر بوی آنهاست که طعم متفاوتی دارند...!!!!

 

۹. شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 11:11 |
سلام...

۱.فکر می‌کنی
برای فریب‌دادن شب
                   چقدر باید مهربانی کرد؟...

۲. توی این ۵ روز اگه همه خوابای نصفه نیمه منو جمع کنی سر جمع ۱۰ ساعت نمیشه... انگار هی می خواستیم بیشتر بیدار باشیم تا بیشتر با هم باشیم... تا بیشتر از این لحظه ها داشته باشیم... خوب بود... یعنی خیلی خوب بود... همش به خنده و رقص و جیغ و تفریح گذشت... هر چند که گاهی غم و دلتنگی دست از سر آدم بر نمیداره... هر وقت از هم غافل می شدیم یکیمون میزد به سرش و یه گوشه گیر می اورد میزد زیر گریه... برای همین حواسمون بیشتر به هم بود... خیلی بیشتر از قبل... شب تولدم تقریبا تا صبح بیدار بودیم و میزدیم و می رقصیدیم.. یکی از بهترین تولدای عمرم بود... دلم برای این روزا تنگ میشه...

۳.گیر دادم به این آهنگه... اشک من باز دونه دونه میریزه آروم روی گونه... از همون روزی که رفتی دل من داره بهونه... یادت رفت اون همه قول و قرارو... یادت رفت اون هم خاطره هارو.. یادت رفت یکی اینجا به پات نشسته.... جز تو به هیچکی دل نبسته .... یادت رفت.. یادت رفت...

۴. از انتظار بیزارم.... اما اون روز از صبح تا شب دلم تو رو خواست... دلم یه خبر از تو می خواست... یه اس ام اس کوچیک... مهم نبود چه متنی داره فقط بگی که به یادمی... تا شک نکنم به حرفات... که باز سایه شوم بدبینی نشینه تو دلم.... اما هیچ ....و من باز بیزارم از خودم از اون لحظه هایی که داشتیم ... و از تو؟؟.. نه از تو بیزار نمی شم مطمئن باش... هر چه که کنی از تو بیزار نمی شم...

۵.هر روز داره تعداد کلماتی که از تو نوشته میشه کمتر میشه... یعنی همین بلا سر خاطرات توی ذهنمم میاد؟....

 ۶.از اسم بچه پرسیده بودی... اسمش پانیذه...

۷.اینو میدونستین....خنده موجب تقویت سیستم ایمنی بدن می شود.....!!!

۸.شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 15:24 |
سلام...

۱.وقتی دست‌هایت لرزید
و دلت لیز خورد
در رودخانه‌ای
كه ماهی‌های قزل
تسلیم نمی‌شوند
تازه می‌فهمی
عاشق شده‌ای...

۲.یادمه پارسال هیچ علاقه ای نداشتم که توی این روز چیزی بنویسم.. زیاد واسم مهم نبود... یادمه گفتم شاید تو این روز گوشیم بیشتر بلرزه... شاید چند تا هدیه بگیرم و شاید چند نفر رو مهمون کنم... اما درست مثل روزای دیگه ساله.. اما امسال از چند هفته پیش همش دارم واسه این روز پست مینویسم.. دارم هی کلمه توی ذهنم ردیف میکنم... هر چند که امسال دقیقا توی اون روز تهران نیستم... قراره سه نفری بریم سفر... همیشه توی این سفرا یا خودمون داغون میشیم یا اون شهری که میریم... البته اولین باره که یه سفر انقدر طولانی با هم میریم... خواستم بنویسم اینارو و بدم یکی همون روز آپ کنه اما دیدم خودم بزارم انگار یه لذت دیگه ای داره... با اینکه چند روز زودتره ... آخه امسال با همیشه فرق داره... واسم مهم شده چون قراره توی همون روزی که من ۲۲ سال پیش برای اولین بار خندیدم و گریه کردم یه دختر دیگه بخنده و گریه کنه و یه روزی بهم بگه عمه... هر چند که نمی خوام بشه یه دختری مثل من پر از حسای عجیب غریب... هر چند که نمی خوام بشه یکی مثل من با یه دنیا خیالای واهی... اما این یه روز شدنو خیلی دوست دارم... درست توی ۴ تیر... واسه خیلیا تولدشون یه روز خیلی خاصه.. واسه من خاص نبود اما حالا با بودن تو این روز واسه من خاصه...

۳. عزیزکم، دلم می خواست اولین نفری بودم که بهت سلام می کردم... اما نیستم... منو ببخش که وقتی تو میای من یه جای دیگه ام.. اما دعا می کنم که سالم باشی و راحت بیای و واسه مامانیت هم دعا میکنم...

۴.پشیمونم که چرا همون بار اول که فکر نوشتن واسه این روز افتاد به سرم ننوشتم... یادم رفت چطوری می خواستم بنویسم...

۵.چقدر واسه تولدم و با هم بودن نقشه کشیده بودیم.. همه خیالامو خراب کردی... مگه تو نبودی که میگفتی اگه دل کسی رو بشکونی سرت میاد... مگه تو نبودی که راضی نبودی به اشکام و شکستن دلم... پس چطور انقدر راحت با شکستنم کنار میای... بگو... بگو چرا نمیری از خیالم؟.. بگو... بگو چرا نمیزاری همون خیالای خوش واسم بمونه؟... بگو... بگو چرا نمی زاری یه خاطره خوب از تو باقی بمونه؟.. بگو.. بگو چرا وادارم میکنی به گفتن حرفایی که نباید؟.. بگو... بگو چرا نمیری؟.. بگو...

۶.تقریبا مطمئن شدم هیچ وقت نمی تونم فقط یه زن خانه دار باشم... نه که دوست نداشته باشم.. نه من عاشق آشپزیم... دوست دارم کارای خونه رو انجام بدم.. اما یه زن فقط خانه دار نه... دیونه م میکنه.. صبح تا شب خونه بودن و پختن و شستن و سابیدن... دیونه ام میکنه.. با اینکه وقت آدم باز تره واسه انجام کاراش... کتاب خوندن.. آهنگ گوش کردن.. اما من شلوغ پلوغی و تند تند کار کردن رو بیشتر دوست دارم.. اینکه کلی کار داشته باشم و یکم وقت... اما توی همون وقت کم به همشون برسم.. نمی دونم شاید از بس خودمو این چند وقته درگیر کارا میکردم تا کمتر فکر کنم بهش عادت کردم... اما از صبح تا شب خونه بودن افسرده ام میکنه...  یه کار پیدا کردم... دعا کنید همه چیز جور بشه....

۷.عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون... خاطرات لب ایونو بهم برگردون... توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد... فال راست توی فنجونو بهم برگردون... عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون...

۸.اینو میدونستین... اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می شود...!!!

۹.شاد باشید...

۱۰.جواب کامنتها عرض شد...

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 11:12 |
PageRank