۱.تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
۲.گوشی رو با خوشحالی بر میدارم.. ـ سلام چطوری ؟ خوبی... ـ سلام نه نسرین بد خیلی بد... ماتم میبره... ـ چی شده؟... ـ هیچی من خیلی بد شانسم.. می فهمم که نمی تونه بگه ... شروع میکنم به گفتن گزینه هام.. هی میگم اون میگه نه بدتر... آخرش میگم چی شده تصادف کرد؟مرد؟.. باز میگه نه نه نه بدتر... میگم مگه بدتر از این میشه؟... و قضیه رو با گریه تعریف میکنه... میدونم اولین نفریم که داره واسش میگه و همیشه تا چند ساعتی بعد از یک اتفاق آدم فکر میکنه مهم ترین فاجعه تاریخه تا یواش یواش زمان که میگذره آروم بشه.. برای همین می زارم گریه کنه.. ناله کنه... چرا ،چرا و ای کاش ،ای کاش کنه.... شروع میکنم به دلداری و واقعا نمی دونم در مقابل سوالش که می پرسه حالا چی کار کنم چی باید بگم... خودمو میزارم جاش و باز نمی دونم چه میکردم توی اون شرایط.... یک ساعتی حرف میزنیم و ناله میکنه.... وسطاش شوخی هم میکنم تا یکم از این حال و هوا بیاد بیرون.. میگم یادته اون موقعه ها می شستیم رمانهای ایرانی رو مسخره میکردیم واسه اتفاقای عیجب غریبی که توشون میافتاد حالا مطمئنم اگه اینو توی یه داستان می خوندیم عمرا باور میکردیم کلی هم بهش می خندیدم... ولی خوب واقعا دنیای کوچیکیه... بعد از این همه مدت یه نفرو ببینی اونم تو چه وضعیتی... دوباره چرت و پرت میگم و اون جوک مسخره ای رو که همیشه موقع گریه ش واسش تعریف میکنم و رو میگم و دوباره بهم فحش میده و می خنده... قطع که میکنم بازم میرم توی خیال که اگه من بودم چیکار میکردم؟... دو ساعت بعد زنگ میزنم... آروم شده.. داره اتفاقات رو مرور میکنه... داره کنار میاد... داره میبینه که یه فاجعه نبوده یه اتفاق ساده بوده... چیزی که میشه یه راه حل واسش پیدا کرد... هر چند سخت ولی ممکنه.... و شاید به قول آدمای اون کتاب " زندگی میگذره "...
۳.گاهی فکر میکنم با این همه غیبت میشه اسم منو گذاشت وبلاگ نویس؟.... آخر هفته میریم مسافرت... دو سه هفته ای طول میکشه... احتمالا اول میریم شمال بعد شاید رفتیم اصفهان... مثل همیشه اس...
۴. قبول دارم کار بدی کردم.... یه جورایی بی احترامی بود... کاش باور کنی به نفع هر دو مونه... میدونم پر روام... ولی بازم مثل همیشه منو میبخشی دیگه؟... یعنی امیدوارم که ببخشه...
۵.اینو میدونستین....هر تار موی انسان می تواند تا ۱۰۰ گرم رشد کند...!!!!
۶.شاد باشید...
۷. اینم واسه دعوت تو.... " آن باش که هستی! شادی همین جاست"...
۸.براتون دعا میکنم... امیدوارم بزودی خبر خوش برسه و بتونی خوشیتو با اون کسی که دوست داری قسمت کنی... مرسی که هستی...تو دوست خوبی هستی... ![]()
۹.راستی... مخاطب بند ۴ منو بخشید...
.. کاش میتونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم...
