تبليغاتX
آسمان من

سلام...

۱.نمی دانم ... نمی دانم

شاید در کوچه پس کوچه های مهربانی، در خیابان تنهایی، هنگام عبور از جلوی گل فروشی، بتوانم نگاهت را پیدا کنم

                 نمی دانم ... نمی دانم

شاید در میان عکس های آلبوم، یا در میان لانه پرندگان، یا در نگاه معصومانه گنجشک، بتوانم تو را پیدا کنم

                                       نمی دانم... 

شاید در کوچه بهار، هنگام تماشای پاییز، وقت عبور پرستو، بتوانم عشقم را تماشا کنم

                                                        نمی دانم...

شاید هنوز در خیال خود بتوانم تو را با دسته گلی زیبا، در کنار گل شمعدانی، در آغوش مهربانی، با یک سبد لبخند پیدا کنم،

               پیدایت کنم و بگویم دوستت دارم.

۲.توی آغوشم آرام است... و من فقط نگاهش میکنم... چشمانش را بسته است.. می خواهم شیشه را از دهانش در بیاورم که میبینم باز می خورد ....و چشم باز میکندو زل میزند به من... لبخند میزنم و او آرام آرام می خورد و یواش یواش به خواب می رود.... دلم نمی آید جدایش کنم از خودم... خواب است اما لبخند میزند... دارم فکر میکنم خواب چه می بیند که هی توی خواب می خندد... توی دلم می گویم یعنی منم انقدی بودم... اون موقع خواب چی میدیدم.... باز می خندد... شاید به قول او خواب یک شیشه شیر بزرگ میبیند که هر چه می خورد تمام نمی شود... و شاید هم به قول مامان فرشته ها می خندانندش...

۳.تلفن که زنگ می خورد اصلا حوصله بلند شدن ندارم... مامان می رود سراغش و می گوید: با تو کار داره... سریع از جا می پرم میام تو اتاق و گوشی را بر میدارم... ـ بله... ـ کوفت... من: ها؟.. ـ تو نباید یه زنگ به من بزنی خیلی بی معرفتی خیلی(...)... می گذارم همه بد و بیراه هایش را بگوید بی هیچ تلاشی برای دفاع... تمام که می شود می گویم: میخواستم همین الان الان بهت یه اس ام اس بدم... می دانم اینطوری بیشتر حرص می خورد... ـ اگه این اس ام اس نبود تو می خواستی چیکار کنی؟... شروع می کند به حرف زدن... میدانی او تقریبا تنها بازمانده آن گروه نه نفره است... از همه شان بی خبرم یا دورادور چیزهایی می دانم اما فقط اوست که هنوز سراغی از من می گیرد....و گاهی مجبورم میکند به دیدار و همه زیر و بم زندگی ام را می داند... و همه زیر و بم زندگی اش را می دانم... اما او تنها یک چیز را نمی دانست که این بار مجبورم میکند به گفتنش ....و این چیزیست که از آن متنفرم... هیچ وقت کسی را مجبور نمی کنم چیزی را که نمی خواهد بگوید اما او همیشه مجبورم میکند... بعد از سه ماه بلاخره یک نفر همه چیز را می فهمد... انگار خیلی هم برای خودم بد نشد گفتم هر چه که مدتها نتوانسته بودم برای هیچ کس بگویم... ـ تو چطور تونستی این همه مدت تحمل کنی و هیچی نگی؟... من: چی میگفتم؟ واسه چی میجنگیدم؟... کلی تجزیه و تحلیل میکند و نصیحت و ... خداحافظی که میکنم... فکر می کنم سبک شده ام اما باز همه چیز آوار می شود روی سرم...حالا که همه تکه تکه های پازل را میچینم کنار هم میبینم اگر من چوب ندانم کاری ها و بازی دادنهایم را خوردم تو هم بی نصیب نبودی... تو چوب غرورت را خوردی... تو فکر کردی همه چیز داری اما حالا چه؟... هیچ ... هیچ نداری... همه را با هم از دست دادی... بازی ما هیچ برنده ای نداشت... تو فکر کردی من بازنده ام... انقدر به برد خودت مغرور شدی که همه را با هم باختی... اما این چیزها نه غمگینم می کند نه شاد... تنها یک چیز آزارم می دهد.... همه را من آغاز کردم... من وسیله ای شدم برای باختن تو... فقط توی چند ثانیه این تصمیم لعنتی را گرفتم ... تصمیمی که یک عمر سایه شومش روی زندگی همه مان می ماند... درست مثل صاعقه ای که یکباره همه چیز را نابود می کند... همه را با هم...

۴.نمی دونم شعر بند یک از کیه... فقط میدونم ترجمه یه شعر فرانسویه...

۵.واقعا تابستون ۹۳ روزه؟... الان که شونصد روز گذشته.... خسته شدم از این روزهای طولانی...

۶.فکر میکنی اتفاقی که مدتها منتظرشم میوفته؟... چیزی که زندگیمو از این رو به اون رو میکنه... همه چیزو عوض میکنه... بعضی وقتا فکر مکینم این اتفاق باعث میشه همه غم و غصه هام تموم بشه اما میدونم که این یه خیال الکیه... نیافتادم زیاد مهم نیست....

۷.دوباره تصمیم گرفتم چند کیلویی اضافه کنم برعکس شد... بازم کم کردم... فکر میکنی اگه تصمیم بگیرم وزنمو کم کنم وزنم زیاد میشه؟....

۸.اینو میدونستین.... آچار فرانسه را سوئدی ها اختراع کردند و جالبتر اینکه در خود فرانسه این آچار به آچار انگلیسی معروف است....!!!!

۹.شاد باشید....

۱۰.دارم میرم یه سفر دو روزه.. از اونجایی هم که ۹۹ درصد مسافرتهامون ییهوییه هنوز هیچی جمع نکردم... کله سحر هم باید بریم... و از اونجایی هم که من هر وقت می خوام برم مسافرت خودمو به صد حال مختلف می کُشم ( یعنی فکر میکنم که ممکنه به این حالتها بمیرم) گفتم خبر بدم یه وقت نیومدم بدونید یه چیزیم شده....... جاتونو خالی میکنم البته اگه جایی باشه...

+ نوشته شده توسط نسرين در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 18:21 |

سلام...

۱.در اخبار آمده چون حاتم طایی فوت کرد، برادر حاتم از مادرش درخواست کرد؛ حال که حاتم فوت کرده او بر جای حاتم نشیند و مردم مستحق و بیچاره را روزها از سفره خانه ، غذا هدیه کند. مادرش مخالفت کرد و گفت: ای نور چشم من تو نمی توانی جای حاتم را پرکنی، چرا که وقتی حاتم کودک شیرخواری بود و سینه مرا می مکید، هر گاه کودکی وارد می شد، سینه را رها می کرد تا من به آن کودک هم شیر بدهم، اما تو هر گاه مشغول شیر خوردن بودی ، اگر کودکی وارد می شد دست بر سینه دیگر من می نهادی که به آن کودک شیر ندهم، هر چه مادر با دلیل و برهان خواست فرزندش را از این کار منع کند که جای حاتم ننشیند، برادر حاتم قبول نکرد. بالاخره رفت و جانشین حاتم شد.

درویشی مستمند آن روز هفت بار در جامه های مختلف به سفره خانه آمد و جیره دریافت کرد، برادر حاتم در آخرین مرحله درویش را به گوشه ای کشید و گفت: ای مرد نزد خود نگویی این برادر حاتم است و امروز اولین روزی است که بر جای برادر نشسته و حساب و کتاب دستش نیست، با این بار که غذا گرفتی امروز هفت بار از من جیره دریافت کرده ای . درویش گفت: ای مولای من، من سی سال در حیات برادرت هر روز هفت بار جیره می گرفتم، یک دفعه به روی من نیاورد ولی امروز تو در روز اول مرا رسوا کرده و خطایم را به رخم کشیدی. وقتی این واقعه را برادر حاتم برای مادرش بیان کرد، مادر گفت: گفتم تو نمی توانی جانشین حاتم شوی..!

۲.تا حالا به این قضیه شک داشتم.. یه جورایی هنوز مطمئن نشده بودم... اما امروز دیگه کاملا مطمئن شدم.. من عمرا به مرگ طبیعی بمیرم... میرم زیر ماشین.... با این وضع افتضاحی که از خیابون رد میشم... عین چی سرمو میندازم پائین و بع بع میرم اون ور خیابون... یه وقتایی هم یه نگاه به چپ و راست میکنم اما هیچ فایده ای نداره... روزی نیست که من تا دم سپر ماشین نرم... امروز که قشنگ با ۵ سانتی متر از زانوم ترمز کرد... تازه امروز سه نفر بودیم نزدیک بود اون دو تا رو هم بفرستم اون دنیا... چی؟...چراغ راهنما؟... نمنه؟...

۳.اندر باب کم رنگ و پر رنگ شدن و گاه کلا بی رنگ شدن.... این دیگه بر میگرده به زمانای خونه بودنم... الان که اکثرا خونه ام و کمی تا قسمتی علاف یه سره تو اینترنت ول میگردم... از اونجایی هم که انگار در آرامش قبل از طوفان به سر می برم هی واسه همه می کامنتم... وقتی هم که میزنه به سرم و طوفانی میشم هی تو اینترنت می چرخم اما کامنتم نمیاد... کامنتدونی ها رو باز میکنما اما هیچی نمی تونم بنویسم... برای همین کم رنگ به نظر میام... یه وقتایی هم که اصلا کلا تشریف می برم سفری جای بی رنگ میشم... اینم از حکایت امروز... حالا تا کی این وضع خوش خوشانم ادامه داره و پر رنگ به نظر میام خدا عالمه.... بعدشم اقلیما بانو  تهدیدم کرده که اگه تند تند آپ نکنم کتکم میزنه... منم از ترس هی تند تند آپ میکنم....

۴.دارم یاد میگیرم.... نیمه پر هم وجود داره....

۵.کی میگه مرده نفس نمیکشه... کی میگه نبض جسد نمی زنه.... خوبه که چشاتو یک دم وا کنی.. ببین اون مرده چقدر شکل منه... دیگه دارم میپوسم تو این کفن... روی زخمام تو دیگه نمک نزن... هی از این و اون نپرس مرده کیه.... آره اون مرده منم جز من کیه... اشکی که هنوز تو چشامی.... شعری که هنوز رو لبامی.... بغضی که هنوز تو صدامی... جونی.... رفتی... دیگه دارم میمیرم.... ببین... بی تو چقدر حقیرم... نرو... اگه بری میمیرم.. بمون..بمون...بمون... گیر دادم به این آّهنگ ... حتی گذاشتمش رو وبلاگ... از اونجایی هم که تعادل ندارم یه وقت میشینم باهاش گریه میکنم.... یه وقت پا میشم باهاش رقص پا میرم...

۶.ببینم معلومه تو کجایی؟... سه تا پست نوشتم اثری ازت نیست... منتظر کامنتتم... راستی اون کامنت آخرت که ترکی بود رو اصلا نفهمیدم...

۷.اینو میدونستین....اگر چشم شما سالم باشد باید بتوانید به راحتی پس از نگاه کردن به چیز های دوردست بلافاصله بر حروف ریز کتابی که بر زانو گذاشته اید چشم دوخته و آنها را تشخیص دهید باید قادر باشید این کار را فورا و بدون تلاش در تطابق دید چشم انجام دهید....!!!!

۸.شاد باشید...

۹.راستی... بک گراند قالب وبلاگ یه صفحه سورمه ای اما روش یه صفحه سفید هم باز میشه که در واقع طرح قالبه... احتمالا برای شما قالب وبلاگ کاملا باز نمیشه....

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 28 مرداد1387 و ساعت 11:49 |

سلام..

۱. مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود؛ سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند. این بود که جوابشان همیشه نه بود. اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند. سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: «نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره!»

۲. از بوی مطب دندون پزشکی بدم میاد... از صداهای ترسناکی هم که از یه اتاق دربسته وقتی منتظری تا نوبتت بشه میاد هم بدم میاد.... از دندون عقل کشیدن هم همینطور... دندون عقلم زده بود به سرش.. داشت به سمت گونه ام در میومد... فکر کن... به قول اون انقدر رشد میکرد که از گونه ام میزد بیرون و میشدم شبیه گراز!!!... با هر بدبختی که بود کشیدش... اما هنوز طعم خون رو حس میکنم... هنوز بوی دستکشای پلاستیکی که دستش بود رو حس میکنم... من چه کنم با دو تا دندون عقل باقیمونده ام؟... و ایضا دو تا دندون خرابم؟..

۳.دارم با تلفن باهاش حرف میزنم... که یه دفه داد میزنه : تو غلط میکنی... ماتم میبره... ـ چی؟... دوباره داد میزنه: تو غلط میکنی جای من تصمیم میگیری....تو حق نداری.... از خواب میپرم...ولی انگار هنوز یکی داد میزنه تو حق نداری..... دارم فکر میکنم این حقو دارم یا نه.... نمی دونم...فقط میدونم چه حقشو داشتم چه نداشتم این کارو کردم....

۴.تو این روزا دیگه کمتر به این فکر میکنم که زندگی چیزی نیست جز تکرار... و اینکه خود آدما خیلی چیزا رو می تونن تغییر بدن... این روزا انگار زود میگذره... چشم که باز میکنی میبینی چقدر زود تموم شد لذتی که انقدر انتظارشو داشتی... یا سفری که انقدر دوست داشتی بری... چشم که باز میکنی میبینی چقدر وقت هدر رفت و چقدر با بیکاری گذروندیشون... چقدر بی خبر بودی از بعضیا... و چقدر... و چقدر غرق شدی تو خودت... چقدر مغروربودی... چقدر بیخیال آدمای دور وبرتی.... و اما گاهی دیگه دیر میشه.. خواستم بگم این روزا بهترم از روزهای ماه قبل اما رسیدم به اینجا...

۵.اینو میدونستین.... اگر سر لاشخور مو یا پر داشت هنگامی كه با منقار خود از گوشت لاشه تغذیه می كرد، میكروبها وارد موهایش می شدند و همان جا رشد می كردند اما بی موئی سر لاشخور باعث می شود كه كله این حیوان در معرض تابش مستقیم آفتاب قرار گیرد و در نتیجه میكروبها روی سرش از بین بروند....!!!!!!!( همیشه وقتی لاشخور میدیدم فکر میکردم چرا کچلن... امروز کشف کردم!)

۶.شاد باشید....

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 25 مرداد1387 و ساعت 12:32 |

سلام...

۱.مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت؛
آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.»

مشتري پرسيد: «چرا؟»
آرايشگر گفت: «كافيست به خيابان بروی و ببيني، مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟»
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت، به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف. با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت: «ميداني، بنظر من آرايشگر ها وجود ندارند»
مرد با تعجب گفت: «چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجا هستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.»
مشتري با اعتراض گفت: «پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟»
آرايشگر گفت: «آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.»
مشتري گفت: «دقيقا همين است، خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند. براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.»

۲.ناراحت نیستم از اتفاقاتی که افتاده... اما انگار ته دلم ناراضیه.... دیدی یه وقتایی انقدر تو دوراهی نگه ات میدارن که آخرش میزنی زیر همه چیز و میری به بیراهه... حالا انگار زدم به بیراهه... کارو یه سره کردم... اونم درست موقعی که همه چیز روبراه شده بود و دیگه مشکلی وجود نداشت... درست موقعی که همه چیز شده بود چیزی که دو ماه پیش با تمام وجودم می خواستمش... اما حالا خودمم احساسمو نمی فهمم... خودمم نمیتونم بفهمم چی می خوام... یا زمان همه چیزو بهم زد یا من زیادی متغیرم... به هر حال نمی دونم کارم درست بوده یا غلط اما هی به خودم تلقین می کنم که درسترین راه ممکن رو انتخاب کردم.... فکر میکنم تنها راهی که می تونه آرومم کنه همین فکره... حالا بی خیال این فکر و خیالا الان من موندم و یه اتاق که وحشتناک ریخت و پاشه... یه چمدون که توش پر از لباسه و پرت شده وسط اتاق.... و دور و برش همه چیز پیدا میشه... تو فکر میکنی یه روزی میشه که من انقدر شلخته نباشم؟....

۳.برای بار دوم کتاب صد سال تنهایی رو شروع کردم... بار اول تا صفحه چهل رفتم این بار تا صفحه ۱۵... نمی دونم چرا گیر میکنم روش... اصلا نمی تونم برم جلو... از چهل صفحه ای که بار قبل خونده بودم هیچی یادم نبود... این دفعه هم باز بستمش گذاشتم تو کتابخونه.... فکر میکنی بتونم یه روزی بخونمش؟...

۴.اینو میدونستین... فسفر بدن انسان به اندازه ای است که با آن می شود ۲۱۰۰ کبریت ساخت...!!!!

۵.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 21 مرداد1387 و ساعت 12:19 |
سلام...

۱.زن و مردی به رودخانه رسیدند، زن هرچه کرد، مرد راضی نشد زن را کول بگیرد. لاجرم زن، مرد را کول گرفت و خود را به آب زد. وسط رودخانه، زن که خسته و دستش شُل شده بود، مرد را جا به جا کرد تا دستانش را محکم کند، پس به مرد گفت: «تو چقدر سنگینی!؟» مرد در جواب گفت: «آخه ماشالا من مَردم!»

۲.وقتی مدتها ننویسی نه که یادت بره نوشتن رو.. نمیدونی از کجا باید بنویسی... سفر پر ماجرا ، طولانی و تقریبا خوبی بود... نه یعنی خوب بود...و اعتقادم به این جمله بیشتر شد... "در پایدارترین شادی ها هم غمی نهفته است"...

۳.روزی که خواستیم بریم گوشی رو خاموش کردم پرتش کردم ته کمدم... مثلا می خواستم کاملا غیر قابل دسترس باشم... با اینکه بعد از چند روز پشیمون شدم.. اما حالا مطمئنم که کار خوبی کردم... یه مدت بی خیال آدمای دورو برم.... انگار گاهی لازمه بی خیال همه چی بشی....اما الان بی صبرانه و کمی با ترس منتظرم گوشی زنگ بخوره و یک نفر از اون ور خط داد بزنه تو معلومه کدوم گوری؟...

۴.یه چیزی توی این سفر خیلی بهم چسبید... اونم دیدن ستاره های دنباله دار بود... شبا توی اون کوه سر که بلند میکردی میلیونها ستاره میدیدی که چسبیدن به هم... آسمون برق میزد... و ستاره های دنباله دار هی از جلوی چشمات میگذشتن... و من همیشه انقدر محو قشنگیشون میشدم که یادم میرفت آرزو کنم... و شبی که ماه کامل بود... معرکه بود... دلم می خواست فقط بشینم بیرون و نگاش کنم... نگاش کنم ...هی نگاش کنم....

۵.عجیب نیست که توی تمام این مدت حتی یک بار هم دستم به نوشتن نرفت.... فکر میکردم که بعضی اتفاقات یا چیزایی رو که می بینم بنویسم اما نمی نوشتم... برای خودم که خیلی عجیبه....

۶. کلی پست نخونده مونده رو دستم....

۷.من همیشه با تو هستم.... تو رو از جون می پرستم.. من فقط با تو میتونم... توی این دنیا بمونم... اگه تو نمونی پیشم ...می بینی دیونه میشم... این صدای قلبمه میشنوی آره یا نه.. میتونم داد بزنم عشقمی یا نه.... آخه من از تو میترسم.... میگن عاشقی جنونه.. نمی گم عاشقی مرده اما دیگه نیمه جونه... توی این دوره زمونه... بعضی کارامون حرومه.. آی زمونه آی زمونه... من شدم بی آشیونه ...چرا رسم عاشقی چنین شده به هر بهونه... تو یکی مثل صداقت... من یکی مثل فلاکت... تو شدی عاشق سوختن... من و دل رو بر تو دوختن....

۸.اینو میدونستین...طولانی ترین دوره بیهوشی در پزشکی مربوط به «الن اسپوریتو» یک دختر 7 ساله امریکایی است او پس از عمل جراحی آپاندیس در سال 1942 م به حالت اغماء رفت و 15 سال بعد به هوش آمد....!!!!!!

۹.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 14:36 |
PageRank