تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.زوجي در اوايل ۶۰ سالگي در يك رستوران كوچك رمانتيك،سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. ناگهان يك پري كوچك و قشنگ سر ميزشان ظاهر شد و گفت چون شما زوجي اين چنين مثال زدني هستيدو در تمام اين مدت به هم وفادار مانديد هر كدامتان مي توانيد يك آرزو بكنيد...خانم گفت :من مي خواهم به همراه همسر عزيزم به دور دنيا سفر كنم.پري جادويي چوبش را تكان داد:اجي مجي لاترجي...ودوتا بليت سفر دور دنيا در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود.چند لحظه فكر كردو گفت:خب اين خيلي رمانتيكه اما چنين موقعيتي تنها يك بار در زندگي آدم رخ ميدهد بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اين است كه همسري سي سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري خيلي نا اميد شده بودند اما....پري جادويي چوبش را چرخاند:اجي مجي لا ترجي....آقا ۹۲ ساله شد!!!!!!!

نكته اخلاقي:مردها شايد موجودات ناسپاسي باشنداما بهتر است فراموش نكنند كه پري ها از جنس خودشان نيستند!!

۲.دیروز یک لاک پشت هدیه گرفتم..یک لاک پشت یه وجب و چهار انگشتی(یعنی به اندازه یه وجب با چهار تا انگشت بیشتر!!)...با دوتا چشم درشت و مشکی و سبز.. با پلکهای افتاده ای که کلی تنبل نشانش میدهد...با یه قیافه مظلوم و دوست داشتنی..... با یه بدن نرم...از همان جنسی که دوست دارم...خیلی وقت بود که این طوری بازی نکرده بودم..خیلی وقت بود که دراز نکشیده بودم و عروسکی بالای سر نگرفته بودم و این رو و آن ورش نکرده بودم...خیلی وقت بود با عروسکها حرف نزده بودم... او هم یاد بچگی هایم افتاده بود و داشت میگفت که چقدر خل بودم!!!!..میگفت که چقدر با عروسکهایم حرف میزدم و خاله بازی میکردم....حتی اسم عروسکها هم یادش بود... بعد هم گفت : حتی وقتی عروسکاتم نبودن با یکی حرف میزدی و باهاش بازی میکردی....یه موجود خیالی داشتی....خوب وقتی آدم کسی را برای بازی نداشته باشد و تنها باشد چه کار میکند؟... برای خودش هم بازی جور میکند حتی خیالی.... میدانی بزرگترین حسرت زندگی من نداشتن خواهر است....چه توی بچگی چه حالا...همیشه دلم می خواست خواهر داشتم...یک خواهر بزرگتر...و الان دلم بیشتر از همیشه می خواهد.... ببین از کجا به کجا رسیدم...داشتم از لاک پشت داشته ام می گفتم رسیدم به خواهر نداشته ام.... دلم میخواهد بشینم کلی عروسک بازی کنم...بی خیالِ بی خیال...اسباب بازی هایم را بچینم...غذا درست کنم..بروم مهمانی...دوست خیالیم بیاید خانه ام...من بروم خانه اش...  با لحن بچه گانه ام حرف بزرگانه!! بزنم.....ادای بزرگتر ها را در بیاورم...راستی چرا وقتی بچه ایم انقدر خلیم؟...چرا وقتی بچه ایم هی مثل بزرگتر ها حرف میزنیم؟.... مثل بزرگتر ها بازی می کنیم؟...چرا وقتی بچه ایم ادای بزرگی را در می آوریم و وقتی مثلا کمی بزرگ شدیم ادای بچگی؟.... حرفم را پس میگیرم نمی خواهم بچه شوم که توی بازی ام ادای بزرگتر ها را در بیاورم..می خواهم بچه شوم  تا بچگی کنم.... خیلی وقت بود که توی هدیه هایم...توی این همه کتاب و لباس و کیف وو ... عروسک نگرفته بودم.... حس خوبیست...گفتم حس یادم آمد بد جوری حس گرسنگی میکنم... نمی دانم چه کوفتی میشود توی ماه رمضان...آدم روزه میگیرد گرسنه است...روزه هم که نیست بیشتر گرسنه است.... حالا من بیشتر گرسنه ام اما حال ندارم بروم چیزی بخورم.... تنبلی ام می آید...راستی همان روز اتاقمان را تمیز نمودیم..... حالا هم چشم و گوش شیطان کور و کر.... اگر چشم نمی زنید...هنوز جمع و جور است...خدا خودش بخیر بگذراند....دیگر اینکه....آها ...بعد از مدتها دارم یک رمان ایرانی می خوانم...هی وسطش حس مکنم چقدر ببو بودم و خودم خبر نداشتم.... واقعا گاهی موقع خواندنش حس حماقت می کنم... این را هم خدا خودش بخیر بگذراند!!!!

۳.اگر این روزها کمتر رد پایی از من توی وبلاگ ها می بینید بخاطر این است که ...کامی به من نمی رسد....یک سره سرش شلوغ است...فقط وقت می کردم بیایم بخوانم و سریع بروم... امروز کمی وقت شد بنویسم...

۴.جواب کامنت ها رو هم دادم...جواب کامنتای پست قبلشم داده بودم ها....ولی یادم رفت بگویم..وقتی هم که یادم آمد دیگر دیر شده بود....

۵.این روزها عجیب آهنگهای کامی تکراری شده...دیگه داره حرصمو در می آره...همشونو شونصد بار گوش دادم....یکی به ما یک سری آهنگ جدید برساند...

۶.اینو میدونستین....عقربها تنها موجوداتی هستند که اشعه رادیو اکتیو تاثیری بر آنها ندارد...!!!!

۷.شاد  باشید...

۸.این پست تکراری پاسخیه به پیشنهاد رضا 53 بابایی بلاگستان...

۹.خوندن پستای قبلیم خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم جذاب بود... و انتخاب خیلی سخت... میدونی بخاطر این بند بند نوشتن.... بودن پستایی که عاشق یکی از بنداشون بودم... یا پستایی که به خاطر یکی از بندها ازشون بدم میومد.... کلی خاطره زنده شد... آخه توی این دو سال و اندی که مینویسم... دو بار اثاث کشی کردیم و توی سه تا خونه مختلف بودیم... با اتفاقات عجیب و غریبی که مختص همون خونه و محله اس.... یاد اون روزا افتادم و کلی کیف کردم... پستای دی و بهمن ۸۵ و اردیبهشت وخرداد و شهریور ۸۶ رو دوست دارم.... و یه چیز جالب اینکه... یکی، دو ماهی که کامی ما مرده بوده من هر روز می خواستم بنویسم کلی هم غر میزدم که نمیتونم بنویسم و از این حرفا... و درست از روزی که کامی درست شده ودوباره شروع کردم به نوشتن یکی، دو ماهی اصلا حوصله ام نمیومده بنویسم... از این حالات عجیب غریب و متغیر خودم زیاد توی نوشته هام دیدم.... نمی دونم چرا اینو انتخاب کردم.... ولی از همه بیشتر اینو دوست دارم...

۱۰.احتمالا مدتی نیستم... بی دلیل.... بهتون سر میزنم ....و... میدوستمتون...خیلی...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 16:20 |

سلام...

۱.از تمام راز و رمز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

ولی...

      راستی

                دلم

                      که می شود...

۲.این روزا جمله حذف وبلاگ بدجوری چشمک میزنه...

۳.تقریبا ۲۰ روزه که لب به هیچ کتابی نزدم... نه ببخشید دست به هیچ کتابی نزدم... صد سال تنهایی برای بار سوم نیمه رها شد... و تا وقتی کتاب نصفه دارم نمی تونم کتاب دیگه ای بخونم... بینایی ( ژوزه ساراماگو) هم بعد از مدتها رسید به دستم اما هنوز نرفتم سراغش... نمیدونم به خوبی کوری هست یا نه ولی یه موقعی خیلی دوست داشتم بخونمش..... دیگه اون ولع سابق واسه خوندن رو ندارم... و همینطور واسه نوشتن... ولی خوب هنوز حوصله فیلم دیدن دارم... هر روز یه فیلم... انقدر هم از این ور انور فیلم برام اوردن که دو سه هفته ای رو جواب میده...

۴.اینو میدونستین دارچین بسیار کشنده است اگر به صورت وریدی به انسان تزریق شود باعث مرگ میشود...!!!!!!!!!!

۵.شاد باشید...

۶.پاسخ کامنتها عرض شد....

+ نوشته شده توسط نسرين در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 13:40 |

سلام...

۱.دیگر!
    آدمی را دوست نمی‌دارم
                     می‌خواهم درخت باشم
                                               پرندگان را
                                                       بیش‌تر دوست دارم...

۲.ساعت ۸ شروع میکنه به پخش آهنگ با صدای بلند.... مامان هیچ وقت از اینطوری بیدار شدنم خوشش نمیاد... هنوز خوابم میاد تازه ساعت ۶ خوابم برده بود... آب یخ رو که میکوبم به صورتم خوابم میپره.... فنجونم رو بر میدارم ... وایمسم کنار پنجره... باد می خوره به صورتم... با خودم میگم... حالم خوبه .. چای که میریزم مامان میاد.... فهرست چیزایی که می تونم واسه صبحانه بخورم رو میگه... میگم مامان یه کلوچه بده بسه.... روزه اس اما نشسته کنارم تا صبحانه بخورم...من مثل همیشه دارم یواش یواش می خورم... به ساعت نگاه میکنم ۸:۳۰... باید ۹:۱۵ همون جای همیشگی توی اون میدون شلوغ باشم... ساعت ۹ که راه بیوفتم اگه همین که رسیدم سر خیابون سوار ماشین بشم خیابونم زیاد شلوغ نباشه میرسم... میرم تو اتاق یه آهنگ میزارم .. اتو رو میزنم به برق... و سشوار رو روشن میکنم... موهام زیاد وقتمو نمیگیره... یواش یواش آرایش میکنم و اصلا حواسم به ساعت نیست... با آهنگ میخونم... "توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته... هر کجا رفتی صدام کن... عزیزم دلم گرفته"... هنوز لباس نپوشیدم مقنعه رو هم اتو نکردم... بی خیال سر بلند میکنم و به ساعت نگاه میکنم..۸:۵۵... انگار برق میگیرتم... تند تند لباس میپوشم و مقنعه رو پهن میکنم رو میز اتو.... ـ فوقش ده دقیقه دیر میرسم اونم خیلی به موقع نمیاد... بالاخره ۹:۱۰ از خونه میزنم بیرون... همین که میرسم سر خیابون یه ماشین وایمیسه... رادیو داره از اتفاقای ۳۰ سال پیش توی این روز میگه... با خودم میگم کسی از اون آدما پیش خودش فکر میکرد که ۳۰ سال دیگه چنین وضعی پیش بیاد؟.... ۹:۲۵ میرسم... از دور که میبینتم سر تکون میده و به ساعت نگاه میکنه... ـ خوب حالا همیشه تو دیر میای یه بارم من دیر رسیدم... همین طوری که داریم میرم یادم میاد اتو رو خاموش کردم؟... یادم نیست... میریم تو مترو و منتظر اون یکیمون میشیم... اونم با ۵ دقیقه تاخیر میاد... وقتی میرسیم دانشگاه ساعت ۱۰:۳۰... دانشگاه خلوته... - احتمالا ما اولین نفراییم که اومدیم اسم بنویسیم .... توی آسانسور که میریم اون یاد فیلم آسانسور جهنمی میوفته ... من: بی خیال به این چیزا فکر نکنین... به لیست مدیر گروه نگاه میکنم.... - چه بچه های سحر خیزی داریم ،همه اومدن... -اول پول رو واریز کنید بعد انتخاب واحد.... بانک انقدر شلوغ هست که حتی قید ثبت نام رو هم بزنیم... یهو چشمم میوفته به یکی از بچه ها که توی صف وایساده تقریبا هم جلوئه... میریم طرفش... یه چشمک میزنم و میگم... هنوز نوبتمون نشده... - نه بابا ، بیاین وایسین... به پشت سریش نگاه میکنه و میگه اینا پشت من بودن... نیم ساعته کار بانکمون تموم میشه ودوباره آسانسور و طبقه ۹... - شما تسویه حساب ترمای قبل رو انجام ندادید نمی تونم برگه انتخاب واحد بهتون بدم... - امروز که نمیشه، میایم تسویه میکنیم...- نمیشه به من اینطوری گفتن... باید بریم ساختمون اصلی دانشگاه.. همیشه از این همه مقرراتی بودن اون بدم میومده هیچ انعطافی نداره ... دوباره آسانسور و طبقه همکف... میریم پیش مدیر کل... من :با اون دعوایی که ترم قبل باهاش کردم فکر نمی کنم روی خوش نشون بده... اما نه امروز گیر نمیده قبول میکنه هفته دیگه بیایم و یه برگه بهمون میده...دوباره ساختمون اداری، اسانسور ،طبقه ۹... برگه انتخاب واحد رو پر میکنیم... برای یه امضا دوباره اسانسور ،طبقه همکف ،ساختمون اصلی دانشگاه....نوبت ما که شد امضا نمی کنن... ـ به مدیر گروهتون بگین لازم نیست اینطوری تک تک بفرسته لیست کلی بده .... برمیگردیم، آسانسور طبقه ۹... بالاخره مدیر گروه هم امضا میکنه و میگه از این یه کپی بگیرید بعد اصلشو بدید به من... دوباره باید آسانسور، طبقه همکف... یکیمون میگه من نمیام شما دو تا برید... کپی میگیریم و دوباره آسانسور طبقه ۹... توی اسانسور داریم در مورد کم بودن تعداد واحد ها حرف میزنیم... دو تا پسر توی آسانسورن که می خوان طبقه ۵ پیاده بشن ... زن میگه طبقه پنجم... در باز میشه اما اسانسور بین دو طبقه گیر کرده... با خنده میگم انگار گیر کرده... و دو نفری هرهر... پسر۱ میکوبه به در.. - زنگ هشدار نداره... پسر ۲ میزنه صداش مثل وز وز مگسه... پسر ۱ باز میکوبه به در... میگم : بزارین زنگ بزنم به دوستم... زنگ میزنم به اون یکیمون...- ما تو آسانسور گیر کردیم برو به نگهبان بگو... اونور خط: هر هر ،مسخره بازی در نیارید بیاید بالا.... - باور کن راس میگم گیر کردیم... میگه: بگو به خدا... - بابا به خدا گیر کردیم زود باش برو خبر بده.... پسر۱ سر حرف رو باز میکنه.. بار اوله میاد این دانشگاه ارشد قبول شده ...دانشگاه تهران درس میخونده میگه اصلا رفتار اونجا با رفتار اینا قابل مقایسه نیست.. افتضاحه اینم از آسانسورشون... پسر ۲ هم ارشد اینجا قبول شده... ما دو تا فقط نگاه میکنیم و می خندیم و حرفاشونو تائید میکنیم... پسر ۱ دوباره قاط میزنه میکوبه به در و داد میزنه... ما دو تا هرهر... یواش یواش سر و کله چند نفر پیدا میشه... - مسئولش نیست رفته اون ساختمون الان میاد... پسر۱ داد میزنه... پسر۲ نگاش میکنه...ما دو تا هر هر... اون یکیمون میاد... ـ بچه ها زنده اید... ما با خنده: آره... چند دقیقه بعد یکی میاد با لهجه غلیظ رشتی میگه: چند نفرید... پسر۱ :۴ نفر بودیم،یکیمون مُرد... باز ما دو تا هر هر... بیرون خبری نیست... پسر ۱ باز میکوبه به در.... بعد از نیم ساعت دیگه داریم خفه میشم....هواکش هم نداره...یکی از اون پائین میگه: برید کنار جلوی در واینسید.... ما دو تا میام گوشه و مچسبیم به هم... اون دو تا هم میان اون گوشه و میچسبن به هم... چهار نفری زل زدیم به در... میگم: الان منفجر میشه... هر کی یه چرندی میگه و می خندیم تا اینکه در بسته میشه و آسانسور راه میوفته... میره چهار طبقه زیر همکف... در که باز میشه... یه فضای تاریک و کثیف روبرومونه... انگار پارکینگه... چهار نفری تند تند از پله ها میایم بالا... شده مثل فیلمای ترسناک... راه پله های کثیف و پر از سوسک مرده... اما باز ما دو تا داریم می خندیم ... به ساختمون اصلی که میرسیم پسر ۱ میگه به روی خودتون نیارید ما تو آسانسور گیر کرده بودیم... ما باز میریم سمت آسانسور... میگه: بازم آسانسور؟ من با پله میرم... - ۹ طبقه اس... با اون یکی اسانسور میریم بالا... برگه ها رو تحویل میدیم ... میریم تو ساختمون اصلی و تو محوطه میشینیم... ساعت یک شده... بچه ها گروه گروه میان سلامی میکنن و حرفی میزنن و میرن... محوطه تقریبا خلوته... یواشکی خوراکی در میاریم و هی به این ور اونور نگاه میکنیم و یواشکی میخوریم...میشینیم به حرف ... ساعت ۳ میریم خونه... ۴:۳۰میرسم آسانسور خاموشه ، برق رفته.... ۵ طبقه رو باید با پله برم... مستقیم میرم سر یخچال و سراغ آب... بعد یه چیزی گرم میکنم می خورم و از خواب همونجا میوفتم و میگیرم می خوابم... تا افطار... بعدشم یکی دو تا از سریالا رو میبینم و یکم روزنامه می خونم... اون یه صفحه از روزنامه رو میده دستم و میگه اینو بخون واسه شما نوشته... می خونم در مورد رشته مون نوشته و کمی تعریف کرده... تموم که میشه میگم چه عجب، بار اوله همچین چیزی می خونم... که یهو اون لیوان از دستش میوفته و خرد میشه... میره جارو شارژی میاره ... دارم از کنارش رد میشم که جارو رو میزنه به پام... شروع میکنم به فرار کردن... دارم دور خونه میدوم و اونم با جارو دنبالمه.... بلند بلند داریم میخندیم که یهو مامان و بابا در رو باز میکنن و میان تو... من و اون وایسادیم بالا مبل و داریم نگاشون میکنیم... مامان با تعجب نگاه میکنه و میگه صداتون کل ساختمون رو برداشته خوبه جفتتون بزرگید... ساعت ۱۱ متکامو پرت میکنم کف پذیرایی و جدول سودوکومو میگیرم دستم و دراز میکشم... داره فوتبال دیشب تکرار میشه... یه نگاه به بازی میکنم و یه عدد تو جدول مینویسم... می خوام به چیز دیگه ای فکر نکنم... تا ذهنم میره سمت اینکه یکشنبه اس و ساعت ۱۱ یک ماه پیش چه اتفاقی افتاد دخترک اس ام اس میده... میدونم این میس انداختنا و اس ام اس دادنا فقط واسه اینه که حواسمو پرت کنه... موفق میشه،شروع میکنم به اس ام اس بازی... جدولم حل که میشه خوابم میبره...

۳.خیلی وقت بود انقدر طولانی ننوشته بودم... این دیروزم بود... از همون صبح دلم می خواست بنویسم... بخشای زیادی رو حذف کردم....

۴.اینو میدونستین.... مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند...!!!

۵.جواب کامنتای دو پست قبل عرض شد...

۶.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 14:51 |

سلام...

۱.... تو كه رفتی!
               ماه هم راهش را گرفت و رفت
و مسیری از مورچگان
                        که قی‌شده‌های دیروز را می‌برند...

۲.الان درست موقعی که همه آدمایی که میشناسم نشستن و دارن بازی رو نگاه میکنن .... من ... تنها... نشستم کنج این اتاق و برای بار صدم آهنگ رو گوش میدم و اشکام داره ریز ریز میریزه.... فکر نمی کردم انقدر دلتنگت بشم.... و با این خبر هایی هم که گاه و بی گاه می رسه خوب میدونم روزای غم و دلتنگیم تو راه... روزایی که بار این پشیمونی هی بیشتر و بیشتر میشه... نمی خوام به دلم نا امیدی راه بدم اما بیشتر از همیشه مایوسم ... نمی خوام باز خودمو اسیر اون غم لعنتی بکنم و دوباره اون مریضی شروع بشه و دوباره همون قصه دو ماه پیش.... دوباره من باشم و یه روح خسته و یه جسم آشفته... راستشو که بخوای یکشنبه شبا یاد اون شب لعنتی که میوفتم دوباره حالم خراب میشه و دوباره یه انتظار بیهوده و آخرش باز غصه... و باز دوشنبه صبح یاد اون صبح با حال خرابم و اون درمانگاه و اتاق تزریقاتی که نمی تونستم از تختش بلند بشم.... و زن وقتی بعد از چند دقیقه اومد سراغم و دید هنوز دراز کشیدم و دارم ریز ریز گریه میکنم با تعجب گفت : انقدر درد داشت؟... نفهمید درد دیگه ای تو وجودمه که حتی نفهمیدم کی آمپولو زد... مثل تو و همه آدمای دور و برم که هیچ وقت نفهمیدن از چی درد میکشم... ببینم کی می خوای از کابوس یکشنبه و دوشنبه م بری؟... اما نه شنبه هم بوی تو رو میده درست مثل چهارشنبه... اصلا تو ، تو کل هفته من هستی... همه جا هستی.... همیشه هستی.... بیرونت کردم از خیالم اما باز میای... باز میای.... تا کی؟.... کاش فقط بدونم تا کی... کاش فقط بدونم تا کی خیالم آلوده ی تو... و کاش خیالمم مثل دنیای واقعی پاک بشه از حضورت...

۳.رفتی و جات خالی شده تو خونه ی خیال من..... برگردو باز پیشم بمون.... اینجوری آتیشم نزن... این عشق هوس نبود... بیا و از من دل نکن.... باز... برگرد... ببین تنهام... عشق من تورو می خوام.... نه ...بی تو قلبم میگیره... نه... تو نباشی.... از غم میمیره... آره عاشقتم... آره عاشقتم...

۴.شاد باشید...!!!

۵.جواب کامنتها رو فردا میدم...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 1:21 |

سلام...

۱.من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلی کمکم کردند دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود … فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود …! اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم … يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی !

سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت : اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………… .! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم … اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم … وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم …!

يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی …!ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم  و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتيجه اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

۲.گاهی نوشتن پستای مناسبتی از نوشتن یه رمان هم واسه آدم سخت تر میشه.... چند مدل مختلف نوشتم.. اما هیچ کدوم خوب نشد...اصلا آقا و خانم محترم این پست ۲۰۰ ... خلاص.... فقط اینکه مرسی .... واسه بودنتون... همتونو دوست دارم.. خیلی...

۳. گاهی که می گذارم افکارم بالهایش را باز کند و به هر جا که می خواهد سرک بکشد خیالاتی سراغم می آید که مطمئنم امکان ندارد توی واقعیت اتفاق بیفتد.... خیالاتی که از بس خوب است و ایده آل بی اختیار خنده ام میگیرد و به خودم می گویم انگار بد جوری زده به سرم.... و گاهی مثل الان دلم می خواد کمی فقط کمی از آینده نیامده ام خبر داشته باشم... یا یک دفعه پرت شوم به دو سال دیگر.... از این بلاتکلیفی و بی خبری از اتفاقات آینده بیزارم... این که هی بگویم آخرش چی میشه.. یعنی می تونم این کارو بکنم ووو بیزارم... و گاهی انقدر اینده را شبیه حال میبینم که اصلا دلم نمی خواهد بیاید.... دیروز وقتی بخاطر پیدا کردن یه قبض کل وسایلم را بهم ریختم کاغذی پیدا کردم که متعجبم کرد... سال پیش نوشته بودمش... هر چه فکر کردم چه اتفاقی موجب شده بود بنویسمشان یادم نیامد... نوشته ام سه بخش داشت... ده هدف برای سال آینده... ده هدف برای ۵ سال آینده و ده هدف برای ده سال آینده.... خودکاری برداشتم و شروع کردم به علامت زدن ده هدفی که برای سال آینده نوشته بودم... یعنی هدفهایی که الان باید بهشان میرسیدم... و جالب اینکه به هیچ یک نرسیده بودم... هیچ کدام را عملی نکرده بودم... نه که فکر کنی کارهای سختی بود که زیادی خودم را دست بالا گرفته بودم و نوشته بودمشان... نه تا دلت بخواهد ساده.. حتی یکیشان در حد نوشتن اسم در یک کلاس بود... کلاسی که فقط یک خیابان با خانه مان فاصله دارد.. اما من توی این یک سال با اینکه به فکرش بودم نرفتم سراغش....  اهداف ۵ سال و ۱۰ سال آینده انقدر به اهداف ۱ ساله ام وابسته است که بدون انجام دادن ده تای اول نمی شود به انها رسید.. یعنی ۱۰ تای این یک سال ۲۰ تای ده سال بعد را رقم میزند.... و من چه ساده به هیچ یک نرسیده ام... و راستش را بخواهی ترسیدم... ترسیدم از اینکه ۵ سال بعد وقتی باز اتفاقی به آن برگه رسیدم هیچ کدام عملی نشده باشد... ترسیدم از این بی هدف زندگی کردن یکساله ام... ترسیدم از این بی خیالی که نمی دانم از کجا سرچشمه گرفت.... ترسیدم از این سکون و رکود زندگی ام... ترسیدم... از آینده نیامد ام ترسیدم... ترسیدم از اینکه سر قولی که خودم به خودم دادم نتوانستم بایستم...

۴.دوستی گله کرده بود از اینکه به کامنت ها جواب نمی دم... خواهش میکنم نزارید به حساب بی احترامی یا بی اهمیت بودن کامنت ها.... با این سرعت معرکه!! اینترنت و دایال آپ وصل شدن جواب دادن به کامنتها خیلی سخته... اما قول میدم از این به بعد حتما جواب بدم... برای شروع کامنتهای پست قبل جواب دار شدن....

۵.من خیلی وقتا مشاور خیلیا شدم... یعنی دوستام تا به مشکلی بر می خورن گوشی رو بر میدارن و زنگ میزنن به من... بعد از کلی گله و شکایت و اشک و ماتم میگن: خوب حالا چیکار کنم؟... منم تا اونجایی که میتونم راهنمایی میکنم و خوبیا و بدیای کاری رو که می خوان بکنن بهشون میگم.. اما معمولا راه آخر رو من نمیگم... میزارم خودشون به راه حل برسن... اما این دفعه یکم توی گفتن بدیهاش زیاده روی کردم... راستش فکر کردم دخترک تصمیم خودشو گرفته... خواستم یکم بترسونمش تا بیشتر احتیاط کنه اما انقدر ترسید که کلا بی خیال قضیه شد... نمی خواستم اینجوری بشه.... فقط می خواستم حواسشو بیشتر جمع کنه... نمی دونم شایدم اینطوری به نفعش شد... یعنی تقریبا مطمئنم که بهترین راه همین بود... امیدوارم اشتباه نکرده باشم... با این همه خودم وقتی به یه مشکل بر می خورم مثل چی گیر میکنم تو گِل و اصلا نمیدونم باید چیکار کنم... معمولا کسی هم نیست که ازش کمک بخوام.... و گاهی از سر استیصال یه تصمیم عجولانه میگیرم و گند میزنم به همه چی....

۶.اینو میدونستین...نهنگ ها هم عاشق میشوند و در سفر ها با هم اواز دست جمعی میخوانند...!!!!

۷.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 1:30 |

سلام...

۱.روزي روزگاري سيلي شهر كوچكي را تهديد كرد و همه بدنبال نجات خود بودند به جز يك نفر كه مي گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » وقتي آب بالا آمد ؛ يك جيپ براي نجات او آمد ولي آن مرد گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و از سوار شدن امتناع كرد ؛ آب كمي بالاتر آمد و به طبقه دوم خانه اش رسيد و براي نجات او قايقي فرستادند ولي دوباره آن مرد از رفتن امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و آب باز هم بالاتر آمد و مرد به پشت بام خانه اش آمد و براي نجات مرد هليكوپتري فرستادند ولي مرد باز هم امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » تا اينكه غرق شد و مرد ؛‌ آنگاه خدا را ديد و با عصبانيت گفت : « من به تو ايمان داشتم ؛ چرا نجاتم ندادي ؟ چرا دعاهاي مرا نشنيدي ؟ » و سپس خداوند پاسخ داد : من دعاهاي تو را شنيدم ؛ پس فكر ميكني چه كسي براي نجات تو ؛ جيپ و قايق و هليكوپتر فرستاد ؟

نتیجه: خوشبختي سراغ كساني مي آيد كه به خودشان كمك ميكنند.

۲.گفتم منتظر اتفاقیم... مدتهاست که دلم می خواد این اتفاق بیوفته... چیزی که زندگیمو از این رو به اون رو میکنه... همه چیزو عوض میکنه... حالا یه بخشیش درست شده... الان نوبت منه که همت کنم تا بهش برسم... اما تکونی به خودم نمی دم... شده قصه بالا که خدا جیپه رو فرستاده اما من عین خیالمم نیست... انگار منتظرم خدا خودش بیاد پائین این کارو واسم انجام بده و بره... حالا که اصل قضیه جوره من دارم به فرعیاتش فکر میکنم و هی نه میارم... آخه میدونی می خوام درست فکر کنم که وقتی خواستم بابا رو مجاب کنم هر چی که میگه یه راهی واسش باشه... نمی خوام چیزی اون وسط بمونه که مانع بشه... ولی از طرفی وقت هم میگذره... میدونی ته دلم یه جورایی خوش خوشانش شده.. انگار دارم نتیجه همه اون دعاها رو میبینم... انگار دارم میبینمش که روبروم نشسته و میگه دیگه چی می خوای؟... بازم دلیلی هست برای غرغرات و غصه خوردناتو ناراضی بودنات؟... شایدم منتظرم قایق واسم بیاد؟... ولی امیدوارم به هلی کوپتره نرسه...حتی اگر رسید دیر نشده باشه...

۳.اصفهان رفتنمون با همه اصفهان رفتنا فرق داشت... نه سی و سه پل داشت... نه پل خواجو ....نه چهار باغ... و نه هیچ جای دیدنی دیگه اصفهان... یه جایی اطراف اصفهان.. یه ویلا وسط رود خونه... ۲۷ نفر آدم و دو روز خوش گذرونی... همین...

۴. خیلی بده مجبور بشی دروغ بگی... مجبور بشی واسه اینکه با کسی نری بیرون شصت جور بهونه الکی و دروغی جور کنی... کاش اون بفهمه همه این کارا واسه خودشه... که دوباره گرفتار قصه جدیدی نشه.. که باز مجبور به کارای یواشکی نشه... که دوباره همه چی لو نره و بی اعتمادی و گریه و ناله واسش بیاره... کاش اون بفهمه... کاش بزرگ بشه.. کاش انقدر بچه نباشه...

۵.باز خوابتو دیدم... هر بار اومدی توی خوابم توی واقعیت هم خودتو بهم نشون دادی... قراره باز بیای؟... قراره اتفاق تازه ای بیوفته؟... کاش اومدنت به بدی خوابی که دیدم نباشه... کاش حقیقت باشه که خواب زن چپه... کاش حقیقت باشه...

۶.اینو میدونستین...کرم ها از روی بو محیط شب و روز را تشخیص میدهند...!!!!!

۷.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت 12:15 |

سلام...

۱.دو هالو در راه به هم برخوردند. اولی به دومی گفت: «اگر توانستی بگویی در این سبد چیست یک تخم مرغ و اگر گفتی چندتاست، هر هشت تا مال تو!» دومی پس از قدری معطلی گفت: «این جوری که سخت است، دست کن یک نشانی بده که کمی آسانتر بشود.» گفت: «چیز سفیدی است که وسطش زرد است» گفت: «فهمیدم. وسط ترب را خالی کرده ای زردک تپانده ای!»

این قصه را در مجلسی گفتند و حاضران ساعتی خندیدند. پس از آن که خنده ها آرام شد، یکی به تعجب از گوشه ای درآمد که: «آخرش معلوم شد یارو توی سبد چه داشته؟»

۲.سفر خوبی بود...البته اگه شما هم بهم نگید نق نقو و ناشکر  و... بازم میگم " در پایدار ترین شادی ها هم غمی نهفته است"... البته شاید من بلد نیستم چطور باید  لذت برد... مطمئنا وقتی یه جمع ۲۰ نفره میگن خیلی خوش گذشت  ولی من با خیلیش موافق نیستم مشکل از منه... می دونید اصلا این یکی از مشکلای منه... خیلی وقتا که میریم بیرون همه بهم میگن خیلی خوب بود ، خیلی خوش گذشت اما من اصلا انقدر احساس خوب بودن نمی کنم... نمی دونم دیگه چی باید باشه تا بهم خوش بگذره...

۳.از دو هفته پیش برای آخر این هفته به یه جمع ۲۵ نفره قول یک سفر دو روزه به اصفهان و یه مهمونی رو دادیم.... اصلا امکان نداره بشه کنسلش کرد... دیشب کارت عروسی دخترک اومد برای اخر هفته... حالا ما موندیم و دو جا که هیچ کدومشو نمیشه نرفت.... احتمالا باید بی خیال یکیش بشیم... ولی من جفتشو میخوام...

۴.خوشحالم که او این روزها خوشحال است... دیگر تحمل دیدن این همه غم و غصه و ماتم را نداشتم.... همیشه وقتی سه نفری می رفتیم بیرون و یکی از ما ناراحت بود گند میزد به آن روز... دیگر نه می توانستیم بخندیم نه خوش می گذشت.... حالا که آن دو خوبند و مشکلی نیست خوب منم خوبم.... یعنی این جور مواقع حتی اگر بد هم باشم بلدم چطور خوب شوم... میدانی به این فکر میکنم من چه ناراحت باشم چه خوشحال این لحظه ها می گذرد پس می شود بعضی وقتها بیخیال شد تا خوب بگذرد...

۵.اینو میدونستین....فیلها قدرت بینایی ضعیفی دارند، به طورى که شبها بچه خود را با کفتار اشتباه میگیرند ...!!!!!

۶.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 4 شهریور1387 و ساعت 13:6 |
PageRank