سلام...
۱.پيرمردي هشتاد ساله روي يك نيمكت در پاركي نشسته بود و مدام گريه ميكرد.پليسي كه از آنجا ميگذشت او را ديد و علت گريه اش را پرسيد.پيرمرد جواب داد:”من به تازگي با زني بيست و پنج ساله ازدواج كرده ام.او هر روز براي من صبحانه اي عالي درست ميكند و بعد كلي با هم گپ ميزنيم.بعد يك ناهار عالي درست ميكند وبعد از غذا دوباره گپ ميزنيم.سپس شب هم يك شام عالي به من ميدهد و دوباره با هم گپ ميزنيم.“به اين قسمت از حرفهايش كه رسي پليس با تعجب به او گفت:”خوب پس تو كه نبايد گريه كني!تو الان خوشبخت ترين مرد روي زمين هستي؟!“
پيرمرد جواب داد:”آره ميدانم.اما يادم رفت خانه مان كجاست؟!“
۲.دیشب که صفحه ای دیگر از تقویم دیواری اتاق را کندم.... باز ماه های باقی مانده را شمردم... شده عادتم... حتی وقتی فروردین را کندم صفحات باقی مانده را شمردم... نه که روز شماری ( ماه شماری؟!) کنم برای تمام شدن سال... نه... بی دلیل می شمارم... و هر چه فکر کردم که کلی بگویم این ماه چگونه بود یعنی خوب یا بد ... نتوانستم... تا دلت بخواهد خوب و تا دلت بخواهد بد... درست مثل همه لحظه لحظه های زندگی مان...
۳.سه ماه پیش آن روز که تنها آنجا نشسته بودم... دعایی کردم... وقتی از آنجا آمدم بیرون چیزی در درونم بود که انگار آن اتفاق افتاده... انگار به آنچه که می خواهم رسیده ام... نمی دانم نامش چیست... اما حالا که رسیدم یاد آن روز که می افتم دست و دلم می لرزد... وقتی درونم اطمینان پیدا کرد که به آنچه می خواهم رسیده ام ... رسیدم... درست که هنوز کامل تحقق نیافته اما دارد می شود همان که می خواهم...
۴.این روزها سمفونی مردگان می خوانیم.. می گویم می خوانیم چون دو نفریم... گاهی او برای من می خواند... گاهی من برای او... راستش بار اولیست که اینگونه کتاب می خوانم... فکر کنم خوب باشد... چون هم کتاب زیباست هم دو نفری خواندنش... آن وقت هر وقت کتاب را ببینم یاد روزهایی می افتم که دو نفری توی اتوبوس و مترو و حیاط دانشگاه و گاهی حتی سر کلاس برای هم سمفونی مردگان می خواندیم... میدانم که این روزها گذشتنی ست... اما همیشه یادم می ماند که این روزها بیشتر از همیشه دوستت دارم... تو داری پر میکنی جاهای خالی زندگیم را... میدانی که یکی از نداشته هایم چیست... خواهری مثل تو...
۵.این روزها بیشتر از همیشه سعی میکنم که آرام باشم.. آرام آرام... که عصبی نشوم.. که بی خود نزنم زیر گریه... که زود رنج نباشم.. که قوی باشم.. که بایستم جلوی هر بی عدالتی و حرف اضافه ای... اما نمی شود... بی دلیل عصبی می شوم... پی حرف کوچکی میزنم زیر گریه... با اتفاقی قید آدمی را می زنم... گاهی حتی بدون اینکه بدانم چرا اشکهایم روانه می شود... خودم این را باور دارم که این روزها خوبم.. خوب خوب... اما باز نمی شود آرام باشم.. نمی شود...
۶. از اول ماه می رویم ایروبیک... خوب است... فقط مشکل این است که بیش از حد می خندیم... دیروز هم که نزدیک بود بیرونمان کند... بجای اینکه حرکاتی که او می گفت را انجام دهیم دو نفری با هم می رقصیدیم... راستش حرکاتش گاهی زیادی پیچیده می شود... چپ و راستمان را قاطی می کنیم... او می گوید پای لیدر راست ما چپ می رویم... می گوید باید یک قدم بروید عقب ما می رویم جلو... قاطی می کنیم و تصمیم میگیرم با هم برقصیم ... حالا مقصر کیست ما یا او؟...
۷.خودم میدانم زده به سرم... اگر بعد از خواندن این ۵ بند به این نتیجه رسیدی... درست است...
۸. از همه این حرفها که بگذریم... این روزا یه جوراییه... نمی دونم چه جوری... اما عجیبه.. متفاوته... گاهی حس میکنم وحشتناک تکراریه و گاهی فکر میکنم تازه اس... هر چی که هست نمی دونم اسم این روزا چیه... نمی دونم طوفانیه.. آروم... قراره اتفاقی بیافته... اتفاقی افتاده.. یا هر چیز دیگه ای... فقط اینکه یه جوراییه... نمی دونم چه جوری...
۹.تمام این مدت که ننوشتم فقط یک بار دلم خواست که بنویسم اما هنوز چهار خط ننوشته بودم که پاک کردم و بیخیال شدم... تا امروز... راستشو بخوای هنوزم نمی دونم اینا آپ میشه یا نه...
۱۰.ممنون بابت فراموش نکردن اینجا و کامنتهای زیبایتان... و پوزش بابت بی جواب ماندنشان... یکی از دلایلش این است که پدر کامی را آوردم جلوی چشمانش... طوری قاط زده بود که یک هفته ای فقط فحش می داد و بد و بیراه می گفت... روشنش می کردیم میگفت... قارت قارت... سی دی به خوردش می دادیم... داد میزد... سرش داد میزدیم می گفت فس فس و خاموش میشد... تا دلت بخواهد ناز و ادا به خوردمان داد... الان هم گوش شیطان کر و خودش نبیند و نفهمد حالش بهتر شده... حداقل فحش هایش دیگر بی تربیتی و بی ناموسی نیست...!!!
۱۱.اينو ميدونستين...پوست انسان بالغ مي تواند مساحتي به اندازه دو متر را بپوشاند...!!!!
۱۲.توجه: داستانک و دانستنی تکراریست... داستانک به خاطر تو که این داستان را از همه بیشتر دوست داری و دانستنی هم هویجوری...!!!
۱۳.شاد باشید...
+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت
12:6 |