تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.شمای مؤدبانه را به اشتباه
با توی صمیمانه عوض کرد
و آرزوهای خوشبخت را
در دل عاشق، بیدار.
در برابرش غرق اندیشه ایستاده ام
و نگاه از او برنتوانم گرفت؛
به زبان می گویم: شما چه نازنین هستید!
و در دل می گذرد: چقدر تو را دوست دارم!( الکساندر سرگیویچ پوشکین)

۲.نمیدونم چرا این چند روزه به هر چی دست میزنم خراب میشه... هفته پیش که رکود شکوندم... چهار تا وسیله توی یه نصفه روز...یکیش همین کامی بدبخت بود که خراب شدنش باعث شد یک هفته بی کامی و بی نت سر کنیم.... وقتی هم که درست شد به ۲۴ ساعت نکشید که دوباره یه بلایی سرش اومد... اصلانم تقصیر من نبود...  هفته پیش گوشیم هم مرد... البته این یکی خیلی بد نشد... رفتم یه گوشی توپ خریدم... خلاصه اینکه اگه وسیله برقی یا غیر برقی اعم از وسایل چوبی ، وسایل شکستنی مثل ظرف و ظروفی دارید که می خواید از دستشون خلاص بشید اما خراب بشو نیستن یه ندا بدید میام توی ۲ ثانیه بلایی سرشون میارم که به هیچ طریقی قابل تعمیر نباشه.... البته شما به هیچ عنوان نمی تونید بفهمید من چیکار میکنم که خراب میشن... چون خودمم نمی فهمم چرا تا دستم بهشون می خوره میرن اون دنیا... گاهی فکر میکنم شدم مثل دخترک قصه ای که هی دست گل به آب میداد...

۳. این روزها خوبه... همونطوریه که باید باشه.... روزها میگذره... با اتفاقات خوب و بد .... انگار عادت کردم به این روزمرگی ها...

۴.اینو میدونستین...انسان‌های راست دست به طور میانگین 9 سال بیش از چپ دست‌ها عمر می‌کنند...!!!

۵.شاد باشید...

۶.راستی... عوض شدن قالب اتفاقی بود... اما انگار همیشگی شده... خوب زودتر می گفتید که از دست آن قالب خسته شدید... این هم احتمالا عوض می شود اما با قالبی به همین سادگی و سبکی...

۷.گوشی جدید این می باشد.... البته این رنگی...

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت 14:46 |

سلام....

۱.روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

۲.هر ترمی که تصمیم گرفتم از آن ترم دیگر آدم شوم و به موقع بروم سرکلاس.. تصمیم گرفتم هی به بهانه سینما و پارک و ... از درس و کلاس نزنم... که هی الکی کلاسها را نپیچانم... بدتر می شود.... هر چه سعی می کنم خودم را راضی کنم که بروم سر کلاس و بنشینم نمی شود... مخصوصا روزهایی که باران می زند نمی توانم از پشت پنجره های کثیف کلاس به آن نگاه کنم... حوصله ام نمی آید بیشتر از یک ربع حرفهای کسی را گوش کنم... خسته می شوم و می زنم بیرون... حتی به ایروبیک هم رحم نمی کنم... سه ، چهار جلسه ای می شود که نرفتم... خوب می دانم که آخر ترم دوباره من می مانم بدون جزوه، بدون کتاب و بدون تحقیق آنوقت باید هی بدوم و بدوم... شب تا صبح امتحان را درس بخوانم و آخر هم به زور تقلب و شانسی درسها را پاس کنم و هی به خودم فحش بدهم و تصمیم بگیرم ترم بعد دیگر از این کارها نکنم ...و باز ترم جدید که شروع می شود دوباره روز از نو روزی از نو... البته میدانی مشکل دیگری هم هست.. اینکه من هرترم جزء ۵ نفر اول کلاسم و این خودش باعث می شود هر ترم بی خیال تر شوم...

۳.میدانی خیلی زور دارد فقط بخاطر چند سانت کوتاه بودن مانتو گیر یک آدم زبان نفهم بیفتی و آخر هم از این سر شهر توی شلوغی ببرندت آرژانتین تا کسی برایت یک مانتو مثلا بلند بیاورد و دوباره توی آن شلوغی بازگردی این سر شهر... خیلی زور دارد... پلیسی که مثلا گ ش ت ا ر ش ا د است از پسران توی خیابان هم بیشتر دیدت بزند تا مثلا مشکلی توی لباست پیدا کند... خیلی زور دارد.. خیلی....

۴.خریدن لباس برای بچه از آن چه فکر می کردم سخت تر و لذت بخش تر بود... لباسهای کوچک و رنگارنگ و بی نهایت زیبا... چه انرژی می دهد به آدم... وقتی برای خودم می خواهم لباس بخرم انقدر میگردم و مغازه ها را زیر و رو میکنم که آخر هم خسته می شوم و هم چیزی می خرم که خیلی هم دوستش ندارم... اما برای او هر چه بیشتر مغازه ها را می گشتم بیشتر لذت میبردم... این روزها همش با بچه و لباس بچه و وسایل بچه سر و کار دارم... به سر کوچه که می رسم همه مغازه ها سیسمونی کودک است... مغازه ها پر از کمد و تختهای زیبای فانتزی با رنگ ها فوق العاده شاد.... به خیابان دانشگاه که میرسم مغازه ها پر از انواع و اقسام لباس بچه با رنگهای شاد... و موقع برگشتن باز هم لباس بچه و سیسمونی.... خانه هم که می آیم همه جا پر است از عکسهای دخترک و اسباب بازبهایش و وسایلش... راستش را بخواهی هیچ وقت فکر نمی کردم این فسقلی انقدر خودش را توی دل همه جا کند... انقدر که وقتی میروند درخانه را که می بندیم دلم برایش تنگ می شود...

۵.اینو میدونستین....جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم می تواند ببیند...!!!

۶."این هم برای تو"... اینو می دونستین...الناز یه فرشته اس....!!!!

۷.شاد باشید...

۸.فردا را دوست نمیدارم... فرصتی شد میگویم چرا.....

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت 22:19 |
سلام...

۱.می‌خواهم نگاهت كنم
                   
اما
                     
دیرم می‌شود...

۲.هر چه بیشتر می گذرد کمتر می شود حرفهایم با تو.. کمتر می شود حرفهایم با همه... و گاهی حتی این سکوت لعنتی خودم را هم عذاب میدهد... این اعتماد به نفس کم که هر چه بیشتر می گذرد کمتر می شود انگار ... و این لحظه ها که هر چه بیشتر می گذرد کشدار تر می شود انگار.... راستش را بخواهی خودم هم نمی دانم چه شد که رسیدم به اینجا ... خودم هم نمی فهمم چه چیزی تغییر کرده که انقدر همه چیز عوض شده... خودم هم نمی فهمم چه چیزی در من شکست که هر چه میکنم نمی توانم تکه تکه هایش را پیدا کنم و بند بزنم به هم... بند بزنم تا شاید همه چیز مثل سابق شود... اما مگر می شود جای بند را مخفی کرد... مگر می شود جای ترکها را محو کرد... مگر می شود بند زده شده مثل روز اولش شود.. نمی شود... نمی خواهم مثل اول شود... حداقل بند بخورد... حداقل کمی منسجم بشود... حداقل انقدر تکه تکه و جدا از هم نباشد... ببینم تومیدانی تکه تکه هایش را از کجا باید پیدا کنم؟...

۳.دودلی و تردید دخترک این روزها دیگر بد می رود روی اعصاب... اینکه شب می خوابد و صبح نظرش را عوض می کند عصبی ام می کند... می گویم... ببین هر کاری می خواهی بکن اما انقدر دمدمی نباش... تصمیمت را بگیر و خلاص... اما کو گوش شنوا... می گوید... تو چطوری انقدر بی خیال شدی... می گویم... تصمیم خودمو گرفتم... با خودم گفتم دیگه بهش فکر نمی کنم و دیگه این کارو نمی کنم حالا هم دارم عمل می کنم... هی مثل تو با هر بادی این ور اون ور نمیرم.. می گوید... خوب من نمی تونم... اصلا نمی دونم باید چیکار کنم... می گویم... ای کوفت هر کاری می خوای بکن فقط دست از سر من بردار... دوباره زل میزند به من و با بغض می گوید... نسرین من چیکار کنم؟...و با گریه کلی دلیل و برهان تکراری ردیف می کند.. کلی حرف تکراری می زند و کلی خاطره دفن شده را از گور در میاورد و پیش چشمانم رژه می دهد وووو عصبی ام میکند.... این کارها را که می کند دلم می خواهد تنها باشم... این کارها را که می کند دلم می خواهد از ته دل زار بزنم... این کارها را که می کند  دلم می خواهد بروم یک جایی خودم را گم و گور کنم تا دیگر چشمم به هیچ بنی بشری نیوفتد... اینکارها را که می کند دلم می خواهد خودم را از برج میلاد پرت کنم پائین... وای... این کارها را که می کند...

۴.دخترک ۱۰ـ ۱۱ ماهه توی مترو زل زده بود به زنی و الکی گریه می کرد... هی به او نگاه می کرد و نق نق می کرد... مادر دخترک را بلند کرد و رویش را کرد سمت ما تا زن را نبیند بلکه ساکت شود... و ساکت شد...دخترک چشمش افتاد به من... زل زد و نگاه کرد... یکدفعه زد زیر گریه... سرم برگرداندم ساکت شد دوباره که برگشتم و نگاه کردم گریه می کرد... چشم گرداند طرف او ... شروع کرد به جیغ کشیدن... حالا دخترک به ما دو تا نگاه می کرد و جیغ می کشید و ما دو تا هر هر می خندیدیم و سعی می کردیم به جای دیگری نگاه کنیم... ما هی سرمان را برمیگرداندیم و غش می کردیم از خنده و بچه هی جیغ می کشید... حیف که فقط دو ایستگاه با ما آمدند... ببینم نکند تو هم فکر میکنی ما کاری می کردیم که بچه گریه کند؟.. باور کن ما از همیشه ساکت تر و مظلوم تر بودیم...

۵.انقدر که این مدت خواستم بنویسم و نتوانستم نطقم کور شد... موضوعاتم از یادم رفت... دیگر نه کلمه ای را به یاد می آورم و نه جمله ای می سازم.... سه بند بالا نوشته های هفته پیشند...

۶.راستش این روزا خودمم نمی فهمم چه مرگمه... همه چیز دلگیره... هوا... روزا... آدما... لحظه ها حتی خنده هامون... همشون دلگیرن... همشون .... نمی دونم چرا این روزا این جوریه... نمی دونم چه جوری... فقط یه جوریه... شاید خالیه خالی....

۷.حراست دانشگاه میگه ما یه باندیم... یه باند ۵ نفره... سر دسته مون هم مظلوم ترین دختر کلاس...  متهم به چیزایی شدیم که اصلا نمی دونیم چیه... اصلا نمی دونیم قضیه چیه... فکر کن همینطوری داری تو دانشگاه راه میری... یکی از مسئولان!! دانشگاه که آشنامونه میاد میگه مواظب خودتون باشید... بعد ما میمونیم و یه دنیا سوال که ما چیکار کردیم؟...

۸. وقتی دلت می خواهد روزهایت شب نشود.... وقتی دلت می خواهد شبهایت تمام نشود... وقتی دلت می خواهد هفته هایت پایانی نداشته باشد و ماه هایت بی انتها و سالهایت نا تمام... چشم که بر هم میگذاری گذشته اند.... لحظه لحظه هایی که دوستشان داشته ای به چشم بر هم زدنی پایان یافته اند.... اما وقتی که دلت می خواهد زودتر روز ،شب شود... شب ، صبح شود... هفته ها زود زود تمام شوند و ماه ها تند تند از پی هم بروند.... وزنه می زنند به پای عقربه ها.... صفحات تقویم دیواریت می چسبند به هم... هر روز همان طرح دیروز را روی دیوار اتاق و تقویم دیواریت می بینی... نه روز تند شب می شود نه هفته زود زود به پایان می رسد و نه ماه ها تند تند از پی هم می روند... تمام نمی شوند لحظه های لعنتی انتظارت.... تمام نمی شوند روزهای تلخ بی روحت... تمام نمی شوند انگار... تمام نمی شوند...

۹.اینو میدونستین....در هنگام عطسه ، قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می‌ایستد...!!!

۱۰.شاد باشید...

۱۱. دوست ندارم این پست رو... بی دلیل تلخه... بی دلیل سرد و بی روحه... پست بعدی رو زود آپ میکنم... زود....

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت 10:8 |
سلام...

۱.پيرمردي هشتاد ساله روي يك نيمكت در پاركي نشسته بود و مدام گريه ميكرد.پليسي كه از آ‌نجا ميگذشت او را ديد و علت گريه اش را پرسيد.پيرمرد جواب داد:”من به تازگي با زني بيست و پنج ساله ازدواج كرده ام.او هر روز براي من صبحانه اي عالي درست ميكند و بعد كلي با هم گپ ميزنيم.بعد يك ناهار عالي درست ميكند وبعد از غذا دوباره گپ ميزنيم.سپس شب هم يك شام عالي به من ميدهد و دوباره با هم گپ ميزنيم.“به اين قسمت از حرفهايش كه رسي پليس با تعجب به او گفت:”خوب پس تو كه نبايد گريه كني!تو الان خوشبخت ترين مرد روي زمين هستي؟!“

پيرمرد جواب داد:”آره ميدانم.اما يادم رفت خانه مان كجاست؟!“ 

۲.دیشب که صفحه ای دیگر از تقویم دیواری اتاق را کندم.... باز ماه های باقی مانده را شمردم... شده عادتم... حتی وقتی فروردین را کندم صفحات باقی مانده را شمردم... نه که روز شماری ( ماه شماری؟!) کنم برای تمام شدن سال... نه... بی دلیل می شمارم... و هر چه فکر کردم که کلی بگویم این ماه چگونه بود یعنی خوب یا بد ... نتوانستم... تا دلت بخواهد خوب و تا دلت بخواهد بد... درست مثل همه لحظه لحظه های زندگی مان...

۳.سه ماه پیش آن روز که تنها  آنجا نشسته بودم... دعایی کردم... وقتی از آنجا آمدم بیرون چیزی در درونم بود که انگار آن اتفاق افتاده... انگار به آنچه که می خواهم رسیده ام... نمی دانم نامش چیست... اما حالا که رسیدم یاد آن روز که می افتم دست و دلم می لرزد... وقتی درونم اطمینان پیدا کرد که به آنچه می خواهم رسیده ام ... رسیدم... درست که هنوز کامل تحقق نیافته اما دارد می شود همان که می خواهم...

۴.این روزها سمفونی مردگان می خوانیم.. می گویم می خوانیم چون دو نفریم... گاهی او برای من می خواند... گاهی من برای او... راستش بار اولیست که اینگونه کتاب می خوانم... فکر کنم خوب باشد... چون هم کتاب زیباست هم دو نفری خواندنش... آن وقت هر وقت کتاب را ببینم یاد روزهایی می افتم که دو نفری توی اتوبوس و مترو و حیاط دانشگاه و گاهی حتی سر کلاس برای هم سمفونی مردگان می خواندیم... میدانم که این روزها گذشتنی ست... اما همیشه یادم می ماند که این روزها بیشتر از همیشه دوستت دارم... تو داری پر میکنی جاهای خالی زندگیم را... میدانی که یکی از نداشته هایم چیست... خواهری مثل تو...

۵.این روزها بیشتر از همیشه سعی میکنم که آرام باشم.. آرام آرام... که عصبی نشوم.. که بی خود نزنم زیر گریه... که زود رنج نباشم.. که قوی باشم.. که بایستم جلوی هر بی عدالتی و حرف اضافه ای... اما نمی شود... بی دلیل عصبی می شوم... پی حرف کوچکی میزنم زیر گریه... با اتفاقی قید آدمی را می زنم...  گاهی حتی بدون اینکه بدانم چرا اشکهایم روانه می شود... خودم این را باور دارم که این روزها خوبم.. خوب خوب... اما باز نمی شود آرام باشم.. نمی شود...

۶. از اول ماه می رویم ایروبیک... خوب است... فقط مشکل این است که بیش از حد می خندیم... دیروز هم که نزدیک بود بیرونمان کند... بجای اینکه حرکاتی که او می گفت را انجام دهیم دو نفری با هم می رقصیدیم... راستش حرکاتش گاهی زیادی پیچیده می شود... چپ و راستمان را قاطی می کنیم... او می گوید پای لیدر راست ما چپ می رویم... می گوید باید یک قدم بروید عقب ما می رویم جلو... قاطی می کنیم و تصمیم میگیرم با هم برقصیم ... حالا مقصر کیست ما یا او؟... 

۷.خودم میدانم زده به سرم... اگر بعد از خواندن این ۵ بند به این نتیجه رسیدی... درست است...

۸. از همه این حرفها که بگذریم... این روزا یه جوراییه... نمی دونم چه جوری... اما عجیبه.. متفاوته... گاهی حس میکنم وحشتناک تکراریه و گاهی فکر میکنم تازه اس... هر چی که هست نمی دونم اسم این روزا چیه... نمی دونم طوفانیه.. آروم... قراره اتفاقی بیافته... اتفاقی افتاده.. یا هر چیز دیگه ای... فقط اینکه یه جوراییه... نمی دونم چه جوری...

۹.تمام این مدت که ننوشتم فقط یک بار دلم خواست که بنویسم اما هنوز چهار خط ننوشته بودم که پاک کردم و بیخیال شدم... تا امروز... راستشو بخوای هنوزم نمی دونم اینا آپ میشه یا نه...

۱۰.ممنون بابت فراموش نکردن اینجا و کامنتهای زیبایتان... و پوزش بابت بی جواب ماندنشان... یکی از دلایلش این است که پدر کامی را آوردم جلوی چشمانش... طوری قاط زده بود که یک هفته ای فقط فحش می داد و بد و بیراه می گفت... روشنش می کردیم میگفت... قارت قارت... سی دی به خوردش می دادیم... داد میزد... سرش داد میزدیم می گفت فس فس و خاموش میشد...  تا دلت بخواهد ناز و ادا به خوردمان داد... الان هم گوش شیطان کر و خودش نبیند و نفهمد حالش بهتر شده... حداقل فحش هایش دیگر بی تربیتی  و بی ناموسی نیست...!!!

۱۱.اينو ميدونستين...پوست انسان بالغ مي تواند مساحتي به اندازه دو متر را بپوشاند...!!!!

۱۲.توجه: داستانک و دانستنی تکراریست... داستانک به خاطر تو که این داستان را از همه بیشتر دوست داری و دانستنی هم هویجوری...!!!

۱۳.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 12:6 |
PageRank