تبليغاتX
آسمان من

سلام...

۱.چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم. قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنها را خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.(احمد شاملو)

۲.حال این روزهایم شبیه ابرهای تیره ایست که شهر را فرا گرفته... نمی بارم... اما پرم... نمی نویسم اما پر از کلمه ام.... نمی گویم اما پر از حرفم...

۳.از طرفی دلم می خواهد زود این روزها بگذرد ... از طرفی هر چه بیشتر می گذرد بیشتر دلم میگیرد... نه که ترسیده باشم.... نه حرف ترس نیست... مدتی که در حالتی ساکن باشی حرکت با انکه آرزویت شده سخت تر از همه کارهای دشوار دنیاست... مخصوصا اگر این حرکت همه زوایای زندگیت را دگرگون کند... آن وقت نمی دانی باید منتظر باشی که زمانش برسد یا دعا کنی روزهایت کشدارتر شود...

۴.این روزها با امتحانات می سوزیم و می سازیم !!!.... خوانده و نخوانده ، خواب و بیدار، بیمار و سالم می روم سر جلسه... به قول دوستی دانشگاه همه کوفتش خوب است بجز این آخر ترم و امتحان...

۵.یه کاری کن که میتونی...

۶.اینو میدونستین... مروارید در سرکه حل می شود...!!!

۷.شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت 21:4 |

سلام...

۱.مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم،ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن ،ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"

جواب زن خيلي جالب بود.

زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم !!!

۲."چه بد کردم چه شد از من چه دیدی... که ناگه دامن از من درکشیدی... چه افتادت که از من برشکستی چرا یکبارگی از من رمیدی.. رمیدی... رمیدی..." این روزها این آّهنگ را گوش میکنم و الکی الکی گریه میکنم... هر چند که خوب میدانم الکی نیست... از وقتی برگشتم و فهمیدم که سفر ۱۰ روزه مامان، بابا قطعی شده هی مینشیم و گریه می کنم... همه هم توی خانه با تعجب نگاهم می کنند و می گویند چرا این دفعه اینطوری میکنی؟... و مامان می گوید: بچه ننه شدی؟... و من لج می کنم و درست مثل بچه های ۵ـ۶ ساله گریه میکنم و می گویم آره بچه ننه ام...در مقابل نگاه پر از سوال و متعجب همه باز مثل دختر بچه ها پا بر زمین میکوبم و دهانم را به اندازه پهنای صورتم باز میکنم و گریه می کنم ... حوصله درس خواندن هم ندارم... دانشگاه هم نرفتم و به هیچ کاری هم نرسیدم ... شده ام مثل آدمی که نمی داند چند سال دارد.... نمی داند باید چه بکند... نمیداند باید برای چه چیزی گریه کند و برای چه چیزی بخندد... درست مثل کودکی که میخواهد رها باشد رهای رها اما جریمه های سنگین این خواستن پاهایش را بسته.... مثل کودکی که دلش برف بازی بخواهد اما باید خانه بماند و ۱۰  بار از روی تصمیم کبری بنویسد تا شاید یاد بگیرد که تصمیم های بزرگ بگیرد ... درست مثل آدمی که معلق است... درست مثل آدمی که گوشه ای ایستاده و یک پایش را هم گرفته بالا و هی زور می زند تعادل خود را حفظ کند...

۲.نمیدونم این فالنامه حافظ از کجا و چه جوری و کی سر از این گوشه وبلاگ در اورده... تازه امروز دیدمش... احتمالا وقتی این قطره ها رو گذاشتم این هم اومده...  زیاد اهل فال گرفتن نیستم .. اما بعضی وقتا میرم سراغ حافظ و فالی میگیرم.. اونم بعضی وقتا یه حالی میده و کلی حرف درست وحسابی تحویل آدم میده و بعضی وقتا هم یه سری شعر بی ربط .... بعضی روزا هم توی مترو نمیتونم بی خیال چشمای پر از التماس دختر بچه ها بشم و یه فال می خرم... اونا که اصلا جواب درست نمیدن... بعضی وقتا یا بهتره بگم بیشتر وقتا معنی شعرو نمی تونم بفهمم  برای همین نمی تونم تعبیر درستی داشته باشم... تعبیرهایی هم که معمولا براشون مینویسن اراجیفه... فالی که شب یلدا گرفتم رو هم اصلا یادم نمی یاد... این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم امشب دو تا فال گرفتم هم شعرها با نیتم همخونی داشتن و هم تقریبا قابل فهم بودن... البته یه جورایی هم غیر قابل باور... اتفاقی که هیچ وقت نمی افته... این حافظ هم تعادل نداره ها... یه بار حال آدمو میگیره... یه بارم آدمو میره تو فضا...

۳. زمستان شلوغی انتظارم را میکشد.... انقدر شلوغ که گاهی می ترسم روزها باهم نخواند و نشود  آنچه انتظارش را می کشم... و گاهی از بهم خوردن این هم معادلات انقدر می ترسم که دلم می خواهد بخوابم و چشم باز کنم ببینم بهار شده و فکر کنم به اینکه چقدر زمستان خوب بود... فکر کنم به اینکه هم چیز سر جایش خودش بود... و شد آنچه می خواستم... احتمالا تا بحال از این همه غرغر و ترسهایم فهمیده ای که چقدر بی صبر و عجولم... و چقدر مضطرب...

۴.میدونم توی این چند پست اخیر خیلی غرغر کردم و تا تونستم از این روزا و این حال عجیب خودم ناله کردم... ایمیلت رو که خوندم یک جوری شدم...جوابی هم دادم اما هر چه سعی کردن نتونستم توی اون نوشته بگم که چقدر شرمنده ام و چقدر ازت ممنونم که به کلمه کلمه نوشته هام توجه میکنی... ممنون برای اون انتقاد جانانه و اون همه حرف شیرین بعدش... سعی میکنم از این به بعد خوب بنویسم...

۵.سفر بدی نبود... یه جورایی خوب بود... اما هیچ کدوم از مسافراتایی که توی این ۶ ماه اخیر رفتم به اندازه سفر اول تابستون خوب نبود... اون انقدر فوق العاده بود که هنوزم به شب و روزامون فکر میکنم و کیف می کنم از این همه خوشی که یهو نصیبم شد... بازم می خوام... امیدوارم بازم جور بشه و بتونیم سه نفری جایی بریم...

۶. فرجه امتحانات از دو روز دیگه شروع میشه... ۵شنبه و جمعه که تعطیله درس هم تعطیله و به مهمونی و کارای خانوادگی میگذره... هفته بعدشم از سه شنبه تعطیله و به کارای خانوادگی پرداخته میشه... میمونه سه روز... شنبه تا دوشنبه... خوب آدمی مثل من که یه ترم ول گشته و عین خیالشم نبوده توی سه روز با ۸ تا درس باید چیکار کنه؟...

۷.دومین حقوق زندگیم رو هم تا هفته دیگه میگیرم... حقوق کار قبلی که خیلی نبود... همونم نصفشو دو روزه خرج کردم بقیه اشم گذاشتم روی پول گوشی... این یکی رو نمی دونم باید چیکار کنم... مامان میگه یا پولو میدی به من برات نگه دارم یا میزاری تو بانک... می فرمایند تو جنبه نداری پول دستت باشه... دلم یه کار ثابت می خواد... از این نصفه نیمه این ور ،اون ور کار کردن خوشم نمیاد...

۸.تیکه کلام این روزها... بوس بر تو... کوفت بر تو... بر حسب موقعیت ازشون استفاده می شود.. حداقل از یه سری از تیکه کلام هام بهتره... مثلا یه مدتی از افعال مختلف جر خوردن و اینا استفاده می شد... وحشتناک شده بود حرف زدنم... مامانم می خواست قاشق داغ کنه بزاره رو زبونم...

۹.اینو میدونستین...تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون کور رنگ هستند...!!!

۱۰.شاد باشید...

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 9 دی1387 و ساعت 11:18 |
سلام...

۱.توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند .
يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم . شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد .
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد . بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن .
فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش ."
نکته اخلاقي: بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس  هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند .

۲.پا که از خونه بیرون میذارم گلوله های سفید ریزی رو میبینم که آروم آروم به سمتم میان... ـ داره برف میاد؟... به آسمون نگاه می کنم و منتظرم تا بیشتر بشن.. بدون اینکه بدونم چرا اشکام راه میافتن... با آهنگ ترکی که توی گوشم تکرار میشه می خونم و به روبرو نگاه میکنم.... و به این فکر میکنم که این روزا چمه.... انگار بی دلیل منتظرم ... انگار بی غم غمگینم... و دلم بیشتر از همه روزهای زندگیم گرفته.... حتی از اون روزایی که پر بودم از اضطراب و غصه بیشتر گرفته... انقدر گرفته که هر چقدرم برف و بارون بیاد خالی نمیشه...  به این فکر می کنم که شاید آخرین زمستون باشه تا شاید این فکر کمکم کنه زندگی کنم... اما بیشتر دلم میگیره... این روزا با همه روزای زندگیم فرق میکنه... خالیم... خالیه خالی... و انگار نمی خوام اینو بفهمم که نباید بیشتر از اینا از این لحظه ها توقع داشت.... نمی خوام بفهمم که این روزا اینجوریه با این خیالاتم هیچ تغییری نمی کنه....

۳.پائیز زیبایی بودی.... انقدر زیبا که گاهی دلم از زیبائیت می گرفت... اما واسه من خوب نبودی.... شاید هیچوقت دلم واست تنگ نشه... میدونی بدم نبودی.... فقط پائیز بودی... فقط یه فصل معمولی...

۴.بیشتر از هر وقت دیگری از زندگیم به تو نیاز دارم و تو نمی بینیم انگار... هی با توام... بیشتر از هر وقت دیگری از زندگیم نزدیکت شده ام اما تو نمی بینیم انگار... فقط کمی آرامش می خواهم... همین... زیاد است؟...

۵.یلدا متفاوت بود از همیشه... همین! ( بیشتر نوشتم اما ارزش خواندن نداشت...)

۶.امروز با دخترک دعوایم شد... سر یک چیز الکی و مسخره... زود عصبانی شدم... هر چه دلم خواست به او گفتم ... او هم مرا گذاشت و رفت... و وقتی رفت دلم به اندازه همه روزهای عمرم گرفت و انگار از همه وقتهای دیگر زندگیم تنها تر شدم... و ده دقیقه بعد ،خیلی زود منت کشی اش را پذیرفتم یعنی اگر او منت کشی نمی کرد من بودم که می رفتم سراغش... منت کشی او فقط یک اس ام اس با شکلک بوس بود.... همین... بعد نشستیم کلی گریه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که خیلی بیشتر از آنکه فکرش را می کردیم همدیگر را دوست داریم... در آخر هم کلی به حرفهایمان و حرکاتمان و قهر مسخره مان خندیدیم...چند بار معذرت خواهی کردیم و یکدیگر را مطمئن کردیم که ناراحت نیستیم... اما هنوز هم ته دلم  ناراحتم که مبادا دخترک از دستم دلگیر باشد... فکر اینکه روزی با او حرف نزنم برایم از همه کابوس های زندگیم وحشتناک تر بود.... 

۷.برای تو: فرقه نقشبندیه فرقه ایست که پیروان آن معتقدند هر چه بیشتر نام خدا را بر زبان آورند نام او بر قلبشان نقش می بندد....  برای همین پیوسته ذکر می گویند و او را صدا می زندد... و این ذکر گاهی خیلی آرامش بخش است.. خیلی...

۸.دیگر اینکه... حال و روز خوبی ندارم... برای همین دست و دلم به نوشتن نمی رود... ۴ بند اول را هفته پیش نوشتم و باقی نوشته های امشب است...

۹.اینو میدونستین...اگر شما 8 سال و 7 ماه و 6 روز یک ضرب فریاد بکشید، با انرژی آزاد شده می توان یک فنجان قهوه را گرم کرد....!!!

۱۰. شاد باشید...!!!

بعد نوشتها:

۱۱.مامان داره سرم غر میزنه... اینهمه میگفتی آخر ترمه سرم شلوغه اینه؟... داری جمع میکنی برید مسافرت؟... من: مامان تورو خدا بی خیال... حالا یه بار بچه ها راضی شدن چند روزی بریم سفر ... بعدش میام به همه کارام میرسم درسامم می خونم ... سری تکون میده و یه نگاه پر معنا میکنه و میره.... وسایلمو جمع می کنم و به این فکر میکنم که بعد از این ۳ روز باید یه سره توی کتابخونه دانشگاه باشم یا توی خونه مشغول درس خوندن.... بعدشم که امتحانا... پس احتمالا تا دو هفته دیگه که امتحانا شروع بشه نمی تونم به این دنیای مجازی سر بزنم... اگه هم برسم خیلی کوتاه ....

۱۲.از امروز تا اطلاع ثانوی گوشی هم خاموش میشه... برای اینکه نمی خوام دوباره قصه از اول شروع بشه... نمیخوام یه اشتباه دو بار تکرار بشه....

۱۳.سه روز دیگه میریم اما من از امروز دارم جمع میکنم....

۱۴.راستی امروز سر درس تفسیر رکورد زدیم... صفر ثانیه سر کلاس با حاضری... کلا از اول ترم ۵ دقیقه هم سر کلاسش نرفتم... یا پیچوندم یا فقط آخرش یواشکی رفتم سر کلاس حاضری خوردم... امروزم که اصلا نرفتم سر کلاس...کلاس که تموم شد رفتم تو گفتم استاد اسم منو نخوندین اسممو پرسید یه نگاه به لیست کرد و یه تیک زد جلوی اسمم... تازه یه خط جزوه هم ندارم... فکر کن تفسیرو بیوفتم...

+ نوشته شده توسط نسرين در یکشنبه 1 دی1387 و ساعت 23:8 |
PageRank