سلام...
۱.مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم،ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن ،ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم !!!
۲."چه بد کردم چه شد از من چه دیدی... که ناگه دامن از من درکشیدی... چه افتادت که از من برشکستی چرا یکبارگی از من رمیدی.. رمیدی... رمیدی..." این روزها این آّهنگ را گوش میکنم و الکی الکی گریه میکنم... هر چند که خوب میدانم الکی نیست... از وقتی برگشتم و فهمیدم که سفر ۱۰ روزه مامان، بابا قطعی شده هی مینشیم و گریه می کنم... همه هم توی خانه با تعجب نگاهم می کنند و می گویند چرا این دفعه اینطوری میکنی؟... و مامان می گوید: بچه ننه شدی؟... و من لج می کنم و درست مثل بچه های ۵ـ۶ ساله گریه میکنم و می گویم آره بچه ننه ام...در مقابل نگاه پر از سوال و متعجب همه باز مثل دختر بچه ها پا بر زمین میکوبم و دهانم را به اندازه پهنای صورتم باز میکنم و گریه می کنم ... حوصله درس خواندن هم ندارم... دانشگاه هم نرفتم و به هیچ کاری هم نرسیدم ... شده ام مثل آدمی که نمی داند چند سال دارد.... نمی داند باید چه بکند... نمیداند باید برای چه چیزی گریه کند و برای چه چیزی بخندد... درست مثل کودکی که میخواهد رها باشد رهای رها اما جریمه های سنگین این خواستن پاهایش را بسته.... مثل کودکی که دلش برف بازی بخواهد اما باید خانه بماند و ۱۰ بار از روی تصمیم کبری بنویسد تا شاید یاد بگیرد که تصمیم های بزرگ بگیرد ... درست مثل آدمی که معلق است... درست مثل آدمی که گوشه ای ایستاده و یک پایش را هم گرفته بالا و هی زور می زند تعادل خود را حفظ کند...
۲.نمیدونم این فالنامه حافظ از کجا و چه جوری و کی سر از این گوشه وبلاگ در اورده... تازه امروز دیدمش... احتمالا وقتی این قطره ها رو گذاشتم این هم اومده... زیاد اهل فال گرفتن نیستم .. اما بعضی وقتا میرم سراغ حافظ و فالی میگیرم.. اونم بعضی وقتا یه حالی میده و کلی حرف درست وحسابی تحویل آدم میده و بعضی وقتا هم یه سری شعر بی ربط .... بعضی روزا هم توی مترو نمیتونم بی خیال چشمای پر از التماس دختر بچه ها بشم و یه فال می خرم... اونا که اصلا جواب درست نمیدن... بعضی وقتا یا بهتره بگم بیشتر وقتا معنی شعرو نمی تونم بفهمم برای همین نمی تونم تعبیر درستی داشته باشم... تعبیرهایی هم که معمولا براشون مینویسن اراجیفه... فالی که شب یلدا گرفتم رو هم اصلا یادم نمی یاد... این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم امشب دو تا فال گرفتم هم شعرها با نیتم همخونی داشتن و هم تقریبا قابل فهم بودن... البته یه جورایی هم غیر قابل باور... اتفاقی که هیچ وقت نمی افته... این حافظ هم تعادل نداره ها... یه بار حال آدمو میگیره... یه بارم آدمو میره تو فضا...
۳. زمستان شلوغی انتظارم را میکشد.... انقدر شلوغ که گاهی می ترسم روزها باهم نخواند و نشود آنچه انتظارش را می کشم... و گاهی از بهم خوردن این هم معادلات انقدر می ترسم که دلم می خواهد بخوابم و چشم باز کنم ببینم بهار شده و فکر کنم به اینکه چقدر زمستان خوب بود... فکر کنم به اینکه هم چیز سر جایش خودش بود... و شد آنچه می خواستم... احتمالا تا بحال از این همه غرغر و ترسهایم فهمیده ای که چقدر بی صبر و عجولم... و چقدر مضطرب...
۴.میدونم توی این چند پست اخیر خیلی غرغر کردم و تا تونستم از این روزا و این حال عجیب خودم ناله کردم... ایمیلت رو که خوندم یک جوری شدم...جوابی هم دادم اما هر چه سعی کردن نتونستم توی اون نوشته بگم که چقدر شرمنده ام و چقدر ازت ممنونم که به کلمه کلمه نوشته هام توجه میکنی... ممنون برای اون انتقاد جانانه و اون همه حرف شیرین بعدش... سعی میکنم از این به بعد خوب بنویسم...
۵.سفر بدی نبود... یه جورایی خوب بود... اما هیچ کدوم از مسافراتایی که توی این ۶ ماه اخیر رفتم به اندازه سفر اول تابستون خوب نبود... اون انقدر فوق العاده بود که هنوزم به شب و روزامون فکر میکنم و کیف می کنم از این همه خوشی که یهو نصیبم شد... بازم می خوام... امیدوارم بازم جور بشه و بتونیم سه نفری جایی بریم...
۶. فرجه امتحانات از دو روز دیگه شروع میشه... ۵شنبه و جمعه که تعطیله درس هم تعطیله و به مهمونی و کارای خانوادگی میگذره... هفته بعدشم از سه شنبه تعطیله و به کارای خانوادگی پرداخته میشه... میمونه سه روز... شنبه تا دوشنبه... خوب آدمی مثل من که یه ترم ول گشته و عین خیالشم نبوده توی سه روز با ۸ تا درس باید چیکار کنه؟...
۷.دومین حقوق زندگیم رو هم تا هفته دیگه میگیرم... حقوق کار قبلی که خیلی نبود... همونم نصفشو دو روزه خرج کردم بقیه اشم گذاشتم روی پول گوشی... این یکی رو نمی دونم باید چیکار کنم... مامان میگه یا پولو میدی به من برات نگه دارم یا میزاری تو بانک... می فرمایند تو جنبه نداری پول دستت باشه... دلم یه کار ثابت می خواد... از این نصفه نیمه این ور ،اون ور کار کردن خوشم نمیاد...
۸.تیکه کلام این روزها... بوس بر تو... کوفت بر تو... بر حسب موقعیت ازشون استفاده می شود.. حداقل از یه سری از تیکه کلام هام بهتره... مثلا یه مدتی از افعال مختلف جر خوردن و اینا استفاده می شد... وحشتناک شده بود حرف زدنم... مامانم می خواست قاشق داغ کنه بزاره رو زبونم...
۹.اینو میدونستین...تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون کور رنگ هستند...!!!
۱۰.شاد باشید...
+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 9 دی1387 و ساعت
11:18 |