تبليغاتX
آسمان من
سلام...

۱.مسافر تاكسی آهسته روی شونه‌ء راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، كنترل ماشین رو از دست داد…نزدیك بود كه بزنه به یه اتوبوس…از جدول كنار خیابون رفت بالا…نزدیك بود كه چپ كنه…اما كنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سكوت سنگینی حكم فرما بود تا این كه راننده رو به مسافر كرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این كار رو تكرار نكن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی كرد و گفت: "من نمی‌دونستم كه یه ضربه‌ی كوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه كه به عنوان یه راننده‌ی تاكسی دارم كار می‌كنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه كش بودم…!"

۲.بچه که بودم دوست داشتم دکتر بشوم... مثل همه بچه ها... اما من دوست داشتم دکتر بشوم تا هی مهر بکوبم روی ورقه... هی مهر بکوبم... هی مهر بکوبم... حالا که می نشینم توی کتابخانه و هی مهر می کوبم ... و هی مهر میکوبم روی کتابها... می گویم باز حداقل به مهر کوبیدنم رسیدم...

۳.چه بهاری شده امسال... ابر و ابر و ابر و گاهی باران و باران و باران... آی دل می برد... گاهی هم دل می سوزاند... هر جا که می رویم باران میزند و ما سه تا هم خیس و هر هر کنان مجبوریم یک سرپناهی گیر بیاوریم... تا این حد که برویم دیدن اخراجی ها... وای خدا از باران آن روز نگذرد...

۴.فکر کن داری به پسرک کمک میکنی تا توی منابع کوفتی کتابخانه کتاب مورد نظرش را پیدا کند... پیدا که میکنی میگوید خیلی بلایی ها... موقع خداحافظی هم می گوید خدافظ شیطون و شماره هم ضمیمه می کند... این ملت توی کتابخانه هم دست از مخ زدن و چرت گفتن بر نمی دارند؟...

۵.دلم کمی فقط کمی... یه کم کم کم... اردیبهشت سال قبل را خواست... هر چند که دخترک برای این دلخواسته ام دعوایم کرد.... !!!!!

۶.دیگر اینکه... وقت نیست... حرف نیست... و کمی هم حس نوشتن ... این هم دلیل برای غیبت... موجه دیگر؟...

۷.اینو میدونستین....موریانه ها قادرند تا دو روز زیر آب زنده بمانند....!!!!

۸.شاد باشید....

+ نوشته شده توسط نسرين در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 و ساعت 20:33 |
سلام...

۱.دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
با عشق : روبرت!
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهدکه عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....

۲.گاهی دلم برای آن نوشتن های طولانی و از هر دری سخنی تنگ می شود... برای آن همه کلمه که ردیف می کردم و اتفاق که تعریف... دیگر وقتی همه روز تکرار روز قبل و همه ماه تکرار ماه قبل و همه سال تکرار سال قبل خوب کلمه ها هم تکرار می شوند هی تکرار می شوند...حالا که چند بار این خط پر تکرار را خواندم...می بینم انگار کمی اغراق دارد... نه که مثل هم باشند ها نه فرق دارند... مثلا ماه قبل کجا و این ماه کجا... مثلا سال قبل کجا و این سال کجا... میدانی قالب همان است کارها و مسیرها و ساعتها همان  اما گاهی جای آدمها عوض می شود... گاهی آدم تازه ای می آید که کمی روزها حول او می چرخد... یا اتفاق کوچکی بعضی روزها را از روال خود خارج میکند... یا مثلا فیلم سینما ها عوض می شود... یا کتابی که میخوانم تغییر میکند.....اما باز قالب همان است... انگار شکل این قالب است که روزها را تکراری می کند... برای فرار از این تکرار باید صبر کنم تا قالب عوض شود... باید صبر کنم تا پوست تازه ام نقش و نگار بگیرد... هر چند که آدمها همیشه جدید که می آید حسرت خوبیهای قبلی به دلشان می ماند... و هی می گویند قبلی بهتر بود این جدیده یه جوراییه... مثل همین روزهای من که هی می گویم ۸۷ خیلی خوب بود... حالا که تمام شده می گویم خوب بود... کل سال را داشتم غر میزدم که به این هم میگویند سال.... از همه اینها که بگذریم.... منتظر تغییر قالبم... نگو منتظر منجی نشسته ای که برایت همه چیز را تغییر بدهد... اینبار خودم می خواهم دست بکار شوم... و این تغییر هم مثل همه چیز صبر میخواهد و تلاش....

۳.این روزها هم مثل همیشه سه نفری با همیم.... و من و دخترک هم مثل قبل بیشتر وقتها با همیم... اما تفاوت در این است که دلهایمان از هم جدا شده.... گاهی فکر میکنم باهمیم اما به زور... یکدیگر را تحمل میکنیم چون مجبوریم...

۴. دیروز دوست قدیمی را دیدم... دخترک در شرف!!! ازدواج است... هر چه فکر میکنم علت این همه ذوق و شوق دخترک را بفهمم بی فایده است... مگر شوهر کردن انقدر ذوق دارد؟... تازه آن هم برای دختری که هر روز با یکی می پلکید...  وقتی فهمید ۸ ماهی می شود با کسی نیستم.. یک "خاک بر سرت" غلیظ تحویلم داد... تازه موقع رفتن هم فرمودند "دعا میکنم  آدم بشی"... بد نیست شما هم با دخترک دست به دعا بشید...

۵. "دم نگاه آخرت لحظه خدافظی... گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی... قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار... چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار.... تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم... با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم... کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده... مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده.... تا خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره... آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره... گل مغروره قشنگم من فراموشت نکردم... بی تو اینجارو نمی خوام میرمو بر نمی گردم".... شده تکرار این روزهایم....

۶.اینو میدونستین....ما به طور متوسط روزانه ۵ هزار کلمه صحبت می کنیم که ۸۰ در صد آن با خودمان است...!!!!!

۷.شاد باشید...!!!

+ نوشته شده توسط نسرين در جمعه 4 اردیبهشت1388 و ساعت 17:26 |
PageRank