| ..::آسمان من::..
|
|
|
سلام... ۱.سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست. روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست. پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست. آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد«چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد.» به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟ وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود . ۲.میدانی هیچ خوب نیست توی جمعی باشی که دو دسته شده اند... تو با هر دو دسته خوبی... انوقت هی این دسته تو را می کشد و گاه آن دسته تو را می کشد... انوقت هی نمیدانی پای حرفهای دخترک بشینی یا پای حرف آن یکی... انوقت هی نمی دانی از درد و دل ناراحت کننده این یکی ناراحت شوی یا با شوخی های آن یکی بخندی... انوقت هی باید مواظب باشی هیچ کدام را ناراحت نکنی... دوست نداشتم جمع دو دسته شده دیشب را... حفظ ظاهر ها و لبخند های دروغی... همه اینها خارج از تحمل منند... ۳.بازی قوانین را ننوشتم اما اگر می نوشتم یکی از بندهایش این بود... اگر با کسی مشکلی دارم و از او بخاطر چیزی ناراحتم( هر چیز) در ظاهر پنهانش نمی کنم ،الکی لبخند نمی زنم... یا می بخشم (که ۹۹ درصد می بخشم) یا اگر نبخشم حفظ ظاهر نمی کنم... تلخ می شوم... حتی اگر به مذاق خیلیها خوش نیاید... ۴.هدیه خریدن را دوست دارم... اما اینکه ندانی برای کسی چه چیزی باید بخری... چه رنگی دوست دارد... چه مدلی دوست دارد... یا اصلا چه چیزی لازم دارد... کلافه کننده است... چندین و چند مغازه را زیر پا بگذاری و هنوز ندانی چه می خواهی واقعا خسته کننده است... و بدتر از آن در آخر چیزی را بخری که اصلا از آن خوشت نیامده... همین میشود که مامان هی می گوید انقدر سخت پسند نباش و انقدر دنبال چیزی نگرد... البته وقتی سه نفری می رویم برای این گونه خرید ها خنده هایمان زیاد خسته مان نمی کند...;) ۵.بعضی وقتها بیکاری های تابستانه را دوست دارم... تا هر وقت که می خواهی بخوابی... هی توی نت وبگردی کنی...هی عاشق بلاگر ها بشوی و کامنتها بگذاری با گل و بوسه و از این جور چیزها... کتاب بخوانی( البته در این یکی تنبل شده ام!).... تا دلت می خواهد فیلم ببینی حتی فیلمهایی که قبلا دیده ای و دوستشان داری.... هی لیوان لیوان آب میوه خنک بخوری.... یک عالمه بستنی بخوری....اگر حوصله داشتی آهنگ شاد و گاهی شش و هشتی بگذاری و برقصی... یا یک روز از صبح Enya گوش کنی تا نیمه شب... و باز هی بخوابی و بخوابی و بخوابی... 6.برای بند بالا گفتم که بعضی وقتها.... بعضی روزها هم (منظور همان روزهایی است که دنده چپم بکار افتاده) به زمین و زمان غر میزنم... از بیکاری حوصله ام سر می رود... همه فیلمها مزخرف میشوند... همه کتابها چرند ... و همه آهنگها اعصاب خورد کن.... نه حوصله شلوغی را دارم و نه حس تنهایی... از همه بدتر نت ... هیچ چیز درست و حسابی در آن پیدا نمی شود... همه بلاگر ها هم بیکارند و یک مشت چرت و پرت تحویل آدم میدهند... این روزهایم خوب نیست... آخرش با گریه تمامش میکنم ... و باز هی می خوابم و می خوابم و می خوابم... 7.گاهی این داستانک بند اول و دانستنی بند آخر بد جوری دست پایم را برای نوشت می بندد... 8.اینو میدونستین...وزن اسکلت انسان بالغ بر ۱۳ تا ۱۵ کیلو گرم است...!!! 9.شاد باشید...!!! سلام... ۱.در یک غروب پنج شنبه پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت : «برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم.» مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی را که ارزش آن 3 میلیون و 600 هزار تومان بود، به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : «خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانک ها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر شنبه این انگشتر را از شما می گیرم.» دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : «من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره !» پیرمرد جواب داد : «متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته ی معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم ؟!!» ۲.بعد از این همه مدت نمی دانم وقتی می بینمش باید چه کنم... بخندم یا نخندم؟... خیره شوم توی چشمانش یا نه اصلا به چشمانش نگاه نکنم؟... بگویم یا نگویم؟... بی قرار باشم یا نباشم؟... نمی دانم باید چه کنم... اما وقتی می بینمش بی تفاوتم ... سردم... انگار هیچوقت توی عمرم لبخند نزده ام... می گویم سلام... به چشمانش نگاه نمی کنم... می گوید سلام... و من قیافه غریبه ای را به خودم میگیرم و به هر جایی نگاه میکنم جز او... با دخترک حرفهایی رد و بدل میکند... نمی توانم بنشینم... بلند می شوم و بهانه ای می آورم که بروم او می گوید نه شما بشین من میرم..و می نشینم... می رود... دفعه های بعد هم همین می شود... همین می شود که به دخترک میگوید :چرا می رود؟... و هر چه می کنم دخترک نمی گوید چه جوابی داده از جانب من... و هر چه می کنم نمی توانم بفهمم چرا می روم؟... نمی توانم بفهمم چرا آدمهای زندگیم برایم انقدر بی اهمیت و (...) می شوند... نمی توانم بفهمم چرا گاهی انقدر بی رحمم...نمی توانم بفهمم... ۳.پاچه های شلوارم را زده ام بالا... ایستاده ام وسط رودخانه .... آب انقدر سرد است که استخوان پایم زق زق میکند... مامان دارد برای او تعریف میکند که در گذشته چقدر این رودخانه پر آب بوده و چقدر آدمها که با خود برده... سرعت آب زیاد است ... راه می افتم خلاف حرکت آب ... و دور میشوم ... آن طرف دارند آب بازی می کنند و من چقدر بدم می آید از اینکه تا آب را می بینند شروع میکنند به این کارها... از آنها هم دور می شوم ... انقدر که دیگر نه صدای مامان می آید و نه صدای جیغ و خنده های آنها... فقط منم و سردی آب و صدای بی امان رودخانه و باد که رد می شود از بین موهایم... و فکر می کنم ... به زندگیم... به خودم و لحظه های ... پرت می شوم توی آب... ترسیده ام ... برمی گردم... یک مشت آدم مسخره خیس ایستاده اند بالای سرم و با لبخندهای مضحکشان نگاهم می کنند... چنان اخمی میکنم که لبخندشان خشک می شود.... انگار توی خیال هم مثل واقعیت زندگیم باید پرت شوم توی آب یخ... ۴.انقدر از سفر و شلوغی زده شده ام که پیشنهاد تنگه واشی امروز (جمعه) را قاطعانه رد کردم... مرا بکشند تا حداقل یک هفته دیگر به هیچ مهمانی نمی روم... و تا حداقل یک ماه هیچ سفری... دلم سکون و سکوت می خواهد... همین کارهایشان باعث میشود که از تابستان بدم می آید دیگر... ۵.اینو می دونستین...خفاشها در شبانه روز ۱۹ ساعت و شیر ها ۱۷ ساعت می خوابند...!!! ۶.شاد باشید...!!! |
|