سلام...
۱.مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحهاي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي کردم و به او جواب مي دادم و به هيچ وجه عصباني نمي شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي کردم...
۲. مادر و برادرمان دارند با هم حرف می زنند... یکجورایی تابلو است که برادرمان می خواهد یک چیزهای مهمی بگوید اما من من می کند... مادرمان می گوید "من که نمی دونم تو کله شما چیا می گذره کاش می شد فکر همدیگه رو خوند"... می دانم وقتی آن شما را با تاکید میگوید منظورش من هم هستم....اما به روی خودم نمی آورم و به عوض کردن کانالهای تی وی ادامه می دهم... – اگه آدما می تونستن فکر همدیگه رو بخونن که نمی شد می زدن هم دیگه رو می کشتن... مادرمان می گوید : " نه، حداقل فکر اعضای خانواده رو می شد خوند"... – اونم نمی شد... و از آن موقع تا حالا دارم فکر می کنم اگر می توانستیم فکر یکدیگر را بخوانیم خوب بود یا بد؟... آن وقت هم سر موضوعات کوچک و سوء تفاهم ها با یکدیگر دعوا می کردیم و هم دیگر را ترک می کردیم؟... میدانی فکر می کنم حداقل خوبیش این بود که جواب خیلی از سوالهایمان را می فهمیدیم... آنوقت هی توی سرمان چرا چرا چرا چرخ نمی خورد... آنوقت هی فکر اشتباه نمی کردیم ... شاید اینطوری بهتر بود... هان؟... شاید هم بدتر؟... نمی دانم...
۳. عصبانی میشوم... می گویم "چرا انقدر منفی بافی میکنید... چرا انقدر نه میارید... چرا انقدر جلوی بچه هاتونو می گیرد... چرا انقدر نظر خودتونو تحمیل میکنید"... و یک عالمه چرا دیگر.... راستش اصلا قضیه به من مربوط نیست... کسی به من نه نگفته... کسی جلوی مرا برای کاری نگرفته... حرف سر فرزند دیگر خانواده است که الان اصلا خانه نیست... و من دارم مثلا از حقش دفاع میکنم... خودش نیست و من نمی دانم اگر بود همین حرفها را می زد؟... یا شاید نظرشان را می پذیرفت؟... خودش نیست و من نمی دانم اگر بود چه می گفت اما از او دفاع می کنم... شاید دارم کمی از خواهر بودنم مایه می گذارم ... نمی دانم ... ولی فکر میکنم دارم از حرف دلهای او دفاع می کنم.... فکر میکنم باید این کار را بکنم... راستش را بخواهی هنوز هم نمی دانم چرا...
۴. آهنگ را برای دخترک پخش می کنم... میگوید: "اون روز که زنگ زدم داشتی با این گریه می کردی؟"...- آره...- "کجاش گریه داره ، این که شاد؟"... میگویم: ریتمش و آهنگش شاده اما شعرش غم داره... صدای خواننده غم داره.. هر چقدرم که شاد بخونه بازم اون غمه از ته ته صداش پیداست... –"تو یه چیزیت میشه".... بعد بلند می شود و با آهنگ می رقصد... و من فکر میکنم چرا همیشه غم و شادیم با بقیه متفاوت است؟...
۵.اینو میدونستین... اسبها در برابر گاز اشک آور مصونند...!!!
۶.شاد باشید...

