| ..::آسمان من::..
|
|
|
سلام...
۱.زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم...!!! ۲. حتما فکر می کنید تمام مدتی که نبودم نشستم و مثل یه بچه خوب درس خوندم... اما نه... راستش تنبل شدم... میانگین روزی یک ساعت درس میخونم و این یعنی افتضاح... با این که تصمیمم واسه درس خوندن جدیه اما هر کاری می کنم نمیشه... امیدوارم از هفته دیگه اوضاع بهتر بشه... ۳.واسه یه کاری دو روز رفته بودم یزد.... اما وقت نشد هیچ جا بریم... اگه همه چی خوب پیش بره این یزد رفتنا بیشتر میشه... اونوقت من دیگه موقع برگشتن از دیدن اون همه سوغاتی خوشگل دست بقیه افسردگی نمی گیرم... ۴.تا حالا شده بخوای یه قسمت از زندگیت همین طوری ادامه داشته باشه... میدونی منظورم اینه که مثلا همون جایی که هستی وایسی... یعنی انقدر اون روزها و حال و هواشو دوست داشته باشی که نخوای زمان بگذره... نه تو بزرگ بشی و نه بقیه... همه چیز همون طور باقی بمونه... همه چیز همون شکلی باشه... همه چی.... ۵. بند پنج پست قبلو یادت میاد؟... بالاخره یک راهو انتخاب کردم... تبعات خوبی نداشت... اما هر کدومو که انتخاب می کردم این اتفاق می افتاد... حداقلش اینه که از انتخابم راضیم... هی حرص نمی خورم که چرا باز از خودم گذشتم... اینبار به خودمم اهمیت دادم... ۶.این روزها خیلی خوب است اما میدانی یک چیزی ته ته ته دلم هست که می خواهمش و نمی شود... و اگر بشود... آنوقت خدایا باز هم چیزی هست که برای داشتنش پیش تو دلبری کنم و بخواهم؟... میدانم توقعات آدمها هی بیشتر و بیشتر میشود... اما این یکی... هوم ... خوب میخواهمش... :( ۷.وقتی فسقلی دنبالم می دود و یکی درمیون می گوید عم و نسدین انگار تمام دنیا را قلمبه می کنند و می گذارند کف دست من... ۸.بخاطر بی پولی رفتیم سینما تردید نصیبمون شد... خوب بود... اما نچسبید... ۹.اینو میدونستین...زرافه می تواند با زبانش گوش هایش را تمیز کند...!!!! ۱۰.شاد باشید...!!! سلام...
۱.دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد...!!! ۲. انقدر به مدیر گروه و استاد راهنما پیله کردیم تا بالاخره چند تا درس بیشتر ارائه دادن ... اینطوری تبدیل شدیم به سال آخری... یعنی با موافقت آموزش ترم بعد ترم آخره... روی همین حساب به جمع کنکوریان ارشد پیوستیم... از طرفی خوشحالم که ۷ ترمه تموم میکنم و میتونم تو آزمون ارشد شرکت کنم و از طرفی دلم برای این روزها و دانشگاه تنگ میشه... یعنی این مهر آخرین مهر ماهیه که سه نفری میریم دانشگاه... قبول شدن تو کنکور ارشدم که دیگه همه میدونید به این آسونیا نیست... ولی چه ترمی شده این ترم... کمی حقوق می خونیم... کمی اقتصاد... کمی جغرافیا... کمی مدیریت... کمی آشنایی با بانکهای اطلاعاتی... کمی عربی... دیگه حسابی قر و قاطی شدیم... ۳.می خوام بشینم یه برنامه بریزم خفن... ۵ ماه همه چیز تعطیل... درس... دانشگاه ... درس... دعا کنید برام... ۴.موقعیتی شده بود که برم معلم دبستان بشم... فک کن من با این اعصاب درست حسابیم می خوام معلمم بشم... یه لحظه یاد حرف تو دوست وبلاگی افتادم که گفتی تو معلم نشو ;)... خیلی دلم می خواست برم اما نشد...البته با این ۲۱ واحدی که برداشتم و کارورزی اصلا وقت نمی کردم... ۵.فکر کن یه جایی گیر کرده ای که هر طرفی بروی فردی که طرف مقابل ایستاده ناراحت می شود... همین دو راه هم بیشتر نیست باید یکی را انتخاب کنی... آنوقت چه میکنی؟... ببین من درست همین وسط وسط ایستاده ام... ۶.دیگر اینکه... نمی دانم این روزها چگونه میگذرد... بد و خوب قاطی... تند تند می گذرد... تند تند... ۷.اینو میدونستین... اثر سیب در بیدار نگه داشتن افراد در شب بیشتر از قهوه و کافئین است...!!! ۸.شاد باشید... سلام... ۱.روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد. به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست." سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!" ۲.هفته پیش بارها خواستم بنویسم اما نمی شد... حالا که می توانم بنویسم حرفهایم یادم نیست... ۳.سه روزی رفته بودیم اصفهان... خوش گذشت... نه مثل سال قبل اما خوب بود... هر چند که جمع دو دسته شده مان(که قبلا در موردش گفته بودم) دو دسته تر شده... و من دلیل این زیر آب زنی ها و بد گویی ها و دلخوریهای بی خود را نمی فهمم... و چیزی که توی این سفر باز آزارم میداد همین گاهی با این دسته بودن و گاهی با آن دسته بودن است... البته خوشحالم که حرفهای هیچ کدام نمی تواند دیدم را به گروهی خراب کند... من هر دو دسته را دوست دارم و نمی توانم و البته دلیلی نمی بینم که بخواهم تنها یکیشان را انتخاب کنم... امیدوارم این کدورتها و این افکار خراب به زودی از بین برود... ۴.هنوز برای کارورزی جایی را پیدا نکرده ایم... فکرش هم خسته ام میکند... دنبال یک جایی می گردیم که سه نفر را در یک روز نیاز داشته باشد... کمتر بیگاری داشته باشد... کمتر سرمان غر بزنند ... کمی حداقل کمی کار بلد باشند و گند نزنند به آموخته های دانشگاهیمان... زیاد گیر ندهند... محیطش طوری باشد که بشود بعضی روزها را پیچاند!!... موقع نمره دادن هم منت سرمان نگذارند مثل آدم یک نمره درست بهمان بدهند... من ۱۵ بدون منت و ارفاق را به ۲۰ با منت و ادا اصول ترجیح می دهم... ۵.دیگر اینکه... تابستان تمام شد... خیلی زود خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم... تابستان خوبی بود... خیلی خوب... و چشم دوخته ام به پائیز... و منتظرم به خوبی تابستان باشد... هم برای من و هم برای شما... ۶.اینو میدونستین...حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است...!!! ۷.شاد باشید... |
|