تبليغاتX
آسمان من

 

یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یه جوری غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواد.
به شوهرش میگه عزیزم روز تولدم نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم آبی باشه.

حالا حدس بزنين شوهرش برا تولد خانومه چی می‌خره؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 
+ تاريخ چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 15:28 نويسنده نسرين |

سلام...

1.شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!

2. امروز نرفتم دانشگاه... استاد بخاطر کار خودش ساعت کلاس را تغییر داده ... تازه گذاشته کله سحر... ما هم کلاس را به اغتشاش کشیدیم و گفتیم از آنجا که دانشجویان زور ناپذیری هستیم نرویم، بچه ها هم از خدا خواسته قبول کردند... نه که فکر کنی تنبلم ها نه... حرف سر این است که توی این دانشگاه کوفتی هیچ وقت هیچ کس با ما راه نیامد... چقدر برای تغییر ساعت کلاسها ... برای تغییر استاد...برای واحد بیشتر و هزار چیز دیگر دویدیم و نتیجه نداد ... حالا کمی هم ما اذیت کنیم... از این حرفها که بگذریم... تعطیلی امروز حسابی چسبید... هیچ کار مفیدی انجام نداده ام البته تا الان که تازه ظهر شده... فقط آهنگ گوش کرده ام و وبلاگ گردی کردم ... آخر میدانی فرقش با 5شنبه و جمعه این است که کسی خانه نیست و این تنهایی خوب است... و صد البته اینکه هر کاری دلم می خواهد انجام می دهم... مخصوصا اینکه دو تا 5 شنبه و جمعه قبل را مسافرت بودم و حسابی خستگی دو هفته را با خودم می کشاندم این طرف و آن طرف... راستی بالاخره توی یک کتابخانه یک آشنا گیر آوردیم و کاروزی رفتیم آنجا... نتیجه  داشتن آشنا این شد که نمی رویم!!!... یعنی تصمیم گرفتم روزهای کارورزی را بشینم خانه درس بخوانم مثلا... اما از آن موقع تا حالا تمام 4شنبه ها کار داشته ام و از صبح باید می رفتم این طرف و آن طرف تا شب... تازه میدانی بدی ماجرا کجاست؟... اینکه این کتابخانه بالای خانه ماست... خوب؟... بعد این استاد محترم که کارورزی را با ایشان برداشته ایم هم خانه اش بالای خانه ماست... یعنی این آدم احتمالا میداند این کتابخانه چقدر کوچک است... یعنی مطمئنا میداند که یک کتابخانه فسقلی عمومی برای یک روز سه تا کارورز نمی خواهد... حالا اینکه کی دستمان رو می شود خدا میداند... " بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم... تو رو از یاد ببرم با خاطرات چه کنم... حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو ... بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم..." این روزها بهنام صفوی گوش میکنم... شاید یکی از دلایلش این باشد که صدایش خیلی شبیه رضا صادقی است... و رضا صادقی هم انگار تصمیم گرفته تمام زحمات گذشته اش را فراموش کند و با این آهنگهای جدیدش گند بزند به همه آلبوم های گذشته اش... میدانی دلم برای اینطوری قر و قاطی نوشتن تنگ شده بود... توی یک بند از هزار چیز حرف زدن... آها راستی بگذار این هم تعریف کنم... بعد از صد سال دیروز با آسانسور رفتیم بالا ... قطاری وایسادیم جلوی در و همین  که در باز شد همدیگر را هل دادیم بیرون و  سه نفری پرت شدیم وسط راهرو... بچه های خودمان هم ایستاده بودند توی راهرو و کلی بهمان خندیدند... تا اینجایش عیبی ندارد... اما یک نفر دیگر هم ایستاده بود... یک نفر که احترام زیادی برایش قائلیم و بسیار هم دوست می دارمش... بعد این آدم یک نگاهی به ما سه تا کرد که تا آخر عمر فراموش نمیکنم... یعنی افسوسی به حالمان خورد تاریخی... دلم می خواست زمین دهن باز میکرد و من پرت میشدم پائین ... حالا همیشه ما سنگین رنگین این طرف و آن طرف می رویم نمی بینمش... یعنی هی باید دنبالش بگردم ... یک روز سرخوش بازی در آوردیم سر و کله اش پیدا شد... آخر به این هم میگویند شانس؟.... و دیگر اینکه... خوبم... یعنی باید خوب باشم... با این همه چیز خوب بد بودن سخت است... و حتما روزهای خوبتر در راه است... حتما....

3.اینو میدونستین... گوش و بینی در تمام طول عمر انسان در حال رشد است و بزرگتر می شوند...!!!

4.شاد باشید....

+ تاريخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 13:30 نويسنده نسرين |