سلام...
۱.یک بعد از ظهر جمعه دیگر ... مثل همیشه همه خوابند و منم که تنها کنج این اتاق مینشینم... و هر کاری که دلم بخواهد می کنم... فیلم میبینم... آهنگ گوش میکنم... کتاب میخوانم... وب گردی می کنم... اگر خواننده همیشگی این سرا باشی میدانی که همیشه گفته ام می خواهم یک دوسالی بروم جلو... می خواهم این دوره را رد کنم... اما راستش را بخواهی این روزها با تمام وجودم می خواهم همینجا بمانم.. می خوام توی همین روزها بمانم... می خواهم روزهای جدید و سال جدید نیاید...هر چه میگذرد اتفاقات بد زندگیم زیاد میشود... اگر دوست داری می توانی فکر کنی دوباره بچه شده ام ... می توانی فکر کنی باز سختی های زندگی آمده سراغم و زده به سرم ... می توانی فکر کنی باز کم آورده ام... حتی می توانی فکر کنی خیلی ضعیفم... اما باور کن از آینده نیامده ام می ترسم... می ترسم... می ترسم...
۲. از هیچ چیزی به اندازه بلاتکلیفی متنفر نیستم... اینکه نتوانی برنامه درستی بریزی و ندانی کی باید چه کاری بکنی اعصابم را به هم می ریزد...
۳.اتفاق خوشایند زندگیم که انقدر منتظرش بودم دیگر نمی افتد... نمی دانم چرا همیشه فراموش میکنم که هیچ چیز قطعی نیست و همه چیز زندگی نسبیست...
۴. مدتی نمی نویسم... مامان مریض است و من حال و حوصله ندارم... جدا از حوصله... کارهای خانه و دانشگاه و این کاروزی فرصت نوشتن نمی دهد... شاید هم به قول دوستی می روم و وقتی این آسمان آبی شد باز می گردم...
خداحافظ...

