۱.دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
با عشق : روبرت!
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهدکه عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....
۲.گاهی دلم برای آن نوشتن های طولانی و از هر دری سخنی تنگ می شود... برای آن همه کلمه که ردیف می کردم و اتفاق که تعریف... دیگر وقتی همه روز تکرار روز قبل و همه ماه تکرار ماه قبل و همه سال تکرار سال قبل خوب کلمه ها هم تکرار می شوند هی تکرار می شوند...حالا که چند بار این خط پر تکرار را خواندم...می بینم انگار کمی اغراق دارد... نه که مثل هم باشند ها نه فرق دارند... مثلا ماه قبل کجا و این ماه کجا... مثلا سال قبل کجا و این سال کجا... میدانی قالب همان است کارها و مسیرها و ساعتها همان اما گاهی جای آدمها عوض می شود... گاهی آدم تازه ای می آید که کمی روزها حول او می چرخد... یا اتفاق کوچکی بعضی روزها را از روال خود خارج میکند... یا مثلا فیلم سینما ها عوض می شود... یا کتابی که میخوانم تغییر میکند.....اما باز قالب همان است... انگار شکل این قالب است که روزها را تکراری می کند... برای فرار از این تکرار باید صبر کنم تا قالب عوض شود... باید صبر کنم تا پوست تازه ام نقش و نگار بگیرد... هر چند که آدمها همیشه جدید که می آید حسرت خوبیهای قبلی به دلشان می ماند... و هی می گویند قبلی بهتر بود این جدیده یه جوراییه... مثل همین روزهای من که هی می گویم ۸۷ خیلی خوب بود... حالا که تمام شده می گویم خوب بود... کل سال را داشتم غر میزدم که به این هم میگویند سال.... از همه اینها که بگذریم.... منتظر تغییر قالبم... نگو منتظر منجی نشسته ای که برایت همه چیز را تغییر بدهد... اینبار خودم می خواهم دست بکار شوم... و این تغییر هم مثل همه چیز صبر میخواهد و تلاش....
۳.این روزها هم مثل همیشه سه نفری با همیم.... و من و دخترک هم مثل قبل بیشتر وقتها با همیم... اما تفاوت در این است که دلهایمان از هم جدا شده.... گاهی فکر میکنم باهمیم اما به زور... یکدیگر را تحمل میکنیم چون مجبوریم...
۴. دیروز دوست قدیمی را دیدم... دخترک در شرف!!! ازدواج است... هر چه فکر میکنم علت این همه ذوق و شوق دخترک را بفهمم بی فایده است... مگر شوهر کردن انقدر ذوق دارد؟... تازه آن هم برای دختری که هر روز با یکی می پلکید... وقتی فهمید ۸ ماهی می شود با کسی نیستم.. یک "خاک بر سرت" غلیظ تحویلم داد... تازه موقع رفتن هم فرمودند "دعا میکنم آدم بشی"... بد نیست شما هم با دخترک دست به دعا بشید...
۵. "دم نگاه آخرت لحظه خدافظی... گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی... قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار... چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار.... تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم... با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم... کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده... مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده.... تا خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره... آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره... گل مغروره قشنگم من فراموشت نکردم... بی تو اینجارو نمی خوام میرمو بر نمی گردم".... شده تکرار این روزهایم....
۶.اینو میدونستین....ما به طور متوسط روزانه ۵ هزار کلمه صحبت می کنیم که ۸۰ در صد آن با خودمان است...!!!!!
۷.شاد باشید...!!!
