۱.مردی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حاليکه خانمش هر روز در خانه بود.او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد.بنابر اين دعا کرد :خداي عزيز :من هر روز سر کار مي روم و 8 ساعت بيرونم در حاليکه خانمم فقط در خانه مي ماندمن مي خواهم او بداند براي من چه مي گذرد؟
بنابراين لطفا اجازه بدين براي يک روز هم که شده ما جاي همديگه باشيم.خداوند با معرفت بي انتهايش آرزوي اين مرد را برآورد کرد .صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون يک زن از خواب بيدار شد و براي همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بيدا کرد و لباسهاي مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتي شون گذاشت و به مدرسه برد.خانه رو جارو کرد
- براي گرفتن سپرده به بانک رفت
- به بقالي رفت
- جاي خواب گربه هارو تميز کرد
- سگ رو حمام داد و ساعت يک بعد از ظهر بود و او عجله داشت براي درست کردن رختخوابها
- به کار انداختن لباسشويي
- جارو و گرد گيري
- تي کشيدن آشپز خانه
- رفتن به مدرسه براي آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
- آماده کردن شير و خوردنيها و گرفتن برنامهءبچه ها براي کار خانه
- اتو کشي و مرتب کردن ميز غذا خوري نگاه کردن تلويزيون حين اتو کشي در ساعت 4:30 بعد از ظهر و............ ......... .....(از ذکر انجام بقيه کارها فاکتور گيري شد.)در ساعت 9:00 او از يک کار طاقت فرساي روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حاليکه بايد رضايت .........صبح روز بعد بلافاصله قبل از بيدار شدن از خواب گفت :
خدايا :من چه فکري مي کردم من سخت در اشتباه بودم براي غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
خداوند با معرفت لايتناهي خود جواب داد:بنده ام من احساس مي کنم تو درست را ياد گرفتي و خوشحالم که مي خواهي به شرايط خودت برگردي ولي تو فقط مجبوري نُه ماه صبر کني زيرا تو ديشب حامله شدي!!!
۲.روز تولدم امسال یکی آرومترین روزهای عمرم بود... نه جایی رفتم... نه کسی اومد... و نه هیچ اتفاق تازه ای... به برکت قطع بودن اس ام اس مثل هر سال از نیمه شب گوشی هم نلرزید... هر چند که تا همین امروز که یک هفته گذشته هنوز کادو ها یکی یکی به دستم میرسه... و جالبتر از همه اینه که امسال متنوع تر و بیشتر از همیشه اس... اما دلم پیش اتفاقی که منتظرش بودم موند... اتفاقی که نیوفتاد... اتفاقی که گفتنش برام سرزنش میاره ... اتفاقی که از یک هفته قبل از تولد منتظرش بودم... اون روز بیست بار این صفحه سفید رو جلوم باز کردم و هر بیست بار حرفی نبود برای گفتن... همه مون یه جورایی ناراحت و خسته بودیم... غمگین و شوکه از اینکه چند نفری از آدمهای دور و برمون دیگه نبودن... و.. و اینکه... یک سال دیگه گذشت.. یکسال پر از اتفاق... پر از لحظه های خوب خوب... و لحظه های بد بد... دوسش داشتم این یکسال رو...
۳.سه نفری رفتیم به یک سفر ۴ روزه... خوب بود... نه مثل دفعه قبل... اما خوب بود... این سفرای سه نفره رو دوست دارم... هر چند که روز آخر بد جوری با دخترک دعوام شد.. سر یه چیز بچه گانه که هیچ ربطی به من نداشت... اما طبق معمول بیشتر از نیم ساعت هم با هم قهر نبودیم... چیکار کنم نمی تونم... کلا آدم قهری نیستم... فکر می کنم اون چند ساعتی که با یه نفر قهرم خیلی مسخره اس... چون یه سره باید حرص بخورم که چرا اینو نگفتم چرا اون کارو نکردم کلا اعصاب خوردیش بیشتره... ولی وقتی آشتی میکنی همه این فکرای مسخره میره... از سفر گفتن منو می بینید؟... یه خاطره نمی تونم تعریف کنم...
۴.حرفم نمیاد... :(
۵.شاد باشید... !!!

